خبرگزاری آريا – محمد معتمدي با ارکستر سمفونيك آنتاليا مي‌خواند


محمد معتمدي با ارکستر سمفونيك  آنتاليا مي‌خواند

خبرگزاري آريا – موسيقي ما- «محمد معتمدي» -خواننده مطرح موسيقي ايراني- به دعوت ارکستر دولتي آنتاليا مجموعه سوييت‌هاي «مادرم ايران» را به آهنگسازي و رهبري ارکستر «علي رهبري» -رهبر بين المللى ايرانى- ارديبهشت ماه در تالار اسپندوس شهر آنتاليا اجرا مي‌کند. اين دومين همکاري معتمدي با علي رهبري بعد از توليد و اجراي قطعه «تختي» ساخته پوريا خادم و اجراي ارکستر فيلارمونيک کشور چک است که آبان ماه سال ۹۵ در استوديو اسمچكي پراگ انجام گرفت.
اين براي اولين بار است که يک خواننده ايراني به دعوت رسمي يک مجموعه دولتي در فهرست «آبونمان» سالانه برنامه يک ارکستر قرار گرفته است. مجموعه سوييت‌هاي «مادرم ايران» ساخته علي رهبري که طي ماه هاي گذشته رهبري ارکسترسمفونيک دولتي آنتاليا را به عهده دارد، داراي هفت موومان است که هر قسمت از آن به شخصيتي ايراني تقديم شده است. در اين سوييت ها از گوشه‌هايي از موسيقي سنتي و سرود «اي ايران» نيز الهام گرفته شده است
.
قطعه با کلام «عاشقم بر همه عالم» براي ارکستر بزرگ سمفونيک روي شعر سعدي تقديم به استاد روح اله خالقي، قطعه بي‌کلام «عربيزاسيون» با تقديم به مصطفي کمال پورتراب، قطعه بدون کلام «دعاي بچه ها» با تقديم به رحمت الله بديعي، قطعه با کلام «مادرم ايران» براي ارکستر بزرگ سمفونيک روي شعر محمد فريد ناصري با تقديم به محمد رضا شجريان، قطعه بي‌کلام «نوحه خوان» براي ويولن و ارکستر تقديم به حسين عليزاده، «اشک مادر (يتيمي درد بي درمان)» با تقديم به مادر همدم رهبري، قطعه با کلام «دنياي بدون جنگ» براي ارکستر بزرگ سمفونيک روي شعر محمد فريد ناصري با تقديم به استاد حسين دهلوي آثاري هستند که براي سوييت «مادرم ايران» در نظر گرفته شده است.


خبرگزاری آريا – موزيک ويدئوي «تولد دوباره» با صداي علي شمس الهي منتشر شد


موزيک ويدئوي «تولد دوباره» با صداي علي شمس الهي منتشر شد

خبرگزاري آريا – موسيقي ما – خواننده آلبوم «روياي تازه» جديدترين اقر خود را در قالب موزيک ويدئو منتشر کرد.
به گزارش خبرگزاري آريا، علي شمس الهي موزيک ويدئوي «تولد دوباره» را با موسيقي و تنظيم «حامد برادران» و ترانه‌اي از معصومه اکبري توليد و منتشر کرده است.
اين هنرمند که در ماه‌هاي گذشته کنسرت‌‌هايي را در شهرهاي مختلف کشور روي صحنه برده است، در تدارک برگزاري کنسرت در تهران نيز هست و اوايل سال آينده کنسرت خود درپايتخت را روي صحنه خواهد برد.
علي شمس الهي با هنرمندان و موزيسين‌هاي مختلفي درماه‌هاي گذشته همکاري‌هايي را داشته که حاصل اين همکاري‌ها به زودي در بازار موسيقي کشور منتشر خواهد شد.
اين خواننده درباره برنامه‌هاي‌هاي آينده خود در گفتگو با سايت «موسيقي ما» گفت: «در حال توليد آثاري با حضور موزيسين‌ها و ترانه سرايان مطرح کشور هستيم و برنامه ريزي اجراي تهران که سال آينده قطعا برگزار خواهد شد. از تهيه کنندگان برنامه‌هايم ممنونم و قطعا براي سال آينده برنامه ريزي‌هاي جالبي را خواهم داشت.»
در ادامه موزيک ويدئوي «تولد دوباره» با صداي علي شمس الهي و موسيقي و تنظيم حامد برادران را در تماشاخانه سايت «موسيقيما» ببيند و دانلود کنيد.


خبرگزاری آريا – فيلمبرداري کاتيوشا به پايان رسيد


فيلمبرداري کاتيوشا به پايان رسيد

خبرگزاري آريا- فيلمبرداري فيلم سينمايي «کاتيوشا» به کارگرداني علي عطشاني يکشنبه ۲۰ اسفند ماه در فرودگاه امام خميني با بازي هادي حجازي‌فر و احمد مهرانفر پايان يافت.
به گزارش آريا به نقل از سينماپرس، فيلمبرداري فيلم سينمايي «کاتيوشا» به کارگرداني علي عطشاني که حدود يک‌ ماه پيش در مشکين دشت استان البرز آغاز شده بود، شب گذشته يکشنبه ۲۰ اسفند ماه با فيلمبرداري سکانس‌هايي در فرودگاه امام خميني با بازي هادي حجازي‌فر و احمد مهرانفر به پايان رسيد.
اين فيلم کمدي در لوکيشن‌هاي مختلفي از جمله مشکين دشت استان البرز، قطعه شهداي بهشت زهرا، خيابان جيحون و شهرک غرب فيلمبرداري شد.
فيلمنامه «کاتيوشا» را مهدي علي ميرزايي و علي عطشاني بر اساس طرحي از مهراب قاسم‌خاني نوشته‌اند.
هادي حجازي فر، احمد مهرانفر، ميترا حجار، ليلا اوتادي، ارژنگ اميرفضلي، بيژن بنفشه‌خواه، نيما شاهرخ‌شاهي، قاسم زارع، خشايار راد، ميترا دهقاني، مريم سعيدي، اميد منصورفلاح، رادمهر روحاني، سحر خزائيلي، آيلار توکلي، پرهام کريمي، داريوش آقايي، علي محمودي، فاطمه مرتاضي، بيتا عطشاني، غزل يگانگي، الميرا صادق‌پور و آرتين حيدري بازيگران «کاتيوشا» هستند.
در خلاصه قصه کمدي «کاتيوشا» آمده است: «من اگه بخوام توي زندگيم موفق باشم حتما نبايد اونجوري به زندگي نگاه کنم که تو نگاه مي‌کني. »


