Author Archives: admin

۵ دلیل خوب برای تماشای مینی سریال «باروت»


خبرگزاری صبا: کیت هرینگتون در مینی سریال «باروت» نه تنها بار دیگر نقش قهرمانی بی‌باک را ایفا می‌کند، بلکه پشت دوربین رفته و اولین تجربه کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی خود را نیز از سر می‌گذراند. یکی از ویژگی‌های مینی سریال سه قسمتیِ «باروت» بازنگری به برهه دشوار و حساس تاریخی انگلستان است. امری که باعث شده است شبکه بی‌بی‌سی پس از مدت‌ها مرزبندی‌های خود را گسترش داده و سریالی که دارای صحنه‌های بسیار خشونت بار است را روی آنتن ببرد.

 

از این رو باید در همین ابتدای امر ذکر کرد که علاقه مندان به کیت هرینگتون و شخصیت مشهورش جان اسنو در مجموعه تلویزیونی «بازی تاج و تخت» به هیچ عنوان نباید با همان پیش‌زمینه به تماشای «باروت» بنشینند، زیرا در همان چند دقیقه ابتدایی قسمت اول با صحنه‌هایی بی‌نهایت خشن مواجه می‌شوند؛ صحنه‌هایی که از دل تاریخ خشونت آمیز بریتانیا بیرون آمده و مراسم‌ مختلف اعدام و شکنجه را به تصویر می‌کشد.

 

۵ دلیل خوب برای تماشای مینی سریال «باروت»
 
ماجراهای مینی سریالِ سه قسمتی «باروت» به دوران پس از مرگ ملکه الیزابت اول بازمی‌گردد، جایی که تفتیش عقاید شکل بسیار جدی به خود گرفته بود و انسان‌های زیادی به دلیل اعتقادات خود کشته می‌شدند. تماشای این اثر به دلیل روایت یک بازه زمانی حساس، لطف‌های خودش را دارد ولی استفاده خالقین اثر که عبارتند از رونان بنت، دانیل وست و کیت هرینگتون از انواع شکنجه‌های آن دوران برای انتقال خشونت جاری در تاریخ مورد نظر، می‌تواند به مذاق بسیاری از تماشاگران خوش نیاید و آن‌ها را دچار آشفتگی روحی کند. البته باید در نظر داشت که گرچه سال‌هاست شاهد این قبیل خشونت‌ها در دنیای واقعی نیستیم ولی ساخت آثار سینمایی و تلویزیونی فراوان که براساس همین شکنجه‌ها و رفتارهای خشونت آمیز (نظیر سری فیلم‌های «اره») طراحی شده‌اند، باعث بالا رفتن تحمل مخاطبان در این قبیل مباحث شده است.

در هر صورت مینی سریال «باروت» دارای ارزش‌های قابل توجهی است که تماشای آن را واجب می‌کند، در ادامه پنج دلیل اصلی را که تماشای کیت هرینگتون و ماجراجویی‌های تازه‌‌اش را در قاب کوچک تلویزیون واجب می‌کند، مرور می‌کنیم.

پنجم نوامبر را به‌خاطر بسپار

سینما وتلویزیون انگلستان در طول حیات خود چند بار به سراغ ماجرای شورش پنجم نوامبر رفته است. در میان این آثار می‌توان به «ک مثل کین خواهی» که آخرین و شاید برجسته‌‌ترین تلاش سینما برای به تصویر کشیدن این واقعه است، اشاره کرد. برای اشخاصی که با این واقعه آشنا نیستند، باید بگوییم در سال ۱۶۰۵ شخصی که لقب «گای فاکس» را برای خود برگزیده بود به قصد رهایی از ظلم و ستم حاکم، حمله گسترده‌ای را برای منفجر کردن پارلمان لندن به همراه تمام خانواده سلطنتی تدارک دید.

 

گای فاکس قصد داشت تمام اعضای پارلمان و پادشاه انگلستان را با منفجر کردن مقدار زیادی باروت به قتل برساند. این سوءقصد گرچه خنثی شد ولی با گذشت سال‌ها به حرکتی نمادین برای مقابله با ظلم و ستم تبدیل شد. در مینی سریال «باروت» شخصیت گای فاکس به شخصیتی مکمل تبدیل شده است و ما به همراه یکی دیگر از مهم‌ترین اشخاص در شورش پنجم نوامبر سال ۱۶۰۵ یعنی رابرت کتسبی روایت را دنبال می‌کنیم. رابرت کتسبی با نقش‌آفرینی کیت هرینگتون در حقیقت مغز متفکر نیروهای شورشی بوده است و آن نماد مشهور (ماسک سفید رنگی از مردی با سبیل و لبخندی پهن) که به ماسک گای فاکس مشهور است، در حقیقت شباهت‌های زیادی به چهره واقعی کتسبی دارد تا شخصیت سمبلیک شده گای فاکس.

هرینگتون پدر می‌شود!

کیت هرینگتون که در حال حاضر شاید بتوان او را مشهورترین چهره تلویزیونی جهان قلمداد کرد، در مصاحبه اخیر خود مینی سریال «باروت» را فرزند خود نامیده است. هرینگتون برای اولین بار سکان هدایت یک پروژه را خود به دست گرفته است و نقش بسزایی در تولید و پخش این مجموعه داشته است.

 

او که دنیای این سریال را نزدیک به تفکرات خود می‌داند، در آخرین مصاحبه‌اش می‌گوید: من این ایده را مدت‌ها در ذهن داشتم و علاقه‌مند بودم با پیدا کردن یک نویسنده قدرتمند تجربه ساخت یک سریال را از سر بگذرانم. این مسئله پس از نگارش فیلمنامه اثر نیز ادامه پیدا کرد و من بار دیگر به‌دنبال جذب کارگردان‌هایی مناسب برای به تصویر کشیدن ماجراهای قیام پنجم نوامبر بودم… پس از تولید اثر نیز فعالیت من برای عرضه کردن هر چه بهتر سریال ادامه پیدا کرد و درنهایت متوجه شدم که «باروت» در حقیقت مانند فرزند من است. من آن را از صفر تا صد خلق کرده‌ام و به این فرزند افتخار می‌کنم!

تیم بازیگری قدرتمند

علاقه‌مندان به دنیای بازیگری با تماشای «باروت» نه تنها از حضور کیت هرینگتون در نقش قهرمانی آرمانی لذت خواهند بود، بلکه شاهد تلاش تیم قدرتمندی از بازیگران برای روایت قصه گای فاکس و یارانش خواهند بود. از میان تیم بازیگری کارآمد این مینی سریال می‌توان به حضور پیتر مولان در نقش هنری گرانت (یک کشیش صالح که دربار انگلستان علاقه زیادی به قتل وی دارد و او باید میان فرار و دستگیر شدن و مرگی دردناک یک راه را انتخاب کند)، لیو تیلور در نقش آن ولو (دختر عموی شخصیت رابرت کتسبی که کمک‌های فراوانی برای شکل گیری این شورش به گروه گای فاکس کرد) و درنهایت مارک گاتیس در نقش سِر رابرت سیسیل (خالق مجموعه تلویزیونی «شرلوک» که با هرینگتون در «بازی تاج و تخت» نیز همبازی است و حال به شخصیت منفی مینی سریال «باروت» جان بخشیده است. سِر رابرت سیسیل شخصیت شریر قصه است که با سنگدلی و دسیسه چینی به‌دنبال خنثی کردن عملیات کتسبی و به قتل رساندن وی و یارانش است) اشاره کرد.

 

 ۵ دلیل خوب برای تماشای مینی سریال «باروت»
وجوه تاریخی و آموزشی

هرینگتون در مصاحبه اخیرش با رادیو تایمز به وجوه آموزشی و تاریخی ماجرای پنجم نوامبر اشاره می‌کند و از این که مردم می‌توانند واقعیت را در مورد اتفاق‌های پشت پرده سوءقصد نافرجام انفجار پارلمان بدانند، ابراز خوشحالی می‌کند. او با خرسندی اضافه می‌کند: بسیاری از مردم حتی نمی‌‌دانند که آیا در تاریخ پنجم نوامبر ۱۶۰۵ پارلمان منفجر شده است یا نه!؟ این مینی سریال با پرداخت به جزئیات اتفاق تاریخی و مهم می‌تواند وجوه آموزشی زیادی برای مخاطبان داشته باشد. من همیشه حس می‌کردم که تمام زاویه‌های داستان گای فاکس و یارانش بیان نشده است و این فرصتی برای تعریف داستان این افراد شجاع بود.

پرداخت صحیح به شخصیت سمبلیک گای فاکس

همان‌طور که گفته شد مینی سریال «باروت» تمرکز اصلی خود را به روی شخصیت رابرت کستبی گذاشته است و کاراکتر مشهور گای فاکس را به حاشیه برده است. این شخصیت که سال‌ها به‌عنوان نماد مقاومت در برابر زورگویی از او یاد می‌شود در «باروت» به‌صورت واقعی و بدون نقاب به تصویر کشیده شده است.

 

مارک گاتیس در این مورد می‌گوید: این درست است که می‌گویند تاریخ همواره توسط برنده‌ها تعریف می‌شود ولی ماجراهای گای فاکس و یارانش کمی متفاوت است، این شخصیت گرچه در راه رسیدن به هدفش ناکام ماند ولی در تاریخ نام خود را ثبت کرد، مسئله جالب این‌جاست که گای فاکس در حقیقت یکی از یاران رابرت کتسبی بوده است و من چند سال پیش در حال خواندن کتاب «پودر خونین» اثر آنتونی فریزر متوجه این واقعیت شدم. در سریال «باروت» شما با یکی از نزدیک‌‌ترین برداشت‌ها از شخصیت واقعی گای فاکس آشنا می‌شوید.

شباهت یک واقعه تاریخی و اتفاقات روز دنیا

درام، فریب، سیاست و قدرت طلبی واژه‌هایی هستند که تنها به یک دوره خاص تاریخی محدود نمی‌‌شوند، ما می‌توانیم همواره اثرات این واژه‌ها را در سیاست‌گذاری‌های روز دنیا نیز مشاهده کنیم. همواره در بازنگری یک اتفاق تاریخی با شباهت‌های موقعیت درون داستان با ماجراهای روز دنیا مواجه می‌شویم. مارک گتیس در این مورد می‌گوید: گویی سیاست‌های روز دنیا گاهی به‌شکلی موازی با اتفاق‌هایی که در کتاب‌های تاریخ خوانده‌ایم پیش می‌روند.

 

 تماشای«باروت» واجب است

من در قسمتی از سریال «باروت» باید پادشاه را متقاعد کنم که کاتولیک‌ها تهدید واقعی دوران هستند و با سرکوب و ترساندن آن‌ها می‌توان قدرت مطلق را در دست گرفت، در همین هنگام بود که به این فکر افتادم که بی‌شک انسان‌هایی نظیر سِر رابرت سیسل که من نقش آن را ایفا می‌کردم، در دنیای امروز حضور دارند و در حال متقاعد کردن شخصی یا رهبر یک دولت دیگر برای انجام اعمالی ضدانسانی هستند. منظورم اشخاصی هستند که همواره خواهان سرکوب یک شورش بر علیه نیروی حاکم در هر منطقه هستند و تاریخ یا زمان نمی‌‌شناسند؛ هنوز هم حضور دارند و بی‌شک در آینده نیز حضور خواهند داشت.


گفت و گو با «محمود شهریاری»، رکورددار ممنوع الکاری


روزنامه هفت صبح – سوسن سیرجانی: از پیشکسوتان اجرا پس از انقلاب است و البته جزو رکوردداران ممنوع الکاری. محمود شهریاری سال ها است فرصت اجرا به دست نیاورده و فعالیتش را در بیرون از سازمان صدا و سیما انجام می دهد. سراغ او رفتیم تا با او در این باره گفتگو کنیم. شهریاری این بار هم بدون تعارف نظرش را گفت و توضیح داد چرا رویه تلویزیون برای جذب بازیگران و به عنوان مجری نادرست است.

او می گوید نمونه هایی مثل رامبد جوان و مهران مدیری به این دلیل موفق هستند که بیش از اجرا، بازی می کنند. شهریاری از کامران تفتی نام نمی برد اما اشاره هایش گویا است؛ به عقیده او نمی توان یک بازیگر مجرد را در مقام مجری برنامه «وقتشه» که رسالتش ترویج ازدواج است، پذیرفت. شهریار مقصر اصلی این اتفاق را مدیران تلویزیون می داند و در عین حال معتقد است بیش از همه خود بازیگران متضرر می شوند.

 

بازیگران گول اجرا را نخورند، نابود می شوند 
یکی از جدیدترین نسخه هایی که سازمان صدا و سیما برای بالا بردن جذابیت برنامه هایش می پیچد، حضور چهره ها و بازیگران در مقام اجرا است. شما به عنوان کسی که سابقه ای طولانی در امر اجرا دارد، نگاه تان به این رویکرد چگونه است؟

– چهره های مورد علاقه مردم ممکن است جذابیت برنامه را بالا ببرند اما نه به عنوان کسی که دارد برنامه را اجرا می کند. این اتفاق اول از همه به ضرر بازیگرانی است که به سمت اجرا آمده اند چون اجرا با بازیگری دو مقوله کاملا متفاوت است و وقتی بازیگر در نقش مجری ظاهر می شود، مردم حس می کنند آن شخص در حال ایفای نقش است و در دراز مدت به صداقت کلام او شک می کنند که همه اینها به ضرر بازیگران است چون بدترین ضربه به آنها این است که جذابیت شان را برای کارگردان ها از دست می دهند و تجربه ثابت کرده به غیر از چند مورد محدود، سایر بازیگرانی که به سمت اجرا آمده اند در کار بازیگری شان خلل به وجود آمده است.

 

با اینکه الان به گفته خود بازیگران کار برای شان در سینما و تلویزیون کم شده، اما این هم دلیل نمی شود آنها به سمت اجرا بیایند. باید به این موضوع توجه کرد که چرا هیچ وقت کسانی مثل علی نصیریان، پرویز پرستویی یا رضا کیانیان پیشنهاد اجرا را نمی پذیرند، چون آنها به اهمیت کار خودشان در بازیگری پی برده اند.

اما نتیجه برعکس این ماجرا یعنی مجریانی که بازیگر می شوند، همیشه بد نبوده و مثلا نمونه هایی مثل صابر ابر و شهاب حسینی را داریم که کارشان را از اجرا شروع کردند.

– نمونه های انگشت شمار داریم.اما در همین ماجرای برعکس کسی را داشتیم که از اجرا به سمت بازیگری رفت و در سریال یوسف پیامبر (ع) بازی کرد و بعد به سمت موسیقی رفت و دوباره به اجرا بازگشت، اما نه مجری کاملی شد، نه خواننده موجهی شد و نه بازیگر قابل. مردم هم در این میان معطل می مانند که فلان فرد را باید در کدام نقشش بپذیرند. این را نه از روی تعصبم به بازیگری بلکه از روی دلسوزی درباره دوستان بازیگر می گویم.

به نظر می آید از زمانی روند استفاده از چهره ها در تلویزیون بیشتر دیده شد که رامبد جوان توانست با اجرایش خندوانه را تبدیل به برنامه ای موفق کند. البته جوان بازیگر کمدی بود و در یک برنامه تخصصی با همین سبک موفق بود.

– به نظر من باید خندوانه را به نوعی جزو استثنائات قرار دهیم چون در خندوانه بازیگری بیشتر چیره است تا اجرا. رامبد جوان هم اول کارگردان و بازیگر خندوانه است. این برنامه واقعا به دلیل همه ویژگی ها و المان هایی که دارد نمی تواند در کنار سایر برنامه های تلویزیون طبقه بندی شود. حتی بخش استندآپ کمدی هم در این برنامه به نوعی بازیگری است. بنابراین موفقیت های خندوانه ربطی به اجرا ندارد و بیشتر به سمت دسته بندی بازیگری می رود.

به نظر شما دورهمی را باید مثل خندوانه در قالب های دیگری دسته بندی کنیم؟

– مهران مدیری در تمام طول برنامه دارد بازی می کند. از آنجایی که قیمت در مقابل او با لحنی خاص می گوید «مدیری» تا جایی که در مقابل مهمانان می نشیند، همه از پیش توسط نویسنده نوشته شده است. حتی اگر به صورت بداهه هم حرفی زده می شود، بازیگری اش بر اجرا غالب است. اما این را باید مورد توجه قرار داد که با یک دو برنامه نمی شود کل تلویزیون را ارزیابی کرد و گفت به دلیل موفقیت این دو برنامه پس بازیگران توانایی اداره برنامه را دارند. تلویزیونی را که الان ۲۴ ساعته است و در نزدیک به ۳۰ شبکه برنامه دارد، باید در سطح کلان تر مورد بررسی قرار داد.

 

 بازیگران گول اجرا را نخورند، نابود می شوند
ما درباره لطمه ای که بازیگران با تغییر مسیر به سمت اجرا، به کارنامه کاری خود می زنند صحبت کردیم اما این موضوع باعث بیکار شدن مجری ها هم می شود؟

– به نظر من مجری ها بیکار نمی شوند، چون در خارج از صدا و سیما آنقدر همایش و برنامه وجود دارد که مجریان در آنها حضور داشته باشند که مثلا خود من که سال ها است از تلویزیون دور هستم، وقتم پر است. اما چرا هیچ وقت از بازیگران نمی خواهند که این برنامه ها و همایش ها را اجرا کنند؟ چون بخش خصوصی برای خرجی که برای همایش ها و برنامه هایش می کند انتظار بازخورد و نتیجه دارد، بنابراین یک بازیگر توان اداره یک برنامه یا همایش را ندارد و بخش خصوصی هم که به بیت المال متصل نیست که به راحتی از آن خرج کنند.

