خبرگزاری آريا – آيا «مغزهاي کوچک زنگ زده» پديده جشنواره امسال بود؟


آيا «مغزهاي کوچک زنگ زده» پديده جشنواره امسال بود؟

خبرگزاري آريا – روزنامه سازندگي – کريم نيکونظر: سال هاست که گتو ديگر فقط نام محله هاي يهودي نشين نيست، که محله هاي حاشيه نشين شهرهاي بزرگ، خودشان گتوهايي اند با مردمي که از سر اجبار، بدون نشاني روي بازو در آن ساکن اند. محله هايي که انگار جدا از جغرافياي شهري، نظم و نظام و قوانين خودشان را دارند و زندگي در آنها تابع مقررات خاصي است؛ اين گتوها مدام کنار شهرها متولد مي شوند؛ نام گتو به آنها معني و هويت مي دهد، وگرنه اين محله ها که پرند از زاغه ها و زاغه نشين ها، هميشه و همه جا بوده اند.
آيا «مغزهاي کوچک زنگ زده» پديده جشنواره امسال بود؟
فيلم هومن سيدي به قول منتقد عزيز، نويد پورمحمدرضا، يک فيلم گتوست؛ فيلمي است درباره محله اي پر از زاغه و زاغه نشين، جايي با جغرافياي مشخص، جلوه ها و نشانه هاي معين و آدم هايي با سر و شکل و اخلاق و کلام و واژه هاي به کلي متفاوت با مردم شهرنشين. «مغزهاي کوچک زنگ زده» متعلق به اين دنياست، به دنيايي که در حاشيه دنياي شهرنشين ها شکل گرفته و سازمان پيدا کرده است، و اين تفاوت عمده اي دارد با فيلمي که جنوب شهر را نمايش مي دهد. جنوب شهر، که استعاره اي است از مردمي که در لبه و مرز زندگي شهري و حاشيه اي اند. اين مردم هنوز از مناسبات شهر بيرون رانده نشده اند و هراس مداوم از زندگي در حلبي آباد و بيغوله ها کابوس شب و روزشان است، ولي انگار آنها آخرين ريسما را چنگ زده اند و از اين جهان دور نمانده اند.
«مغزهاي کوچک زنگ زده» قصه آدم هالي ته خط نيست، قصه کساني است که از اين خط فرضي عبور کرده اند. بنابراين وقتي از فيلم گتو حرف مي زنيم، داريم از فيلمي حرف مي زنيم که روابط در آن شبيه روابط يک قوم است. سرکرده نقش رئيس را بازي مي کند و هر رئيس، براي خودش سرباز دارد و با همان سربازهاست که از جغرافيايش دفاع مي کند.
کپي الگوي مسيحي
نريشن ابتدايي فيلم که توصيف رابطه گله اي گوسفند با چوپان است، بيش از هر چيز، انگار اشاره اي است به مَثَل عيسي (ع) در لوقا، باب ۱۵: «کيست از شما که صد گوسفند داشته باشد و چون يکي از آنها کم شود، آن نود و نه را در صحرا نگذارد و در پي آن گمشده نرود تا آن را بيابد؟ و چون گوسفند گمشده را يافت، آن را با شادي بر دوش مي نهد و به خانه آمده، دوستان و همسايگان را فرا مي خواند و مي گويد: با من شادي کنيد، زيرا گوسفند گمشده خود را بازيافتم.»
همين طور انگار بازنمايي عبارات انتهاي عهد جديد است: «هنگامي که من مسيح موعود با شکوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بيايم، آنگاه بر تخت باشکوه خود خواهم نشست، سپس تمام قوم هاي روز زمين در مقابل من خواهند ايستاد و من ايشان را از هم جدا خواهم کرد. همان طور که يک چوپان گوسفندان و بزان را از هم جدا مي کند! گوسفندان را در طرف راستم قرار مي دهم و بزها را در طرف چپ! آن گاه به عنوان پادشاه به کساني که در طرف راست من اند، خواهم گفت بيايد عزيزبان من.»
تاکيد مسيح روي جايگاه چوپان، يک چوپان خوب، مقدمه اي براي درک اين کهن الگوست، مسئوليت پذيري، بازخواست و پاداش دادن. هومن سيدي تابع نعل به نعل اين چهاربيتي و کهن الگو نيست و همين ايده را با جسارت تغيير داده و به عکس اجرا کرده؛ انگار او خصلتي يهودي در اين روايت کهن ديده و با بازنمايي اين داستان در يک زاغه نشين، معنايي امروزي (شايد) فارغ از ديدگاه مذهبي از آن ساخته است.
آيا «مغزهاي کوچک زنگ زده» پديده جشنواره امسال بود؟
او استخوان بندي اين عبارات را برداشته و داستانسرايي کرده. بنابراين اينجا نه با يک چوپان خوب، که با شبان بد روبروييم، شباني که از اتفاق از آدم هاي گله اش محافظت نمي کند. معماري فيلم ما را وارد اين قصه غريب مي کند: بعدِ نريشني که از اهميت چوپان مي گويد ما وارد قصه اي مي شويم که در آن برادر سرکرده، شهروز، آسيب ديده و برادر ديگر، شاهين (نويد محمدزاده) مدعي او مي شود و شکور (فرهاد اصلاني) را که سرکرده است بازخواست مي کند.
مقدمه اي که نشان مي دهد اين سرکرده از گله اش خوب محافظت نمي کند و اين گله دچار ترس و لرز، اما در آستانه شورش و عصيان است. اما فيلم محدود به نمايش «جريان بد» نيست؛ چوپان خوب اين داستان، پسرک بي سروپايي است که سعي مي کند به اين زيست سروساماني بدهد و به جاي بهره برداري از زندگي قبيله اي، آنها را هم از موهبت زندگي بهره مند کند.
مشکل اينجاست که ساکنان زاغه نشين درکي از اين تغيير ندارند و پايان فيلم موقعيت محتوم و گريزناپذير اين فرد را نشان مي دهد. هر چوپان خوبي در نهايت نصيبي جز صليب نمي برد.
«شهر خدا» يا «ابد و يک روز»
آيا لازم است که «مغزهاي کوچک زنگ زده» را با اين کهن الگو درک کنيم؟ فيلم هومن سيدي بين دو نوع فيلم با دو نوع جهان بيني مختلف در نوسان است: اول يک الگوي درخشان سينماي زاغه نشين هاست به نام «شهر خدا» که ميراث عظيم سينماي سوم آمريکاي جنوبي و سينمانووي برزيل را به ارث برده و چنان غني شده که خشونت و موسيقي و طنز را در ترکيب با هم به فرمي معقول و درخشان بدل کرده است.
«شهر خدا» هم يک فيلم گتوست، فيلمي است متعلق به حاشيه ريودوژانيرو و محله اي که سرکرده هاي خلافکارش جان آدم ها را در دست دارند؛ چوپان هاي بدي که همه چيز محله را دگرگون کرده اند. شباهت «مغزهاي کوچک زنگ زده» به «شهر خدا» فقط در نمايش دزدان و موادفروش هاي خرده پا، بافت تصويري و رنگ ها، دوربين ناآرام روي دست، ميزانسن هاي شبه مستند با کات هاي سريع نيست، که حتي در قصه پردازي هم شباهت دارد؛ کودکي خشن و جنون آميز «شهروز» يادآور همان «زي» در فيلم برزيلي است.
در فيلم سيدي مسئله سرکرده مسئله مهمي است و شهروز، گزينه اي مناسب براي اين محله خشن از دست رفته به نظر مي رسد: او همزاد «زي» است و همان سبعيت را به ارث برده، اما دومين فيلم، جهان ملودرام «ابد و يک روز» است که به فيلم سيدي راه پيدا کرده، «مغزهاي کوچک زنگ زده» بدون «ابد و يک روز» ساخته مي شد اما هرگز قبل از «شهر خدا» توليد نمي شد.
آيا «مغزهاي کوچک زنگ زده» پديده جشنواره امسال بود؟
در «ابد و يک روز» مسئله، خانواده اي بودند که در گيرودار ازدواج دختر خانواده، منافع خودشان را جستجو مي کردند. فيلم سعيد روستايي غرق در مناسبات ملودرام است، در داد و ستدهاي عاطفي بين خواهر برادرها و رابطه مادر با خانواده؛ يک خانواده فضل و از کار افتاده که با مواد مخدر روزگارشان را مي گذرانند و مي خواهند به واسطه دختر خانواده خودشان را نجات دهند.
فيلم، خرده پيرنگي همراه با نگاهي از بيرون به يک محله جنوب شهري بود: نه خبري از گتو بود نه مناسبات قومي قبيله اي يک محله زاغه نشين. «مغزهاي کوچک زنگ زده» بين اين دو ديدگاه پرسه مي زند: هم از چرکي و روابط خشم و مردانه «شهر خدا» بهره مي برد هم داستان خانواده اي را با همه روابط عاطفي اش روايت مي کند. آنجا که سمت الگوي برزيلي متمايل مي شود، قوي و جان دار و موثر است و آنجا که به سمت ملودرام از نوع «ابد و يک روز» کشش پيدا مي کند، کُند و ضعيف است.
اين دوگانه، اگرچه کمي قصه و فضا به موضوع و داستان داده، اما در نهايت تعادل را به نفع ملودرام به هم زده است؛ اتفاقي که منجر به ضعف ساختاري فيلم شده: غني بودن «مغزهاي کوچک زنگ زده» در فضاسازي و تصوير کردن موقعيت زندگي آدم هاست نه در رابطه پدر و پسر يا روابط خانوادگي که دستمايه فيلم هاي آبکي ديگر بوده.
هويت «مغزهاي کوچک زنگ زده»
فيلم «مغزهاي کوچک زنگ زده» به دليل تاثيرپذيري از دو فيلمي که نام برديم بي هويت نيست: فيلم هومن سيدي هويتش را از فضاسازي منحصر به فرد، از آدم هاي آشنا و قصه اي مي گيرد که کاملا قابل لمس است. اين فيلمي است که به راحتي مي تواند اگزوتيک تلقي شود اما جهان گنگستري که سيدي مي سازد براي کسي که در ايران امروز زندگي مي کند قابل درک است: از دستاوردهاي تهران تبديل شده به يک متروپليس شبه گاتهام سيتي است، اما مهم تر وجه اميدوارانه شخصيت دست و پا چلفتي و نه چندان دوست داشتني شاهين است که کم کم بدل به چوپان خوب مي شود و به همه چيز سروسامان مي دهد ولي او متعلق به اين دنياي سياه و چرک نيست، آنچه که «مغزهاي کوچک زنگ زده» را تماشايي مي کند، سير تحول آدمي فلک زده و ترسو به چهره اي مصلح است.
آيا «مغزهاي کوچک زنگ زده» پديده جشنواره امسال بود؟
ويژگي ها
بازي فرهاد اصلاني: شکور که سرکرده باند خلافکارهاست، شباهتي به بدمن هاي معمول فيلم هاي ايراني ندارد. او آدمي موجه، اهل فکر و دقيق است که در آرامش، مسائل محله را حل و فصل مي کند. فرهاد اصلاني به اين شخصيت طمأنينه داده است و تيک عصبي صورتش تنها وجه بيروني خشونتي است که ذاتش را در بر گرفته. او اصلا آدم سر به راهي نيست. او بدترين چهره و خشن ترين فرد محله است اما بروز بيروني اش را کنترل مي کند. چنين پختگي محصول کار بازيگر جا افتاده اي است که مي تواند نقش را دروني کند و به جاي نمايش، آن را زندگي کند. بازي اصلاني در برابر بازي جادوگرايانه نويد محمدزاده قابل بررسي است.
ديالوگ نويسي: مهارت ويژه هومن سيدي نوشتن ديالوگ هاي سرضرب، پينگ پونگي و سوال جوابي است که به شخصيت ها رنگ مي دهد. ديالوگ هاي شاهين و رفيق سيه چرده اش هم خوش ريتم است هم هويت آنها را رو مي کند. تک گويي هاي گاه بلند مادر خانواده هم پر است از واژه هايي که متعلق به جغرافياي خاص حاشيه شهر است. سيدي با مهارت به گفتگوها بال و پر داده است.
ميزانسن: اجرا، مهم ترين ويژگي «مغزهاي کوچک زنگ زده» است؛ انتخاب زواياي دوربين، اندازه نماها و حرکت بازيگران در پس زمينه و پيش زمينه، استفاده از صدا و موسيقي و رنگ آميزي پلان ها، براي ما فضا مي سازد. او قبل تر در «خشم و هياهو» از موقعيت هاي آشنا آشنايي زدايي کرده بود و چنان در اين کار افراط کرده بود که موقعيت هاي معقول اگزوتيک شده بود ولي حال او توانسته به عکس آن عمل کند: موقعيت هاي اگزوتيک را براي تماشاگر آشنا و قابل فهم کند.
نظر مخالف
مغزهاي ساده و مشکوک
احمد طالبي نژاد*: «مغزهاي کوچک زنگ زده» کلاژي است از چند فيلم و رمان از جمله «رضا موتوري» و «تنگنا»، «کندو»، «ابد و يک رلوز»، «سد معبر»، به علاوه تکه هايي از رمان سالتو اثر مهدي افروزمنش، به علاوه مقدار متنابهي انرژي هدر رفته که حاصلي ندارد جز اين که يک گزارش تلخ اجتماعي ديگر در کنار «ابد و يک روز»، «سد معبر» و فيلم هايي از اين جنس قرار گيرد تا بشوند «تگنا»ي زمانه ما که نمي شوند. چون آن فيلم چيزهايي داشت که اين فيلم ها ندارند. آن چيز توضيح دادني نيست، ديدني هم نيست، يک جور حس انساني است که در امير نادري سازنده «تنگنا» بود و در سازندگان اين فيلم ها احتمالا نيست؛ چون اگر بود، حتما به ما هم منتقل مي شد.
آيا «مغزهاي کوچک زنگ زده» پديده جشنواره امسال بود؟
تلاش هومن سيدي، سعيد روستايي و ديگراني که مصائب روزگار ما در بيان موقعيت آدم هاي حاشيه اي را تصوير مي کنند، البته قابل ستايش است، اصلا پيشرفت او در فيلمسازي هم جاي تبريک گفتن دارد. اما وقتي مي شود او را به واقع ستود که بداند چه مي خواهد و چگونه مي گويد. اگر نسل ما «کندو» را ستود، از اين جهت بود که آن را تصويري مغاير با آنچه در رسانه ها از دروازه تمدن بزرگ ترسيم مي شد، يافت.
راستش من در اين فيلم منظور سيدي را نفهميدم. دارد از شرايط اجتماعي انتقاد مي کند يا آدم هاي نگون بخت را بازخواست مي کند که چرا مغزهاي شان زنگ زده؟ اگر منظور از گفتار ابتدا و انتهاي فيلم اين است که جامعه نمي تواند بدون هدايت کننده باشد؛ چون «مي گن اگه چوپان نباشه گوسفندا تلف مي شن، يا گم مي شن، يا گرگ بهشون مي زنه، يا از گرسنگي مي ميرن، چون مغز ندارن، هر کي که مغز نداره به چوپان احتياج داره و …» اولا که آقاي سيدي گوسفندها هم مغز دارند آن هم چه جور. يک سر به کله پاچه اي ها بزنيد. ثانيا بين انسان و گوسفند هيچ فصل مشترکي وجود ندارد. اين فرمايش شما که من آن را به حساب تحميل مي گذارم تا مجوز ساخت فيلم صادر شود، با تحولات اجتماعي امروز جهان کاملا مغايرت دارد.
انسان امروز بدون چوپان بهتر زندگي مي کند، چون از سوي متفکران و انديشمندان و حتي هنرمندان هدايت مي شود. ضمنا مغز – چه انساني چه حيواني – زنگ نمي زند، فاسد مي شود و گاه مغزهاي فاسد نتيجه هدايت غلط همان چوپان هاي مورد نظر شماست، از اين که بگذريم، به بازيگر برجسته سينما و تئاتر امروز ايران نويد محمدزاده هم دوستانه توصيه مي کنم که به قول آن جوان خوش تيپ و کم استعدادي که بازي هاي بدي از او ديده ايم «زيرپيراهني چرک و کهنه» را از تن در بياورد و تا دير نشده خود را از بند تکرار برهاند.
نويد عزيز اين که شانه ها و کتف و آرنجت را بدهي عقب يا پروتز بگذاري روي دندانت تا متفاوت جلوه کني، کفايت نمي کند. نقش همان است که در «ابد و يک روز» به خوبي اجرايش کردي و حسادت آن جوان ناکام را هم برانگيختي. جواني خل وضع و درمانده که خود را در قبال کيان خانواده مسئول مي داند اما براي اجراي اين حس، هيچ امکاني در اختيار ندارد. مي بيني که نقش متفاوتي نيست، اصلا لازم است گاهي از خط بزني بيرون. پيشنهاد مي کنم کارنامه بهروز وثوقي را مرور کني. حتي نقش هاي مشابهش را هم متفاوت اجرا مي کرد.
* منتقد