خبرگزاری آريا – مهدي نوروزي: مي‌خواهيم تنها ارکستر بزرگ خصوصي ايران باشيم


مهدي نوروزي: مي‌خواهيم تنها ارکستر بزرگ خصوصي ايران باشيم

خبرگزاري آريا – سرپرست ارکستر بزرگ «ايستگاه» که در تاريخ ۲۳ و ۲۴ اسفندماه در تالار وحدت در کنار ناصر چشم‌آذر کنسرت نوستالژي را روي صحنه خواهد برد، از افزوده شدن اشکان خطيبي به عنوان خواننده اين کنسرت خبر داد.
به گزارش خبرگزاري آريا، مهدي نوروزي درباره رپرتوار قطعات اجرايي دراين کنسرت گفت: «قطعات جديد داريم. قطعات باکلام نسبت به دفعات قبلي بيشتر شده است. ارکستر با همان حجم و تعداد قبلي است و تغييري نداشته‌ايم. با يک ارکستر ۷۵_۷۶ نفره به روي صحنه مي‌رويم. رهبر گروه مثل کنسرت‌هاي قبلي آقاي اميد رجبي است و مديرداخلي آقاي رضا حياتي هستند.»
نوروزي افزود: « مثل هميشه با «باران عشق» شروع مي‌شود. تغييري که داشتيم اين‌که کار «خلوت» که ايمان جعفري ساکسيفون آن را مي‌زد، به دليل سفر ايمان جعفري سولوي آن را به ترومپت داده‌ايم. کار «زمستان» را اضافه کرده‌ايم که همه شنيده‌اند و فکر مي‌کنم مردم اين کار را دوست داشته باشند. ميکسي از چند تراک داريم که اشکان خطيبي مي‌خواند. روند ما از بي‌کلام‌ها و «باران عشق» شروع مي‌شود و به زهي بادي مي‌رسد و بعد به سمت کارهايي مي‌رويم که مردم همخواني مي‌کنند. کارهايي مثل «سوغاتي»، «مداد رنگي» و «هم‌زبونم باش» را اجرا مي‌کنيم. در انتها به سمت کارهاي باکلام مي‌رويم.»
نوروزي درباره روند فعاليت‌هاي ارکستر ايستگاه که ارکستري خصوصي است هم توضيح داد: «ما به يک پرفورمنسي براي سال ديگر فکر مي‌کنيم که «ارکستر بزرگ ايستگاه» به صورت مستقل ورود کند. مي‌خواهيم با چند اسپانسر صحبت کنيم که کنسرت‌هاي خارج از کشور داشته باشيم. حتي با آقاي چشم‌آذر مي‌خواهيم کار کنيم. ما قبل از آقاي چشم آذر هم در رپرتوار خودمان موسيقي فيلم داشتيم و حتي در جشنواره‌ي فجر هم موسيقي فيلم اجرا داشتم که مي‌خواهيم به همان موقع برگرديم. يکي از برنامه‌هاي ما اين است که يک گروه کر ۸۰ نفره هم داشته باشيم که به صورت تخصصي قطعات کلاسيک را در دوره‌هاي مختلف اجرا کنيم و در بخش اختصاصا کلاسيک هم ورود کنيم.» وي افزود: «ما فارغ التحصيل موسيقي کلاسيک هستيم و به صرف اين‌که موسيقي‌هاي فيلم را دوست مي‌داشتيم و نقطه مشترک ما بود و آقاي چشم‌آذر هم در اين بخش قطعات ماندگاري داشتند که پاپيولارتر بود و به ديده شدن بيشتر ما کمک مي‌کرد ورود کرديم. ما مي‌خواهيم در کنار اين کاربخش کلاسيک را به صورت موازي به کار ببريم. مي‌خواهيم تنها ارکستر بزرگ خصوصي ايران بشويم که گروه کر بزرگ دارد.»
اين موزيسين درباره عدم حمايت از ارکسترهاي خصوصي در کشور نيز خاطر نشان کرد: « ارکستر خصوصي در ايران دوام نمي‌آورد چون حمايتي نمي‌شود. اگر ارکستر ملي و سمفونيک هم دوام آورده به خاطر اين است که دولت پشت آن‌هاست و از لحاظ اجرايي حمايت مي‌شوند. از سالن تمرين و اجرا و نوع تبليغات و مجوز حمايت مي‌شوند ولي در بخش خصوصي اگر ارکستري مي‌آيد و رپرتوار آن به سال دوم نمي‌رسد به اين دليل نيست که توانايي ندارند و به اين دليل است که حمايت نمي‌شوند. ما سال ديگر در ده سالگي ايستگاه مي‌رويم و من با چنگ و دندان اين گروه را نگه داشته‌ام. ما هزينه‌هاي کمرشکني داريم و بيزينس من در بخش پاپ است و جديدا در بخش سينما ورود کرده‌ام. سعي مي‌کنم در جاهاي ديگر بودجه‌هايي جذب کنم که خرج ارکستر کنم و اين تنها راه نجات و زنده ماندن ارکستر است ولي من اين کار گروهي و موسيقي ارکسترال را دوست دارم و بالاخره آدم براي عشقش هزينه مي‌کند. من دوست دارم که اگر افراد و موزيسين‌هاي مطرح يا غيرمطرح براي اجراهاي بزرگ ايده‌هايي دارند به سمت ما بيايند و به ما پيشنهاد بدهند. من کارهاي سخت را دوست دارم و اگر آرتيست‌هاي معروف و غيرمعروف فکر مي‌کنند ايده‌هاي متفاوتي دارند به ما پيشنهاد بدهند.»
جديدترين کنسرت ناصر چشم آذر با همراهي ارکستر بزرگ ايستگاه تحت امتياز موسسه آواي دوران و به تهيه کنندگي رسول ترابي ۲۳ و ۲۴ اسفند در تالار وحدت به خوانندگي اشکان خطيبي برگزار خواهد شد.


خبرگزاری آريا – گروه موسيقي«ترمه» در فرهنگسراي نياوران به صحنه مي رود


گروه موسيقي«ترمه» در فرهنگسراي نياوران به صحنه مي رود

خبرگزاري آريا – موسيقي ما- گروه موسيقي «ترمه» تازه ترين کنسرت خود را روز پنجشنبه ۲۴ اسفند با نام «زخم ناسور» به سرپرستي و خوانندگي «فريبا معظمي وحيد» در فرهنگسراي نياوران روي صحنه مي‌برد. اين کنسرت در دو بخش سنتي و محلي برگزار مي‌شود؛ بخش نخست به اجراي تصنيف‌هاي خاطره انگيز قديمي اختصاص دارد و بخش دوم نيز ملودي‌هاي شاد خراساني در بيات اصفهان و دشتي است.
فريبا معظمي خواننده، آزاده اميري نوازنده تار، پگاه زهدي نوازنده سنتور، ليلا ظهيرالديني نوازنده عود، شيوا عابدي نوازنده کمانچه، مريم ملا نوازنده تمبک، صبا رمضان نوازنده دف، دايره گروه اجرايي کنسرت را تشکيل مي دهند. کنسرت موسيقي «زخم ناسور» ويژه بانوان ساعت ۱۶ روز پنجشنبه ۲۴ اسفند در تالار خليج فارس فرهنگسراي نياوران روي صحنه مي‎رود.


خبرگزاری آريا – هفت سين فرهنگي شبکه چهار براي تحويل سال


هفت سين فرهنگي شبکه چهار براي تحويل سال

خبرگزاري آريا – شبکه ۴ سيما در لحظه تحويل سال مخاطبان خود را پاي‌ سفره هفت‌ سين فرهنگي مي‌نشاند.
به گزارش خبرگزاري آريا از روابط عمومي شبکه چهار سيما، مدير شبکه چهار سيما در تشريح ويژه برنامه هاي نوروزي اين شبکه گفت: در نوروز ۹۷ رنگ آميزي فاخر از برنامه هاي متنوع در حوزه هاي نمايشي، مستند، علمي، معرفتي، مناظره و … را براي مخاطبان خواهيم داشت.
دکتر معيني پور درباره ويژه برنامه تحويل سال اين شبکه گفت: شبکه چهار سيما امسال ويژه برنامه اي از جنس برنامه هاي ادبي و فرهنگي شبانه اش را براي پخش در لحظات تحويل سال تدارک ديده است و مخاطبان خود را پاي‌ سفره هفت‌سين فرهنگي مي‌نشاند .ويژه برنامه تحويل سال شبکه چهار امسال از پايتخت کتاب ايران، شهر کاشان به روي آنتن مي رود و پس از تحويل سال در استوديو با محمد صالح علا و قصه خواني هايش ادامه مي يابد.
معيني پور افزود: در طي ايام نوروز ما «مجله کتاب» خواهيم داشت که در آن به سه بخش «پرفروش ترين رمان ها»، «سيرمطالعاتي مخاطبان» و «پشت جلد با محوريت نويسنده هاي برتر» مي پردازيم.
مدير شبکه چهار در ادامه گفت:در حوزه معرفتي و مناظره اي، «گستره شريعت»،«زاويه» و «معرفت» که سه برند شبکه چهار در حوزه عرفاني و فلسفي و علوم انساني را خواهيم داشت.گستره شريعت به مباحث ناظر به دين و شريعت مي پردازد، معرفت به مباحث عرفاني و فلسفي با انديشه هاي دکتر ديناني اختصاص دارد و زاويه مناظره چالشي در حوزه علوم انساني است.
وي افزود: در حوزه ادب و هنر، «چشم شب روشن» هرشب با اجراي محمد صالح علا به تئاتر، سينما، شعر و ادبيات مي پردازد.مجله علمي «چهارسوي علم»، چشم اندازي از دستاوردهاي علمي جهان را به تصوير مي کشد.در برنامه جديد «جادوي تاريخ» با محوريت تاريخ و در قالب مستندگونه، وقايع، موضوعات، نگرش ها و شخصيت هاي مهم تاريخي از ايران و جهان در قالبي جذاب به مخاطب شناسانده مي شود.
در مستتد پرتره اي با نام«مشاهير ايران»در حوزه هنرهاي تجسمي به تهيه‌کنندگي حميد مجتهدي و کارگرداني اميرحسين مجتهدي به هنرمندان عرصه هنرهاي تجسمي از جمله استاد فرشچيان، استاد علي‌اکبر صادقي، استاد احصايي، استاد کابلي، استاد درم‌بخش، استاد بهزاد و… مي پردازيم.
معيني پور به برنامه هاي شبکه چهار در حوزه نمايشي و سينمايي در نوروز ۹۷ اشاره کرد و افزود: هر شب ساعت ۲۰:۳۰ يک فيلم سينمايي جذاب خارجي را در ژانرهاي گوناگون علمي تخيلي، علمي و … را متناسب با ماموريت و هويت پخش مي کنيم.در بخش سينماي ايران مخاطبان شبکه دانايي و خردورزي هر روز ساعت ۹:۳۰ مي توانند به تماشاي آثار منتخب جشنواره‌هاي فيلم فجر بپردازند. علاقه مندان به تله تئاتر هم در ايام نوروز هر روز به تماشاي يکي از تله تئاتر هاي منتخب شبکه چهار بنشينند.