اما خاستگاه مجریانی مثل شما، تلویزیون است و همایش های خصوصی را نمی توان به عنوان مقیاس پرکاری یک مجری در نظر گرفت.

– بله، درست است. اما وقتی تلویزیون قدر نیروهایی که خودش تربیت کرده را نمی داند، این نیروها هم جذب جاهای دیگر می شوند. وقتی اسماعیل میرفخرایی با جواد آتش افروز اجرا نمی کنند، آنها متضرر نمی شوند، بلکه تلویزیون دارد ضرر می کند و در نهایت مردم هستند که دیدن یک برنامه استاندارد را از دست می دهند. دقیقا یکی از دلایلی که تلویزیون به سمت بازیگران رفته است، ضعف در کشف و تربیت مجریان کاربلد است.

 

متاسفانه الان مجریانی در تلویزیون هستند که آنقدر از نظر تکنیکی ضعیف عمل می کنند که تلویزیون به ناچار به سمت بازیگران می رود. شاید جالب باشد بدانید که من بارها از مدیران شبکه ها پرسیدم اسم مجری فلان برنامه تان چیست و آن مدیر اسم مجری های شبکه خودش را نمی دانسته، انتظار دارید در این شرایط مردم نام مجری را به یاد بسپارند؟

با توجه به گفته های شما تلویزیون از بازیگران استفاده می کند تا هزینه ای برای تربیت یک مجری نپردازد.

– بله، دقیقا. بازیگران دوربین را می شناسند و به راحتی رابطه برقرار می کنند. در کنار آن فضای استودیو برای شان تعریف شده و از نگاه مخاطب و دوربین نمی ترسند. به همین دلیل هزینه و زمانی برای آشنایی او با این تجهیزات و فضاها صورت نمی گیرد. می بینیم یک بازیگر جلوی دوربین قرار می گیرد و می خواهد نقش یک روانشناس کودک را بازی کند، خوب مردم قبول نمی کنند چون آنها برای مشکلات و سوالات شان احتیاج دارند که یک کارشناس با سابقه را در قاب تلویزیون ببینند.

 

یا در اتفاقی که اخیرا با آن مواجه شدیم، استفاده از بازیگر مجردی بود که اصلا زندگی زناشویی را درک نکرده و می نشیند در مقابل زوج های جوان و آنها را برای ازدواج راهنمایی می کند. کدام عقل سلیمی این برنامه را می پذیرد؟ این آقا اگر می توانست و یا حتی به این موضوع اعتقادی داشت، خودش به ازدواج تن می داد. واقعا نمی دانم تلویزیون تا چه زمانی می خواهد با این بار کج طی مسیر کند چون واقعا به مقصد نمی رسد.

برای بیرون رفتن از این بحران چه باید کرد؟

– تلویزیون باید خودش را پیدا کند، از مجریان قدیمی که از رسانه ملی دور شده اند دلجویی کند. راه نجات تلویزیون بازگرداندن مجریانی است که اجرا، رسانه و ذائقه مردم را می شناختند و در کلام شان صداقتی وجود داشت و برای جذب بیننده، بازیگری نمی کردند. با معضل دیگری هم که تلویزیون روبرو شده، کپی برداری از روی شبکه های ماهواره ای است. تلویزیون ایران بالغ بر ۶۰ سال قدمت دارد و هزاران کارمند، اما از روی دست تلویزیونی که ۲۰ کارمند دارد، شوی استعدادیابی کپی می کند. من واقعا غصه می خورم، وقتی در برنامه تلویزیون حتی جملاتی را می شنوم که عینا در برنامه های ماهواره ای گفته می شود.

 

 بازیگران گول اجرا را نخورند، نابود می شوند
به لحاظ مالی هم تفاوت بین انتخاب یک مجری یا یک چهره مشهور برای یک برنامه وجود دارد؟ یعنی تلویزیون حاضر است این تفاوت و بار مالی را بپذیرد اما همچنان انتخاب بازیگران را به برگرداندن مجری های قدیمی ترجیح می دهد؟

– سیاست های غلطی وجود دارد که تلویزیون به این سمت رفته است. چون پول حاصل کار و تولید مداومی نیست که تلویزیون با تحمل سختی ها به دست آورده باشد. پول تلویزیون پول بیت المال است و آن را به هر شکلی که می خواهند هزینه می کنند. برای ساخت برنامه هایی که بیننده را به تلویزیون برگرداند، همیشه ابراز می کنند که کمبود بودجه دارند و برنامه سازان را به سمت اسپانسرها و حامیان مالی می فرستند. به همین ترتیب همه چیز از کنترل خارج می شود و حتی حامیان مالی شرط و شروط می گذارند و الی آخر.

 

اما من واقعا نمی دانم که مدیران تلویزیون چه زمانی قرار است در این زمینه هوشیاری لازم را به دست بیاورند. اگر شبکه های خصوصی داشتیم و می توانستند از طریق ایجاد شبکه ها درآمد کسب کنند، معلوم می شد که چقدر تلویزیون موفق است. اما الان هیچ متر و معیاری برای سنجش درست وجود ندارد و رقابتی سازنده شکل نمی گیرد، پول ها و منابع مالی هم به همین طریق صرف می شود.


سلاطین اجرا؛ از «علیخانی» تا «رشیدپور»


روزنامه هفت صبح: حتما حرفی تکراری است که بخواهیم از اهمیت مجریان تلویزیون بنویسیم. بارها نوشته ایم و با ذکر مصادیق اشاره شده، هر وقت یک مجری قدرتمند باشد، برنامه ای ولو ضعیف، پر بیننده و جریان ساز می شود. در تلویزیون ما تعداد مجریان فعال و غیرفعال به شمارش در نمی آیند؛ خیلی ها اجرا می کنند و مدتی طولانی آنتن را در اختیار دارند ولی تعداد کمی موفق بوده و هستند. تازه، این عده بارها طعم ممنوع الکاری را چشیده و هر آن بیم تکرارش می رود.

سراغ هشت مجری شاخص رفته ایم تا ببینیم در سال هایی که آنتن در اختیارشان بوده است چه کرده اند. برای این منظور از مهم ترین برنامه های آنها نام برده ایم و گفته ایم بارزترین ویژگی های شان در اجرا چیست. به این جمع می شد مرتضی حیدری، علی درستکار، سیاوش صفاریان پور، منصور ضابطیان و ژیلا صادقی را هم اضافه کرد. صادقی این شب ها با «نگی که نگفتی» مدل تازه ای از اجرا را تجربه می کند که خب چندان هم موفق نیست و به زودی در گفتگو با خود او، ضعف و قوت هایش را بررسی می کنیم.

محمدرضا شهیدی فرد

* شاخص ترین برنامه ها: مردم ایران سلام، پارک ملت، هزارداستان، چهل چراغ

 

 سلاطین اجرا


* ویژگی های اجرا:
از معدود مجریان با دانش است؛ او برای اثبات خود به لفاظی صرف رو نمی آورد و از داشته هایش برای قوام یک موضوع استفاده می کند. جمع این دو ویژگی به همراه اشراف به قواعد اجرا از محمدرضا شهیدی فرد یک مجری تراز ساخته است. چندی پیش درباره اش نوشتیم: دیدن یک اجرای شسته رفته و هدفمند از محمدرضا شهیدی فرد توقع زیادی نیست. او چه زمانی که برنامه صبحگاهی اجرا می کرد و چه حالا که مجری «چهل چراغ» است، حواسش هست برنامه را از ریتم نیندازد.

* الان چه می کند؟ شهیدی فرد تابستان ۹۰ «پارک ملت» را روی آنتن شبکه یک داشت اما برنامه به یکباره متوقف شد. او پس از شش سال دوری بار دیگر روی صندلی اجرا نشسته و حالا پخته تر از قبل به مصاف مهمان هایش می رود. شهیدی فرد در شبکه نسیم گاهی «هزارداستان» را اجرا می کند و در شبکه سه «چهل چراغ» را.

 


فرزاد حسنی


* شاخص ترین برنامه ها: نیم رخ، کوله پشتی، جزر و مد، تحویل بهار، نو در دو، اکسیر

 

 سلاطین اجرا

* ویژگی های اجرا: تسلط کامل بر واژه ها؛ کمتر کسی را سراغ داریم که مثل فرزاد حسنی، کلمات در اختیارش باشد و بداند کی و کجا آنها را به کار ببرد. این ویژگی، نفوذ کلام حسنی را باعث شده که وقتی با مطایبه در آمیخته می شود، مجری را بیش از پیش صاحب قدرت می کند. اجرای حسنی بیش از دیگران واکنش برانگیز بوده؛ چه بسا دلیل اصلی آن صراحت لهجه و جواب های فوری او در مصاف با مهمان ها باشد که از سوی بعضی تعبیر به عدم مراعات ادب می شود. حسنی آرام آرام تبدیل به یک مجری شش دانگ شد و با برنامه پزشکی اکسیر نشان داد، موضوع برنامه دست و پای او را نمی بندد و بلد است چطور نتیجه ای مطلوب به دست بیاورد.

* الان چه می کند؟ علاوه بر اکسیر ویژه برنامه شب یلدا را روی آنتن داشت و مدتی است برنامه ای در تلویزیون اجرا نکرده. فعلا تمرکز فرزاد حسنی بر اجرای رادیویی است.

 


عادل فردوسی پور


* شاخص ترین برنامه ها: نود، ۲۰۱۴

 

 سلاطین اجرا
 
* ویژگی های اجرا: درباره عادل فردوسی پور زیاد نوشته ایم؛ چه درباره گزارشگری و چه اجرا. نکته مهم این که به رغم ضعف ها، همچنان در اوج است و نشاط از اجرایش گرفته نشده. حالا نود بدون او غیر قابل تصور است، به عبارتی حیات برنامه جذاب نود به مجری آن است. فردوسی پور در سال های ابتدایی خیلی جلوی دوربین راحت نبود. به مرور اما جای خود را باز کرد و با بزرگ شدن استودیوی نود و برداشتن گوشی (ابزار مهم مجریان برای ارتباط با اتاق فرمان)، اعتماد به نفسش را به رخ کشید.

فردوسی پور با دوربین راحت است و با مخاطبش صادق. از تپق و اتفاق های غیرمترقبه نمی ترسد و با شوخی و خنده، اتفاقات را مدیریت می کند. ضعف اصلی او در گفتگوها است؛ در مصاف با سوژه، منسجم عمل می کند اما گویی حواسش جای دیگر است. بدتر این که اجر حریف قدر باشد، عادل شکست می خورد.

* الان چه می کند؟ در کنار اجرای نود، تهیه کنندگی فوتبال ۱۲۰ را بر عهده دارد که برنامه ای موفق است.

 


احسان علیخانی


* شاخص ترین برنامه ها:
برنامه ماه عسل، سه ستاره، ویژه نامه های سال تحویل

 

 سلاطین اجرا

* ویژگی های اجرا: علیخانی مختصات یک مجری موفق را دارد؛ ظاهرش خوب است و خوب بلد است حرف بزند. اینها شرط ابتدایی است ولی فراموش نمی کنیم که خیلی از مجریان تلویزیون چنین خصوصیاتی ندارند. برگ برنده دیگر علیخانی تسلط بر حوزه اجرا است؛ می داند چطور سوژه را به سرمنزل برساند. اهمیت کار او وقتی بیشتر به چشم می آید که بدانیم با آدم هایی در «ماه عسل» طرف است که عمدتا برای نخستین بار روبروی یک مجری می نشینند. علیخانی هر چه خوب، زمینه را فراهم می کند. عیب هایی هم دارد، مثل صحبت زیاد و دیر وارد شدن به بحث اصلی. این اتفاق بیشتر در «ماه عسل» می افتد که علیخانی به گمان ایجاد تعلیق، گرفتار حرافی می شود.

* الان چه می کند؟ برنامه ای ندارد. نوروز تهیه کنندگی و اجرای «سه ستاره» را بر عهده داشت و بعد از آن تا اول ماه رمضان و اجرای «ماه عسل» هیچ برنامه ای نداشت.

 


محمد صالح علا


* شاخص ترین برنامه ها: نقد خنده، دو قدم مانده به صبح، چشم شب روشن

 

 سلاطین اجرا

* ویژگی های اجرا: ویژگی منحصر به فرد صالح علا نزاکت و ادب اوست. نزاکت و ادبی که توی ذوق نمی زند. این ادب و دست به سینه بودن را صالح علا همیشه داشته و هرگز پایی روی پا نمی اندازد، دست هایش را طوری روی هم قرار می دهد که مفهوم ادبی که در کلامش نثار مخاطب می کند، در فیزیکش هم دیده شود. صالح علا شاعر، ترانه سرا و نویسنده است. زیاد کتاب می خواند و فیلم می بیند و به موقع از اندوخته هایش در اجرا بهره می گیرد. او در اجراهای رادیویی موفق تر عمل کرده، چه موقعی که یک گوینده صرف است و از هر دری سخن می گوید و چه زمانی که در مقام مصاحبه گر قرار دارد. خوب سوژه را می پروراند و با کلام خود، شاعرانه سوال های متفاوتی می پرسد.

* الان چه می کند؟ اجرای برنامه چشم شب روشن را بر عهده دارد اما با مهمان ها وارد گفتگو نمی شود.

 


رضا رشیدپور


* شاخص ترین برنامه ها: شب شیشه ای، عبور شیشه ای، مثلث شیشه ای، صفر صفر، حالا خورشید

 

 سلاطین اجرا

* ویژگی های اجرا: علاقه مندی زیادی به هاردتاک دارد. در سری برنامه های شیشه ای اش پای خیلی ها را به تلویزیون باز و با آنها دوئل کرد. در دوران ممنوع الکاری «دید در شب» را برای پخش از اینترنت ساخت و نوعی دیگر از هاردتاک را تجربه کرد. رضا رشیدپور با برنامه های صبحگاهی استارت زد اما خیلی زود از سایه مجری دوم بیرون آمد و اعتماد مدیران برای برنامه های چالشی را به دست آورد. او بر فنون اجرا تسلط دارد و حتی اگر گاهی در گفتگوهای داغ کم آورده، اجازه نداده یک چهره صددرصد شکست خورده لقب بگیرد.

* الان چه می کند؟ رشیدپور حالا با کلی تجربه برنامه صبحگاهی شبکه سه را اجرا می کند و علاوه بر گفتگوهای سبک، سراغ مصاحبه های داغ هم می رود منتها این بار لحن او آرام است و با زبان نرم و لطیف مسئولان را به چالش می کشد.

 


علی ضیا


* شاخص ترین برنامه ها: ویتامین ۳، ویژه برنامه تحویل سال نو، نبش جنت آباد، بعضی ها امشب، اینجا آینده، هزار و یک شب، یک یک، خوشا شیراز، فرمول یک

 

 سلاطین اجرا

* ویژگی های اجرا: با «ویتامین ۳» خودی نشان داد و سعی کرد کلیشه های اجرای صبحگاهی را بشکند. علی ضیا در رسیدن به این هدف موفق بود و بیننده ها متوجه توانایی اش شدند. ضعف هایی هم داشت که می توان ذیل خوبی های او نادیده اش گرفت. او به مرور اعتماد مدیران سازمان صدا و سیما را جلب کرد و صاحب برنامه های مهم شد.

 

از ویژه برنامه های سال تحویل تا برنامه های شبانه. ضیا بر قواعد اجرا تسلط دارد، چهره اش مناسب اجراست، جلوی مهمان کم نمی آورد اما یک عیب بزرگ او را رها نمی کند: «افتادن در دام لوس بودن». ضیا خیلی وقت ها دوز شوخی را بالا می برد، خودش می خندد و توقع دارد دیگران هم بخندند!

* الان چه می کند؟ علی ضیا این روزها برنامه «فرمول یک» را روی آنتن دارد که پیش تر صبح ها پخش می شد.

 

 جواد یحیوی


* شاخص ترین برنامه ها: طعم آفتاب

 

 سلاطین اجرا

* ویژگی های اجرا: یحیوی در دوره ای خودش را اثبات کرد که مدل گفتگوهای داغ در تلویزیون مرسوم نبود. اگر خاطرتان باشد برنامه «طعم آفتاب» در سال ۷۷، سبک تازه ای از تاک شو را در تلویزیون بنا نهاد که بعدا مجریان دیگر از آن الگو گرفتند. گفتگوهای صریح یحیوی با علی لاریجانی، رئیس وقت صدا و سیما، عطاءالله مهاجرانی، وزیر وقت فرهنگ و ارشاد و حجت الاسلام قرائتی از مصاحبه های ماندگار تلویزیون هستند. با این حال از ظرفیت یحیوی به خوبی استفاده نشد. او جلوی دوربین راحت بود، بازی نمی کرد و صریح حرفش را می زد.

* الان چه می کند؟ جواد یحیوی از «طعم آفتاب» دچار مشکل شد و بعد از آن هیچ برنامه جدی به او نرسید تا این که در نهایت سال ۸۷ ممنوع الکار شد. او سال ها از اجرا دور بود و با برنامه اینترنتی آرت تاکس به این حوزه بازگشت اما موفق عمل نکرد. تمرکز یحیوی بر بازی در فیلم و تئاتر است.