«محکومین»؛ سریالی که حال شما را خوب نمی‌کند


روزنامه هفت صبح – مرجان فاطمی: سید جمال سیدحاتمی، بعد از موفقیت فیلم «لاک قرمز» در سینما حالا در تازه ترین تجربه کارگردانی اش در سرمایه محکومین، دوباره سراغ دغدغه آسیب های اجتماعی رفته است. با او در این باره گپ زده ایم.

شبکه یک چند وقتی است پخش سریال اپیزودیک «محکومین» را شروع کرده؛ سریالی خوش ساخت با سوژه های جذاب اما به شدت تلخ و نامناسب برای پخش در این روزها. اگر اشتباه تلویزیون در انتخاب زمان پخش این سریال را نادیده بگیریم، می توانیم بگوییم با اثر قابل قبولی رو به رو هستیم. سید جمال سید حاتمی، کارگردانی که دو سال قبل با فیلم «لاک قرمز» برای اولین بار به عنوان کارگردان در سینما معرفی شد حالا در دومین تجربه کارگردانی اش سراغ این مجموعه رفته است. با او درباره این تجربه جدید، رفتن سراغ سوژه متفاوت و انتقادهایی که به آن وارد است گپ زده ایم.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

پشت صحنه فیلم لاک قرمز

محکومین در ادامه لاک قرمز


اولین تجربه کارگردانی شما در سینما و با فیلم «لاک قرمز» بود؛ فیلمی با موضوع آسیب های اجتماعی که شباهت زیادی به فضای همین سریال «محکومین» داشت. این که در اولین تجربه کارگردانی برای تلویزیون دوباره سراغ چنین سوژه ای رفتید، از روی علاقه بود یا خیلی اتفاقی به آن رسیدید؟


واقعیت این است که من خودم این سریال را انتخاب کردم. همزمان پیشنهادهای دیگری هم داشتم. راستش من حتی پیش از لاک قرمز هم دو فیلم تلویزیونی «انگشتر» و «اوقات مشترک» را ساخته بودم که شاید کسی زیاد آنها را ندیده باشد. آن دو تله فیلم هم آثاری اجتماعی بودند و به معضلات و آسیب های اجتماعی اشاره داشتند. درواقع لاک قرمز در ادامه این دو فیلم ساخته شد و حالا محکومین هم یک جورهایی در ادامه لاک قرمز است. علاقه به سوژه های اجتماعی و بیان معضلات و مشکلات این چنینی، دغدغه خود من است.

این دغدغه از کجا آمده است؟ صرفا به خاطر مشکلات و آسیب هایی بوده که در جامعه با آنها رو به رو بوده اید یا خودتان شخصا تجربه شان کرده اید؟


فکر می کنم اگر کسی یک مقدار در شرایط اجتماعی روز دقیق شود این دغدغه ها کاملا برایش وجود داشته باشد. حالا هر کسی به یک شکلی با این دغدغه ها رو به رو می شود و سعی می کند آن را در آثارش بیاورد. من بیشتر به روایت مستند از این وقایع علاقه دارم. شاید به خاطر همین علاقه است که تا به حال خیلی روی این مسائل تمرکز کرده ام و دوست دارم همین طور هم ادامه دهم. دغدغه ای است که نمی دانم چه زمانی کمرنگ شود.