خبرگزاری آريا – «برابر با اصل» روي خط آي‌فيلم انگليسي


«برابر با اصل» روي خط آي‌فيلم انگليسي

خبرگزاري آريا- مجموعه تلويزيوني «برابر با اصل» براي اولين‌بار از آي‌فيلم انگليسي با دوبله انگليسي روي آنتن مي‌رود.
به گزارش آريا به نقل از روابط‌عمومي شبکه آي‌فيلم، مجموعه تلويزيوني «برابر با اصل» بعد از پايان سريال «آسمان من»، از ۲۳ اسفند روي آنتن مي‌رود و تا ۷ فروردين ادامه خواهد داشت. بر اساس اين گزارش، در مجموعه «برابر با اصل» که دوبله آن به‌تازگي توسط آي‌فيلم انجام شده، سيد جلال‌الدين دري به سراغ معضل جعل چک و اسناد حقوقي رفته است.
زنده‌ياد حسن جوهرچي در اين سريال نقش سردفتري به نام آقاي گوهري را ايفا کرده که  در مقابلش يک جاعل حرفه‌اي و باسابقه با نام مستعار ياوري قرار دارد و مي‌خواهد به نوعي از سردفتر داستان انتقام بگيرد.
سياوش طهمورث، حسام نواب صفوي، اميد زندگاني، روناک يونسي، فرداد صفاجو، نفيسه روشن، حديثه تهراني، آزاده رياضي، پريسا روشني، سولماز حصاري، حشمت آرميده، مجتبي طهمورث و عمار تفتي ديگر بازيگران اين مجموعه‌اند.
«برابر با اصل» از پنجشنبه ۲۳ اسفند هر شب ساعت۲۳:۳۰ به وقت تهران( ۱۹:۰۰ به وقت GMT) به نمايش گذاشته مي‌شود و بازپخشش در ساعت‌هاي ۰۵:۳۰، ۱۱:۳۰ و ۱۷:۳۰ روز بعد خواهد بود.


خبرگزاری آريا – استقبال «ايران» از نوروز ۱۳۹۷ در شبکه پرس تي وي


استقبال «ايران» از نوروز 1397 در شبکه پرس تي وي

خبرگزاري آريا- برنامه هفتگي «ايران» در شبکه پرس تي وي با ويژه برنامه نوروزي به استقبال بهار طبيعت خواهد رفت.
به گزارش آريا به نقل از روابط عمومي شبکه پرس تي وي، «ايران» آخرين برنامه سال ۹۶ (يکشنبه ۲۷ اسفند ماه) به معرفي آداب و رسوم استقبال از بهار در خانواده هاي ايراني اختصاص دارد. در اين برنامه با حضور در سطح شهر و تهيه گزارش از شور و شوق مردم در حال خريد مايحتاج عيد نوروز به موضوعاتي مانند خانه تكاني، خريد عيد، هفت سين و پختن سبزي پلو با ماهي به عنوان غذاي شب عيد اشاره مي شود.
برنامه «ايران» دو ويژه برنامه نيز براي ايام عيد نوروز در نظر گرفته است. در اين راستا يک برنامه به معرفي تقويم جلالي، آيين هاي مربوط به سفره هفت سين و فلسفه هر يک از اجزاي اين سفره و آداب و رسوم ايرانيان در زمينه انتظار براي تحويل سال اختصاص دارد. ويژه برنامه دوم نيز به معرفي سنت هاي ديرينه ايرانيان در زمينه گردش در طبيعت در اين ايام و مراسم مربوط به سيزده بدر (روز طبيعت) مي پردازد.
گفتني است برنامه هاي ياد شده براي پخش از شبکه هيسپان تي وي نيز آماده و براي مخاطبان اسپانيايي زبان پخش خواهد شد.
برنامه «ايران» از توليدات واحد هنري شبکه پرس تي وي، يکشنبه هر هفته ساعت ۱۹:۰۰ به وقت تهران به مدت ۲۵ دقيقه از اين شبکه پخش مي شود و  تکرار آن دوشنبه ساعت ۱۲:۰۰ ، سه شنبه ساعت ۱۸:۰۰ ، پنجشنبه ساعت ۰۵:۰۰ ، جمعه ساعت ۰۰:۰۳ بامداد و شنبه ساعت ۰۷:۰۰ روي آنتن مي رود.


بزرگ‌ترین جایزه، ماندگاری فیلم است نه سیمرغ


ماهنامه هنر و تجربه: هومن سیدی از آن دست بازیگران یاست که هم تجربه موفقی در عرصه بازیگری دارد و هم به موازات آن توانسته در عرصه فیلمسازی هم پله های ترقی را طی کند. او در چهار فیلم قبلی اش، «آفریقا»، «سیزده»، «اعترافات ذهن خطرناک من» و «خشم و هیاهو» تلاش کرده است تا دست به تجربه های تازه ای در فرم و فضاسازی فیلم هایش بزند و با خلاقیت در فرم بصری فیلم هایش، اشکالی از فیلمسازی مدرن را در سینمای ایران به تصویر بکشد.

بزرگ‌ترین جایزه، ماندگاری فیلم است نه سیمرغ جشنواره

حالا او در مسیر تکاملی و جسورانه فیلمسازی اش به «مغزهای کوچک زنگ زده» رسیده که در آن با پررنگ شدن ردپای قصه و عنصر روایت، توانسته نظر طیف بیشتری از مخاطبان را به خود جلب کند، به طوری که منتقدان و مخاطبان در انتخاب این فیلم به عنوان بهترین فیلم جشنواره به نقطه مشترک رسیدند. فیلمی که نشان از جهشی مهم در کارنامه هومن سیدی است و چه بسا بهترین فیلم او تا این لحظه. «مغزهای کوچک زنگ زده» نخستین فیلمی است که سیمرغ بهترین فیلم از نگاه هنر و تجربه را دریافت کرده است؛ سیمرغی که برای سیدی با اما و اگر و سوالاتی همراه بود که در این گفتگو به آنها می پردازیم.

«مغزهای کوچک زنگ زده» در کارنامه شما فارغ از این که یک نقطه عطف محسوب می شود و می توان آن را تکامل و پختگی سینمای هومن سیدی دانست، نقطه مشترک و هم سویی منتقدان و مخاطبان هم هست. به این معنی که اگر «خشم و هیاهو» را لحاظ نکنیم، فیلم های قبلی شما بیشتر در میان منتقدان و علاقه مندان سینمای مدرن و کسانی که به فرمالیسم و تجربه و ساختارشکنی در فرم یا فضاسازی های انتزاعی علاقه داشتند، طرفدار داشت و البته در بین منتقدان نیز در ارتباط با برخی از آنها مثل «اعترافات ذهن خطرناک من»، نوعی دو قطبی هم شکل گرفت که برخی با آن موافق و برخی مخالف بودند اما در «مغزهای کوچک زنگ زده» تقریبا یک اتفاق نظر جمعی شکل گرفت و همه فیلم را دوست داشتند و این باعث شد که طیف مخاطبان این فیلم نسبت به فیلم های قبلی هم بیشتر شود و هم متنوع تر. شاید رمز این موفقیت را پیش از هر چیز باید پررنگ شدن عنصر قصه و قصه گویی در این فیلم و چرخش آن از لحن و موقعیتی انتزاعی به لحن و روایتی رئالیستی دانست؛ گویی شما به نوعی روایت های سینمای کلاسیک رجوع کرده اید با حفظ همان ذهنیت و جهان سینمایی شخصی، چقدر با این تحلیل موافقید؟

– به نظرم تحلیل درستی است و عنصر قصه گویی در این فیلم برجسته تر شده، اما این به این معنی نیست که من در فیلم های قلی به قصه گویی بی تفاوت بودم و صرفا دغدغه فرم داشتم. من همیشه فکر می کردم در حال قصه گفتن هستم و اتفاقا برای این که متهم به این نشوم که فیلم هایم فاقد قصه است، خیلی تلاش می کردم که به این مولفه توجه کنم و همیشه بر این باور بودم که در فیلم های قبلی نیز در حال قصه تعریف کردن هستم. اساسا من با سینمایی که قصه ندارد مشکل شخصی دارم. به نظرم هم در «آفریقا» و هم در «سیزده» در حال قصه تعریف کردن هستم. در «اعترافان ذهن خطرناک من» هم گمان می کردم دارم قصه ای را تعریف می کنم، منتها یا الکن بود یا به هر دلیلی مخاطبش خاص تر شد و همه نتوانستند با آن ارتباط برقرار کنند. در «خشم و هیاهو» هم کاملا با یک فیلم قصه گو روبرو می شویم.