شهرزاد، فصل سوم عاشقانه تر می شود


هفته نامه امید جوان – شراره داوودی: فصل دوم «شهرزاد» در حالی تمام شد که به اعتقاد برخی نسبت به فصل اول افت داشت و خصوصا جای خالی «بزرگ آقا» با بازی «علی نصیریان» پر نشد و بیش از آن که عاشقانه باشد معمایی و جنایی بود. نشریه الکترونیکی «شهرزاد» درباره فصل دوم و سرمایه گذاری و چشم انداز فصل سوم با سیدمحمد امامی تهیه کننده آن گفت و گو کرده است:

اطلاعات خیلی زیادی درباره شما وجود ندارد. بنابراین بهتر است همین ابتدا کمی درباره خودتان صحبت کنیم و این که چطور شد به یکباره وارد صنعت فیلم و سریال شدید؟

لیسانس مهندسی نرم افزار و کارشناسی ارشد مدیریت دارم و در خانواده ای اصفهانی بزرگ شده ام و علاقه به هنر و فعالیت هنری در آنها وجود داشته است. علاقه من به فرهنگ و سینما به واسطه خانواده بوده، پدربزرگم نقاش و خطاط بوده است.

 

شهرزاد، فصل سوم عاشقانه تر می شود

خودتان فعالیت هنری نداشتید؟

به نظرم باید بگویم بیشتر مخاطب هنر هستم تا این که خودم مهارتی در این حوزه داشته باشم. به هر حال زمینه علاقه به این فضا وجود داشت. ضمن آن که به واسطه رشته تحصیلی و کسب و کاری که داشتم، وارد کارخانه تولید سی دی و دی وی دی شدم و همان جا بود که با شبکه نمایش خانگی آشنا شدم. در آن زمان «قهوه تلخ» در همان کارخانه تولید می شد.

آن موقع احساس کردم که می توانم به جای این که واسطی برای پخش باشم، خودم هم وارد عرصه تولید محتوا شوم. براساس همین ایده بود که با سریال «شاهگوش» و آقای داود میرباقری آشنا شدم. به نظر خودم آن زمان شروع کار خوبی داشتیم و سریال سنگینی را کار کردیم؛ آن هم با کارگردانی که در کارنامه اش «مختار» و «امام علی (ع) را داشت. آن زمان برای آقای میرباقری هم فضای نمایش خانگی جدید بود. البته خوشبختانه ایشان به واسطه شناختی که از مخاطب دارند، در هر مدیومی با موفقیت حضور داشتند.

زمینه آشنایی شما با آقای میرباقری چطور بود؟


آشنایی من با ایشان توسط آقای مهدی پاکدل اتفاق افتاد که بانی خیری در این زمینه شدند. البته باید بگویم که قبل از جلسه با آقای میرباقری، اولین جلسه برای تولید محتوا را با آقای فتحی داشتم و روی چند طرح از جمله «شهرزاد» صحبت کرده بودیم که چون کار با آقای میرباقری سریع وارد تولید شد، طرح های آقای فتحی باقی ماند که بعد از آن، کار کنیم.

یعنی از همان زمان، آقای فتحی هم در پی تولید سریال برای نمایش خانگی بود؟


ایشان طرح هایی را به تلویزیون داده بودند اما درخواست من این بود که اثری برای شبکه نمایش خانگی شروع کنند. به هر حال این فضا برای همه کارگردانی هایی که در تلویزیون کار می کردند، جدید بود و با توجه به محدودیت هایی که تلویزیون چه در ممیزی و بودجه ها داشت، خیلی از کارگردان ها علاقه داشتند فضای جدیدی را امتحان کنند و برایشان این مدیوم جذاب بود.

با این همه ورود این چنینی به مدیومی که امتحان خود را پس نداده، برای شما ترسناک نبود؟ به هر حال وارد فضایی می شدید که ممکن بود مشتری اثر را پس بزند!


هم «شاهگوش» و هم «شهرزاد» در آغاز با مقاومت های مشاوران و اطرافیان مواجه شد که ممکن است بازار کشش این بودجه و پروداکشن را نداشته باشد و معتقد بودند که احتمال دارد که اثر و خودمان آسیب ببینیم. اما ما معتقد بودیم با این که این حوزه خیلی پرریسک است، اگر همکاران را درست انتخاب کنیم، ضریب ریسک خیلی پایین می آید. مخاطب به خوبی جنس باکیفیت را از بی کیفیت تشخیص می دهد. ضمن آن که این حوزه به شدت رقابتی و براساس عرصه و تقاضاست. دقیقا برخلاف تلویزیون که هر چیزی تولید کند، دیده شدن و نشدن آن فرقی نمی کند!

در شبکه نمایش خانگی مانند هر کالای تجاری، بحث عرضه و تقاضا مطرح است و اگر مشتری کالا را دوست نداشته باشد، شکست می خورد. این شرایط در همه دنیا وجود دارد و فقط تلویزیون ماست که محصولی را تولید می کند و برایش اهمیتی ندارد که آن اثر دیده می شود یا خیر.

 

شهرزاد، فصل سوم عاشقانه تر می شود

به عنوان تهیه کننده و سرمایه گذار چقدر روی اثر اعمال نظر می کنید؟


این موضوع بستگی زیادی به کارگردان دارد، به نظرم باید همه وقت و انرژی را برای درست شدن متن گذاشت، وقتی متن درست باشد یعنی نقشه راه آماده است. وقتی شما با آقایان فتحی و میرباقری کر می کنید، خیلی نگران کارگردانی نیستید، باید دغدغه را روی متن بگذارید و وقتی چفت و بست آن درست شد، دیگر از کارگردانی آن خیال تان راحت است و می دانید کار را به کاردان سپرده اید. مگر این که اثر اول کارگردان باشد یا با کارگردانی طرف باشید که کارهای قبلی او بحث برانگیز نبوده باشد.

در این شرایط گروه تولید بیشتر سعی دارد حمایت کند نه دخالت. شاید بعضی بازیگرها نخواهند با کارگردان اول کار کنند، ما ورود پیدا می کنیم و این امنیت را به آنها می دهیم تا خیال آسوده تری داشته باشند.

به شخصه معتقدم در کار باید مالکیت را از مدیریت جدا کرد. تهیه کننده می تواند با دخالت بی جا در کار، باعث لطمه خوردن اثر و در نهایت لطمه به خودش شود. به نظرم وقتی در چیدمان اولیه که به گفته هیچکاک فیلمنامه، فیلمنامه و فیلمنامه است، دقت کنیم، در ادامه مشکلی نخواهیم داشت، مانند فیلمنامه شهرزاد که تکمیل کردن آن سه سال زمان برد. همه اجزایی که امروز در «شهرزاد» کار می کنند، در پروژه های مختلف زیادی حضور داشته اند، خروجی ها را می توان دید اما چیزی که در این مجموعه خودش را به خوبی نشان می دهد و باعث شده «شهرزاد» از تک تک عوامل خودش هم بزرگ تر شود، متن درستی است که توانست با مردم ارتباط برقرار کند.

به هر حال «شهرزاد» در فصل اول خیلی به دل مردم نشست و همین باعث شد که مخاطبان فصل دوم آن حفظ شوند، اما بخشی از مخاطبان معتقدند که فصل دوم از قوت فصل نخست برخوردار نبوده است.


در ابتدا باید بگویم که خوشحالیم رقیب خودمان شده ایم و با فصل اول مقایسه می شویم، به هرحال فصل اول «شهرزاد» یک پدیده در نمایش خانگی بود، مردم به این مدیوم بی اعتنا شده بودند. مجموعه های تولیدشده تا به انتها نمی رسیدند و یا به مرور افت کیفیت جدی پیدا می کردند. ما با سریالی که سر و شکل درست و خوبی دارد، آمدیم و اعتماد از دست رفته را برگرداندیم.

درباره فصل دوم هم باید بگویم که نظراتی که ما از منتقدان گرفتیم، با نظرات مردم کمی تفاوت دارد. درواقع اگر به قصه به شکل مستقل نگاه کنیم، نقد زیادی ندارد چون به قول معروف به داستان آب نبستیم.

فصل دوم «شهرزاد» از لحاظ ریتم، بازی ها و مابقی شاخصه ها امتیاز بالایی می گیرد، باور کنید که سری دوم ساختن خیلی کار سختی است و حفظ موفقیت از رسیدن به خود موفقیت کار سخت تری است. نکته ای که می خواهم به آن اشاره کنم این است که مردم آگاه هستند کاری که در سری دوم شده، اصلا کم فروشی نیست. زمانی وجود دارد که مثلا می گویند سری اول اعتماد مردم را جلب کرده اند اما در سری دوم از آن اعتماد سواستفاده شده است، درباره «شهرزاد» ماجرا این طور نیست و بحث سلیقه مطرح است.

نمی شد کمی بیشتر به سمت سلیقه مخاطب حرکت کرد؟


کارهایی را در فصل دوم «شهرزاد» توسط آقای فتحی انجام شده است، نتیجه آن در فصل سوم برداشت می شود. مطمئن باشید وقتی فصل سوم تمام شود، متوجه علت همه اتفاق هایی که برای شخصیت های مختلف در فصل دوم افتاد، می شوید. کوچک ترین مسائل مثل آموزش رانندگی شهرزاد که این امروز مورد نقد قرار می گرد، در فصل سوم کاربرد دارد. با وجود کامنت های ناراضی، من از یک چیز مطمئن هستم و آن هم این است که در پایان فصل سوم، مردم به خاطر فصل دوم از ما تشکر می کنند!

 

شهرزاد، فصل سوم عاشقانه تر می شود

در فصل سوم قصه سریال به انتها می رسد یا اینکه ممکن است فصل چهارمی هم در کار باشد؟


بله تمام می شود. البته قصه «شهرزاد» پتانسیل ادامه دادن را دارد و می توان از دل آن، دیگر کاراکترها را بیرون کشید و سرگذشت آن ها را تعریف کرد اما با چیزی که مخاطب از ما می خواهد، در فصل سوم مشخص می شود و همان جا پایان داستان سریال «شهرزاد» خواهدبود.

روند داستان در فصل دوم چقدر براساس نقدها در فصل اول شکل گرفت؟


قطعا کسی که سریال های پرمخاطبی مثل «شب دهم» و «مدار صفر درجه» را برای تلویزیون می سازد، به مخاطب اهمیت زیادی می دهد. در گذشته گرفتن بازخوردها سخت تری بوده، اما امروزه با توجه به شبکه های اجتماعی، بازخوردها را می توان آنلاین و بدون واسطه مشاهده کرد. شبکه های اجتماعی کمک می کند که نظر مردم را درباره نقاط قوت و ضعف خودمان بدانیم و با تاکید بر نظرات کار بهتری را تولید کنیم.

برای فصل آتی، بازیگر جدیدی به سریال اضافه می شود؟


خیر اما به لحاظ داستانی، معتقدم فصل سوم به لحاظ داستانی همانی است که مردم دوست دارند. درواقع تم عاشقانه مشابه فصل اول به فضای کلی سریال باز می گردد.

زمان عرضه آن هم همین امسال است؟

زمستان ۹۶ فصل سوم را می بینیم.

آمار و ارقامی وجود دارد که فصل اول و دوم را با یکدیگر مقایسه کند؟


واقعیت این است که در هر متر و معیاری که مقایسه کنیم، نسبت به فصل اول افت نداشته ایم. به هر حال بعضی ها از کار خوش شان آمده،  بعضی ها هم دل شان می خواسته اتفاق دیگری بیفتد اما نیفتاده است. البته این اتفاق ها یک شبه رخ نمی دهد بلکه با استفاده از برخی نظرات که در قالب درست داستان نویسی قرار می گیرند، برخی رویدادها رخ می دهد که مخاطبان می خواسته اند. ضمن آنکه باید بگویم ترکیبی از نظرات درست مخاطبین با همراهی تیم نویسنده ها را در فصل سوم می بینیم.

بخشی از این بازخورد، مرتبط با عدم حضور علی نصیریان در نقش بزرگ آقا است. اگر عقب تر برگردید باز هم بزرگ آقا حذف می شود؟


در پروژه های مختلف دو نوع خروج کاراکتر داریم. گاهی این خروج برمنبای یک اجبار اتفاق می افتد و گاهی برمبنای ضروریات داستانی. به عنوان مثال، زمانی است که بزرگ یک خاندانی تصمیم هایی می گیرد که آثار آن را در زندگی همه آدم های قصه می توان دید، حالا این اثر زمانی که خود بزرگ خانواده نیست، خودش را بیشتر نشان می دهد. به هر حال قصه درباره استبداد فردی یک شخص است که تصمیم هایی را برای خانواده می گیرد و باید ببینیم حالا که نیست چه اثرات، تبعات و تنش هایی را برای خانواده به وجود می آورد.

در حقیقت او نباید باشد تا بتوانیم این اتفاق ها را ببینیم، چون اگر باشد که خودش مشکلات را حل می کند. با وجود همه پتانسیل و جذابیتی که آقای نصیریان و این شخصیت داشت، حذف بزرگ آقا کاملا خودآگاه و براساس قصه اتفاق افتاد. بزرگ آقا قطعا یکی از کاراکترهای ماندگاری است که آقای نصیریان بازی کرده و با وجود منفی بودن نقش، مردم آن را خیلی دوست دارند.

نبود بزرگ آقا زمانی در فصل دوم احساس شد که هرچه جلو می رفتیم، جای نیروی عاقله ای که همه از او حرف شنوی داشته باشند، خالی شده بود.


این تشتت در فصل دوم کاملا آگاهانه است. چون فردی متفاوت بر سر کار آمده است. فردی که تشدد فکری دارد، حتما نوع مدیریتش با فردی که قبلا سر کار بوده، فرق می کند. آدمی که هیچ تفکر و هدفی به جز رسیدن به شخصیت شهرزاد ندارد، قطعا تصمیمات هیجانی می گیرد.

 

شهرزاد، فصل سوم عاشقانه تر می شود

پس هیچ وقت بحث برگشت آقای نصیریان به داستان فصل دوم مطرح نبود؟


در سریال های مهم و بزرگ دنیا هم مرگ و زایش قهرمان را می بینیم. در این مورد فکر می کنم بیشتر یک ایده بود که اگر ایده ها هم فقط هیجانی و بدون منطق باشند، می توانند آسیب برسانند. یعنی نقشی به مجموعه برگردد، اما برای آن برنامه ای نداشته باشید، آن وقت لذت و هیجانی که ایجاد شود از بین می رود.

آیا فکر می کردید «شهرزاد» قرار است با این استقبال روبرو شود؟


با توجه به اینکه در ابتدا داستان را خوانده بودم، می دانستم که مردم هم با آن ارتباط برقرار می کنند، ولی صادقانه فکر نمی کردم مردم در سراسر دنیا تا این اندازه با سریال ارتباط بگیرند. من بارها در سفرهای خارج از ایران می شنیدم که خیلی ها می گفتند فیلم و سریال ایرانی بعد از انقلاب را دنبال نمی کرده اند، اما حالا برای «شهرزاد» روزشماری و قسمت جدید را پیگیری می کنند.

فکر می کنم این تاثیر هم از فیلمنامه نشات می گیرد. خیلی از مجموعه های مشابه، اول بازیگر و کارگردان را انتخاب و بعد به فیلمنامه فکر می کنند، همین دلیل می شود که اثر برای مخاطب جذابیت نداشته باشد، ن هم در روزگاری که سریال های مختلف با سطح کیفی بالا به راحتی قابل دسترسی است.

 

فکر می کنم همه موفقیتی که مجموعه تصویرگستر پاسارگاد در محصولاتش داشته، به دلیل این بوده که بیشترین زمان را برای فیلمنامه می گذارد. اما ادبیات نمایشی غنی داریم که اگر روی آن ها کار شود، سریال هایی ساخته می شود که می تواند خیلی موفق باشند، حتی موفق تر از «شهرزاد» چون مردم ما قصه گویی به سبکی که در «شهرزاد» اتفاق افتاده را دوست دارند. تنها باید با آن ها صادق بود و آن ها قطعا از شما حمایت می کنند.

امروز «شهرزاد» هیچ حامی دولتی ندارد، بلکه مردم آن را به یک سرمایه اجتماعی بدل کرده اند. اتفاقا به همین دلیل هم زیاد نقد می شویم، چون دیده می شویم؛ اتفاقی که هم ترسناک است هم جذاب.

شما درباره بحث قاچاق و دانلودهای غیرقانونی هم چندین گفت و گوی رسانه ای داشتید. حالا که فصل دوم تمام شده، از این تلاش ها، نتیجه مثبتی در جهت کنترل قاچاق شهرزاد گرفتید؟


آقای علی اسدزاده، مدیرعامل تصویرگستر پاسارگاد به دانشی در این زمینه دست پیدا کردند که خوب است آن را در اختیار سایر موسسه ها هم بگذارند. ما توانستیم این روند را تا جایی کنترل کنیم، اما این کنترل کامل نیست و علی رغم اینکه سازمان های بزرگی برای صیانت از این نوع کالاها وجوددارد، اما نتیجه آن چنان حاصل نمی شود. این موضوع تنها با فرهنگ سازی کاملا کنترل می شود.