شما از نقطه صفر در جریان ساخت این سریال بودید؟ یعنی این دغدغه شما بود که بیایید دست روی موضوع مجازات های جایگزین بگذارید تا یک جورهایی درباره آن به مخاطبان آگاهی دهید یا بعد از شکل گیری موضوع و سوژه یابی به کار اضافه شدید و تصمیم گرفتید همراه این پروژه باشید؟


این ایده پیش از ورود من توسط بهروز مفید، تهیه کننده سریال طراحی شده بود. او پیگیری هایش را کرده بود و اطلاعات خوبی هم درباره حکم جایگزین به دست آورده بود. حتی چند فیلمنامه هم نوشته شده و به تصویر تلویزیون هم رسیده بود. زمانی که من به پروژه اضافه شدم بخش مهمی از کارها انجام شده بود. زمانی که فیلمنامه ها را خوانم خوشم آمد. متوجه شدم دغدغه خوبی در آنها وجود دارد. بعدها تیم خودم را هم به سریال آوردم و از امیر عبدی، نویسنده فیلم لاک قرمز خواستم که بیاید و ادامه قصه ها را بنویسد. او هم با همان دغدغه مشترکی که همراه هم این کار را انجام داده بودیم چنین فیلمنامه هایی را نوشت.

یک جورهایی با آمدن خود من بخش اجتماعی کار پررنگ تر شد و یک مقدار به جنس کارهای من نزدیک شد. شاید اگر دوست کارگردان دیگری این کار را انجام می داد مسیرش فرق می کرد. الان هم اگر دقت کنید از اپیزود یازده به بعد که توسط دوست خوبمان حسین قناعت کارگردانی شده کاملا با آنچه در قسمت های قبل می دیدید فرق دارد. البته من خودم هنوز ندیده ام اما مطمئنم دیدگاه ها با هم فرق دارد و حتما سلیقه ها هم متفاوت است.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

سریال محکومین

محکومین با دو کارگردان


چرا سریال توسط دو کارگردان ساخته شد؟ چرا کل کار را خودتان نساختید؟


قرار بود سر یال در دی ماه پخش شود و من نمی رسیدم تنهایی کار را تمام کنم. آقای مفید برای این که بتواند سریال را به پخش اول دی ماه برساند تصمیم گرفت از حسین قناعت دعوت کند تا بخشی از کار را بسازد. صحبت هایشان را کردند و قرار شد یازده اپیزود توسط این کارگردان ساخته شود.

شما در جریان نگارش فیلمنامه های تمام اپیزودها بودید؟ یعنی کل اپیزودها به سرپرستی شما نوشته شد اما یازده اپیزود را فقط برای ساخت در اختیار حسین قناعت گذاشتید؟


نه اصلا. من فقط روی نگارش فیلمنامه نوزده اپیزود اول سریال که خودم آنها را ساختم نظارت داشتم. فیلمنامه یازده قسمت بعدی کاملا مربوط به خود آقای قناعت است که با تیم خودش آنها را نوشته و کارگردانی کرده. من به هیچ عنوان در شکل گیری و ساخت یازده اپیزود بعدی نقشی نداشتم. فکر می کنم پنج، شش اپیزود از این تعداد را خود حسین قناعت به تنهایی نوشته باشد.

گفتید زمانی که شما وارد پروژه شدید، یک تعداد از فیلمنامه ها نوشته شده بود و حتی تلویزیون هم آنها را تصویب کرده بود و فقط فیلمنامه چند اپیزود است که صرفا براساس سلیقه و طرز فکر شما پیش رفته. این مسئله یک جورهایی در روند سریال مشخص است. درواقع مخاطبی که از ابتدا تا الان همراه سریال شده باشد حس می کند ساختار سریال تا یک جایی به صورت ثابت پیش می رود و از یک جایی به بعد کاملا تغییر می کند. ما در اپیزودهای اول، هر بار یک داستان از افرادی می بینیم که قرار است حکم مجازات جایگزین برایشان اجرا شود اما یک جایی به بعد، این ساختار کاملا تغییر می کند. آیا ورود شما به پروژه و دخالتی که روی نگارش اپیزودهای بعدی داشتید باعث این تغییر شد؟


بله. این مسئله وجود دارد. با توجه به این که اگر ما می خواستیم با شیوه ای که چهار، پنج قسمت اول کار کردیم جلو برویم خیلی به تکرار می افتادیم. درواقع سوژه برای تماشاگر لو می رفت و می دانست هر بار یک نفر حکم جایگزین می گیرد و به شکل تکراری می رود در یک جایی مشغول به کار می شود و این دیگر جذابیتی نداشت. آمدیم در ادامه، حکم جایگزین را بهانه قرار دادیم برای نمایش یک سری مشکلات دیگر اجتماعی و دیدن یک سری مکان ها و آدم ها و تمرکز به زندگی آنها. حک جایگزین کماکان در سریال وجود دارد اما تلاش کردیم به احساسات و عواطف آدم ها هم یک مقدار برسیم و درباره آنها هم در ارتباط با جامعه شان حرف بزنیم.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

حسین قناعتی

فکر نمی کنید حالت دوپاره پیدا کرده؟ نمی شد این روند از ابتدا وجود داشته باشد؟


مسئله اینجا بود که ما با پنج، شش فیلمنامه شروع  کردیم و در مسیری که داشتیم جلو می رفتیم کم کم به این ایده رسیدیم. فرصت نداشتیم از اول برگردیم و تمام فیلمنامه ها را روتوش کنیم و همخوان جلو برویم. مجبور شدیم با همان چند فیلمنامه آغاز کنیم تا به مرور موقع نگارش فیلمنامه های بعدی، این تغییرات را اعمال کنیم. البته تغییر فیلمنامه نویس هم خیلی به این تغییرات کمک کرد. ابتدا طلا معتضدی با ایده ها و تفکرات خاص خودش در پروژه حضور داشت اما وقتی تیم نویسندگان عوض شد و امیر عبدی و رسول نقوی، حمیده مقدسی و… به کار اضافه شدند یک مقدار مسیرمان تغییر کرد و بیشتر به سمت مسیری که دوست داشتم سوق پیدا کرد.

 
تلخ با تحول ناگهانی


دو انتقاد مهم درباره سریال وجود دارد. اول این که یک جاهایی بیش از اندازه تلخ است و دوم این که یک جاهایی هم تحول ناگهانی شخصیت ها مخاطب را اذیت می کند. ما با شخصیت هایی رو به رو هستیم که بعد از گذراندن دوره مجازات جایگزین، خیلی اغراق شده متحول می شوند و به اشتباهاتشان پی می برند. این اغراق در پایان بندی یک مقدار کار را زیر سوال می برد و باعث می شود با وجود قصه جالب و اثرگذاری که داشت مخاطب زیاد نتواند ارتباطی با آن برقرار کند.

البته در یکی دو تا از اپیزودها چنین اتفاقی نیفتاد و حکم جایگزین اثری روی شخصیت ها نگذاشت و آن آدم مسیر خلافش را ادامه داد. اما خب ما چون برای تلویزیون داریم کار می کنیم خیلی نمی توانیم به نتایجی ناامیدکننده برسیم. به هر حال در داستان هایی که روایت می کنیم با فضایی تا حدی تلخ رو به رو هستیم. چون روی داستان محکومیت و مجازات دست گذاشته ایم و نمی توانیم آنها را در فضای دیگری روایت کنیم اما سعی کردیم با وجود این تلخی، داستان هایمان در انتها به یک امید ختم شود.

طبیعتا یک داستان تلخ باید سرانجامی امیدوارکننده داشته باشد تا مخاطب آن را پس نزند. من خودم این امید را در پایان هر قصه دوست دارم و معمولا در تمام کارهایم سعی می کنم به آن برسم. بخش مهمی از قصه های ما در فقر و مشکلات اقتصادی و اجتماعی رخ می دهد و این امید بخش انتهایی واقعا حس خوبی برای مخاطب دارد. قبول دارم قصه های ما قصه های شادی نیستند و شاید به صورت خیلی عریان دارند مشکلات اجتماعی و درد مردم جامعه را به نمایش می گذارند اگر می خواستیم ناامیدی را به آن اضافه کنیم هم مخاطب را از دست می دادیم هم به سیاه نمایی می افتادیم. به خاطر همین است موضوعی که شما می گویید داخل سریال اتفاق افتاده است. حداقل شاید این حجم تلخی با پایان شیرین تلطیف شود.

تلخ است اما امیدوارکننده

 

محکومین یک سریال سفارشی برای معرفی حکم مجازات های جایگزین است یا هدف از ساخته شدن سریال صرفا یک جور معرفی و آگاهی بخش بوده؟


محکومین اصلا یک سریال سفارشی نیست و هیچوقت بحث سفارش در آن مطرح نبوده. آقای مفید ابتدا از حکم جایگزین به عنوان یک حکم جدید خوشش آمده و سراغ ساخت این سریال رفته اما بعدها فکر کردیم چقدر خوب است که هم مردم از این حکم اطلاع پیدا کنند و بدانند این حق برایشان وجود دارد و می توانند از قوه قضاییه چنین چیزی را بخواهند و هم این که قضات، از این حکم و قانون بیشتر استفاده کنند. یک جورهایی هم تلنگر به قوه قضاییه است هم مردم که حواسشان باشد از حقشان نگذرند. با همه این مسائل ما داریم قصه خودمان را در این بستر روایت می کنیم.

 
این قصه ها از روی پرونده های واقعی ساخته شده اند یا همگی زاییده تخیلات نویسنده ها هستند؟


این قانون در ایران نوپاست و خیلی کم ازش استفاده شده است. وقتی به آرشیو رجوع کردیم چیز دندان گیری پیدا نکردیم. برای همین هم بیشتر داستان ها بر می گردد به تخیل نویسنده ها.

طبیعتا باید می دانستید کدام یک از جرم ها امکان استفاده از مجازات جایگزین را دارند.