واقعیتش این است که قبلا وقتی کسی از من می پرسید فلان جای قصه چی شد؟ من در درونم شاکی می شدم که خب یک ذره تلاش و فکر کنید تا متوجه داستان شوید. بعد از «خشم و هیاهو» بسیاری از این سوالات که از من پرسیده می شد، اوایل عصبانی می شدم و آنها را پیش پا افتاده و عامیانه می دانستم. اما از یک جایی به بعد تسلیم شدم و فکر کردم که این مشکل از من کارگردان است که نتوانستم به این سوالات در درون فیلم پاسخ دهم و مخاطب نتوانسته جواب پرسش های خود را از متن و قصه فیلم بگیرد.

بزرگ‌ترین جایزه، ماندگاری فیلم است نه سیمرغ جشنواره

این مسئله موجب شد که تمام تمرکزم را روی داستان گویی گذاشتم و به قصه بیش از گذشته توجه کردم. حالا تفاوت در چه بود؟ ببینید، مثلا من در «خشم و هیاهو» می گفتم که فلان مسئله یا موقعیت لزومی ندارد که پرداخته شود، چون روشن و معلوم است و نیاز به شرح و بیان نیست اما در «مغزها…» برعکس، این روش را در پیش گرفتم و حتی در طول ساخت فیلم برخی از دوستان اهل فن که با من همراه بودند، می گفتند مثلا فلان صحنه را چند بار می گیری، یا فلان دیالوگ را نباید آورد، اما تجربه به من ثابت کرده بود ه آن اطلاعات یا موقعیت ها و دیالوگ ها باید در فیلم گنجانده شود یا روی آن تاکید بیشتری شود و پرداخت بیشتری داشته باشد.

حتی یک جاهایی می گفتم دست از سر من بردارید. اصلا من می خواهم یک فیلم سطحی بسازم. نمی خواهم حرف عمیق و ویژه ای بزنم. فقط می خواهم یک داستان تعریف کنم و آن را به درستی تعریف کنم که وقتی مخاطب آن را می بیند، درگیر سوالات متعدد نشود و پاسخ آن را در خود فیلم و قصه آن دریافت کند و در نهایت از تماشای فیلم لذت ببرد. شاید برای تان این حرف عجیب باشد، اما برای اولین بار بود که برای ساخت فیلمی، داستان نداشتم، فقط دلم می خواست یک فیلم مفرح بسازم. یا این که برخی ناهنجاری هایی که در جامعه می دیدم، مرا آزار می داد و دوست داشتم درباره آنها فیلم بسازم. نه این که ذهنم خالی از هر ایده ای باشد، اما داستانی از پیش تعیین شده یا طراحی شده در ذهنم نبود. تمام داستانی که اتفاق می افتد، بعد از شروع فیلم اتفاق می افتد، بدون این که سیناپسی وجود داشته باشد. اگرچه ۱۶، ۱۷ تا رونوشت اساسی از قصه داریم، اما شخصیت ها و کنش و ری اکشن های آنها و در نهایت کاراکتری که شکل می گیرد، در خود فیلم و فرایند آن متولد می شود.

فارغ از این که مصالح داستانی این فیلم پرملات تر از فیلم های قبلی است، خود موقعیت، شخصیت ها و آدم های قصه و تجربه تلخ و دردناکی که در قصه به تصویر کشیده می شود نیز نسبت به آثار قبلی، ملموس تر، عینی تر و چه بسا تاثیرگذارتر است و تعداد بیشتری از مخاطبان می توانند با حرف و لحن فیلم ارتباط برقرار کنند.

– البته من در این مورد با شما مخالفم. در «خشم و هیاهو» هم همین موقعیتی که ترسیم می کنید، در قصه ای دیگر بیان می شود و عموم مخاطبان با داستان آن درگیر می شوند.

موافقم، ولی «خشم و هیاهو» را باید از جنس و ساختار کارهای قبلی شما منفک کرد چون اساسا یک فیلم قصه گوی متعارف است و زبان و روایت لاسیکی دارد. اما «مغزها…» با فیلم هایی از جنس «اعترافات ذهن خطرناک من» و «سیزیده» و … جهان سینمایی هم سوتر و هم سنخ تاری دارد، با این تفاوت که در اینجا هم قصه پررنگ تر است و هم عامه فهم تر است و برای همین من فکر می کنم شما قصه را به فرم تجربه گرایانه سینمای تان اضافه کردید و این رمز موفقیت بیشتر «مغزها…» در کارنامه شما شده است.

– بله. «اعترافات ذهن خطرناک من» تجربه گراتر و فرمالیستی تر بود و اصلا به همین دلیل در سینمای هنر و تجربه اکران شد و فروش بسیار کمی داشت. اگرچه در فیلم های هنر و تجربه، فروش خوبی داشت. با این حال با توجه به این که فیلمی متناسب با استانداردهای مدیوم سینما ساخته شده بود و به نسبت هزینه هایی که برای ساخت آن صرف شد، راضی کننده نبود. واقعیت این است که من در فیلم «مغزها…»، تجربه ای که کسب کردم و در واقع هدفی که داشتم، این بود که به فضای رئالیست نزدیک شوم، حتی در بازی ها؛ اما در کلیشه ای ترین حالتش، به این معنا که یک فیلم تیپیکال بسازم، کاراکترهای تیپیکال خلق کنم و آنها را به شخصیت بدل کنم و از این نترسم که آدم های خاص، تیک و رفتار خاصی داشته باشند. در واقع تلاش کردم در بستر و اتمسفر همان فیلم های قبلی و ساختارش، ادبیات رئالیستی را به متن و فضای قصه تزریق کنم.

این را هم بگویم که ترسیم و خلق این شخصیت ها و قصه روی کاغذ کمی ترسناک به نظر می رسید، به این معنی که اگر کسی آن را می خواند، پیش خود فکر می کرد این فیلم چگونه قرار است ساخته شود و این آدم ها و تجربه های شان چطور ممکن است در یک بستر و زبان رئالیستی جان بگیرند، چون به شدت این خطر وجود داشت که آنها و حتی دیالوگ های فیلم به شدت اغراق آمیز و اگزجره شوند و اساسا از زندگی و آدم های واقعی فاصله بگیرند و باورپذیر نباشند.

بزرگ‌ترین جایزه، ماندگاری فیلم است نه سیمرغ جشنواره

نه تنها این شخصیت ها و کاراکترها در دام کلیشه های تیپیکال قرار نگرفتند، که نوعی تشخص دراماتیک هم پیدا کردند، که این مسئله هم جاذبه های شخصی و فردیت آنها را بیشتر و برجسته تر کرد و هم یک هویت ریشه دار و اجتماعی پیدا کردند که اگرچه به ظاهر ضدقهرمان یا شخصیت های منفی بودند، اما تماشاگر آنها را در کسوت یک قهرمان یا دست کم یک قربانی می بیند و می پذیرد و آنها را پس نمی زند. در واقع اگرچه این شخصیت ها آدم های حاشیه نشین هستند، اما در فیلم به مرکزیت فیلم بدل می شوند و مخاطب را با خود همراه می کنند.

– واکنشی که من هم از تماشاگران در جشنواره داشتم، همین طور بود. مسئله این است که دیگر سالیان سال است که شخصیت پردازی دو قطبی سیاه و سفید یا مثبت و منفی در سینما کم رنگ شده و به ویژه در یک فیلم رئالیستی که اساسا این مرزبندی های دو قطبی فاقد منطق است. بنابراین شخصیت های خاکستری هم با واقعیت منطبق تر است و هم با مخاطب و روانشناسی مخاطب سازگارتر.

در این فیلم هم همان طوری که می بینیم، همین حاشیه نشینان در درجه اول یک انسان اند؛ انسان هایی که مثل بقیه خطا می کنند، اشتباه دارند و جامعه و خانواده و محیط روی آنها تاثیر می گذارد. این که مخاطب این شخصیت ها را که در ظاهر خلافکار یا معتاد هستند، به قول شما پس نمی زند، برای این است که ریشه های رفتار و منش آنها را در فیلم می بیند و محیط و فقر و فلاکتی که بر زندگی آنها حاکم است، لذا به جای انگ زدن یا گارد گرفتن، آنها را درک می کند و با آنها همدلی و همدردی می کند.