 

مردم باید بدانند این دانلود رایگان، دزدی است. در تمام دنیا هم سعی کردند فرهنگ سازی استفاده از نسخه های اصلی را به وجود بیاورند. این فرهنگ باید در مردم ایجاد شود که این سی دی هم مانند تن ماهی است که اگر بدون پرداخت هزینه اش از مغازه بردارند، دزدی محسوب می شود. البته این فضا هم وجود دارد که همه فکر می کنند تهیه کننده می خواهد برای خودش درآمدزایی کند، در صورتی که کافی است تیتراژ سریال را ببینند که برای یک مجموعه چه تعداد آدم درگیری هستند و از آن ارتزاق می کنند و با این کار چند شغل در معرض خطر قرار می گیرد.

هیچ وقت به ساخت نسخه سینمایی «شهرزاد» فکر کرده اید؟


خیلی زیاد! داستان «شهرزاد» قابلیت سینمایی شدن را دارد، اما باید فصل سوم تمام شود و سپس درباره اش فکر کنیم.


سریال جنایی «استرایک»؛ سریالی با نویسندگی «جی. کی. رولینگ»


هفته نامه کرگدن – اسم نویسندگان، به متن رجوع شود: «استرایک» یک سریال جنایی است، این برای طرفداران این ژانر یک خبر خوب محسوب می شود اما مهم تر از آن نام نویسنده داستان این سریال است: رولینگ، خالق هری پاتر.

قاذورات به جای ملزومات

رامین پیروزان: من یکی از طرفداران خانم رولینگ هستم. به نظرم او یک نویسنده مادرزاد است؛ یک قصه گوی قهار با تخیلی ناب و ستودنی. تا پیش از مجموعه تلویزیونی «استرایک» خانم رولینگ را فقط به خاطر «هری پاتر» می شناختم. فیلم «هیولاهای شگفت انگیز» را هم براساس فیلمنامه ای به همین نام دیده بودم، اما به نظرم می آمد خانم رولینگ را فقط باید به خاطر هری پاتر شناخت. حالا که به بهانه سریال استرایک با «آوای فاخته» و «کرم ابریشم» آشنا شده ایم، هنوز هم ترجیح می دهم رولینگ را به خاطر هری پاتر بشناسم.

 

 سریال جنایی «استرایک»؛ سریالی با نویسندگی «جی. کی. رولینگ»

داستان جنایی برای من بسیار جدی است و رولیننگ را یک نویسنده جنایی موفق نمی دانم. داستان های جنایی رولینگ برای کسی که طرفدار داستان جنایی است، داستان های خوشایندی هستند، اما برای کسی که طرفدار جدی ادبیات جنایی هستند حرف زیادی برای گفتن، ندارند.

منظور حرف من این نیست که رولینگ جنایی نویسی خوبی نیست. در همان مجموعه موفق هری پاتر هم ما همیشه سر و کارمان با یک طرح و توطئه جنایی بود. از «سنگ جادو» و «تالار اسرا» ما متوجه شدیم که تنه اصلی داستان های هری پاتر به تنه داستان های جنایی شبیه است. اینکه در سنگ جاو «ولدمورت» در کالبد چه کسی ظهور کرده است یا در تالار اسرار چه خبر است؟ چه کسی «مرتل گریان» و دیگران را کشته است؟ اما در آن داستان ها دنیای فانتزی که رولینگ پیرامون این طرح و توطئه جنایی می ساخت، هیچوقت به ما اجازه نمی داد که داستان های رولینگ را از دنیای ادبیات جنایی نگاه کنیم.

 

در حقیقت در این داستان ها رولینگ با رندی جای ملزومات و قاذورات را عوض کرده بود. سحر و جادو قاذورات بود و طرح و توطئه جنایی ملزومات، اما رندی رولینگ اینجا بود که از قاذورات کاکرد ملزومات می گرفت و از ملزومات کارکرد قاذورات.

داستان های استرایک زیادی داستان هستند و همین باعث می شود که مخاطب جدی ادبیات جنایی نتواند آن ها را جدی بگیرد. رولینگ را نمی شود با بزرگان جنایی نویس هم دوره خودش مانند «سودربرگ» و «نسر» و «هوگ» و «مانکل» مقایسه کرد.

به نظر او با تمام شهرتش و با تمام قدرت قصه گویی اش چندین و چند پله از آن ها عقب تر است. او به سنت های جنایی نویسی آشناست. می داند که برای یک داستان جنایی خوب باید یک کارآگاه خوب داشت و کارآگاه خوب یعنی یک موجود غریب و تنها.

«پوآرو»، «مگره»، «هولمز»، «مارلو»، «والاندر» و دیگر کارآگاه های مشهور دنیای ادبیات پر بودند از عادت های غریب. با وجود شخصیت هایی مانند «واستون» و «هستینگز» تمام این کارآگاه ها آدم هایی تنها بودند. والاندر در میان آن ها جدیدترین است و البته بهترین؛ بیماری قند دارد، زندگی زناشویی اش مدت هاست که بن بست رسیده و جز دختری و پدری که به ظاهر برایش تره هم خرد نمی کنند کسی را ندارد. استرایک هم قرار بوده چنین آدمی باشد.

 

او هم تنهاست، او هم در روابط اجتماعی اش شکست خورده است و از همه مهم تر این که استرایک یک پایش را از دست داده است. با همه این ها نمی شود استرایک را به اندازه دیگران جدی گرفت.

سریال استرایک بیشتر از هر کسی برای طرفداران خانم رولینگ سریالی دوست داشتنی است. برای دیگران فقط وقتی به کار می آید که سریالی برای تماشا نداشته باشند.

 

سریال جنایی «استرایک»؛ سریالی با نویسندگی «جی. کی. رولینگ»

ماجراهای غول و سینه سرخ

روناک حسینی: قد بلند، یک پای قطع شده، چهره مردانه و کمی خشن و موهای سیاه درهم گرویده ای که هیچ وقت خدا مرتب نمی شوند. این تصویری است که نویسنده هری پاتر، در مجموعه رمان های پلیسی اش از کارآگاه ارائه می دهد. کورمورن استرایک، یک مرد سی و چند ساله کورنوالی، که پسر یک ستاره راک انگلیسی است و تمام سال های کودکی و نوجوانی اش را در خانه های اشتراکی با مادر معتادش گذرانده است.

اولین داستان از مجموعه داستان های این کارآگاه، درست از زمانی شروع می شود که کورمورن از نامزد ثروتمند و زیبارویش جدا می شود و در دفتری محقر در حالی که برای پرداخت اجاره اش پولی در بساط ندارد، روی یک تخت سفری می خوابد.

نقطه مقابل فلاکت های استرایک، دختری است به اسم رابین، که از طرف یک دفتر کاریابی موقت، به عنوان منشی راهی دفتر این کارآگاه خصوصی می شود. رابین، دختر جوانی با موهای بلوند که تازه نامزد کرده و در لندن مستقر شده است.

کورمورن در اوج آشفتگی و رابین در بهترین روزهای زندگی اش به سر می برد. رمان های پلیسی جی. کی. رولینگ، شاید در ابتدا به جذابیت مجموعه هری پاتر به نظر نیایند، اما رفته رفته چنان با شخصیت ها و داستان همراهمان می کنند که حتی ممکن است وقتی از خواندن کتاب فارغ شده ایم هم باز به آن ها فکر کنیم.

روایت رولینگ، همراه با جزییات بسیار و به شیوه ای است که احتمالا خواندن کتاب او را به هر برنامه مفرح دیگری ترجیح دهد. برای همین، سریالی که بی بی سی با اقتباس از این رمان ها ساخته است، در وهله اول ممکن است توی ذوق آدم بزند. مثلا این که بازیگر نقش استرایک، آن قدرها که در کتاب وصف شده، یغور و خشن نیست و موهایش مرتب تر از چیزی است که منظور رولینگ بوده است.

یا این که در فصل دوم، چرا داستان کرم ابریشم، این قدر مختصر می شود و چرا از ساب پلات های جذاب توی کتاب ها خبری نیست. با این وجود، لندن سریال، همان لندنی است که رولینگ وصف کرده. همان قدر دلگیر، همان قدر مرموز و در عین حال همان قدر دلنشین. همه چیز کاملا انگلیسی است.  آدم ها و رفتارشان و حتی قصد و غرض از جنایت ها. رابین داستان هم دوست داشتنی از آب درآمده. برخی جزییات هم در سریال در نظر گرفته شده و شاید در فصل اول که روایت اولین رمان از مجموعه رمان های جنایی رولینگ است، دقت بیشتری به کار رفته است.  

در سریال استرایک، شما با ماجراهای جنایی جذابی رو به رو می شوید که با نوعی خونسردی انگلیسی روایت می شوند. در ماجراهای استرایک از تلاطم داستان های پلیسی امریکایی خبری نیست. استرایک با احساسات رقیق ولی پنهانش، قد بلند و هیکل درشتش و پایی که در جنگ افغانستان از زانو قطع شده، با اختلاف در ردیف کارآگاه های محبوب قرار می گرد. کارآگاهی که درست مثل رولینگ، برای جزییات اهمیت زیادی قائل است و یک زندگی واقعی دارد. خیلی واقعی تر از کارآگاه هایی که یا بیش از حد باهوش و وسواسی هستند یا چاق و خنگ و بی خیال یا خیلی جدی و عبوس و غیرقابل نفوذ.

رابین هم یک دستیار تمام عیار است. دختری باهوش و کارآمد که نقش موثری در حل معماها و پیش بردن داستان دارد. زندگی های شخصی رابین و کورمورن، ذهن شما را مشغول خواهد کرد و هیچ بعید نیست بعد از خواندن کتاب یا تماشای سریال، تا مدتی ذهنتان مشغول انتخاب ها و تصمیم های آن ها باشد؛ کورمورن که هم نام یک غول افسانه ای کورنوالی است و رابین که یک سینه سرخ خوشحال است و البته حسابی قوی که هیچ به ظاهرش نمی آید.

 

سریال جنایی «استرایک»؛ سریالی با نویسندگی «جی. کی. رولینگ»

زوج دوست داشتنی

شفق قطب زاده: پیش از آن که برنامه سازان تصمیم بگیرند سریالی را براساس داستان های جنایی رولینگ بنویسند، من کتاب ها را خوانده بودم. چیزی که در درجه اول من را به خواندن آن ها ترغیب می کرد، نام رولینگ بود. ممکن است بسیاری از کتابخوانان جدی موقع شنیدن نام این نویسنده، اه و پیف کنند و دماغشان را بالا بگیرند و مجموعه «هری پاتر» را داستان هایی ضعیف بخوانند که با الگوبرداری از سایر کتاب های این ژانر نوشته شده است؛ اما اگر حتی این داستان الگوبرداری هم درست باشد، نقطه قوت رولینگ در این است که توانسته آن ها را در پکیجی چنان جذاب عرضه کند که در زمینه جذب مخاطب از داستان های یادشده پیشی بگیرد و این اصلا توانایی کمی نیست. برای همین وقتی فهمیدم رولینگ نوشتن مجموعه ای جنایی را کلید زده و ترجمه اش هم در بازار موجود است، بی فوت وقت آن ها را تهیه کردم و خواندم.

یکی از نقاط قوت مهم رولینگ شخصیت پردازی است. آن قدر این کار را خوب انجام می دهد که چیزی از صفحه های کتاب نگذشته، با قهرمان همراهی می کنید و دوستش دارید. برای همین هم بزرگ ترین نگرانی ام زمان تماشای سریال این بود که کورمورن استرایک و رابین، کارآگاه خصوصی داستان و دستیارش، آن طور که باید در سریال خوب درنیامده باشند و تصوراتی را که از فضای داستان کسب کرده بودم، به هم بریزند.

در نگاه اول و از روی تیتراژ، استرایک زیادی مرد جذابی بود و رابین معمولی. راستش حرصم گرفت. استرایک باید به گوریل پشمالویی می مانست که مخاطب در روند سریال به شخصیت جذابش پی ببرد و از او خوشش بیاید. در عوض رابین باید از همان نگاه اول، مخاطب را جذاب می کرد، پیش از آن که ویژگی های اخلاقی اش ظاهر شوند؛ اما احتمالا بنابر قوانینی که سریال سازها دارند، نمی توانستند استرایک را دقیقا همان طور که در کتاب بوده به نمایش بگذارند؛ ولی با دیدن سریال دلم با استرایک نمایش داده شده هم صاف شد.

 

چیزهایی چون موهای نامرتب، اتاق شلوغ و درهم ریخته که هم جای کار است و هم محل خواب، مسواک زدن هول هولکی پیش از ورود مراجعه به اتاق و تف کردنش در سطح آشغال و مواردی از این دست او را به کارآگاه رولینگ نزدیک کرده بود و زوج کارآگاهی مثل کتاب دوست داشتنی بودند.

نکته دیگری که در کتاب های رولینگ رعایت می شود و ممکن است در نسخه های فیلم و سریال آن از دست برود، توجه به جزییات اوست. «آوای فاخته»، اولین کتاب رولینگ در این ژانر، کتابی است ششصد، هفتصد صفحه ای و سازندگان سریال تصمیم گرفته بودند آن را در سه قسمت بسازند.

در نگاه اول نگران کننده بود، اما با تماشای سریال دستم آمد که جزییات اساسی و پیش نبرده حذف نشده اند و مخاطبی که کتاب را هم نخوانده، می تواند با داستان این قسمت ارتباط برقرار کند. «کرم ابریشم»، دومین رمان، داستان پیچیده تری دارد و باید با جزئی نگری بیشتری با آن برخورد کرد. خوانندگان کتاب هم به این مسئله معترفند و اغلب کرم ابریشم را بیش از آوای فاخته می پسندند، ولی سازندگان سریال استرایک در یک تصمیم که نمی دانم ناشی از بی سلیقگی بوده یا کم حوصلگی، با حذف ظرایف داستان، ماجرا را در دو قسمت جمع کرده اند.

به نظرم برای کسی که با کتاب ها آشنایی ندارد، سری اول این سریال جذاب تر است. مضاف بر این ها چیزی که در قسمت دوم تا حدودی نادیده انگاشته شده، رابطه دوستانه ای است که میان استرایک و دستیارش شکل می گیرد و بعید می دانم کسی که این زوج را فقط بر اساس سریال می شناسد، چندان از این رابطه دوستانه چیزی دستگیرش شده باشد.

راستش من ابتدا خواندن کتاب های رولینگ را توصیه می کنم و بعد دیدن این مجموعه ها را، چون سریال نتوانسته حق مطلب را به خوبی ادا کند و با تکیه صرف به سریال، بخشی از جذابیت را از دست می دهید.

 

سریال جنایی «استرایک»؛ سریالی با نویسندگی «جی. کی. رولینگ»

مختصر و مفید درباره سریال «استرایک»

•    سریال استرایک اقتباسی تلویزیونی از رمان های جنایی جی. کی. رولینگ است که قسمت اول آن ۲۷ آگوست امسال از شبکه بی بی سی پخش شد. پخش این سریال در امریکا به دست شبکه کابلی هوم باکس آفیس انجام شده است.

•    رولینگ این کتاب را در سال ۲۰۱۳ با نام مستعار رابرت گالبریت منتشر کرد و تا قبل از این که رازش فاش شود، فقط پنج نسخه از آن فروش رفته بود. در حالی که یک ساعت پس از پخش شدن نام اصلی نویسنده، فروش آن در سایت آمازون به ۵۰۷۰۰۰ نسخه افزایش یافت.

•    این سریال قرار است در هفت سری و براساس مجموعه استرایک ساخته شود. رولینگ در حال حاضر از این مجموعه است. او  در مصاحبه ای گفته این قسمت «سفید کشنده» نام دارد، اما هنوز زمان انتشار آن مشخص نیست. او همچنین گفته است که این مجموعه احتمالا بیشتر از هفت جلد خواهدبود: «من واقعا عاشق نوشتن این کتاب ها هستم. بنابراین نمی دانم که نقطه برای آن در ذهنم دارم یا نه.»

•    فیلمبرداری این مجموعه در پاییز سال ۲۰۱۶ در لندن آغاز شد و بخش هایی از آن نیز در بارو، کامبریا و یورک شایر فیلمبرداری شده است.

•    فیلمنامه فصل اول این سریال توسط بن ریچاردز، نویسنده انگلیسی، آماده شدهاست. او در مصاحبه ای گفته که این سریال از نظر بصری و ضرباهنگ به شدت بادیگر سریال های جنایی متفاوت است. او در این مصاحبه استرایک را با دیگر کارآگاه سریال مشهور انگلیسی، یعنی سربازرس مورس، مقایسه کرده است تام اج نیز که دو جلد بعدی کتاب رولینگ «یعنی کرم ابریشم» و «رد پای شیطان» را تبدیل به فیلمنامه کرده، گفته مردم لغت «اولدفشن» را به عنوان یک کلمه تحقیرآمیز استفاده می کنند، ولی به نظر من این مسئله دقیقا همان چیزی است که باعث می شود این جور کتاب ها و سریال ها جذابیت پیدا کنند.

•    بیشتر نقدهایی که پس از پخش قسمت اول این سریال درباره آن نوشته شده، مثبت بوده است. یکی از منتقدان دیجیتال اسپای بازی برک و هالیدی گرنجر را در استرایک تحسین برانگیز دانسته و نوشته است که بازی برک در این سریال بیشتر شبیه به یک جور وحی یا الهام است. کریستوفر استیونز، منتقد میل آنلاین، نیز بازی برک را تحسین کرده و درباره گرنجر نوشته که بازی پرانرژی او در قسمت اول، شخصیت غمزده کورمورن استرایک (با بازی تام برک) را متعادل می کند. اگرچه در بخش دیگری نوشته که هیچ ظرافت و هوشمندی در نشان دادن جراحت استرایک به عنوان یک کهنه سرباز جنگ افغانستان که یک پایش را از دست داده و در حال حاضر به عنوان کارآگاه خصوصی در دفترش زندگی می کند، وجود ندارد.