بله ما برای این مسائل قانون داریم که چه جرم هایی شامل حکم جایگزین می شوند. معمولا جرم هایی که کمتر از چهار ماه حبس دارند بنابر شرایط خاصی می توانند استفاده کنند.

الان که سریال پخش شده، اعتراضی خاصی درباره شیوه نمایش این حکم نداشتید؟


ما کاملا زیر نظر مشاور پیش رفتیم. تمام داستان ها را با مشاور قضایی در میان می گذاشتیم و مرحله به مرحله جلو می رفتیم. بنابراین الان هیچ  مشکلی وجود ندارد.

شما سال هاست در فیلم و ها و سریال های کمال تبریزی به عنوان برنامه ریز و دستیار کارگردان فعالیت کردید و به نظر می رسد بخش مهمی از تجربه های شما کنار این کارگردان شکل گرفته. چقدر این تجربه ها اثرگذار بود؟


من خیلی سال است دستیار اول و برنامه ریز سریال های تلویزیونی هستم. خیلی از این فضاها دور نبودم. این چند سال هم که دستیار کمال تبریزی بودم قطعا تجربه خیلی خوبی به دست آوردم. زمانی که می خواستم از فیلم سینمایی وارد سریال شوم، فضا اصلا برایم غریب نبود.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

سریال سرزمین کهن

درباره سرزمین کهن


وضعیت پخش «سرزمین کهن» مشخص نشد؟


واقعیت این است که همان اندازه که شما می دانید من هم می دانم. همیشه تا لب پخش می رویم اما نمی شود. واقعا اگر سریال پخش شود همه متوجه می شوند که حتی یک اشاره کوچک هم از مسائلی که سری قبل باعث شده بود سریال پخش نشود وجود ندارد. حتی اگر در شکل اول هم اجازه می دادند پخش شود مشکلی نبود و سوءتفاهم برطرف میش د اما با همه این احوال ما سرزمین کهن را دوباره اصلاح کردیم و الان سرسوزنی هم شبهه در آن وجود ندارد ولی نمی دانم چرا باز هم این ماجرا کِش پیدا کرده است.

در فاز سوم به  دلیل وقفه های زیادی که در تولید افتاد برخی بازیگران اصلی این امکان را پیدا نکردند که با سریال همراه شوند. شهاب حسینی، هنگامه قاضیانی و فرهاد قائمیان از سریال خداحافظی کردند و بازیگران دیگری جایگزین آنها شدند. تغییر بازیگران در فاز سوم به سریال لطمه نزده است؟


نه ما چون گذشت زمان داریم این مسئله مشخص زیاد به چشم نمی آید. یک سری از بازیگران در سال ۱۳۴۲ تغییر می کنند، یک سری تغییرات هم سال ۱۳۵۵ داریم برای همین هم این تغییرات زیاد عجیب به نظر نمی رسد. ضمن این که ترجیح می دادیم با همان بازیگران پیش برویم اما خب نشد.

 


این اپیزودیک های دوست داشتنی


مروری بر ۱۰ مجموعه اپیزودیک شاخص که از دهه ۷۰ تاکنون در تلویزیون ایران ساخته شده اند:


پخش مجموعه «محکومین» از شبکه یک بهانه ای شد تا نگاهی به فهرست مجموعه های اپیزودیک ماندگار در تلویزیون ایران بیندازیم. درست است که اپیزودیک زیادی در تلویزیون ساخته شده اند اما فقط تعداد انگشت شماری از آنها توانسته اند در ذهن ها باقی بمانند. تجربه نشان داده است مجموعه های اپیزودیکی که فقط با یک کارگردان ساخته می شوند آثار موفق تری هستند. شاید بشود گفت از میان مجموعه های موفق اپیزودیک فقط «چرخ فلک» بوده که توسط چند کارگردان، کارگردانی شده اما اثر موفقی از آب درآمده. در فهرست زیر روی ۱۰ مجموعه موفق و ماندگار اپیزودیک دست گذاشته ایم. شاید به نظر شما گزینه های دیگری هم باشند که بشود اسم شان را داخل این مجموعه آورد اما بعید است روی موفقیت این ۱۰ گزینه اصلی شکی داشته باشید.

کارآگاه علوی/ ۱۳۷۵

کارگردان: حسن هدایت

محور داستان ها: داستان اپیزودها در فاصله سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۴ رخ می دهد. کارآگاه علوی، مامور اداره تامینات است و در هر اپیزود، داستان یکی از پرونده هایی که زیر دست دارد روایت می شود.

چرا جذاب شد: در دهه ۷۰ به واسطه پخش سریال های کارآگاهی خارجی مثل درک و خانم مارپل و پوارو و… مخاطبان علاقه زیادی به تماشای آثار جنایی و کارآگاهی داشتند. کارآگاه علوی، اولین سریال ایرانی کارآگاهی بود که در آن دوره روی آنتن رفت و از این جهت قابل توجه بود. البته از کنار داستان ها و بازی خوب احمد نجفی هم در این سریال نمی شود راحت گذشت.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

سرنخ/ ۱۳۷۵

 

کارگردان: کیومرث پوراحمد

محور داستان ها: بعد از موفقیت کارآگاه علوی و استقبالی که مخاطبان از یک سریال جنایی پلیسی نشان دادند. کیومرث پوراحمد «سرنخ» را ساخت. این مجموعه هر بار یکی از پرونده های زیردست کارآگاه اوصیا، کارآگاه ویژه قتل را به نمایش می گذاشت.

چرا جذاب شد: برخلاف مجموعه های کارآگاهی که ساختاری جدی دارند، «سرنخ» پر از موقعیت های طنز بود. از دخالت مادر کارآگاه در راز کشف قاتلان گرفته تا روابط جالب اوصیا با دستیار و شیوه کشف راز قتل ها و… همگی جذاب بودند. درواقع پوراحمد یک جور سریال کارآگاهی تولید کرده بود که پر از موقعیت های طنز و جالب بود.

 

 تلخ است اما امیدوارکننده

تهران ۱۱/ ۱۳۷۵

 

کارگردان: مرضیه برومند
محور داستان ها: مجموعه زمانی ساخته شد که اولین پرایدها به فروش رسیده بودند و این خودرو بین مردم ارج و قرب زیادی داشت. مرضیه بروند محور اصلی همه داستان ها را یک پراید سبز یشمی هاچ بک در نظر گرفته بود که قصه ها پیرامون آن اتفاق می افتد.

چرا جذاب شد: جدای از قصه ها و بازیگران درجه یکی که برومند برای آن در نظر گرفته بود، از این جهت که پراید داستان برای هر کسی که سوارش می شد بدشانسی می آورد خیلی جذاب به نظر می رسید.

 

 تلخ است اما امیدوارکننده

هتل/ ۱۳۷۷

 

کارگردان: مرضیه برومند

محور داستان ها: محور اصلی داستان یک هتل سه ستاره به اسم مروارید بود. رییس هتل، مسئولان پذیرش، نگهبان و خدمتکاران آنجا به صورت ثابت در تمام قسمت ها حضور داشتند اما هر بار اتفاقی جدید در هتل رخ می داد و قصه جالبی به واسطه آن روایت می شد.

چرا جذاب شد: جذابیت اصلی به مرتبط بودن قصه ها با فضای روایت آنها بر می گشت اولین باری بود کن دوربین با مسافرها داخل اتاق های شان می رفت و رابطه آنها را با نگهبان و مسئول پذیرش به تصویر می کشید. ضمن این که مثل اکثر کارهای برومند، قصه ها روایتی جزئی نگر و جذاب داشت.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

همسایه ها/ ۱۳۷۷

 

کارگردان: محمدحسین لطیفی

محور داستان ها: همه چیز در یک آپارتمان اتفاق می افتاد. همسایه های این آپارتمان درعین این که با هم رفت و آمد داشتند و هر چند وقت یک بار قصه هایی پیرامون این روابط شکل می گرفت، خودشان هم درگیر داستان های خانوادگی می شدند.

چرا جذاب شد: یکی از اولین نمونه های سریال های آپارتمان اپیزودیک بود و از حیث جدیدبودن برای مخاطبان جذاب به نظر می رسید. علاوه برجذابیت قصه ها و شیوه روایت، بازیگران درجه یکی از جمله محمدرضا شریفی نیا، امین حیایی، گوهر خیراندیش، علی نصیریان و… هم در آن کنار هم جمع شده بودند.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

کارآگاه شمسی و مادام/ ۱۳۸۰

 

کارگردان: مرضیه برومند
محور داستان ها: داستان درباره دو زن مسن به نام های شمسی و مادام بود. شمسی علاقه زیادی به فیلم ها و سریال های پلیسی داشت و به همین دلیل همه چیز برایش مشکوک و عجیب به نظر می رسید. او مدام دنبال ماجراجویی بود  در این راه از مادام هم کمک می گرفت.
چرا جذاب شد: کارآگاه بازی دو زن مسن و دخالت بی جای آنها در امور مرتبط با پلیس، وضعیت خنده داری را پدید آورده بود. کارآگاه شمسی و دستیارش مادام، شاید جزو بهترین آثار برومند دسته بندی نشود اما در ذهن بیشتر مردم مانده است

 

 تلخ است اما امیدوارکننده

داستان یک شهر ۲/ ۱۳۸۰

 

کارگردان: اصغر فرهادی
محور داستان ها: اصغر فرهادی فصل اول «داستان یک شهر» را سال ۱۳۷۸ ساخت. داستان درباره چند جوان بود که به عنوان تیم تولید برنامه تلویزیونی «در شهر» فعالیت می کردند اما در فصل اول آنطور که باید درگیر پرونده ها و مشکلات مختلف جامعه نبودند. در فصل دوم، جوان ها هر بار با یک دوربین به سطح شهر می رفتند و یک قصه جدید روایت می کردند.
چرا جذاب شد: داستان هایی که اصغر فرهادی برای اپیزودها در نظر گرفته بود بسیار جدید و جذاب بودند. درواقع می شود گفت نقطه ورود فرهادی به بحث آسیب های اجتماعی دقیقا از همین جا شکل گرفت.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

هزاران چشم/ ۱۳۸۲

 

کارگردان: کیانوش عیاری
محور داستان ها: تمام داستان ها حول محور یک روزنامه نگار نابینا پیش می رفت. او مسئولیت داشت نامه هایی را که مردم برای روزنامه می نویسند بشنود و راه حلی برای مشکلات آنها ارائه کند. از آنجایی که  مردم و پدیده ها را نمی دید، هر بار خودش را به جای قهرمان اصلی داستان هایی که برایش روایت می شد تجسم می کرد و به همراه آن وارد قصه می شد.
چرا جذاب شد: حضور یک قهرمان نابینا و تجسم ذهنی او از مشکلات، اتفاق بسیار جذاب این سریال بود. ضمن این که هر بار داستان های جذابی مطرح می شد و اپیزودها طنز ظریفی داشتند.