با این وجود در برخی از برنامه ها یا مطالبی که درباره فیلم نوشته شده بود، برخی گفته بودند که این آدم ها از کجا آمده اند، یا نمونه های مثل آن را در جامعه نمی بینیم. و این خیلی برای من جای تعجب داشت! همان روزی که این حرف را می زدند، فردی با قمه به نهاد ریاست جمهوری حمله می کند، یا در اخبار تلویزیون گاهی گزارش هایی از دستگیری اراذل و اوباش پخش می شود که من از یکی از آنها در خود فیلم هم استفاده کردم. بعد عده ای می گویند چنین آدم هایی در جامعه ما وجود ندارد. نمی دانم اینها در این جامعه زندگی نمی کنند، یا اخبار و حوادث را دنبال نمی کنند!

احتمالا این عده همان هایی هستند که فیلم را متهم به سیاه نمایی می کنند و حرف هایی از این دست…

– من که به شدت از این فضاها گریزانم و به نظرم این نگاه ها بیشتر بحث های چرک سیاسی است که من اصلا آدم این حرف ها نیستم و این حرف ها مال من فیلمساز نیست که به دنبال برخی مقاصد سیاسی و جناحی بخواهم قصه ای را تعریف کنم که از اساس واقعیت نداشته باشد. من، هم به عنوان یک شهروند و هم فیلمساز، دغدغه های خود را در قالب فیلم و به زبان تصویر بیان می کنم و آنچه در «مغزهای کوچک زنگ زده می بینیم، یک قصه خیالی و فانتزی نیست، بلکه بازتابی از آن چیزی است که در بخشی از جامعه ما وجود دارد.

اتفاقا یکی از ویژگی های فیلم این است که شخصیت اصلی فیلم، شاهین، از دل همین نکبت و تباهی به آستانه رستگاری و نجات می رسد و دچار تحول درونی می شود؛ تحولی که باورپذیر است و ناگهانی و بی منطق اتفاق نیفتاده است. چطور فیلمی می تواند سیاه نمایی باشد، در حالی که پایان آن با امید به اوضاعی بهتر و برخاستن و اراده کردن برای نجات دادن خود از آن تباهی و فلات رقم می خورد.

– کاملا همین طور است. جالب این که از ستاد مبارزه با جرایم و اعتیاد با ما تماس گرفتند و با لطفی که داشتند، قرار شد از این فیلم به همین دلیل تقدیر شود. واقعیت این است که ما نمی توانیم صورت مسئله را پاک کنیم و بگوییم در یک وضعیت گل و بلبلی زندگی می کنیم. آنچه در فیلم می بینیم، بخشی از واقعیت جامعه در مناطق حاشیه نشین شهر و حتی در دل خود شهرهاست که مختص جامعه ما هم نیست و در همه کشورهای دنیا وجود دارد. خب ما که خودمان نمی توانیم خودمان را گول بزنیم. اصلا کار سینما این است که افکار عمومی را متوجه یک خلأ، یک اشکال و ناهنجاری در جامعه بکند و نسبت به آن آگاهی و حساسیت به وجود آورد. آگاه کردن جامعه را که نمی توان نامش را سیاه نمایی گذاشت. اتفاقا این عین روشنگری است.

من در همین مدت نقدهایی از روانشناسان و جامعه شناسان درباره فیلم خواندم که برای من خوشایند بود. نقدهایی که از منظر علمی به وجوه مثبت این آسیب شناسی ها در فیلم اشاره داشت و این که ساخت چنین فیلم هایی می تواند به افزایش آگاهی مردم درباره جرایم و ناهنجاری ها و کاهش آنها در جامعه کمک کند.

من چون تا حالا درباره این فیلم با جایی مصاحبه نکردم، در جواب دوستانی که فیلم را مصداق سیاه نمایی می دانند، یا معتقدند آدم های قصه در واقعیت جامعه وجود ندارند، بگویم که این یک رفتار پوپولیستی است برای تخریب و تحقیر فیلمسازان و هر هنرمندی که دارد کار حرفه ای خود را انجام می دهد. کاملا در اشتباه اند و پشت مردم و دفاع از مردم پنهان نشوند. ما باید کارکردها و حد و مرزهای اثربخشی هر چیزی را در جامعه درست تشخیص دهیم و افکار عمومی را متشنج نکنیم.

مثلا وقتی فیلم «اعترافات ذهن خطرناک من» در گروه هنر و تجربه اکران شد، ما اعتراضی نکردیم، چون ماهیت و سطح آن فیلم را برای برخی مخاطبان خاص سینما می دانستیم نه لزوما همه مخاطبان اما وقتی فیلمی با موضوعی عمومی و اجتماعی ساخته می شود که مردم آن فیلم را دوست دارند، یا از آن تاثیر مثبت می گیرند، این حرف ها و تحلیل، نوعی خودویران گری و ضایع کردن خود است، یا برای این که فیلم مورد نظر و پسند خود را بزرگ کنید، به تحقیر و تخریب فیلم دیگری می پردازید که این، هم دور از اخلاق حرفه ای است و هم اخلاق انسانی. من از این عده از دوستان خواهش می کنم با پیش فرض های بدبینانه خود، مردمی را که قرار است این فیلم را ببینند، دچار سوءتفاهم نکنید.

بزرگ‌ترین جایزه، ماندگاری فیلم است نه سیمرغ جشنواره

«اعترافات ذهن خطرناک من» (هومن سیدی – ۱۳۹۲)

یکی از ویژگی های «مغزهای کوچک زنگ زده» که به نقطه قوت فیلم هم بدل می شود، که اتفاقا نقطه ضعف بسیاری از فیلم های سینمای ایران است، مسئله ریتم آن است. ریتم و ضرب آهنگ تند فیلم که با فضای ملتهب قصه منطبق است، به کشش دار شدن و جذابیت آن کمک کرده است و تماشاگر را جای خود می نشاند. چقدر نسبت به ریتم فیلم فکر کرده بودید و ایده داشتید؟

– جالب است که این فیلم باعث شد من یک بار دیگر به دوران نوجوانی ام رجوع کنم و یاد کلاس های فیلمنامه نویسی و کتاب هایی که در این باره خواندم، بیفتم. یک بار دیگر آنها را خواندم و جزء به جزئش را بررسی و مطالعه کردم و دیدم که چقدر درست درباره قصه و ریتم آن سخن گفته اند و اگر آدم طبق همین الگوهای کلاسیک جلو برود، می تواند تماشاگر فیلمش را پای فیلم بنشاند و او را با خود همراه کند.

شما از ریتم حرف زدید. من می گویم و معتقدم اگر فیلمنامه کشش لازم را برای روایت نداشته باشد، حتی فیلمی با ریتم بالا هم بسازید، نمی تواند مخاطب را جذب کند. درست است که در اینجا ریتم فیلم بالاست، اما به نظرم مهم تر از آن، خود فیلمنامه و قصه و شخصیت پردازی هاست که در درجه اول، مخاطب را سر جایش می نشاند و با فیلم همراه می کند. در واقع آنچه بیش از هر عامل و عنصر و فرمی و روایی دیگر تماشاگر را مجذوب می کند و فیلم می تواند روی پای خود بایستد، داستان است. اگر فیلمی قصه جذاب و پرکششی نداشته باشد، ریتم به آن کمکی نمی کند و حتی می تواند باعث خستگی و عصبیت تماشاگر شود.

مثلا همین فیلم «Cityh of God» که می گویند فیلمت به آن شباهت دارد، با تمام شگفتی هایی که فیلم دارد، از دقیقه ۴۰، ۵۰ خسته کننده می شود، در حالی که ریتم فیلم بالاست. اما فیلم هایی وجود دارند مثل فیلم های میشائیل هانکه که با وجود این که ریتم آرام و پایینی دارند، اما قصه آن به قدری تکان دهنده است که تماشاگر را میخکوب می کند. به نظر من قلب تپنده یک فیلم برای این که بتواند تماشاگر را مجذوب و میخکوب کند، عطف های به موقع آن است. اندازه درست و دقیق عطف ها کمک می کند نه فیلم خسته کننده شود، نه خودش را لو دهد. بنابراین برای من درک درست نقاط عطف فیلم خیلی مهم تر از ریتم آن بود و چه بسا همین عامل هم به در آمدن ریتم مناسب به قصه کمک کرده است.

یکی دیگر از تفاوت های این فیلم ها با آثار قبلی شما در نوع استفاده از لوکیشن است. در «مغزها…» لوکیشن محدود است، اما تنوع پلان و سکانس و تعدد رخدادها بیشتر شده است. شاید این مسئله هم به ریتم بالای کار کمک کرده است.