سریال «شکارچی ذهن»؛ به جهان تاریک قاتل‌های سریالی خوش آمدید


روزنامه هفت صبح – صوفیا نصراللهی: درباره سریال «شکارچی ذهن» که کاربران IMDB میان سریال های سال ۲۰۱۷ بیشترین امتیاز را تا امروز به آن داده اند و آخرین اثر دیوید فینچر است.

سریال با یک گروگانگیری آغاز می شود و یک مامور اف بی آی که سعی دارد با روانشناسی متهم را وادار به تسلیم کند. مجرم در نهایت خودش را می کشد و گروگان ها نجات پیدا می کنند. از نظر اف بی آی ماموریت موفق بوده و از نظر هولدن، مامور جوان شکست چون نتوانسته گروگانگیر را وادار به تسلیم شدن کند.

این شروع هیجان انگیز گیرتان می اندازد تا تصور کنید قرار است یک تریلر دلهره آور پلیسی ببینید. «شکارچی ذهن» را جزو همه این ژانرها هم می شود طبقه بندی کرد اما انتظار نداشته باشید که بعد از این سکانس فینچر و بقیه کارگردانان شما را با ماجراهایی از این قبیل سرگرم کنند. در حقیقت «شکارچی ذهن» بیشتر یک درام روانشناسی است که مایه های پلیسی هم دارد. تلفیقی از «سکوت بره ها»ی جاناتان دمی و «زودیاک» فینچر. از اولی مایه اصلی قصه را وام گرفته و از دومی نوع روایت و چگونگی ایجاد دلهره.

 

به جهان تاریک ما خوش آمدید

کل سریال محدود به گفتگوی نیروهای بخش علوم رفتاری اف بی آی با قاتلان سریالی می شود. آنهایی که در قتل های متعددشان یک الگو و فرمول ثابت داشته اند. داستانک هایی هم آن اطراف هستند که در حاشیه این گفتگوها قرار است قاتلان جدید را نشان بدهند اما آنها چاشنی هستند.

 

اصل ماجرا گفتگوهاست و نتیجه گیری ها. پیدا کردن الگوهای مشخص بیشتر شبیه سریالی در مورد ریاضیات است. ما هیچ کدام از جنایت های هولناکی را که قهرمانان مان با مجرمان شان روبرو می شوند، نمی بینیم. انگار فینچر بیشتر روی تخیل بینندگان سریال حساب کرده است. با این حال همه چیز در پرداخت و فیلمنامه خیلی ظریف و با جزئیات است. جزئیاتی که تماما ذهنی هستند.

ظرافت های مغز و روح پیچیده بشر حتی وقتی دست به خشونت های باور نکردنی می زند. تنشی که در سریال «شکارچی ذهن» شاهدش هستیم از همین جزئیات روانی ناشی می شود. نه فقط در مورد مجرمان که در مورد ماموران درستکارمان هم این اضطراب را حس می کنیم چون از اپیزود اول به بیننده فهم می شود که روان آدمی تابع قوانین ریاضی نیست و آدم ها در موقعیت های گوناگون واکنش های مختلف ممکن است از خودشان نشان بدهند.

فضاسازی و شخصیت پردازی های درست و استفاده از علم روانشناسی باعث شده هر چند سکانس های جنایت را نمی بینیم اما کاملا در ذهن مان تصویر می شود و در نهایت از شنیدن شان همان تاثیری روی مخاطب گذاشته می شود که در حالت عادی متصوریم. باید به بیننده نشان داده شود. به خصوص که اینجا نشان ندادن و فلاش بک نزدن به گذشته تاثیرگذارتر هم است چون شئامت جنایت های آنقدر زیاد است که حتی دیدن سریع عکس ها در دست هولدن و تنچ، ماموران اف بی آی هم مشمئز کننده است چه برسد به این که قرار باشد شاهد یکی از آن جنایت ها باشیم.

پنهال به عنوان خالق سریال و فیلمنامه نویس اش که البته از روی یک کتاب فیلمنامه را نوشته که خود آن منبع اصلی هم شامل گفتگوهای واقعی با جنایتکاران بزرگ بوده است، توانسته همه چیز را جوری بچیند که به سوالاتی که ممکن است ذهن های کنجکاو و در جستجوی جهان تاریک آدم ها داشته باشد، پاسخ دهد.

 

 به جهان تاریک ما خوش آمدید

 

سوالاتی که بخشی از آنها زمانی در فیلم جاناتان دمی توسط کلاریس و هانیبال لکتر به بحث گذاشته شده بود اما پاسخ کاملی دریافت نشد یا پرسش هایی که در سریال مشهور «ذهن های مجرمانه» که از شبکه سی بی اس پخش می شد، به ذهن کاراکترها و بینندگان خطور می کرد (آن سریال هم درباره بخش رفتارشناسی اف بی آی در دهه ۷۰ و رابطه با قاتلان سریالی بود و به شکل هیجان انگیزتری مخاطبان را درگیر پرونده های جنایی گوناگون می کرد).

البته انتظارتان را از سریال تنظیم کنید. ممکن است حتی از میانه فصل اول به نظرتان برسد که طرح و ایده اصلی برای یک درام پلیسی کافی نبوده. اینجاست که باید به خودتان یادآوری کنید مفهومی که ما از درام پلیسی در ذهن داریم یک پیش فرض است.

 

این سریال بیشتر شبیه همان تجربه ای است که فینچر در «زودیاک» انجام داده بود و این بار خیلی جسورانه تر و ساختارشکن تر سراغش رفته است. آدم ها با هم حرف می زنند و حرف می زنند و هیچ اتفاق بزرگی در ظاهر رخ نمی دهد اما در زیر نگاه ما و سطح داستان از قضا جهان بزرگی در حال شکل گیری است. جهانی به شدت بی رحم نسبت به قربانی و قربانی کننده.

از دل ماجراهای مربوط به چند قاتل سریالی، فینچر و پنهال موفق شده اند درامی به شدت انسانی تصویر کنند که حتی قهرمانانش درگیر پرسوناهایی هستند که تصور می کنند باید همیشه به چهره داشته باشند و همین هم موجب اختلال در روابط صمیمانه و زندگی خانوادگی شان می شود.

برای دیدن «شکارچی ذهن» باید حوصله به خرج بدهید و سنسورهای فکرتان را فعال کنید. آخر فصل قرار نیست چیزی حل شود. اصلا صورت مسئله واضحی مطرح نشده که بخواهیم منتظر جوابش باشیم. یکی از منتقدان خارجی اشاره کرده بود که در فصل اول انگار پنهال و فیننچر فقط مهره ها را روی صفحه شطرنج چیده اند و قواعد بازی را خاطرنشان کرده اند، خود بازی احتمالا از فصل آینده آغاز خواهد شد.

با این وجود موجبیت و دلیل وجودی «شکارچی ذهن» فقط زمینه چینی برای فصل های آینده نیست. سریالش خاصیت غریبی دارد که عین سیاهچاله تماشاگر را در خودش می کشد. مجذوب و مسحور ذهن های خلاق سیاه ترسناکی می شویم که شوم ترین حوادث تاریخ را رقم زده اند.

فینچر و پنهال دست تماشاگر را می گیرند و او را با خودشان به قعر جهنم می برند. به تماشای جهان های ناشناخته. دیدن «شکارچی ذهن» شبیه یک روند روان درمانی است. ارجاع به اهمیت دوران کودکی و اتفاق های ساده باعث می شود بارها و بارها به خودمان رجوع کنیم.

 

 به جهان تاریک ما خوش آمدید

 

الگوی این که چطور خشونت های پیش پا افتاده ممکن است منجر به جنایت های وحشتناک شود ما را وادار می کند در رفتارهای گاها خشن و عصبی روزمره مان بازنگری داشته باشیم و در نهایت همه این جزئیات دست به دست هم می دهند که «شکارچی ذهن» تبدیل به سریالی شود که برای درک ساحت سرگرم کننده اش مجبوریم خیلی از کلیشه های ذهنی مان درباره درام را بشکنیم. در عوض پاداشش ۱۰ اپیزود درخشان از نظر کارگردانی و فیلمنامه مبتنی بر تاریخ و روانشناسی است که بار دیگر باعث می شود به این تئوری که فینچر، هیچکاک زمانه ماست ایمان بیاوریم.

شکارچی ذهن

* ژانر: درام جنایی
* خالق: جو پنهال بر اساس کتاب شکارچی ذهن: داخل بخش ویژه جنایت های سریالی اف بی آی؛ نوشته جان ای داگلاس و مارک اولشاکر
* بازیگران: جاناتان جراف، هولت مک کالانی، هانا گراس
* نت فلیکس: تعداد فصل ها
* فصل اول پخش شد و فصل دوم سال آینده روی آنتن می رود: بین ۳۴ تا ۶۰ دقیقه
* تهیه کنندگان: دیوید فینچر، چارلیز ترون
* امتیاز در متاکریتیک: ۷۸ از ۱۰۰
* خلاصه داستان: هولدن یک مامور جوان اف بی آی است که بعد از یک ماموریت برای تمام کردن یک گروگانگیری به خاطر اهمیتی که به روانشناسی مجرم می دهد به عنوان استاد در واحد رفتارشناسی شروع به تدریس می کند. آنجا با بیل آشنا می شود که او هم استاد است و هر دو تصمیم می گیرند با انجام مصاحبه هایی با قاتلان سریالی برای آنها یک الگوی فکر تعریف کنند که در آینده بتوانند وقوع برخی جنایت ها را پیش بینی کنند.


ستاره های سینمای جهان در سریال های تلویزیونی


روزنامه خراسان: رسانه های تصویری در جهان این روزها شرایط متفاوتی را تجربه می کنند و نسبت سینما و تلویزیون دیگر مثل قبل نیست. سریال های تلویزیونی طی سال های اخیر پیشرفت چشمگیری کرده است و در حالی که سینما شرایط خوبی ندارد، تلویزیون با وجود غول هایی مانند نتفلیکس و آمازون روزبه روز قدرتمندتر می شود. طبیعی است که ستاره های بزرگ هم همیشه مایل اند در مدیومی کار کنند که بیشتر دیده شوند و حالا با افول سینما و اقبالی که مخاطبان به تلویزیون نشان می دهند، بازیگران درجه یک در حال کوچ کردن به تلویزیون هستند.

 

از طرف دیگر پیشتر سینما از نظر مالی هم بودجه های هنگفتی داشت و دست تلویزیون خالی بود؛ اما این روزها می بینیم که سریال هایی مانند «بازی تاج وتخت» و «چیزهای عجیب» تولید می شوند که هر قسمت شان به اندازه یک فیلم سینمایی معمولی هزینه دارد. توجه مخاطبان، درآمدهای ناشی از اشتراک های کابلی، تبلیغات و… هم بازگشت سرمایه را تضمین می کنند و امکان پرداخت دستمزدهای بالا را به ستاره های سینما برای حضور در تلویزیون فراهم می آورند.

 

در سال های ابتدایی ظهور سریال های پربیننده در تلویزیون، کمتر شاهد حضور بازیگران سینمایی سطح بالا در این مجموعه ها بودیم و اگر به فهرست بازیگران آثاری مانند «۲۴»، «لاست» یا «فرار از زندان» نگاه کنید، به ستاره سینمایی خاصی نمی رسید. با این حال، حضور بازیگران درجه یک سینمایی در تلویزیون رو به افزایش است. به همین بهانه، حضور برخی از مهم ترین بازیگران سینمایی در سریال های تلویزیونی را بررسی می کنیم.

کوین اسـپیسی (خانه پوشالی/ ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷)

 

 ستاره های سینمای جهان در سریال های تلویزیونی

پیشینه بازیگر: بازیگر همه کاره آمریکایی که تجربیات مختلفی را در بازیگری تئاتر و سینما، کارگردانی، تهیه کنندگی، نویسندگی و حتی خوانندگی در کارنامه دارد، در سال ۲۰۱۳ با تجربه جدیدش در مدیوم تلویزیون، طرفدارانش را غافلگیر کرد. اسپیسی زمانی نقش اول «خانه پوشالی» را پذیرفت که دو اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل و اصلی مرد را برای بازی در «مظنونین همیشگی» و «زیبایی آمریکایی» در کارنامه داشت. او که نقش های ماندگار دیگری را هم در فیلم هایی مانند «لس آنجلس، محرمانه»، «هفت»، «شنا با کوسه ها» و… ایفا کرده بود، زمانی تصمیم گرفت به تلویزیون بیاید که برای مردم سراسر دنیا، چهره ای کاملا شناخته شده به حساب می آمد.

موفقیت: «خانه پوشالی» علاوه بر این که یک نوآوری تمام عیار در سریال سازی محسوب می شد و با توجه به هزینه هایش، به سود قابل توجهی هم دست یافت، برای اسپیسی هم تجربه فوق العاده ای بود. او نقش پردیالوگ سیاستمدار شیاد این سریال را به بهترین نحو ایفا کرد و دو بار (در سال های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵) نامزد جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر نقش اول مرد در سریال درام شد که بار دوم این جایزه را از آن خود کرد. او برای بازی در این سریال، چهار بار هم در سال های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶ نامزد جایزه امی شد که هیچ وقت به آن دست نیافت.

 


متیو مک کانهی (کارآگاه واقعی/ فصل اول/ ۲۰۱۴)

 

 ستاره های سینمای جهان در سریال های تلویزیونی

پیشینه بازیگر: مک کانهی زمانی به سریال «کارآگاه واقعی» پیوست که به تازگی بعد از سال ها حضور در عرصه بازیگری، به یک ستاره تبدیل شده بود. او در برهه اول حرفه ای اش، با بازی در ژانرهای مختلف، اعم از کمدی (مات و مبهوت)، تاریخی (آمیستاد)، عاشقانه (طراح ازدواج) و… به موفقیت چندانی دست نیافته بود. در دومین مرحله کاری، فیلم های مهم تری بازی کرد و از سال ۲۰۱۰ با بازی در آثاری مانند «مجیک مایک»، «گرگ وال استریت» و «بین ستاره ای» به اوج شهرت رسید. مک کانهی در سال ۲۰۱۳ برای بازی در «باشگاه خریداران دالاس» اسکار و گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد را از آن خود کرد تا با رزومه ای عالی به قاب کوچک برود.

 

موفقیت: متیو مک کانهی شخصیت درون نگر، منزوی، متفکر و پوچ گرای سریال «کارآگاه واقعی» را آن قدر خوب بازی کرد که علاوه بر سیل عظیم تمجید و تحسین هایی که به این سریال اختصاص یافت، خودش هم جایزه منتخب منتقدان تلویزیونی را برد و با این که نامزد جایزه امی بهترین بازیگر نقش اول مرد مجموعه درام شده بود، در نهایت آن را به برایان کرانستون «برکینگ بد» واگذار کرد.

 


وایولا دیویـس (چطور از یک قتل فرار کنیم؟/۲۰۱۴)

 

 ستاره های سینمای جهان در سریال های تلویزیونی

پیشینه بازیگر: کسی که برخی منتقدان او را بااستعدادترین بازیگر زن سیاه پوست معاصر دانسته اند، قبل و بعد از بازی در سریال «چطور از یک قتل فرار کنیم؟» حضور مقتدرانه ای در سینما داشت. او برای بازی در فیلم «تردید» (۲۰۰۸) اسکار و گلدن گلوب بهترین بازیگر مکمل زن را از آن خود کرده و در سال ۲۰۱۱ هم با بازی در «خدمتکار» نامزد اسکار و گلدن گلوب بهترین بازیگر نقش اصلی زن شده بود. دیویس با چنین رزومه درخشانی پا به عرصه تلویزیون گذاشت و پس از درخشش در این مدیوم، در سال گذشته به سینما برگشت و اسکار و گلدن گلوب بهترین بازیگر نقش مکمل زن را برای بازی در «حصارها» اثر دنزل واشنگتن از آن خود کرد.

موفقیت: دیویس در نقش یک وکیل حاذق و کاربلد در سریال «چطور از یک قتل فرار کنیم؟» هم درخشان ظاهر شد و علاوه بر افتخارات متعددی که سریال به کمک بازی باکیفیت او به دست آورد، خودش هم موفق شد نامزد گلدن گلوب بهترین بازیگر زن سریال تلویزیونی و برنده جایزه امی بهترین بازیگر زن مجموعه تلویزیونی درام شود. او اولین زن سیاه پوست تاریخ است که برنده جایزه «امی» شده.

 


ریچـل مک آدامز (کارآگاه واقعی/ فصل دوم/ ۲۰۱۵)

 

 ستاره بزرگ؛ قاب کوچک

پیشینه بازیگر: زمانی که صحبت از ساخت فصل دوم سریال «کارآگاه حقیقی» شد و با توجه به سبک خاص سریال که در هر فصل تمام بازیگران و موضوع قصه تغییر می کند، همه به دنبال حدس زدن نام بازیگر بعدی بودند که جای مک کانهی را پر کند. حتی عده ای از احتمال حضور برد پیت در این فصل حرف می زدند، اما در نهایت نام ریچل مک آدامز اعلام شد؛ بازیگری که در سال های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۶ با بازی در کمدی های عامه پسند آمریکایی مانند «دختران بدجنس»، «دفترچه» و «مهمانان ناخوانده عروسی» درخشیده بود. مک آدامز در آن زمان جایزه مهمی در کارنامه اش نداشت، اما همه از توانایی هایش آگاه بودند و کمتر از یک سال بعد از پخش این سریال، برای بازی در «اسپاتلایت» نامزد اسکار شد.