 

 تلخ است اما امیدوارکننده

گمشده/ ۱۳۸۹

 

کارگردان: راما قویدل
محور داستان ها: محور اصلی داستان زنی به اسم مریم سلیمان بود که در بخش جست و جوی گمشدگان بین الملل رد سازمان هلال احمر فعالیت می کرد. او هر بار با پرونده ای رو به رو می شد که باید اطلاعات آدم گمشده ای را از داخل یا خارج کشور ردیابی می کرد.
چرا جذاب شد: سوژه سریال جذابیت زیادی برای مخاطبان داشت. اولین باری بود که از وجود بخشی برای ردیابی گمشدگان در هلال احمر در یک سریال صحبت به میان می آمد و طبیعتا قصه هایی که در این رابطه روایت می شد جذابیت زیادی داشتند. بخش هایی از سریال در ارمنستان و اتریش فیلمبرداری شده بود.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 

چرخ فلک/ ۱۳۹۵

 

کارگردان: عزیزالله حمیدنژاد، بهرام عظیم پور و احسان عبدی پور
محور داستان ها: بین تمام سریال های اپیزودیکی که تا به حال دیده بودم، «چرخ فلک» ساختار کاملا متفاوتی داشت. درواقع ما با یک محور اصلی مواجه نبودیم. هر داستان به صورت مستقل تعریف می شد و در انتها با یکی از شخصیت ها یا یکی از اتفاق ها وارد قصه بعدی می شدیم.
چرا جذاب شد: سبک و سیاق جدیدی که این سریال برای روایت اپیزودهایش در نظر گرفته بود، برگ برنده اصلی آن بود. البته این را هم باید گفت که قصه های جذاب و بازی های قابل قبول بازیگران هم به موفقیت آن اضافه کرد.

 

تلخ است اما امیدوارکننده 


خبرگزاری آريا – ۱۰ قدم براي تقويت مهارت نويسندگي


10 قدم براي تقويت مهارت نويسندگي

خبرگزاري آريا – روزنامه خراسان: بدون شک، نوشتن يکي از مهارت‌هايي است که در زندگي به آن نياز پيدا مي‌کنيد. مثل نوشتن يک نامه، رزومه، ايميل، پيغام، گزارش هاي فروش، کتاب يا هر چيزي که به ارتباط افکار و ايده‌ها نياز دارد. به همين دليل ۱۰ نکته ساده راکه مي تواند در هر نوعي از نوشتن به شما کمک کند، در اين مطلب جمع آوري کرديم تا در نويسندگي به شما کمک کند.
10 قدم براي تقويت مهارت نويسندگي
۱- آن چه باعث حواس‌پرتي مي‌شود، از خود دور کنيد
قبل از اين که شروع به نوشتن کنيد، هر گونه حواس‌پرتي را از ذهن خود دور کنيد. اگر لازم است به اتاق آرامي برويد، تلفن خود را خاموش کنيد يا خود را با لپ‌تاپ‌تان در کمد زنداني کنيد!
۲- به آن چه مي‌خواهيد بنويسيد فکر کنيد
آن‌چه را مي‌خواهيد بنويسيد به دقت در ذهن خود تصور کنيد. ايده‌ خوبي براي عنوان، موضوع و نکته‌اي که مي‌خواهيد به آن برسيد، داشته باشيد. همان ابتدا مشخص کنيد مخاطب شما کيست. کارآفرينان، کارمندان، مادران، نوجوانان، مردان ميان‌سال، کسي که شما را دوست دارد يا شخصي کاملا متفاوت! قبل از هر چيزي اين موضوع را مشخص کنيد.
۳- توفان فکري براي ايده‌هاي خود ايجاد کنيد
اکنون مي‌توانيد شروع به نوشتن کنيد. يک خودکار و تکه‌اي کاغذ برداريد يا رايانه خود را روشن و شروع کنيد. ابتدا تعداد زيادي از نکات و جمله‌هايي را که به ذهن تان مي‌رسد و مي‌دانيد که مي‌خواهيد از آن‌ها استفاده کنيد، يادداشت ‌کنيد.
۴- دريچه مغزتان را باز کنيد و هر چه را به ذهن‌تان مي‌رسد بنويسيد
حال از نکاتي که در مرحله‌ قبل يادداشت کرديد و نکاتي که در هر لحظه به ذهن‌تان مي‌رسد استفاده کنيد، هر چه را به ذهن‌تان مي‌رسد، يادداشت کنيد. اجازه دهيد ذهن‌تان سر‌ريز شود و کلمات خودشان را در نوشته‌تان جا دهند.
۵- سعي نکنيد زيبا‌سازي کنيد،فقط بنويسيد!
اين کار را تا زماني که نوشتن‌تان تمام شود، انجام دهيد. سعي نکنيد جملات را زيبا يا اشتباهات نگارشي را اصلاح کنيد. اين موضوع تنها باعث مي‌شود سرعت‌تان کم شود و جلوي جاري شدن ذهن را مي‌گيرد. رمز به انجام رساندن کارها در همين است.
۶- حالا مي‌توانيد زيباسازي کنيد
اگر تا اين جا مراحل را به درستي انجام داده باشيد، مي‌توانيد آن‌چه را نوشته‌ايد اصلاح کنيد تا بهتر به نظر برسد. نوشته را به آرامي بخوانيد. ببينيد جملاتي که نوشته‌ايد تا چه اندازه روان هستند. کلمات تکراري را تغيير دهيد، هر جا که نياز به مکث است، ويرگول بگذاريد و اشتباهات را اصلاح کنيد.
۷- جمله را به خوبي آغاز کنيد
اطمينان حاصل کنيد که در بازنويسي از جملات آغازين خوبي استفاده مي‌کنيد. اگر مقدمه و جمله آغازين خسته‌کننده‌اي داشته باشيد، کسي مايل به خواندن نوشته شما نخواهد بود!
۸- نوشته تان را به ويراستار بسپاريد
ضروري است شخص ديگري به نوشته‌تان نگاهي بيندازد. ممکن است نوشته‌ خود را بارها بخوانيم و بگوييم چه چيز خوبي نوشته‌ايم؛ اما نگاه بي‌طرفانه ديگران، بازخوردي به ما مي‌دهد که به اصلاح اشتباهاتمان کمک زيادي مي‌کند.
۹- تغييرات لازم را انجام دهيد
به آن‌چه ويراستار مي‌گويد، توجه کنيد و براي بار آخر به نوشته‌ خود نگاهي بيندازيد. اگر فکر مي‌کنيد نظر شخص ديگر درست است، به آن گوش دهيد. اگر نظراتش را به دقت در نظر گرفتيد اما با برخي از آن ها مخالف هستيد، نوشته را همان‌طور که خودتان مي‌خواهيد نگه داريد.
۱۰- نوشته‌تان را منتشر کنيد
حالا زمان آن رسيده که نوشته‌تان را منتشر کنيد. اگر تمام مراحل را به دقت انجام داده باشيد، بايد براي به اشتراک گذاشتن نوشته فوق‌العاده‌ خود با دنيا، هيجان‌زده باشيد. از کار خود لذت ببريد و بگذاريد ديگران ببينند چه چيزي را با تلاش خلق کرده‌ايد. نوشته‌اي که به اشتراک گذاشته مي‌شود و مورد تقدير و ستايش قرار مي‌گيرد، براي هر نويسنده‌اي يک موفقيت محسوب مي‌شود.
اين مراحل را دنبال کنيد و پيشرفت را در نوشتن‌تان ببينيد. تمام نويسندگان توانا از دستورالعملي شبيه اين استفاده مي‌کنند. بنابراين هرگاه در نوشتن با مشکل روبه رو شديد، به اين مراحل رجوع کنيد. همه‌ ما داستاني براي گفتن داريم، با دنبال کردن اين ۱۰ قدم مي‌توانيد همين حالا داستان خود را با دنيا به اشتراک بگذاريد!


ایرانی جماعت، جنبه شوخی ندارد


روزنامه فرهنگ – مهدی چراغ‌زاده: با اینکه بعضی جاهای کلامش نیش‌دار می‌شود ولی نوع بیانش شیرین و طنازانه است. وقتی در مورد وضعیت فعلی طنز در کشور صحبت می‌کند، می‌گوید: «الان طاقت نیش و‌ کنایه و انتقاد واقعا کم شده است؛ چه در مردم، چه در مسئولان. در مردم به خاطر گرفتاری‌ها و نداری‌ها و آلودگی هوا و ترافیک، اصلا حال شوخی ندارند. مسئولان هم که اطلاع دارید؛ اصلا حال و حوصله ندارند و خودشان مدام مشغول دعوا با یکدیگر هستند.» برای داریوش کاردان که سال‌ها در فضای طنز فعالیت داشته و از جمله افراد اثرگذار برنامه‌های طنز در تلویزیون است؛ مقوله طنز، خیلی جدی است و با همان بیان طنزش می‌گوید: «همه چیز در این کشور صاحب دارد؛ فوتبال صاحب دارد،  ورزش متولی دارد؛ ولی طنز بی‌صاحب است.»
 ٩٠ شب برنامه داشته باشی به پرت و پلا گویی می‌افتی

 

شما برخلاف ظاهر خیلی جدی‌تان، بیشتر به‌عنوان یک بازیگر، کارگردان و در کل هنرمند طنز شناخته شده و در خاطره‌ها ماندگار شده‌اید. چه شد که طنز را انتخاب کردید؟

 من در بسیاری از فضاهای هنری کار کرده‌ام. در دوبله بوده‌ام، کارگردانی و بازیگری کرده‌ام، در مجله‌ها و روزنامه‌ها مطلب و ستون داشته‌ام. در سریال و فیلم سینمایی، نقش‌های خیلی خشنی مانند «قاتل امیر‌کبیر» را بازی کرده‌ام ولی گویا طنز بیشتر در خاطر‌ می‌ماند. البته، بنده طنز را جدی می‌دانم و به نظرم اصلا شوخی نیست. همیشه این‌طور بوده که آدم‌ها برای بیان آنچه نمی‌توان در حالت عادی گفت، از طنز استفاده می‌کنند. مثلا حافظ می‌گوید: «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر قلم پاک خطاپوشش باد». در این شعر، حرف‌های بسیاری وجود دارد. به نظر من، طنز، کاملا جدی است؛ گرچه کمدی و شوخی هم جای خودش را دارد و خیلی خوب است و یک فضیلت است.