– موافقم. مثلا ما سکانسی داریم مثل زندان که در آن ملاقات شاهین و شکور را می بینیم که حرف های شان پینگ پنگی است و به دلیل محدودیت و منطق اتاق ملاقات در زندان خیلی نمی توانند مانور بدهند، مثلا قدم بزنند یا درگیر شوند، و باید در یک نقطه ثابت روی صندلی با هم گفتگو یا جر و بحث کنند. در واقع دکوپاژ این سکانس خیلی دشوار بود و دست ما به دلیل منطق موقعیت بسته بود، بنابراین مجبور بودیم از تنوع پلان استفاده کنیم که تماشاگر دچار خستگی نشود، یا این صحنه که صحنه مهمی هم بود، بتواند تاثیرگذار و جان دار از کار دربیاید یا میزانس ها باید خیلی مویرگی باشد تا بتوان روایتی رئالیستی از آن مکان را به تصویر کشید. به همین دلیل تصویربرداری و برداشت از سکانس زندان سه روز طول کشید.

و چقدر این سکانس، سکانس بی نظیر و تاثیرگذاری شده و چه بازی خیره کننده ای از فرهاد اصلانی در این صحنه می بینیم. به نظرم شما در انتخاب بازیگر هم خیلی ریسک کردید و جسارت به خرج دادید؛ چه در استفاده از خانم لادن ژاوه وند و چه در نقش مکمل ها و کوتاهی که از هنرجویان کلاس بازیگری خودتان بودند. خوشبختانه نتیجه کار خیلی خوب از کار در آمد. کمی درباره انتخاب بازیگران جنبی فیلم هم توضیح دهید. به نظرم شاگردان کلاس های خودتان به دلیل شناختی که از جهان ذهنی و سینمایی شما داشتند، از این امتیاز برخوردار بودند که به درک درست و دقیقی از نقش ها برسند.

– درست است ولی این مسئله مثلا درباره خانم ژاوه وند جواب نمی دهد و ایشان خیلی غریزی و حسی بازی کردند و نتیجه کار هم خیلی رضایتبخش بود. ایشان هم خیلی باهوش بود و هم انگیزه خیلی بالایی برای ایفای این نقش داشت و با این سن و سال، انرژی بالایی داشت. جالب این که ایشان در لحظه آخر به فیلم پیوستند. من اصرار داشتم که یک نابازیگر این نقش را بازی کند که موفق نشدیم آن را پیدا کنیم و قرار شد یک بازیگر برای این نقش پیدا کنیم که به نتیجه نرسیدیم و در نهایت محمد کارت خانم ژاوه وند را از کمپینی که در آن مستند ساخته بود، به ما معرفی کرد و وقتی ایشان را دیدم، همانی بود که در ذهنم بود و به اصطلاح اصل جنس که با کمی تمرین و راهنمایی به درستی نقش را فهمیدند و بازی کردند. وقتی ایشان بازی می کرد حتی بچه های پشت صحنه می خندیدند، نه این که ایشان حرف های خنده دار بزند یا بد بازی کند، بلکه برعکس از این که چطور ایشان بدون هیچ گونه سابقه بازیگری توانسته این قدر خوب نقش بازی کند.

بزرگ‌ترین جایزه، ماندگاری فیلم است نه سیمرغ جشنواره

البته من کمی نگران بودم و به بچه های پشت صحنه می گفتم که در تعریف و تمجید خودتان از بازی ایشان مراقب باشید که خدای نکرده این مسئله باعث نشود نقش و راکورد بازی را فراموش کند، که خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و ایشان خیلی مسلط این نقش را بازی کردند ولی در ارتباط با بچه های کلاس بازیگری و هنرجویان با شما موافقم و شناختی که از سینمای من داشتند، یا نوع نگاهی که من به بازیگری دارم، کمک کرد تا آنها بتوانند خوشبختانه به خوبی از پس نقش بربیایند، به ویژه نوید پورفرج و خانم مرجان اتفاقیان که امیدوارم بعد از این شاهد موفقیت های بیشتر آنها در عرصه بازیگری باشیم.

این نشان می دهد جسارت تجربه گرایی شما بالاست و البته در جایی هم اشاره کردید که روند تجربه گرایی خود را حفظ می کنید و خود را مجاب می کنید که تجربه نوینی ارائه دهید. «مغزهای کوچک زنگ زده» را هم می توان با توجه به نکاتی که گفتید، ادامه روند تجربه گرایی شما در سینما و فیلمسازی دانست و شاید اهدای سیمرغ بهترین فیلم هنر و تجربه به فیلم شما را بتوان در همین راستا معنا کرد. با این حال انگار در شب اختتامیه از دریافت این سیمرغ متعجب شده بودید؛ چرا؟

– واقعا جا خوردم و حالا توضیح می دهم که چرا. قبلش فقط این نکته را بگویم که من با هیچ شخص خاصی مشکلی ندارم. این را به این دلیل نمی گویم که آدم میانه رویی هستم، نه اتفاقا آدم تندی هستم و حرفم را می زنم! منظورم از این که با هیچ شخصی مشکل ندارم این است که نه با داورهای محترم مسئله دارم، نه با مدیریت جشنواره چون فکر می کنم هر جشنواره ای قوانین خاص خود را دارد که یا کسی از آن خوشش می آید، یا نمی آید. این موضوعی نیست که آدم بخواهد بابت آن ناراحت باشد.

وقتی من فیلمم را به جشنواره ارائه می دهم، باید قوانین آن را بپذیرم و به داوری های آن احترام بگذارم. تعجب من بابت ابداع و خلق یک جایزه ای بود که می توانست من را به هم بریزد و حتی ادامه مسیر حرفه ای ام را تحت تاثیر خودش قرار بدهد. شوک بنده به خاطر این بود که در سینمای ایران معنی هنر و تجربه نوع دیگری از سینما را در ذهن مخاطب تداعی می کند، که فیلم «مغزهای کوچک زنگ زده» با آن فاصله دارد یا منطبق با آن تعریف و تصویر نیست.

این به این معنا نیست که هنر و تجربه مقوله بی اعتباری است. اتفاقا من از این سینما به خاطر فیلم «اعترافات ذهن خطرناک من» جایزه ای دارم که آن را با افتخار در کتابخانه شخصی ام قرار داده ام و برای من اعتبار آرتیستیک دارد اما قبل از این و شروع اختتامیه یک چیزهای دیگری به ما گفته بودند و برای آن ما را به اختتامیه فرا خواندند که نمی خواهم وارد جزئیات آن شوم اما روی سن و در شب اختامیه اتفاقات دیگری رخ داد، که برای من قابل درک نبود و مرا به هم ریخته بود.

ضمن این که برای من جای این سوال پیش آمد که اگر داوران فیلم مرا در بخش هنر و تجربه دیده اند و جایزه داده اند، آیا به این معنی است که فیلم باید در سیستم سینمای هنر و تجربه به نمایش در بیاید؟! این به نظرم متناقض به نظر می رسد که اگر این اتفاق بیفتد، به نظرم جفا به خود هنر و تجربه است. این الصاق درستی نیست. ضمن این که تصور کردم این جایزه را ابداع کردند و به فیلم ما دادند تا به اصطلاح زحمات ما نادیده گرفته نشود اما من می گویم چرا برای به دست آوردن دل ما باید چنین جایزه ای را ابداع کرد.

من که احساس نیاز به سیمرغ نکرده بودم و برای من بهتر بود که این سیمرغ را نمین گرفتم. اگر این فیلم شایسته هیچ جایزه و سیمرغی نبوده که خب نباید اهدا می شد و این برای من خوشایندتر بود تا این که جایزه ای را ابداع کنیم تا دل کسی یا گروهی را به دست آوریم. حرف من این است که سیمرغ یا جایزه من باید در جای خود اهدا می شد.

البته هیچ کدام از این حرف ها به این معنا نیست که من به جشنواره آمده بودم که سیمرغ ببرم یا اگر نمی گرفتم فاجعه رخ می داد. هرگز! چون سیمرغ هنر و تجربه تاکنون وجود نداشته و برای نخستین بار ابداع شده، من فکر می کردم که آن را به فیلم «امیر» می دهند، به دلیل این که ساختار و جنس این فیلم به مولفه های فیلم هنر و تجربه نزدیک تر بود. این که این سیمرغ به فیلم من داده شد، حس کردم که نوعی به دنبال نخود سیاه فرستادن آن است. بر همین اساس برای من جایزه نگرفتن ناراحت کننده نبود. این که در پس ابداع یک جایزه، فیلم در بستر واقعی خودش دیده نشود، ناراحت کننده بود. با این حال همه داوران جشنواره اساتید من هستند و رأی آنها برای من قابل احترام است.

بزرگ‌ترین جایزه، ماندگاری فیلم است نه سیمرغ جشنواره

شاید شب اختتامیه فرصت اندکی بود برای این که برخی حرف های تان را بزنید. اگر فکر می کنید حرفی از این فیلم و سیمرغش جا مانده، اینجا بگویید.