موفقیت: فصل دوم «کارآگاه واقعی» به طور کلی نسبت به فصل اولش، افت فاحشی کرده و مردم و منتقدان که انتظارشان از این سریال بسیار بالا رفته بود، آن را نپسندیدند. بازی مک آدامز هم تحت تأثیر افت کلی سریال، زیاد دیده نشد ولی به هر حال، این تجربه برای او شکست هم محسوب نشد.

 


آنتونی هاپکـینز (دنیای غرب/۲۰۱۶)

 

ستاره های سینمای جهان در سریال های تلویزیونی
 

پیشینه بازیگر: آنتونی هاپکینز احتمالا با بقیه بازیگران این فهرست فرق دارد؛ چرا که او پس از ۴۵ سال بازیگری تصمیم گرفت با حضور در تلویزیون خودش را به اوج برگرداند. زمانی که هاپکینز به «دنیای غرب» پیوست، چهار نامزدی اسکار در کارنامه داشت که یکی از آن ها در سال ۱۹۹۱ مجسمه اسکار را به خاطر فیلم «سکوت بره ها» برایش به ارمغان آورده بود. علاوه بر این، او در سال ۲۰۰۶ برنده جایزه ویژه گلدن گلوب برای یک عمر بازیگری هم شده و فیلم های مهمی مانند «بقایای روز»، «نیکسون» و «آمیستاد» را در دهه نود بازی کرده بود.

موفقیت: بازی هاپکینز در وسترن علمی-تخیلی «دنیای غرب» توجه بینندگان و منتقدان را جلب کرد و نامزدی امی بهترین بازیگر مرد سریال درام تلویزیونی را برایش به همراه داشت. او در این مجموعه نقش دانشمندی را که از نوع بشر ناامید شده است به خوبی ایفا کرد و با ادای بی نقص دیالوگ های دلنشینی که برایش در نظر گرفته شده بود، سطح کلی سریال را بالا برد.

 


نیکـول کیدمن (دروغ های کوچک بزرگ/ ۲۰۱۷)

 

 ستاره های سینمای جهان در سریال های تلویزیونی

پیشینه بازیگر: نه تنها طرفدارانش، بلکه تقریبا تمام مخاطبان سریال های تلویزیونی، از شنیدن خبر حضور نیکول کیدمن در یک مینی سریال تلویزیونی به شوق آمدند. بازیگر حرفه ای و باسابقه سینما، زمانی با شبکه اچ بی او به توافق رسید که کارنامه درخشانش نوید یک بازی عالی در اثری ماندگار را می داد. کیدمن که در سال ۱۹۸۹ با بازی در «سکوت قبرستانی» توجه همه را به خود جلب کرده بود، در ۱۹۹۵ برای بازی در «به خاطرش مردن» گلدن گلوب، امپایر و جایزه انجمن منتقدان فیلم لندن را گرفت. او در سال ۲۰۰۲ در فیلم درخشان «ساعت ها» حضور یافت و اسکار، گلدن گلوب و بفتای بهترین بازیگر زن را از آن خود کرد. در سال ۲۰۱۰ نیز با «لانه خرگوش» باز هم نامزد دوره اسکار شد.

موفقیت: در حالی که همه انتظار داشتند در مراسم امی سال گذشته، سریال «دنیای غرب» به مهم ترین تولید شبکه اچ بی او تبدیل شود، اما این مینی سریال هفت قسمتی «دروغ های کوچک بزرگ» بود که بیشتر از همه تولیدات این شبکه، جایزه برد. سریال خوش ساخت «ژان-مارک ولی» یک اعتراض جدی و دراماتیک به مسئله خشونت در خانواده های آمریکایی است و بازی قابل توجه و درخشان کیدمن در این اثر، جایزه امی بهترین بازیگر زن مینی سریال را در نهایت شایستگی برای او به ارمغان آورد.


این‌ ساده‌های دوست‌داشتنی، بهانه سریال‌های تلویزیونی


جام جم آنلاین: دنیای نوجوانی کوتاه است؛ به اندازه زمانی که از آغوش‌ و نوازش‌های والدین دل می‌کنیم و به استقلال فردی و اجتماعی می‌رسیم. بنابراین طبیعی است سهم سریال‌های تلویزیونی از قصه‌ها و قهرمان‌های نوجوانانه خیلی زیاد نباشد، اما در عوض سریال‌های لطیفی درباره این دوره و برای این مخاطب ساخته شده است.

در این سریال‌ها که بیشترشان واقعگرایانه هستند، چالش‌های شیرین دوران نوجوانی به تصویر کشیده شده است و تقریبا از تنوع ژانر خبری نیست. سهم سریال‌هایی که به فانتزی و تخیل توجه دارند و به عبارتی در ژانر علمی ـ تخیلی ساخته می‌شوند و همین‌طور انیمیشن‌های مناسب برای نوجوانان در بین آثار موفق تلویزیون رضایت‌بخش نیست، اما تاسیس شبکه امید می‌تواند امیدآفرین باشد و از تولید آثار ارزشمند در آینده نه‌چندان دور برای نوجوانان نوید بدهد.

 

در این مطلب نگاهی داریم به تعدادی از سریال‌هایی که به دوره کوتاه نوجوانی توجه کرده‌اند.

معمولی خوش‌ساخت

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

نوجوان‌هایی که در سریال «زیر لب بشمار» به نویسندگی و کارگردانی بهمن شهروان از شبکه دو به تماشاگران معرفی شدند با بیشتر نوجوان‌هایی که در سریال‌های تلویزیونی دیدیم متفاوت بودند؛ آنها نوجوانی خود را در دهه ۹۰ پشت سر می‌گذارند و به طور طبیعی به جای صفا و معرفت و لطافت دنیایی پرشور و هیجان دارند با امکانات بیشتر و شرایط زیستی بهتر.

سه نوجوان در این سریال سعی دارند فیلمی درباره انقلاب بسازند؛ مربی آنها حاج آقا حائری با بازی امیرحسین صدیق نقشی تعیین‌کننده‌ در هدایت بچه‌ها به سمت مسیرهای درست و درک انقلاب اسلامی ایران دارد.

این سریال که دهه فجر سال ۹۳ از شبکه دو به نمایش درآمد، علاوه بر معرفی چند نوجوان کاملا امروزی، در شیوه نمابندی، تصویربرداری، تدوین و حتی جنس بازی‌ها نیز به سلایق نسل امروز توجه دارد و از ساختار تکنیکی متفاوتی در مقایسه با سایر سریال‌های مربوط به نوجوانان برخوردار است.


 

هر مخاطب، یک مجید

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

وقتی هوشنگ مرادی کرمانی قصه‌ای نوشته و کیومرث پوراحمد آن را کارگردانی کرده باشد، محصول نهایی حتما پر از جزئیات و بسیار جذاب و دیدنی خواهد بود. «قصه‌های مجید» که خاطره‌اش به سال‌ ۱۳۷۱ برمی‌گردد با بازی مهدی باقربیگی در نقش مجید و پروین‌دخت یزدانیان در نقش بی‌‌بی، خاطرات زیادی برای کودکان و نوجوانان ایرانی ساخته و البته به مدد فضاسازی درست و ساختار سینمایی که بخوبی احساسات مجید و بار احساسی صحنه‌ها را به مخاطب انتقال می‌دهد، فرصتی فوق‌العاده‌ بود برای همراهی و همدردی با یک نوجوان فقیر که از داشتن پدر و مادر محروم است و روزگار بسختی می‌گذراند.

مجید به قدری واقعگرایانه تصویر شده بود، طاق، هشتی، حوض و باغچه خانه‌اش آنقدر آشنا بود و رابطه او و بی‌بی به اندازه‌ای باورپذیر بود که هر مخاطب در هر جایگاهی می‌توانست، خودش را مانند مجید تصور کند. پوراحمد قصه‌های مجید را که داستان کودکی‌های هوشنگ مرادی‌کرمانی است، به جای کرمان در اصفهان ساخت و از لهجه و فضای آشنای این شهر به نفع اثر بهره برد و در عین حال امضای خودش را پای اثر گذاشت تا «قصه‌های مجید» هم در سایه نام نویسنده و هم کارگردانش ماندگار شود.


 

تئاتر در خرابه

 این‌ ساده‌های دوست‌داشتنی، بهانه سریال‌های تلویزیونی

اواسط دهه ۶۰ برنامه‌ای از شبکه دو پخش می‌شد به نام «تئاتر نوجوان» که نویسنده‌اش محمد چرمشیر نمایشنامه‌نویس مطرح کشورمان بود و کارگردانش کریم اکبری مبارکه.

یک خرابه بود و چند نوجوان و یک دو چرخه. انگار این خرابه پاتوق بچه‌ها بود که هر روز بعد از مدرسه دور هم جمع می‌شدند و درباره مسائل مختلف باهم حرف می‌زدند. در ادامه حرف‌ها و گفت‌وگوها هر کدام نقشی به‌عهده می‌گرفتند و تئاتری اجرا می‌کردند که درباره مسائل و مشکلات روز جامعه بود و متاثر از فضای دهه ۶۰٫

اگرچه نه ستاره‌ای در این سریال بود نه حتی لوکیشن‌های متنوع اما قصه‌ها و ماجراهایی که بچه‌ها تعریف و اجرا می‌کردند، از کشش دراماتیک قابل توجهی برخوردار بود. می‌شد دغدغه‌های نوجوانان آن روزها را در این برنامه احساس کرد.

«تئاتر نوجوان» را شاید بتوان براساس ساختارش در زمره تله‌تئاترها به حساب آورد؛ گونه‌ای از برنامه‌های تلویزیونی که بعدها نمونه‌اش برای نوجوانان ساخته نشد، اما یاد و خاطره این برنامه در ذهن نوجوانان دهه ۶۰ ماندگار شد.


 

کمدی در خط مقدم

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

حضور علی صادقی به عنوان نقش اصلی در یک سریال کافی است که حدس بزنیم این سریال کمدی است.

صادقی وقتی در «بهترین تابستان من» به کارگردانی علی بهادر بازی کرد، یک نوجوان ۱۶ ساله بود و داستان سریال هم درباره نوجوانی بود که می‌خواست به جبهه برود اما در یک قرارگاه پشت جبهه متوقف شده و نتوانسته بود جلوتر برود.

این نوجوان که سعید نام داشت، اهل یزد بود و لهجه شیرین یزدی‌ بعلاوه چهره نمکین صادقی و راحتی و بداهه‌گویی‌هایش جذابیت‌های ویژه‌ای به سریال «بهترین تابستان من» داده بود. ضمن این‌که فضای متفاوت و موقعیت‌های پشت صحنه جنگ نیز مزید علت شد که این سریال در میان سریال‌های مخصوص نوجوانان اثری منحصر به فرد تلقی شود. «بهترین تابستان من» سال ۱۳۷۵ از شبکه یک به نمایش درآمد و جزو سریال‌های شبانه بود. به عبارتی نگاه‌ شبکه یک به این سریال اثری صرفا برای نوجوانان نبود و از برنامه‌های کودک و نوجوان پخش نشد.


 

دنیایی که دیگر شیرین نیست

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

بهروز بقایی از «دنیای شیرین» به دریا رسید؛ دختر نوجوانی که همچنان کنجکاو بود، امیدوار و مهربان اما در یک آپارتمان زندگی نمی‌کرد. داستان‌های زندگی دریا در شمال کشور روایت می‌شد؛ در یک روستا و در جمع بزرگی از دوستان و همسایه‌ها.

دریا با بازی شادروان پوپک گلدره خیلی بیشتر از شیرین به دل تماشاگران تلویزیون و بخصوص نوجوانان نشست. او مانند شیرین مهربان بود، نگاه و برداشتش از ماجراها را مانند شیرین روایت می‌کرد و همان شور و امید را می‌شد در نگاه دریا هم دید، اما دریا روستایی بود، در مقایسه با شیرین دوستان و همسایه‌های بیشتری داشت و ماجراها و تجربه‌های متنوعی را از سر می‌گذراند و البته با لهجه زیبای شمالی حرف می‌زد.

در «دنیای شیرین دریا» هم می‌شود مثل کارهای دیگر بهروز بقایی، مسعود رسام و بیژن بیرنگ نوعی صفا و صمیمت و همدلی دید؛ در این دسته آثار از اتفاقات تلخ و تکان‌دهنده خبری نیست و آدم‌ها دچار بحران‌های بزرگ و پیچیده نمی‌شوند، اما در عوض هم آدم‌ها و هم اتفاقات یک دریا شیرینی دارند. سریال «دنیای شیرین دریا» با همه این ویژگی‌ها از همان ابتدا مورد توجه قرار گرفت، اما مرگ زودهنگام و تلخ پوپک گلدره این اثر را به‌یادماندنی کرد.


 

کمپ قهرمانان

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

«بچه‌های مدرسه همت» داستان چند نوجوان دانش‌آموز بسیار معمولی است که در مدرسه راهنمایی شبانه‌روزی با هم زندگی می‌کنند. هر کدام از این بچه‌ها ویژگی‌ها و البته مشکلاتی دارند و حضورشان در این مدرسه دلیلی دارد. این مجموعه قهرمان مشخصی نداشت؛ تک‌تک بچه‌های مدرسه و حتی ناظم جدی و مهربانش با بازی مهران رجبی دلنشین بود و باورپذیر. رضا میرکریمی از همین داشته‌های محدود و البته قصه‌ها و ماجراهای پرکشش بهره گرفت و سریالی روح‌نواز ساخت.

 

داستان‌هایی لطیف و انسانی در قاب دوربین میرکریمی چنان هنرمندانه جان گرفتند که دست‌کم برای نوجوانانی که در نیمه دهه ۷۰ تماشاگرش بودند، با خیلی از سریال‌های نوجوانانه قابل قیاس نبود. «بچه‌های مدرسه همت» از شبکه دو به نمایش درآمد و از همین سریال بود که مهران رجبی به شهرت رسید و برخی از بازیگران نوجوان به فیلم‌ها و سریال‌های دیگری دعوت شدند.


 

سیر در زمین سوالات

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

در بین سریال‌هایی که برای نوجوانان ساخته شده، «بزرگمرد کوچک» تا حدی از فانتزی و تخیل بهره گرفته است. در این سریال علیرضای پرجنب و جوش و کنجکاو که در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کند، دست به کارهای عجیب می‌زند و گاهی در خیالاتش به سفرهای تاریخی و افسانه‌ای می‌رود.

 

علیرضا با بازی محمد شارانی، در سرزمین سوالات ریز و درشت سیر می‌کند و از هوشش برای یافتن پاسخ‌ها بهره می‌گیرد، اما ضمن موفقیت، خیلی وقت‌ها برای دیگران دردسر درست می‌کند. کمی ناامیدکننده است، ولی تمام سهم نوجوانان ما از آثار علمی ـ تخیلی همین بزرگمرد کوچک به کارگردانی مسعود رسام است که دستش از دنیا کوتاه شده و دیگر نیست که به ساختن یک اثر فانتزی یا علمی‌ـ تخیلی از او برای نوجوانان امید داشته باشیم.


 

نوجوان‌های بهشتی

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

در بین سریال‌های مربوط به نوجوانان، دو اثر با یک نام وجود دارد؛ «بچه‌های بهشت» به کارگردانی خسرو معصومی و «بچه‌های بهشت» به کارگردانی حسین قاسمی جامی.

سریالی که معصومی کارگردانی کرده به نقش و حضور نوجوانان در مبارزات مردمی علیه نظام ستمشاهی و پیروزی انقلاب اسلامی ایران می‌پردازد. این سریال سال ۱۳۸۹ در ۱۳ قسمت از شبکه دو به نمایش درآمد. در این سریال هم به ویژگی‌های خاص نوجوانان مانند ماجراجویی و کنجکاوی توجه شده و مانند بسیاری از سریال‌های مربوط به نوجوانان بستر اصلی این سریال هم مدرسه است. سریالی که حسین قاسمی جامی ساخته درباره شهید حسین فهمیده است و داستان یک فیلمساز جوان به نام رحمتی را روایت می‌کند که در جبهه با همرزم حسین فهمیده و بهنام محمدی آشنا بود. پس از جنگ، رحمتی تصمیم گرفت زندگی شهید فهمیده را بازسازی کند، اما بسختی می‌تواند یک نوجوان با شباهت ظاهری به شهید فهمیده، پیدا کند. درنهایت او پسری ۱۳ ساله در کرج پیدا می‌کند که بازی در این نقش را قبول نمی‌کند!


 

شیرینی‌ بی‌پایان

 این‌ساده‌های دوست‌داشتنی بهانه سریال‌های تلویزیونی

قصه سریال «دنیای شیرین» قصه زندگی روزمره بچه‌‌های قشر متوسط جامعه است با همه تلخی‌ها و شیرینی‌هایش. شیرین با بازی زهرا جواهری در یک خانواده پنج نفره زندگی می‌کند؛ پدرش گلفروش‌ و مادرش پرستار است و دو برادر کوچک‌تراز خودش دارد.