باید بگویم طنز در وجود ما بوده است؛ گفت‌وگوی پدر و مادرم این‌طور بوده است. برادرانم هم همین‌طور. همیشه با گوشه و ‌کنایه با هم حرف می‌زنیم ولی اصل مطلب را هم می‌گوییم. من بسیار آدم شوخی هستم ولی واقعیت این است که زندگی اصلا شوخی نیست و‌ کاملا جدی است و من در قبال مردم و زندگی‌شان همیشه احساس مسئولیت دارم. بعضی مواقع که نتوانسته‌ام آنطور که باید، حرفم را بگویم، در قالب طنز گفته‌ام. هرچند علاقه زیادی به ریاضی داشتم و دارم و در سال ۵۹ جزء اولین گروه فارغ‌التحصیلان رشته کامپیوتر بودم ولی از دبستان مشغول نوشتن انشاهای طنز بوده‌ام تا نمایشنامه‌های کمدی و تئاتر. طنز، در دبیرستان و دانشگاه و حتی در جبهه‌. طنز بخشی از زندگی من بوده و هست.

الان دیگر طنز کار نمی‌کنید؟

نه. دلایل زیادی هم دارد. الان طاقت و تحمل نیش و‌ کنایه و انتقاد واقعا کم شده است؛ چه در مردم، چه در مسئولان. در مردم به خاطر گرفتاری‌ها و نداری و آلودگی هوا و ترافیک، اصلا کسی حال شوخی ندارد. مسئولان هم که اطلاع دارید؛ اصلا حال و حوصله ندارند و خودشان مدام مشغول دعوا با همدیگر هستند! شما یک شوخی سطح پایین هم کنید می‌گویند تو دیگر چه می‌گویی این وسط. یعنی مردم باید بنشینند دعوای اینها را نگاه کنند «‌این بهترین طنز است.» متاسفانه دیگر نمی‌توان زیاد حرف زد مگر اینکه فرصتی پیش بیاید، اما فرصت برای طنز نیست. من هفت، هشت سالی است که طنز را در کل کنار گذاشته‌ام، ولی گاهی برای دل خودم شعر طنز می‌گویم.

 

در شب شعرهای طنز شرکت می‌کنم و شعر می‌خوانم. گاهی هم مجری شب شعر طنز حلقه‌رندان هستم. سعی می‌کنم هر‌از‌گاهی هم طنزکار کنم ولی برنامه رادیویی و تلویزیونی به دلیل حساسیت همه، گویی غیر‌ممکن شده است. البته می‌شود طنز گفت ولی راجع به پیژامه و آفتابه و این چیزها و سه ساعت برنامه داشته باشی و کلمات زشت را هم به تلویزیون بیاوری. اخیرا هم که خیلی مد شده است و گوش هم می‌دهند، خیلی هم طرفدار دارد.

به کم‌طاقتی اشاره کردید. به‌نظرتان چرا آستانه تحمل برای یک شوخی و طنز پایین آمده است؟

ما در کشوری هستیم که از لحاظ جغرافیای سیاسی در منطقه بسیار حساسی هستیم؛ دور تا دور ما پایگاه‌های نظامی آمریکاست. عربستان آن طرف دارد ادا در‌می‌آورد، امارات این کار را می‌کند، یک طرف که داعش است و… من که سیاست بلد نیستم ولی می‌دانم که گرفتاری خیلی زیاد است، بعد در داخل هم با یکدیگر خوب نیستیم. بنابراین دیگر تحمل رسیدگی به کارهای جدی‌مان را نداریم چه برسد به اینکه طنز و شوخی را تحمل کنیم. مثلا فرض کنید بخواهید با یکی از اعضای دولت یا قوه قضائیه یا مجلس شوخی کنید؛ خودشان آنقدر گرفتاری دارند که تحمل شوخی برای‌شان سخت است.

 

به علاوه اینکه شوخی‌کننده هم باید آدم عاقلی باشد، چراکه شوخی ظرافت دارد. هرکسی قلم به دست گرفت طناز نیست. بعضی وقت‌ها بعضی قلم به دست‌ها قلم را برمی‌دارند و هر چه از دهن‌شان می‌آید را می‌نویسند، حتی کار به توهین می‌کشد که این دیگر اسمش طنز نیست. طنز یعنی شیرین بگویی، حرفت را هم بزنی و کسی هم ناراحت نشود.  شنیده‌ام بعد از جنگ در ژاپن که ویرانه‌ای بیش نبود نمی‌توانستند نان مردم را تامین کنند، اما در خیابان، برای مردم کنسرت مجانی می‌گذاشتند؛ یعنی نان کم بخورید ولی یک مقدار موسیقی بشنوید؛ این کار تحمل سختی‌ها را کمی آسان می‌کرد.

الان، مرغ گران است، نان سنگک مدام کوچک می‌شود و قیمتش بالا می‌رود، همه چیز دارد صعود می‌کند، کیفیت‌ها دارد پایین می‌آید، مردم امنیت شغلی کمی دارند، در بیمه و مالیات گرفتاری دارند، خب یک راه رفع این مشکلات این است که بگوییم نمی‌توانیم به شما کمک کنیم ولی بیایید بخندید. این کار را که می‌توانند بکنند؛ نمی‌دانم چرا نمی‌کنند. بهتر است بگذارند نشریات و برنامه‌های طنز بیشتر شوند، یک مقدار از آنها انتقاد کنند. منظورم فحش و این‌ چیزها نیست. انتقاد خوب و شیرین و خنده‌دار! در عوض، مصرف آرام‌بخش پایین می‌آید؛ انواع و اقسام بیماری‌ها کم می‌شود، این سفرهای بیهوده که با چهار روز تعطیلی، کل کشور در شمال پر می‌شوند هم کم می‌شود.

 

سه روز که تعطیل می‌شود می‌گوید برویم، حتی اگر ۹ ساعت در راهبندان بمانیم بهتر از این است که در تهران بمانیم. در راه بمانیم ولی هوای خوب مصرف می‌کنیم. در این مساله بزرگ‌تر‌های فرهنگی ما اشتباه می‌کنند؛ باید جا را برای طنز باز بگذارند و اجازه بدهند حرف‌هایی که شبکه‌های بیگانه مثل «من و تو» یا دیگری و دیگری… می‌گویند که مثلا فلان چیپس را نخرید چون دو سوم آن هواست، خب بگذارند اینها را ما بگوییم و مردم را با آن بخندانیم؛ هم ممکن است آن تولید‌کننده چیپسش را بیشتر کند، هم مردم بخندند، هم فرصت را دست بیگانه ندهیم که او این حرف‌ها را بزند. در مسیر این‌چنینی که باید خودت را بکشی تا بتوانی یک جمله از تلویزیون یا رادیو بگویی یا در مجله‌ای چاپ کنی آدم خسته می‌شود. بعد مجبور می‌شوی بیایی و هجویات بگویی.

وقتی ۹۰ شب برنامه داشته باشی، آخرش به پرت و پلا‌گویی می‌افتی، پیژامه و آفتابه و… را باید به مردم بگویی. مردم هم معلوم است می‌خندند ولی سخیف خندیدن زشت است، تلویزیون جای این کارها نیست. در تلویزیون باید فخیم خندید. البته تلویزیون یا رادیو یا تئاتر و سینما ماموریت‌‌های زیادی دارند. باید اقشار مختلف مردم را پوشش دهند. مردم عادی را یک‌طور می‌شود خنداند، جامعه تحصیلکرده را طور دیگری. تحصیلکرده وقتی سطح پایین را می‌بیند ناراحت می‌شود، باید همه سلیقه‌ها را نگه داشت ولی اینکه طنز الان تقریبا به صفر رسیده‌، جای بسی تأسف است.

 اشاره‌ای به طنز فخیم و فاخر داشتید. طنز فخیم یا طنز فاخر از نظر شما چه‌جور طنزی است؟

اولا طنز یک چیز ذاتی و موهبتی ‌خدادادی است. بعضی‌ها این‌طور هستند، این‌ ویژگی را با مدرسه و کلاس رفتن نمی‌شود یاد گرفت؛ ذاتی است، روحیه است، روحیه شوخ‌طبعی که باید تقویت و تربیت و درست هدایت شود. بسیاری از افرادی که طنز کار می‌کنند را بنده و «بهروز خسروی» در نوروز ۷۲ به تلویزیون آوردیم؛ البته با کمک دوست عزیزمان «علی عمرانی». آنها را در رادیو پیدا کردیم. افراد دیگری هم بودند؛حدود هشتاد بازیگر جدید.

 

اینها هر کدام الان برای خودشان کسی شده‌اند، ولی بعضی‌ها هم به بیراهه رفتند، برای خنداندن یا کسب معاش هر کاری کردند، این غلط است. مدیران فرهنگی کشور باید فصلی باز کنند و مثلا بگویند بخش طنز مطبوعات کشور، تحت اختیار فلان شخص یا گروه باشد. در رادیو یک نفر و در سینما هم یک نفر. همه چیز در این کشور صاحب دارد؛ فوتبال صاحب دارد، ورزش متولی دارد… ، ولی طنز بی‌صاحب است. آن کسی که در جایی نشسته و می‌تواند کار کند یک ذره اهمیت بدهد.