– من فقط یک حرف دارم. همه دوستان اهل سینما، از کارگردان و تهیه کننده و بازیگر گرفته تا نویسندگان و منتقدان همه اصنافی که عضوی از خانه سینما هستند، تلاش کنیم که خودمان داستانی درست نکنیم که خشونت و نامهربانی در سینما رواج پیدا کند و اختلاف نظرها و سلیقه ها بخواهد همدلی بین ما را کم کند، یا از بین ببرد. حاشیه ها را کم کنیم و به متن سینما بپردازیم. باور کنید گاهی به جایی می رسم که دلم می خواهد بی خیال سینما شوم و آن را رها کنم. این شرایط بدی است که اگر حرفی زدیم که به ذائقه کسی خوش نیامد، از فردا دشمن هم شویم، یا علیه هم رفتار کنیم.

من به مخاطب و مردم کاری ندارم که آنها همواره عاشق سینما و سینماگران بوده و هستند اما خودمان داریم عشق به این کار را فراموش می کنیم. واقعیت این است که سیمرغ ها فراموش می شود و این فیلم هاست که در خاطره ها می ماند. همه ما شاید الان یادمان نیست که فیلم «هامون» برای کدام بخش جایزه گرفت، ولی «هامون» از یادمان نرفته. یادمان نیست که خسرو شکیبایی برای چه فیلمی سیمرغ گرفت، ولی خود او همواره در ذهن و قلب ماست. بزرگ ترین جایزه، ماندگار شدن یک فیلم در خاطره مردم است، نه سیمرغی که در دست داریم.


انیمیشن «کوکو»؛ رستاخیز دوباره برای پیکسار


روزنامه سازندگی – ساسان گلفر: تاریخ اندیشه بشر کمتر اندیشمندی را دیده که به افسون موسیقی نپرداخته یا از آن تاثیر نگرفته باشد. مولانا جلال الدین اعتقاد داشت که روح انسان پیش از هبوط به این جهان محسوس، نغمه های آسمانی را شنیده است و بنابراین با شنیدن موسیقی زمینی، موسیقی آسمانی را به یاد می آورد. «مومنان گویند کآثار بهشت/ نغز گردانید هر آواز زشت/ ما همه اجزای آدم بوده ایم/ در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم.»

جایی دیگر، در دفتر چهارم مثنوی آمده است: «پس حکیمان گفته اند این لحن ها/ از دوار چرخ بگرفتیم ما/ بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق/ می سرایندش به تنبور و به حلق». فیثاغورث که به نظرم دقیق عددی نغمه های موسیقی پی برد، در آن به دنبال مبنای هستی گشت. افلاطون در جمهوری نوشت: «آدمی با ثبت شادمانه اوزان موسیقایی در روح خود و تغذیه از آن، به انسان شریفی مبدل می شود که بدی ها را نکوهش می کند و از همان کودکی و حتی قبل از آن که بتواند به یاری عقل و خرد به دلیل بد بودنشان پی ببرد، از آن ها متنفر می شود.»

درباره «کوکو» کارتونی که بیشترین بخت دریافت جایزه اسکار را دارد

شکسپیر هشدار داد از آن شخصی که موسیقی را دوست نمی دارد، باید پرهیز کرد چون میل جنایت درون او لانه کرده است. این بحث تا روزگار ما نیز ادامه پیدا کرده است. گرچه در دوران مدرن و پس از آن، تفکر جادویی در مورد موسیقی راه به تعقل داده و انسان امروزی موسیقی را در نظریه و تکنیک و علم و هنر پی گرفته اما همچنان حس افسون آن برجا مانده است. تازه ترین نمونه رویکرد متافیزیکی به موسیقی را، در قالب طنز و بازنگری در اسطوره های فرنگ عامه، می توان در انیمیشن بلند «کوکو» محصول دیزنی- پیکسار سراغ گرفت. قهرمان این فیلم، میگل، پسربچه ای مکزیکی است. او چنان شیفته این هنر است که همچون اسطوره یونانی اورفئوس با جادوی آن تا جهان مردگان می رود و باز می گردد.

در ابتدای داستان مشخص می شود که میگل با محدودیت و محرومیتی بزرگ رو به رو است و باید عشق و شیفتگی بزرگ زندگی اش را در خفا دنبال کند. علت نیز ماجرایی است که چند نسل پیش در خانواده او اتفاق افتاده و بعد از سال ها همچون نفرینی با او مانده است. مادر مادربزرگ او که کوکو نام دارد و بسیار کهنسال و در معرض زوال عقل است، زمانی که خردسال بوده، پدرش را از دست داده است. درواقع پدری کوکو موسیقیدان و نوازنده گیتاری بوده که گفته می شود به سودای موسیقی، خانواده را ترک کرده و ناپدید شده و از همین رو مادر کوکو همه اعضای خانواده را از هرگونه ارتباط با موسیقی منع کرده است.

میگل شیفته موسیقی و گیتار نواختن ماریاچی ها به ناگزیر با خانواده اش مشکل پیدا می کند و وقتی تصادفا در جریان مراسم روز مردگان پی می برد که جد او احتمالا خواننده/ بازیگری بزرگ و افسانه ای به نام ارنستو دلاکروز بوده که چند دهه پیش از دنیا رفته است، برای دست یافتن به گیتار اجدادی به نفرینی گرفتار می شود و سر از دیار مردگان در می آورد. در دیار برزخی مردگان، جایی که عکس های خانوادگی مراسم روز مردگان در حکم گذرنامه ای برای سرزدن سالانه به اقوام و خویشان برای سر زدن سالانه به اقوام و خویشان زنده است، او با اجدادش، ارنستو دلاکروز، ولگردی به نام هکتور، مشاهیری همچون فریدا کالو نقاش نامدار مکزیکی و حتی پلیس ها و بوروکرات های اداره گذرنامه برزخی رو به رو می شود و برای بازگشت خود نقشه می چیند.

«کوکو» به کارگردانی لی آنکریچ که اولین بار مهرماه امسال در جشنواره مورلیا در مکزیک به روی پرده رفت و اکران بین المللی آن در آبان ماه آغاز شد، برنده جایزه بهترین فیلم انیمیشن بلند بفتا و گلدن گلوب و اسکار و همچنین برای ترانه ای با عنوان «مرا به یاد آور» برنده جایزه بهترین ترانه اریژینال گلدن گلوب شده است. آنتونی گونزالس، گانل گارسیا برنال، بنجامین برت، آلانا اوباک و رنه ویکتور از صداپیشگان نقش های اصلی این انیمیشن هستند و مایکل جاکینو موسیقی آن را ساخته است.

درباره «کوکو» کارتونی که بیشترین بخت دریافت جایزه اسکار را دارد

شرکت پیکسار در دو دهه گذشته در تولید انیمیشن هایی که از یک سو احساس برانگیز و جذاب و از سوی دیگر متفکرانه و هوشمندانه باشند، تبحری پیدا کرده است که «وال- ای»، «بالا» و «از درون به برون» را به عنوان نمونه های اخیر این رویکرد پیکسار مورد اشاره قرار داد و «کوکو» را نیز می توان در ردیف این آثار شرکت پیکسار قرار داد. تصویرپردازی خیره کننده به ویژه در صحنه های باشکوه سرزمین مردگان، موقعیت های شیرین فیلمنامه ای که یک لحظه تماشاگر را به حال خود رها نمی کند

و مخصوصا در دقایق پایانی تاثیر عاطفی فراموش نشدنی ای بر جا می گذارد، دیالوگ های شوخ طبعانه و هوشمندانه که البته یک نقطه قوت عموم آثار انیمیشن و مخصوصا محصولات پیکسار است، جنبه هایی هستند که تماشای چندباره «کوکو» را برای تماشاگران در هر سن امکان پذیر و دلپذیر می کنند. اما مهم ترین بخش فیلم، موسیقی آن اگرچه از لحاظ مدت زمان اجرای قطعات چندان پرحجم نیست و در طول فیلم کاملا به تناسب پراکنده شده، بسیار تاثیرگذار است؛ به ویژه آن که موسیقی یک عنصر مهم محتوایی در فیلم است و یک عامل مهم برای ماندگاری آن.

سفر دور و دراز به خانه

«کوکو» از زبان کارگردان، لی آنکریچ

درباره «کوکو» کارتونی که بیشترین بخت دریافت جایزه اسکار را دارد

راضیه محمودپور، مترجم:

بعد از ساختن قسمت سوم انیمیشن «داستان اسباب بازی» به دنبال یک ایده جدید بودم، موضوع های مختلفی به ذهنم رسید که یکی از ان ها داستانی براساس جشن مکزیکی «روز مردگان» بود. پیش از آن هم به ساختن چنین فیلمی فکر کرده بودم؛ چون همیشه به این جشن علاقه داشتم. اما می دانستم نکات بسیاری را در مورد آن نمی دانم و باید بیاموزم. پس عازم سفری طول و دراز شدم تا هرچه لازم بود، یاد بگیرم. آنجا بود که فهمیدم هدف اصلی از بجا آوردن این رسم، یادآور شدن اهمیت خانواده و لزوم به خاطر سپردن یاد عزیزان، و نیز سینه به سینه منتقل کردن داستان های آنان به نسل های بعدی است.