هیچ چیز پیچیده‌ای در این قصه و آدم‌هایش وجود ندارد؛ همه چیز معمولی است جز این‌که سعید پسردایی شیرین با بازی سپهر آزادی، مادرش را از دست داده و کنار آمدن با این مسأله گاهی برایش دشوار است. بجز این، بقیه اتفاقات در خانواده شیرین، کامل معمولی است، ولی همه این اتفاقات معمولی به قدری زیبا و دلنشین روایت شده و به تصویر کشیده شده که هنوز می‌تواند مخاطبانی را پای این سریال بنشاند.

آنچه به سریال «دنیای شیرین» جذابیت بخشیده، نگاه نوجوانانه، پرامید و کنجکاو شیرین و و روایت‌های متفاوت او از اتفاقات و ماجراهاست. این نگاه بیشتر از هر چیز در نریشن‌هایی با صدای زهرا جواهری به تماشاگر انتقال پیدا می‌کند و فضای لطیفی در سریال به وجود می‌آورد که خاص بهروز بقایی و نگاه متفاوت او به زندگی است. بقایی در سریال «دنیای شیرین» یک شیرینی بی‌پایان و امیدبخش را خلق کرد که از دل آن سریال «دنیای شیرین دریا» متولد شد.


 

مثل هیچ‌کس

 این‌ ساده‌های دوست‌داشتنی، بهانه سریال‌های تلویزیونی

سریال «مدرسه ما» بر مولفه‌هایی استوار شده که در بیشتر سریال‌های مربوط به نوجوانان مشهود است؛ یکی فضای مدرسه و دیگری روحیه نوجوانان. این سریال را داریوش یاری کارگردانی کرده و درباره دانش‌آموزان سوم راهنمایی است که دردسرها و مشکلاتی برای مدرسه ایجاد کرده‌اند، اما در «مدرسه ما» اتفاق ویژه‌ای رخ می‌دهد؛ از میانه سال معلم ادبیات جدیدی جایگزین معلم قبلی می‌شود که مثل همه نیست. سریال «مدرسه ما» بیشتر از هر چیز بر روایت قصه‌ها و ماجراها متمرکز است و تاثیرگذاری بر مخاطب را هدف قرار نداده است.


سریال «مدافعان»؛ دور هم نشینی بی‌خاصیت ابرقهرمان‌ها


هفته نامه کرگدن – اسم نویسندگان به متن رجوع شود: با این که انتظار می رفت حضور ابرقهرمان ها در کنار هم سریال «مدافعان» را به مجموعه ای جذاب تبدیل کند، اما همه چیز مطابق انتظار پیش نرفت چون مدافعان رسما سریالی کسالت بار است.

دنیای کسل کننده ابرقهرمان ها به جز بتمن

روناک حسینی: داستان های ابرقهرمانی اغلب بی مزه اند و در این رابطه ترجیح می دهم بتمن را بگذارم یک گوشه و درباره باقی ابرقهرمان ها حرف بزنم. همه ابرقهرمان ها-به غیر بتمن- یک روحیه گل درشت مسئولیت پذیر دارند که فکر می کنند مسئول تمام اتفاق هایی هستند که در دنیای اطرافشان می افتد و باقی مردم یک مشت موجود بی عرضه و بی دست و پا هستند که بدون حمایت آن ها نمی توانند زنده بمانند. البته طبیعتا این روال کمیک های ابرقهرمانانه است که داستان در بستر یک شهر با مردم دیرباور، خوش خیال، ناتوان و ضعیف روایت شود و یک یا چند قهرمان هم مسئول نجات آن ها از تصمیمات شرورانه شخصیت منفی ماجراست.

 

 دور هم نشینی بی خاصیت ابرقهرمان ها

در این داستان ها ریشه همه مشکلات یک جاست و آدم بَده قصه هم با قهرمان ماجرا حساب و کتاب شخصی دارد. سریال «مدافعان» دست کم در فصل اول، یک داستان کاملا کسالت بار ابرقهرمانانه است. چندتایی آدمیزاد استثنایی قرار است با یک گروه شروری که سردسته شان یک پیرزن رو به موت و تشنه جاودانگی است، بجنگند. چند قسمت اول بیشتر معرفی ابعاد ماجراست و قهرمان ها. این معرفی هم کند است و هم نامفهوم. چهار قسمت طول می کشد تا بالاخره نویسنده به شما بگوید که ماجرا سر نابودی نیویورک است.

این که یک سری کاهن مطرود معبدی بزرگ در تبت، کارشان نابود کردن شهرهاست و قرار است همان بلایی را سر نیویورک بیاورند که سر شهر باستانی و ناپدید شده پمپی آوردند. پیرزن بیمار که رییس آن هاست هم به دنبال جاودانگی بعد از چند باز زنده شدن بعد از مرگ، می خواهد دیگر با مرگ مواجه نشود و برای همین هم آن دم و دستگاه را می گرداند. هر چند قصه های ابرقهرمانانه از ابتدا بر فانتزی پایه گذاری شده اند، اما قرار نیست فانتزی بی هیچ منطق درست و حسابی تنها با روایت چیزهای عجیب، بخواهد سر و ته داستان را هم بیاورد.

در طول تماشای قسمت های این سریال، سوال های زیادی ایجاد می شود که در ادامه جواب درستی به آن ها داده نمی شود. سریال جوری ساخته شده است که انگار مخاطب از بیش همه چیز را می داند و با زیر و بم ماجرا هم آشناست. از همه حوصله سربرتر هم ابرقهرمان های از دماغ فیل افتاده ای هستند که به دلایلی که چند قسمت طول می کشد بفهمیم، در انزوا به سر می برند یا در قالبی دیگر زندگی می کنند.

نه حال و هوای این قهرمان ها قابل درک است و نه شرارت شخصیت های منفی. انگار این سریال ساخته شده است که فقط چند نفر هنرهای رزمی و البته تسلطشان بر جلوه های ویژه را به رخ بکشند. نه معلوم است که این آدم ها از کجا آمده اند و نه معلوم است که بر چه مبنای منطقی تصمیم می گیرند و عمل می کنند. خلاصه این که با آن متر و معیار معروف که آدم بین خواب و ادامه سریال، کدام را انتخاب کند، مدافعان امتیاز زیادی نمی گیرد. هر چند ممکن است برای وقت گذرانی و تماشای چند صحنه زد و خورد درست و حساب انتخاب بدی نباشد.

 

دور هم نشینی بی خاصیت ابرقهرمان ها

بریدن انگشت های یک دست

رامین پیروزان: اگر مثل من علاقه مند به کتاب کمیک استریپ هستید و به واسطه این علاقه قهرمان های این کتاب ها را دوست دارید، سریال این هفته برای شما پیشنهاد مناسبی است. اگر هم علاقه مند به این کتاب ها هستید و نمی دانید آشنایی با این شخصیت ها را باید از کجا شروع کنید، باز هم سریال این هفته بهانه خوبی است برای آشنایی با چندتایی از این شخصیت ها.

 

کمپانی های «مارول» و  «دی سی کامیکز» به عنوان بزرگ ترین کمپانی های تولید کتاب های کمیک قهرمانان زیادی را به علاقه مندان به کتاب های کمیک معرفی کرده اند؛ کمپانی دی سی با معرفی شخصیت هایی چون «بتمن»، «سوپرمن»، «فانوس سبز» و… و کمپانی مارول هم با شخصیت هایی چون «مرد عنکبوتی»، «هالک شکست ناپذیر» و…

در چند سال گذشته این کمپانی ها طی مجموعه هایی این ابرقهرمانان را کنار هم جمع کرده اند و آن ها را در یک ماموریت مشترک گنجانده اند؛ کمپانی مارول با مجموعه های «انتقامجویان» و «جنگ های عمرانی» و کمپانی دی سی با مجموعه «لیگ عدالت» در دنیای سینما با تولید فیلم ها و انیمیشن های سینمایی این مجموعه ها را تدارک دیده اند که تمام آن ها از پرفروش ترین سینمایی های سال های اخیر بوده اند، اما در دنیای سریال این کمپانی ها با سیاست های جالبی ورود کردند، هیچ کدام قهرمان های درجه یک خود را خرج نکردند.

دی سی برای شخصیت هایی چون «فلش» و «پیکان» سریال  ساخت و مارول برای شخصیت هایی همچون «درد ویل» و «مشت آهنی». و به همین خاطر وقتی که قرار شد سریالی با چند قهرمان ساخته شود همین قهرمان های درجه دو تشکیل تیم دادند. کمپانی دی سی با فلش و پیکان و سریال «افسانه فردا» را ساخت که فصل سوم آن به زودی پخش خواهدشد.

کمپانی مارول هم با دردویل و مشت آهنی و «جسیکا جونز» قهرمانانش را در یک سریال به نام «مدافعان» جمع کرد که تماشای آن را به شما توصیه می کنیم. شخصیت های این سریال به صورت تیم های دو نفره پیش از این سریال های خودشان را داشتند، جسیکا جونز و «لوک کیج» در کنار هم سریال جسیکا جونز را داشتند. دردویل و «الکترا» که در این سریال با هویت جدید «آسمان سیاه» به مخاطب معرفی می شود، پیش از این سریال دردویل را داشتند و «مشت آهنی» و سازمان دست به رهبری «الکساندرا» هم سریال خودشان را داشتند.

 

 دور هم نشینی بی خاصیت ابرقهرمان ها

در این سریال این قهرمانان در کنار یکدیگر قرار است در مقابل یکی از مخرب ترین ماموریت های سازمان دست بایستند، سازمانی که حالا الکترا را با یک هویت جدید در کنار خودش دارد. ممکن است به وقت تماشای این سریال با خودتان فکر کنید که چیزی از این سریال نمی فهمید، فکر کنید این شخصیت ها را نمی شناسید و ارتباط میان آن ها را نمی فهمید. خواستم بگویم آن هایی که این شخصیت ها را می شناسند هم دچار این سردرگمی خواهندشد، حتی خود شخصیت ها هم به واسطه این آشنایی دچار سردرگمی هستند.

این تعلیق در حقیقت به خود سریال مربوط است و تماشای این سریال هیچ پیش نیازی ندارد. سازمان دست یک سازمان برساخته است. شما در نظر بگیرید خطرناک ترین سازمان دنیا؛ سازمانی جاه طلب با پنج عضو اصلی به نماد پنج انگشت یک دست. هدف اصلی این سازمان نابودی کره زمین است تا به این جای کار هم مشخص نیست که چرا کینه این سینه را به دل گرفته اند؟ این تنها چیزی است که باید در مورد سریال مدافعان بدانید.

ابرقهرمان سیری چند؟

شفق قطب زاده: سریال «مدافعان» داستان همیشگی خیر و شر است؛ آن ها که برای رسیدن به اهدافشان- که می تواند مثلا جاودانگی باشد- شر به پا می کنند و از آسیب رساندن به احدی ابا ندارند و دسته دومی که مقابل این ها قرار می گیرند و با جان کندن در تلاشند جلوی این اشرار بگیرند و بشریت را نجات دهند. گاهی این اخیار و اشرار معمولی اند و تنها خرده هوشی و گاهی سر سوزن ذوقی دارند که با استفاده از همان ها منازعه می کنند و در بعضی مواقع هم مضاف بر هوش، نیروهای عجیب و غریبی دارند که مردم معمولی را متحیر می کند و انگشت به دهان می گذارد.

در مدافعان، اخیار و اشرار از دسته دوم هستند؛ بینشان از ضدگلوله پیدا می شود تا مشت آهنی. از این دعواها و بزن بزن های جذاب هم دارد که مثلا خیر و شر پشت میز مذاکره هستند، اما یکهو آبشان در یک جوی نمی رود و دست به اسلحه می شوند. سریال پر زد و خود که بیننده را مجذوب می کند و اجازه نمی دهد چشم از تصویر بردارد.

این ها را گفتم که مشخص کنم منظور سریال را فهمیده ام. قصه اش هم موارد جذاب کم ندارد، اما به دلم ننشست. اول این که از همین حالا بدانید تا قسمت سوم و چهارم اطلاعات دندان گیری کف دستتان نمی گذارند و قصه هر ابرقهرمان جداست که از همان ابتدا هم معلوم است یک جا این قصه ها به هم می پیوندند؛ ولی نکته ای که باعث می شود سریال را دوست نداشته باشم، نه تاخیر در گفتن ماجراست و نه قابل پیش بینی بودن و ظاهر کلیشه ای بعضی بخش هایش؛ قضیه کاملا شخصی است: من ابرقمران ها را دوست ندارم. به نظرم یک «دوره ات گذشته مربی» خاصی در داستان هایشان وجود درد.

من با آن مرد یغوری که نه ضربه مشت های قوی در او کارگر می افتد و نه گلوله، احساس قرابت نمی کنم، حتی به او افتخار هم نمی کنم؛ حتی اگر مرد خیلی خوب و مهربانی باشد و برای محله ای که در آن بزرگ شده حسابی دل بسوزاند و اصلا همین قضیه هوای بچه محل ها را داشتن، پایش را به این بازی بزرگ خیر و شر کشانده باشد.

چطور می توانم دلم را با مرد جوان خوش قیافه ای همراه کنم که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده، ارث بزرگی از این طریق نصیبش شده و در معبدی بزرگ شده که به او کمک کرده اند قدرت های خارق العاده اش را از زیر پوسته آدم معمولی اش بیرون بکشد؟ یک جور لایتچسبکی هستند این آدم ها.

آدم بدهای کلیشه ای را هم که حرفش را نزن. هم زر دارند و هم زور و می توانند مرده ها را از گور بیرون بشکند و شبیه حیوان دست آموز خودشان کنند. در زمانه ای که دنیا پنجه در پنجه امثال داعش و بوکوحرام افکنده و خشک مغزان جاهل از سراسر دنیا با پول خریداری می شوند و به این گروه ها می پیوندند، باور نمی کنم برای آدم بد بودن و دنیا را در دست داشتن، لازم باشد کسی این چنین خودش را به زحمت بیندازد و به مرده ها متوسل شود.

 

 دور هم نشینی بی خاصیت ابرقهرمان ها

قبول دارم همه این ها قصه است، قرار است دور هم داستان بگوییم و بشنویم و کیفش را ببریم و خودمان را گرفتار دو دو تا چهارتای دنیای واقعی نکنیم. برای همین نمی گویم داستان بد است- هر چند یکی، دو جا منطق احمقانه ای دارد- نمی گویم جذاب نیست یا بازیگرهایش از پس نقشی که داشته اند، برنیامده اند؛ فقط می گویم مورد پسند من نیست. سریالی نیست که وقتی خسته و کوفته از سر کار بر می گردم، پلی کنم و نگران سرنوشت آدم خوب هایش باشم.

اگر در دسته آدم هایی هستید که هنوز قلبتان برای ابرقهرمان ها می تپد، از تماشای مدافعان کیف می کنید و به مذاقتان خوش می آید؛ اما اگر مثل من اعتقاد دارید که دوره این قصه ها سپری شده و ابرقهرمان سیری چند، دور این سریال را خط بکشید و بی خود وقتتان را تلف نکنید.

مختصر و مفید درباره سریال «مدافعان»

تهیه و ترجمه: مستانه تابش

•    سریال مدافعان یک مینی سریال امریکایی است که براساس ماجراهای تعدادی از شخصیت های مجموعه کمیک مارول برای شبکه نتفلیکس ساخته شده است.

•    ساخت مینی سریال مدافعان از اواخر سال ۲۰۱۳ آغاز شد. چارلی کاکس، بازیگر انگلیسی سی و پنج ساله که نقش شخصیت اصلی سریال مت مورداک/ دردویل را بازی می کنید، اولین بار در ماه می سال ۲۰۱۴ جلوی دوربین رفت. کاکس پیش از این در فیلم های «غبار ستاره»، «جای اژدها» و «نظریه همه چیز» نقش آفرینی کرده است.

•    قسمت ابتدایی مدافعان ۳۱ جولای امسال در نیویورک پخش شد و پس از آن در روز ۱۸ آگوست، تمامی ۸ قسمت فصل اول توسط نتفلیکس منتشر شد.

•    جان پیسانو که پیش از این موسیقی دو فصل دردویل را برای شبکه نتفلیکس ساخته بود، در فوریه ۲۰۱۷ برای ساخت موسیقی متن مدافعان به این پروژه پیوست. او پیش از این به عنوان آهنگساز در فیلم علمی- تخیلی «دونده مارپیچ؛ محاکمات سوختگی» حضور داشت. موسیقی ای که در نهایت برای مدافعان ساخته شد، مجموعه ای حاصل از ۳۰ قطعه برای ارکستر است. آلبوم موسیقی متن این سریال ۱۷ آگوست به دست هالیوود رکوردز و مارول به صورت دیجیتال منتشر شد.

•    در مجموعه مدافعان چهار ابرقهرمان علیه الکساندرا رید مبارزه می کنند. شخصیت الکساندرا برای این سریال طراحی شده و در دنیای مارول حضور نداشته است. سیگورنی ویور (با نام اصلی سوزان الکساندرا ویور)، بازیگر امریکایی، که دوبار برای بازی در فیلم «دختر شاغل» و «بیگانه ها» نامزد اسکار شده بود، در این سریال نقش الکساندرا رید را بازی می کند و بازی اش مورد توجه اغلب منتقدان قرار گرفته است. جالب این که نامزدی ویور برای جایزه اسکار سال ۱۹۸۶ از مصادیق جوسازی شرکت های فیلمسازی برای تحت تاثیر قرار دادن داوران بود که البته او در نهایت هم نتوانست این جایزه را به دست بیاورد.