 

آنها یا نمی‌خواهند یا می‌ترسند. اما اگر بخواهند‌، من با یقین به شما می‌گویم همان‌طور که من یک لا‌قبا ۸۰ نفر بازیگر پیدا کردم، آنها نیز می‌توانند. این کشور پر از استعداد و بازیگر و طناز و شاعر است. دوستان دغدغه‌شان این نیست؛ منتظرند کسی یک نفر را بیاورد تا همه به سراغ او بروند. کسی برود فیلمی بسازد و همه بروند عین او بسازند. به نظر من کوتاهی یا غفلت؛ هرچه باشد به مسئولان فرهنگی برمی‌گردد.

 

 ٩٠ شب برنامه داشته باشی به پرت و پلا گویی می‌افتی
به نظرتان از گذشته تا الان سلیقه مخاطب چقدر تغییر کرده است؟ برنامه‌‌ها تغییراتی کرده است؛ مثلا یک‌سری برنامه‌ها مثل «دورهمی» یا «خندوانه» آمده است. آیا شاخصه‌هایی که در گذشته و اوایل انقلاب داشتید هنوز هم سلیقه مخاطب همان است و همان طنز را می‌پسندد یا نه دیگر آن مدل طنز جواب نمی‌دهد؟

یک چیزهایی هست که کلاسیک است و هیچ وقت عوض نمی‌شود؛ مثلا الان هم اگر سمفونی‌های «بتهوون» را گوش‌کنید لذت می‌برید، یا قصه «زاغ و پنیر» را همیشه می‌توانید بگویید، «شنگول و‌ منگول» همیشه همان است، یا کارهایی مانند کارهای «چاپلین» را همیشه می‌توانید ببینید. اینکه چه می‌شود آدم می‌خندد، تعریف دارد. فرض کنید در یک فیلم خیالی، اگر شیر آب خانه را باز کنی و از آن شیر کاکائو یا چای داغ خارج شود خب انتظارش را ندارید؛ یک پایانی رخ می‌دهد که منتظرش نیستید، این دلیل خنده است. یا بدجنسی، در ذات بشر وجود دارد و این کار را دوست دارد اما نمی‌تواند انجام دهد. حالا اگر بازیگری در فیلمی این بدجنسی را بکند موجب خنده می‌شود. بنابراین دلایل خنده، زیاد تفاوتی نکرده و ‌نخواهد کرد. اما سلیقه‌ها، قطعا عوض شده است.

شما الان یک فیلم پلیسی هالیوودی متعلق به ۵۰ سال پیش را ببینی، دیگر برایت خیلی عادی است؛ با خودت می‌گویی اینکه از اول معلوم است قاتل کیست.

به خاطر پیشرفت و تکنولوژی و عوض شدن نوع زندگی، باید ریتم فیلم تندتر باشد، باید صحنه‌ها اکشن‌تر باشند.

به نظرم بعضی آدم‌ها و برنامه‌ها خودبه‌خود سلیقه‌ها را پایین آورده‌اند؛ شما ناچار هستی که بخندی. مثلا تلویزیون ما چه دارد که آدم بخواهد انتخاب کند؟ مجبور هستی نگاه کنی و چون اسمش کمدی است منتظر هستی که یک چیزی پیش بیاید تا بخندی و چون وقتت تلف شده است به زور هم می‌خندی تا انتقامت را از آن برنامه بگیری و در نتیجه خودبه‌خود سلیقه‌ات تنزل پیدا می‌کند. الان فکر کنم اگر یک طنز واقعی و فخیم درست کنی مردم به هم نگاه می‌کنند و به خود می‌گویند این چه می‌گوید؟ مزخرف می‌گوید؛ چرا کسی زمین نمی‌خورد؟ چرا دست در دماغ‌شان نمی‌کنند؟ اینها باید مردم را بخنداند. بنابراین فکر کنم بعضی برنامه‌ها سلیقه‌ها را پایین آورده است. وقتی چهار نفر را بیاوری، موزیک بزنی، دست و ‌جیغ و داد بزنند، سرفه کنی دست بزنند، عطسه کنی دست بزنند. خب آدم مجبور است به این چیزها بخندد و آرام آرام عادت می‌کند.

چند دهه پیش در آمریکا و هالیوود همین‌طور بود. الان خبر ندارم چطور است. قبل از انقلاب که تلویزیون نگاه می‌کردیم، مثلا «دختر شاه پریان» افکت‌های خنده را در فیلم گذاشته بود؛ یعنی بیننده محترم یادت باشد اینجا باید بخندی! اگر نخندیدی اشکال از توست. چرا وقتی یک نفر از شهرستان به اینجا می‌آید صحبت خیلی عادی هم که می‌کند عده‌ای می‌خندند؟ چرا یک آلمانی که به ایران می‌آید و با لهجه فارسی صحبت می‌کند کسی نمی‌خندد، اما وقتی یک آذری یا گیلکی یا شیرازی، فارسی صحبت کند می‌خندند؟ برای اینکه از بس گفته‌اند که باید به این بخندی. خب این رفتار، زشت است. پس سلیقه‌ها را خودمان پایین آورده‌ایم.

 

شما فکر کن در کلاس ریاضی، یک معلم آذری با لهجه غلیظی دارد لگاریتم درس می‌دهد؛ ناخودآگاه بچه‌ها می‌زنند زیر خنده، خب این ظلمی است که شده است ولی به یک انگلیسی یا اوگاندایی که فارسی حرف می‌زند کسی نمی‌خندد؛ می‌گویند چه خوب و شیرین حرف می‌زند! یعنی یادمان داده‌اند ما به خودمان باید بخندیم و این یک اشتباه استراتژیک است. تاکتیکی نه، اشتباه راهبردی است که مردم را به خودشان بخندانیم؛ به هجویات بخندانیم. خنداندن آدم کار سختی است؛ به‌خصوص مردم ایران و مخصوصا با این وضع شبکه‌های اجتماعی که دیگر زمان ساخته شدن جوک بعد از یک اتفاق به کسری از ثانیه رسیده است. خب خنداندن این مردم سخت است دیگر. هزینه، فکر، استخدام آدم، طناز‌های بزرگ، اعصاب، همه اینها را لازم دارد. بعضی‌ها می‌گویند ولش کن، یک چیز معمولی درست می‌کنیم، یک جایزه هم کنار آن می‌گذاریم می‌گوییم خب حالا دیگر بخندید.

شما تقریبا اولین نفری بوده‌اید که «صندلی داغ» را چیزی که الان به آن گفت‌وگوی سخت می‌گویند، وارد صدا و سیما کردید و ما به‌عنوان مخاطب چقدر لذت می‌بردیم و نکات آموزنده یاد می‌گرفتیم. این هم به‌خاطر تسلط شما و هم انتخاب خوب میهمانان برنامه بود. الان متاسفانه می‌بینیم این نوع برنامه‌ها به‌شدت افزایش پیدا کرده ولی از لحاظ محتوای مفید تقریبا به صفر رسیده است. به‌نظر شما چرا آنقدر برنامه‌ها تکراری، سخیف و سطحی شده‌اند؟

 

من دیگر عادت کرده‌ام که یک برنامه یا تیپ نوشتار یا یک جُنگ بسازم و بعد تا سال‌های سال، همه بسازند و خودم کنار باشم؛ به این، عادت کرده‌ام. نوروز ۷۲، برنامه «۳۹» و… را داشتیم. واقعا تلویزیون برنامه این مدلی نداشت؛ نوروز ۷۲، واقعا در کشور غوغا کرد. بعد چه شد آخرش؟ به جای اینکه از این قالب برای محتوای بهتر استفاده کنند، نشستند جوک‌های قدیمی را به‌عنوان طنز به خورد مردم دادند؛ کسی نیامد یک فکر جدید بکند. صندلی داغ همین‌طور بود. من اولین نفری نبودم که «صندلی داغ» درست کردم. در تمام دنیا هست؛ همه جای دنیا گفت‌وگوی سخت و چالشی وجود دارد. من که مخترع این کار نبودم. هرچند من اولین بار آن را در ایران اجرا کرده‌ام ولی بعد از آن «کوله پشتی»، «پرسمان»، «گفتمان» و… آمدند که از فرط زیاد شدن، از سکه افتادند.

 

اینکه در آن‌واحد، این طرف «گفتمان» باشد و آن طرف «پرسمان»؛ من میهمان این طرف باشم، آن دیگری میهمان آن یکی باشد خب اینها قشنگ نیست. واقعا مردم دیگر تحمل ندارند. شما ۴۰ شبکه داشته باش؛ این فیلم را «شبکه یک» نشان می‌دهد، سه هفته بعد «آی فیلم»، پنج هفته بعد «شما»، ۱۰ هفته بعد شبکه «امید»؛ این چه وضعی است آخر! دو شبکه بگذارید ولی درست و حسابی. کسی که زمانی شیشه‌گر بود و چیزهای قشنگ مثل شمعدان و لاله برای سفره عقد درست می‌کرد، با دست اینها را تراش می‌داد، خیلی ارزش داشت؛ اینکه حالا کارخانه‌ها بسازند و انبوه هم بسازند، معلوم است که ارزش آن پایین می‌آید. کاری‌ هم نمی‌توان کرد؛ مصرف بالا رفته است.

فضای مجازی که این روزها خیلی گسترده است و‌ کم کم رادیو و تلویزیون انگار رقبای جدیدی پیدا کرده‌اند. شما به‌عنوان کسی که سال‌ها در عرصه رسانه فعالیت کرده‌اید دوست ندارید در زمینه فضای مجازی، برنامه‌ای داشته باشید؟ یا ایده و پیشنهادی برای فعالیت در این فضای رسانه‌ای جدید دارید؟

به نظرم در این روزها بهتر است که جوان‌های با استعداد، پر‌شور و هنرمند بیایند و با استفاده از تجربه بزرگ‌رها کار کنند. اگر این مساله حمایت شود نتیجه می‌دهد. رسانه ملی مشتری‌هایش را از دست می‌دهد. مثلا مگر تلویزیون اینترنتی چه می‌گوید که از تلویزیون ما نمی‌شود پخش کرد؟ مگر چه می‌کند؟ بالانس می‌زند؟ فوقش دو تا حرف می‌زند که گفتنش در تلویزیون ممنوع است. به یکی از خبرنگارها می‌گفتم آن زمانی که تلویزیون «المپیک» را پخش می‌کرد شاید حدود یک ماه اصلا ماهواره در خانه‌ها روشن نشد. این یعنی اینکه مردم نگاه می‌کنند؛ اگر بفهمند سریالی خوب است، بهترین شبکه ماهواره را خاموش می‌کنند و تلویزیون می‌بینند. جنس مرغوب باید بدهی؛ حالا تلویزیون اینترنتی هر چه می‌خواهد پخش کند، تازه مگر بد است؟ همان تلویزیون اینترنتی باعث شد یک مقدار تلویزیون ما تکان خورد.