وقتی دانسته هایم در مورد این جشن بیشتر شد، دیدم که می شود فیلمی جذاب، خنده دار و سرشار از رنگ و موسیقی و جشن درباره آن ساخت که علاوه بر همه این ها یک ریشه احساسی بسیار قوی پشت آن باشد که این نکته برای شرکت پیکسار نیز بسیار حائز اهمیت است. البته هدف از ساختن این فیلم نشان دادن فرهنگ کشورهای دیگر نبود؛ بلکه من فقط تصمیم به نقل یک داستان گرفتم و پیکسار و دیزنی از من حمایت کردند. از همان ابتدا می دانستم باید تمام توان خود را به کار بگیرم تا فیلمی بسازم که عاری از هرگونه تکرار و به لحاظ فرهنگی معتبر و تا جای ممکن قابل دفاع باشد

و در تمام شش سالی که مشغول ساختن این فیلم بودم، از این امر غافل نشدم. همه عوامل فیلم می دانستند که هدف اصلی ما روایت داستانی در مورد یک رسم واقعی بود. اواخر اکتبر سال ۲۰۱۱ بود که به مکزیک رفتیم تا آیین روز مردگان را از نزدیک مشاهده کنیم. سال بعد نیز همین کار را کردیم. مدتی طولانی را در سفر به سرتاسر مکزیک گذراندیم و صدها هزار عکس گرفتیم. تلاش می کردیم فرهنگ مردم مکزیک را با تمام وجود لمس کنیم و به خصوص نحوه برگزاری این جشن را در خانواده هایی از بخش های مختلف مکزیک مشاهده کنیم. آنچه برای شخص من بسیار ارزشمند بود، علاوه بر چگونگی بجا آوردن این رسم در خانواده های مختلف، چگونگی روابط اعضای خانواده ها، سه یا چهار نسل در کنار هم و زیر یک سقف زندگی می کردند.

درباره «کوکو» کارتونی که بیشترین بخت دریافت جایزه اسکار را دارد

همچنین این که ما را با آداب و رسوم خود آشنا می کردند، برای ما بسیار جالب بود و همین آشنایی، تار و پود داستان «کوکو» را تشکیل داد. گوآناخوآتا شهری بسیار منحصر به فرد در مکزیک است که در آن دره ای کاسه ای شکل قرار دارد. همه ساختمان های آن را رنگ های بسیار زنده و شاد رنگ شده اند. مثل این شهر در دنیا وجود ندارد. این شهر چنان ما را مجذوب خود کرد که برای سرزمین مردگان از آن استفاده کردیم. من از روز اول می دانستم که برای ساختن فیلمی در مکزیک، همه بازیگران آن باید لاتین باشند، هر چند که این موضوع حوزه انتخاب ما را محدود می کرد.

برای انتخاب بازیگر، علاوه بر افرادی که همیشه در پیکسار با ما همکاری می کردند، خانمی به نام کارلا هول را استخدام کردیم که اصالتا مکزیکی است و در انتخاب بازیگران لاتین تخصص دارد. همچنین از همان نخست می دانستیم که موسیقی نقش مهمی در این داستان خواهد داشت. من می خواستم از زیبایی موسیقی مکزیکی بهره بگیرم و در سراسر داستان آن را به کار بگیرم. در بخش موسیقی با افراد بزرگی کار کردیم، اما قسمت انتخاب خواننده کمی سخت بود؛ چرا که من تمایل داشتم با بازیگرانی کار کنم که لزوما به عنوان خواننده شهرت نداشتند. در نهایت هم افرادی را انتخاب کردم که صدای بسیار زیبایی داشتند اما خواننده نبودند.

فراموشی یعنی مرگ

پیتر بردشا، منتقد روزنامه گاردین: همزمان زندگی‌باور و دل‌مشغول مرگ بودن، کار دشواری است که از هر فیلمی بر نمی آید، اما «کوکو» از عهده آن برآمده است. این فیلم را می توان بازگشت استودیو پیکسار از دیار مردگان دانست. بدترین اتفاقی که موقع تماشای این فیلم از آن می ترسیدم، این بود که به دام روز مردگان مکزیکی بیفتد و انتظار رژه کسالت آوری از ماسک های ترسناک مادون هالووینیِ غرق در کلیشه ها را داشتم. اما برعکس، دیدم این روایت جست و جویی جذاب و تاثیرگذار است، با تصاویر عالی و تماشایی، چندین موسیقی زیبا و نکته ها و طعنه هایی در مورد مرزهای ملی.

درباره «کوکو» کارتونی که بیشترین بخت دریافت جایزه اسکار را دارد

«کوکو» قطعا خط و ربط کلاسیکی را دنبال می کند اما واجد کمیاب ترین چیزهایی است که در هر گونه فیلمی بتوان انتظارش را داشت، یک پرده سوم واقعی و پایان بندی جالب. این فیلم حرف هایی در مورد به یادآوردن و فناپذیر بودن در آستین دارد و این که درباره ماجرای بزرگی که انتظار همه ما را می کشد، چگونه فکر می کنیم؛ در نهایت هم بغض منحصر به فردی در گلویتان می نشاند. این فیلم از قدرتی برخوردار است که پیکسار مدت زیادی از دست داده بود. از جنبه قدرت عاطفی، پنج دقیقه پایانی «کوکو» را می توان با صحنه مونتاژی ابتدای انیمیشن «بالا» مقایسه کرد.

در این فیلم، خودمان را در مکزیک می بینیم؛ پسربچه ای به نام میگل (با صدای آنتونی گونزالس) با خانواده اش در شهری کوچک زندگی می کند. از جمله با «کوکو» مادر مادربزرگش که به شدت در معرض آلزایمر است. میگل آرزو دارد که موسیقیدانی شود مانند خواننده فوق العاده مشهور، ارنستو دلاکروز (با صدای بنجامین برت) که در سال ۱۹۴۲ به علت سقوط ناقوس از دنیا رفته و تبدیل به یک ستاره افسانه ای پرده سینما و بازار قطعات موسیقی شده است. اما میگل باید به تجارت خانوادگی، یعنی تولید کفش بپردازد. علت مخالفت خانواده با موسیقی، افسانه خیانتی است که به اعماق درون آنها راه یافته است:

این که پدر کوکو نوازنده ای خانه به دوش بود که همسر جوان و دختر نونهال خود را رها کرد تا رویاهای موسیقایی اش را تعقیب کند. افراد خانواده سوگند خورده اند که هرگز ارتباطی با موسیقی نداشته باشند و حتی تصویر این مرد از عکس خانوادگی پاره شده است.

این تصویر برای مردگان بسیار مهم است و بدون آن در روز مردگان نمی توانند برای دیدار با خانواده خود برگردند. میگل کشف می کند که جد او درواقع ارنستو دلاکروز افسانه ای است و وقتی دست سرنوشت او را به دیار مردگان می برد، ماموریت او تماس با دلاکروز و یافتن راه بازگشت به جهان زندگان و دنبال کردن موسیقی است. در دنیای واقعی، جشنواره روز مردگان با تصاویر توریستی آن به راحتی می توانست جنبه ای کلیشه ای پیدا کند اما فیلم «کوکو»- که قابل مقایسه با فیلم «کتاب زندگانی» به تهیه کنندگی گی یرمو دل تورو است- این پدیده را از جنبه خاصی دنبال می کند: یک اسطوره عامیانه که شخص را با میراث او مرتبط و خانواده را توانمند می کند.

«کوکو» برخوردی ملایم تر از فیلمی مانند «زنده باد مکزیک» سرگئی آپزنشتاین با این مقوله در فرهنگ عامه دارد. میگل با گیتار شاید مانند اورفئوس با ساز چنگ به دنیای زندگان و دنیای موسیقی بازگشت و البته بدون موسیقی، او مرده ای زنده بیش نیست. برای او، و البته برای ما، این خبر جذابی است که سرزمین مردگان جایی مثل آن ابدیتی که انتظار داریم، نیست. این اسکلت های متحرک و پرجنب و جوش، فقط تا موقعی فراتر از قبر در آنجا وجود دارند که یک نفر روی زمین آنها را به یاد می آورد، به همین دلیل است که نصب عکس ها در آن معبد داخل خانه بسیار مهم است. فراموشی به معنای مرگ است و به همین دلیل معروف ترین آهنگ دلاکروز «مرا به یاد آور» نام دارد. این فیلم، اثری است جذاب و بسیار به یادماندنی.


1 150 151 152 153 154 227