 

 دور هم نشینی بی خاصیت ابرقهرمان ها

•    با وجود این که نتفلیکس آمار کاربران خود را که بیننده سریال های مختلف هستند اعلام نمی کند، اما سایت اینترنتی جامپ شات در تازه ترین آمار خود ادعا کرده است که سریال مدافعان تنها توانسته است ۱۷ درصد از بینندگان فصل دوم سریال دردویل را در ۳۰ روز نخست به دست بیاورد. براساس آمار موجود مدافعان کم بازدیدترین سریال از مجموعه سریال های مارول است که بیشترین میزان کاهش تماشاگر را در طول ۳۰ روز اول داشته و تعداد مخاطبان آن طی سه هفته نخست پخش سریال از ۶۷ درصد به ۴۸ درصد و سپس به ۴۱ درصد رسیده است.


سریال «آقای مرسدس»؛ کارآگاهی شکست خورده به دنبال قاتل سریالی


هفته نامه کرگدن: در سریال «آقای مرسدس» ویژگی های مثبت فراوانی وجود دارد، اما مهم ترینش نویسنده ای است که سریال براساس داستان او ساخته شده: استفن کینگ

لاک پشت خانگی و کارآگاهش


رامین پیروزان

این روزها دوباره نام «استفن کینگ» بر سر زبان ها افتاده است. از کتاب های او بیشتر از کتاب های هر نویسنده دیگری اقتباس های سینمایی و تلویزیونی شده است. از معروف ترین این اقتباس ها می توان به «مسیر سبز»، «رستگاری و شاوشنگ» و «تلالو» اشاره کرد که هر سه در میان رده بندی ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما از نگاه سایت معتبر آی ام دی بی دارای رتبه های بسیار خوبی هستند (رستگاری در شاوشنگ فیلم اول این رده بندی است)؛ اما این روزها اسم آقای کینگ به خاطر اقتباس سینمایی از داستان «ایت (IT)» بر سر زبان ها افتاده است. البته بعد از نسخه سینمایی که در دهه نود از رویش ساخته شده بود، نسخه اخیر دومین فیلمی است که از روی این کتاب ساخته شده است و این فیلم بعد از سال ها توانست در میان فیلم های ژانر وحشت رکورد فیلم معروف «جن گیر» را بشکند و خودش را به عنوان پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای وحشت مطرح کند.

 

 آقای انتقامجو

در همین روزهایی که دوباره نام آقای کینگ و داستان هایش بر سر زبان ها افتاده اند و ناشرهای داخلی برای چندمین مرتبه توجه ویژه ای به او نشان داده اند، دو سریال تلویزیونی هم براساس داستان های آقای کینگ پخش شده است، یکی سریال «مه» ساخته شده براساس داستانی به همین نام که چند سال پیش نسخه سینمایی اش ساخته شده بود و دیگری سریال «آقای مرسدس» که در این مطلب قصد معرفی اش را داریم.

آقای مرسدس از آن دسته داستان های کینگ است که در غیاب امر شگفت روایت می شوند. بیشتر ما کینگ را به خاطر ماجراهای عجیب و غریب و پیچیده اش می شناسیم، اما آقای مرسدس شباهت زیادی به دیگر آثار او ندارد. با وجودی که طرح این داستان پتانسیل این را دارد که از آن داستانی پیچیده با اتفاق های پیچیده ساخته شود، کینگ این مرتبه ترجیح داده داستانش را با کمترین فراز و فرود روایت کند و بیشتر به جنبه روانشناسانه ماجرا بپردازد. یکی، دو سال است که قاتلین سریال تبدیل به سوژه اصلی بیشتر فیلم ها و سریال های تلویزیونی شده اند.

یک کارآگاه شکست خورده با زندگی اجتماعی آشفته به دنبال قاتل سریالی جذاب و باهوشی است که کم کم بیشتر از قتل هایش به این بازی موش و گربه با کارآگاه عادت می کند.

داستان کینگ هم با همین فرمول ساده و همیشگی پیش می رود. کارآگاه او هم آدم عجیب و غریب و پیچیده ای نیست. حیوان خانگی اش یک لاک پشت است و زندگی عاطفی اش در وضعیت بحرانی. به جز مگره، کارآگاه دیگری را نمی شناسم که سر و همسری داشته باشد و اوضاع و احوال داخل خانه اش رو به راه باشد؛ اما قاتل سریالی آقای مرسدس آدم جذابی نیست. او زیادی بدبخت است و همین است که داستان کینگ را ارزش می دهد.

این بار دو آدم بدبختی تن به این بازی موش و گربه داده اند که هر دو به اندازه خودشان کارشان را بلدند و از هوش و ذکاوت بهره برده اند.

داستان پر است از شخصیت های فرعی جذاب و دوست داشتنی و برای شما به عنوان مخاطب هیچ نکته مبهمی وجود ندارد. شما همواره در جایی قرار گرفته اید که تمام ماجرا را بهتر از تمام شخصیت های درگیر در داستان می دانید و می شناسید و همین مسئله است که عیار داستان کینگ را بالا برده؛ جسارت او در بیان ساده ماجرایی که می تواند خیلی پیچیده تر از این حرف ها باشد. سریال ساخته شده هم به اندازه داستان جسورانه و تمیز است. هنرپیشه ها به خوبی انتخاب شده اند و هر کدام از پس نقش خودشان برآمده اند.

اگر این روزها سریالی را برای تماشا سراغ ندارید، آقای مرسدس انتخاب مناسبی است.

 

 آقای انتقامجو

چرا «بِرِیدی» خودش را نمی کشد؟

روناک حسینی

داستان پلیسی که قاتلش از اول معلوم است، یک حسن بزرگ دارد. آن هم این است که هر قدر از آن بنویسیم، اسپویل نکرده ایم. این جور داستان ها بیشتر از آن که معماگونه باشند و بخواهند هوش و دقت کارآگاه قصه و مخاطب را همزمان بسنجند، بر جنبه روانشناختی ماجرا تمرکز دارند.

خانواده، مدرسه و باقی ارکان جامعه که همیشه متهمان ردیف اولند؛ ارکانی که خوب بلدند چطور از آدمیزاد یک هیولای تمام عیار بسازند و بعد هم قیافه مظلوم به خود بگیرند و برای هیولا رای صادر کنند. البته با این حرف ها قرار نیست اراده آدمی را به کال نادیده بگیریم. این را هم باید در نظر گرفت که هر کس برای عبور از وضع موجود تصمیم منحصر به فردی می گیرد. یک نفر ممکن است بخواهد یک بار خودش را بکشد، یکی دیگر ممکن است بخواهد هر لحظه این کار را بکند و البته تصمیم های دیگری که شاید کاملا متفاوت باشند.

سریال «آقای مرسدس»، شروعی شوک آور دارد، به خصوص اگر خیلی تصادفی و بدون هیچ آگاهی قبلی آن را ببینیم. البته شما می دانید که قرار است غافلگیر شوید، پس خیلی برای شما مصداق ندارد. سریال آقای مرسدس، ما را با مرد جوانی به نام بِرِیدی آشنا می کند که هر لحظه در حال مرگ است. مرگی خودخواسته که تنبیهی همیشگی برای او است که خود را شایسته تنبیه مدام می داند. یک طرف دیگر داستان، کارآگاهی سالخورده است که حسابی هم اضافه وزن دارد و البته عادت هایی کشنده. روند تغییر زندگی کارآگاه با پیش رفتن داستان را می توانید در تیتراژ ابتدایی ببینید.

کلیشه زندگی آشفته یک کارآگاه بازنشسته این جا هم تکرار می شود. کارآگاه قرار است به هم ریخته باشد تا شما هم به هم بریزید. کارآگاه خسته است تا شما را هم خسته کند. برای این که خسته نشوید، زیاد خودتان را درگیر این کلیشه نکنید و سعی کنید فراموش کنید که با یک کارآگاه تکراری مواجهید. هر چند بِرِیدی هم چندان جدید و بکر نیست. شاید اصلا لازم نیست هیچ کدامشان از هرگونه کلیشه به دور باشند. این کارآگاه پیر که مثل باقی کارآگاه های پیر روابط شخصی و خانوادگی آشفته ای دارد و سال هاست که با دخترش حرف نزده، شاید تصویر تازه ای نباشد، اما هیچ کدام از مشابهانش با این بِرِیدی درگیر نیستند و این همان تازگی است که دنبالش هستیم. هر کدام از بیل هاجیزهای بازنشسته در دنیاهای موازی، هر قدر هم شبیه باشند، باز سرنوشتشان حاصل انتخاب های متفاوتی است. هرکدام از آن ها، از بین بی نهایت انتخاب، چیزی را بر می گزیند که منحصر به خود او است و دیگر تکرار نمی شود.

در هر حال با وجود تمام مشابهت های داستان پلیسی آقای مرسدس با بقیه قصه های کارآگاهی، چیزهایی هست که فقط در همین داستان اتفاق می افتد. آقای مرسدس مهارت های ویژه ای دارد و با همین مهارت ها هم مثل داس مرگ به جان دنیای اطرافش می افتد. دنیای بیل هاجیز و مرسدس و بریدی پر است از آدم های خسته کننده، اما قصه خسته کننده نیست. احتمالا تماشای قسمت بعدی را به خواب ترجیح دهید.

 

 آقای انتقامجو

تکراریِ جذاب

المیرا حسینی

روزی که تصمیم بگیرم سریال بسازم، همین کار را می کنم: شروع توفانی. بیننده هر چقدر هم که حرفه ای باشد و سرد و گرم سریال ها را چشیده باشد، در یک لحظه آچمز می شود و مشتاق تماشای ادامه سریال باقی می ماند. این کاری است که سازندگان سریال «آقای مرسدس» انجام دادند. یک پس زمینه چند دقیقه ای خوب چیدند: زنی که مجبور است با کودک دوماهه خود در صف کاریابی بایستد و مرد جوانی که تازه گرفته و در نگهداری از بچه به او کمک می کند و از زن در برابر باقی افراد بی حوصله ای که در صف هستند و بابت گریه های بچه غر می زنند، دفاع می کند.

بیننده منتظر است با این شخصیت پردازی ابتدایی، رابطه ای عاطفی میان این دو نفر شکل بگیرد که یک دفعه دیوانه ای پیدا می شود و با مرسدس بنز به دل جمعیت می زند و به فجیع ترین شکل ممکن از روی هر کسی که در صف ایستاده، رد می شود و کشتاری خونین راه می اندازد. مرد مهربان، مادر درمانده و کودک دوماهه هم جان سالم به در نمی برد و در فهرست مقتولین قرار می گیرند. بعد هم می پرد به دو سال پس از آن ماجرا؛ کارآگاه مسئول پرونده بازنشسته شده و روند زندگی اش او را به سمت یک مرگ تدریجی سوق می دهد. آقای مرسدس هم دستگیر نشده است.

نکته جالب سریال این است که ما از همان ابتدا آقای مرسدس را می شناسیم. می دانیم با مادر دائم الخمرش زندگی می کند، در یک فروشگاه تجهیزات الکترونیکی کار می کند، ظاهرا گوشه گیر است و کاری با کسی ندارد، اما آن جا که پا روی دمش می گذارند، به شدیدترین شکل واکنش نشان می دهد؛ اما نه همان لحظه. اجازه می دهد که طرف خیال کند پیروز شده، فکر کند زهرش را ریخته و او را تحقیر کرده است و بعد زمانی که طرف حتی فکرش را هم نمی کند، در دامی می افتد که بریدی (همان آقای مرسدس) برایش پهن کرده است. او از دنیا کینه به دل دارد و هرجا پا بدهد، نیشش را در تن جامعه ای فرو می کند که دل خوشی از هیچ کدامشان ندارد.

بریدی یک روانی باهوش است که تصمیم می گیرد بعد از دو سال زخم کهنه کارآگاه بازنشسته را دستکاری کند؛ زخمی که به خاطر پیدا نکردن متهم مرسدس سوار ایجاد شده است؛ اما بیل (پلیس بازنشسته) نه ساده لوح است، نه احمق. شاید به اندازه بریدی از تکنولوژی سر درنیاورد، اما سال ها کار در نیروی پلیس او را در رفتار با روانی ها آبدیده کرده، حتی اگر دوستان قدیمی اش در نیروی پلیس حرف هایش را جدی نگیرند و آن را به حساب کسالت بازنشستگی، شوق در دست گرفتن دوباره یک پرنده نیمه تمام و مصرف بیش از اندازه الکل بگذارند. بیل پیرتر شده، تنهاست، اضافه وزن دارد، به ظاهر خودش و نظافت خانه اش نمی رسد، ولی هنوز حرفت نشده و همچنان می تواند بوی خطر را حس کند؛ خطری که از سوی بریدی جامعه را تهدید می کند.

آقای مرسدس هم داستان خوبی دارد و هم شخصیت های جذابی. ویژگی های بریدی به عنوان شخصیتی ضد اجتماعی که در محیط ناسالمی بزرگ شده و عقده های فراوان دارد، باهوش است و سوار بر تکنولوژی، می توانست یکی از بی شمار شخصیت های تکراری در فیلم و سریال های این چنینی را به دست دهد، اما هوشمندی نویسنده مانع از این اتفاق شده است. شاید نقطه قوت داستان بیش از همه بیل باشد که شکل دیگری از یک کارآگاه پیر را نشانمان می دهد؛ مردی که زیبایی ظاهری یا اخلاقی خاصی ندارد، حتی در گذشته برخوردهایی داشته که خودش هم نمی تواند به آن ها افتخار کند، اما شما دوستش دارید و به موفقیتش امیدوار هستید.

 

 آقای انتقامجو
سریال آقای مرسدس از آن دست سریال های خوش ساختی است که می توانم با دل راحت تماشایش را به سریال بازها پیشنهاد دهم و خیلی هم نگران بازخوردهای منفی نباشم.

مختصر و مفید درباره سریال «آقای مرسدس»

تهیه و ترجمه: مستانه تابش

•    سریال «آقای مرسدس» یک تریلر معمایی امریکایی است که براساس رمانی به همین نام، اثر استفن کینگ ساخته شده است. کینگ این کتاب را در سال ۲۰۱۴ منتشر کرد و همزمان کتاب صوتی آن نیز وارد بازار شد. این رمان شصت و دومین کتاب استفن کینگ است و کینگ در مصاحبه ای گفته این کتاب اولین جلد از یک سه گانه است. این رمان در سال ۲۰۱۵ برنده جایزه جنایی ادگار شده است.

•    اگرچه طرفداران رمان های استفن کینگ دوست دارند عین همان چیزی را که در کتاب خواندهاند، روی صحنه هم ببینند، اما در اقتباس تلویزیونی این اثر نکاتی به کتاب اضافه شده و حتی یکی، دو شخصیت جدید هم وارد سریال شده است. این تغییرات به ویژه در صحنه های کلیدی سریال از جمله برنامه هارتسفیلد برای حمله به یک کنسرت کاملا محسوس است.

•    کارگردان سریال «آقای مرسدس» جک بندر است که سریال بین های حرفه ای او را با کارگردانی دو قسمت از سریال بسیار مشهور «گیم آو ترونز» و «لاست» می شناسند. البته بندر سریال های نسبتا پرطرفدار دیگری مانند «آلیاس»، «آلکاتراز» و «زیر گنبد» را نیز در کارنامه کاری اش دارد.

•    برای فصل اول این سریال در ۱۰ قسمت پخش شده است و دهم اکتبر، همزمان با پخش قسمت آخر فصل اول، اعلام شد که فصل دوم این سریال نیز در حال ساخت است براساس پیش بینی های انجام شده فصل دوم آقای مرسدس در سال ۲۰۱۸ روی آنتن خواهدرفت.

•    البته هری ترداوی تنها بازیگر جایگزین این سریال نبود چون پس از مرگ یلچین، آن مارگرت هم که قرار بود در نقش آیدا سیلور ظاهر شود، به دلیل بیماری یکی از اعضای خانواده اش از این پروژه کنارگیری کرد تا هالند تیلور بازیگر «مایش ترومن»، «بچه های جاسوس» و…به جای او ظاهر شود. آیدا سیلور جزو کاراکترهایی است که در کتاب کینگ وجود ندارد و فیلمنامه نویس ها آن را اضافه کرده اند. او زنی میانسال است که در همسایگی هاجیز زندگی می کند و می خواهد ارتباط عمیق تری با او برقرار کند.

•    برندگان گلیسون در این سریال نقش کارآگاه بازنشسته، بیل هاجیز را بازی می کند که به دنبال دریافت نامه ای عجیب و غریب از یک قاتل دیوانه سعی می کند پیش از این که او مرتکب قتل دیگری شود، دستگیرش کند. گلیسون ایرلندی با فیلم «سارای عزیز» وارد سینما شد و پس از آن در فیلم های مشهوری همچون «ماموریت غیرممکن»، «شجاع دل»، «دار و دسته نیویورکی ها»، «کوهستان سرد» و… بازی کرد. در سال های اخیر حضور او در فیلم های «هری پاتر» در نقش مودیِ چشم دیوانه، نام گلیسون را دوباره سر زبان ها انداخت.

•    ترداوی در یکی از مصاحبه هایش گفته است که پس از خواندن فیلمنامه آقای مرسدس روزهای سختی را برای نزدیک شدن به این شخصیت سپری کرده است. به گفته ترداوی، استفن کینگ خیلی خوب می داند که چطور باید آدم ها را بترساند.

 

آقای انتقامجو 


1 150 151 152 153 154 167