 

 ٩٠ شب برنامه داشته باشی به پرت و پلا گویی می‌افتی
 برگردیم به روزهای انقلاب، کمی از آن دوران و شور و حالی که داشتید برایمان بگویید.

 از انقلاب خاطرات خوشی دارم. یادم هست رفته بودیم جلوی تانک‌ها را می‌گرفتیم، پتو لوله می‌کردیم لای شنی تانک‌ها می‌گذاشتیم، کوکتل مولو‌تف و… ،  بعد مثلا می‌دیدیم پیرمرد و پیرزنی آمده‌اند یک کیسه در دست پر از سیب زمینی پخته، با کلی بربری بریده شده و آماده، یک کاسه نمک هم دست‌شان، هر کسی می‌آمد یک سیب‌زمینی و یک تکه نان برمی‌داشت یک مقدار نمک می‌ریخت، می‌رفت. یک خانمی ایستاده بود. این صحنه را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم تنها کاری که از دستش بر می‌آمد، دستش پر از سکه دوریالی بود، گفتم مادر اینها چیست؟ گفت فکر کردم شاید کسی بخواهد به خانواده‌اش زنگ بزند که نگران نشوند و در این شلوغی سکه گیرش نیاید.

من این چیزها را آن موقع دیده‌ام. حدود دو سال هم خط‌مقدم جبهه بوده‌ام؛ عملیات شکستن حصر آبادان، عملیات‌های فتح‌المبین و رمضان. آن موقع رفتارها طور دیگری بود. دشمن روبه‌روی‌مان بود ولی خیال‌مان از پشت سر راحت بود. نمی‌دانم چرا این‌طور شده‌ایم؛ اول صبح از در خانه بیرون می‌آییم توکلت علی‌ا… سر چه کسی را کلاه بگذارم؟! نمی‌خواهم تعمیم بدهم ولی خب این بو به مشام می‌رسد. دست همه در جیب یکدیگر است؛ همین می‌شود دیگر. ما دیگر آن همدلی و همزبانی‌ای که اوایل انقلاب و در دوره جنگ داشتیم، نداریم. من یاد آن روزها می‌افتم فقط حسرت می‌خورم. مثلا از رادیو‌ اعلام می‌کردند که برای بیمارستان‌ها، ملحفه تمیز نیاز داریم؛ خیابان یک دفعه پر می‌شد از مردم ملحفه به دست.

مردم حجت را بر مسئولان تمام کرده‌اند؛ چه قبل انقلاب، چه بعد از آن. یک بار نشده است آقایان به مردم بگویند بروید راهپیمایی و مردم نروند، به جنگ بروید مردم نروند، زلزله کمک کنید، مردم کمک نکنند، اصلا حجت بر مسئولان تمام شده است.

الان در تهران ۲۰،۳۰ درصد آپارتمان‌ها خالی است، بعد این وضع اجاره‌بها است؛ یک جانباز جنگ باید کامیون پدرش را بفروشد و دارو بخرد. «شهید سوداگر» در «صندلی داغ» می‌گفت من شب‌ها محکم روی ران‌هایم مشت می‌کوبم که درد یادم برود، آن یکی چشمش تخلیه شده بود، می‌گفت من خودم در خانه نیمرو درست می‌کنم می‌خورم. مگر اینها چند نفر هستند؟ با پول یکی از این اختلاس‌ها می‌توان به همه‌شان خانه و زندگی داد.

بعد برخورد با آن کسی که اختلاس می‌کند، چگونه است؟ آقای اختلاس‌کننده دم شما گرم. لا‌اقل همین‌جا یک تولیدی راه بندازید نبرید خارج کشور! خوردی نوش جانت؛ بیا یک کارخانه بزن، ۱۰۰نفر جوان را سر کار ببر. من می‌گویم مردم حجت را بر مسئولان تمام کرده‌اند، این مردم خیلی ماه هستند؛ به قول امام خمینی (ره) ولی‌نعمت هستند. ولی نعمت یعنی چه؟ یعنی حق به گردنت دارند. کسی که جانش، پایش، چشمش، بچه‌اش را داده تا تو به اینجا برسی. مادامی که مردم همراه شما هستند باید از این پتانسیل استفاده کنید. اگر مردم را نگه دارید مردم هم پشت شما را خالی نمی‌کنند.


خبرگزاری آريا – گفت‌وگوي خواندني با گروه «رستاک»


گفت‌وگوي خواندني با گروه «رستاک»

خبرگزاري آريا – روزنامه شهروند – سحر طاعتي: گروه موسيقي رستاک که طي يک دهه گذشته به يکي از گروه‌هاي پرمخاطب موسيقي کشورمان بدل شده، در تابستان ٧٦ فعاليت خود را آغاز کرده و در طول عمر ٢٠ساله‌اش توانسته با تمرکز بر موسيقي بومي و ارايه آن به شيوه خود، اين بخش از موسيقي غني کشورمان را به مخاطبانش خصوصا نسل جوان بشناساند.
اين گروه با عمر ٢٠ساله خود در کنار کنسرت‌هاي موفقي که در داخل و خارج از کشور داشته، چهار آلبوم موسيقي نيز با عناوين رنگواره‌هاي کهن، همه اقوام من، سورناي نوروز و ميان خورشيدهاي هميشه را منتشر کرده که هر کدام به معرفي بخش‌هايي از موسيقي اقوام سرزمين‌مان پرداخته‌اند. گفت‌وگوي ذيل با سيامک سپهري نوازنده و سرپرست و فرزاد و بهزاد مرادي خوانندگان و نوازندگان گروه که سه عضو اصلي رستاک را تشکيل مي‌دهند، صورت گرفته که در ادامه مي‌خوانيد:
هر اتفاقي ممکن است
بنيان اين گروه بر چه اساسي شکل گرفت؟
سيامک سپهري: زماني که در دانشگاه تهران هنرهاي زيبا درس مي‌خواندم، در آن مقطع جشنواره موسيقي بومي در کرمان درحال برگزاري بود که فکر مي‌کنم دوره دوم بود، آقاي حميدرضا اردلان پيشنهاد کرده بودند هيأت پژوهشي موسيقي بومي تشکيل شود، به دنبال آن اسم من و دوستانم در آن تيم بود که آن‌جا نخستين مواجهه من با موسيقي محلي زده شد و درواقع شايد تلنگر اوليه شکل‌گيري رستاک با اين فرمت کنوني از همان جا زده شد.
٢٠‌سال از فعاليت گروه موسيقي رستاک با تمرکز بر موسيقي بومي مي‌گذرد، اين درحالي است که شايد طي يک دهه اخير مخاطبان با گروه آشنا شدند و ارتباط برقرار کردند. فکر مي‌کنيد چقدر توانستيد در همه اين سال‌ها به رسالت و اهداف‌تان برسيد؟
سيامک سپهري: خوشحالم ٢٠‌سال توانستيم با هم کار کنيم و فکر مي‌کنم اين بزرگترين موفقيت ما است. براي ما قابل تصور نبود که رستاک بتواند پلي بين بعضي فرهنگ‌ها و نسل‌ها باشد و بعد از آلبوم «همه اقوام من» همه چيز دست‌به‌دست هم داد و باعث شد آن آلبوم حالت خاصي داشته باشد. از همان زمان همه چيز براي ما جدي‌تر شد، چراکه بيشتر متوجه شديم کاري که انجام مي‌دهيم بار و مسئوليتي سنگيني به دوش دارد.
از اين جهت که يک گفت‌وگويي را بين اقوام، فرهنگ‌ها و نگاه‌هاي مختلف متمرکز مي‌کرد و اجازه مي‌داد که با هم تعامل کنند. اين‌که چقدر به لحاظ اجتماعي اين اتفاق افتاده، فکر مي‌کنم شايد منتقدان و دوستاني که از بيرون آن را مي‌بينند، بتوانند نظر دهند. ولي احساسم اين است که براي خود ما اين مسئوليت سنگين‌تر و جدي‌تر شد و نتيجه‌اش اين شد که هم‌اکنون هر کاري را با حساسيت بيشتري توليد مي‌کنيم.
يکي از نکات بارز گروه رستاک برخلاف ديگر گروه‌هايي که بعد از شما با تمرکز بر موسيقي بومي متولد شدند، استفاده بسيار کم از نوازندگان و خوانندگان محلي بود و موسيقي فولک را به شيوه خودتان به مخاطبان ارايه داده‌ايد. بر اين اساس اين سوال مطرح است که چقدر توانستيد فرهنگ موسيقي بومي را براي خودتان کنيد و براساس سازبندي و تنظيم‌هاي‌تان به مخاطب ارايه دهيد؟
سيامک سپهري: يک مسأله‌اي که از ابتدا به آن واقف بوديم و به نظر بديهي مي‌آمد، اين بود که شايد گروهي هستيم که هر کدام از بچه‌ها با فرهنگي آشنا هستند و اين آشنايي صرفا از بيرون نيست. مثلا فرزاد و بهزاد مرادي خودشان در بطن يک فرهنگ رشد کردند، بنابراين نگاه‌شان به آن فرهنگ نگاهي از بيرون نيست.
هيچ‌وقت چنين ادعايي نداشتيم که بخواهيم آن موسيقي را نعل‌به‌نعل براساس همان چيزي که اجرا مي‌شده، اجرا کنيم اولا اين‌که هم از عهده ما و هر کسي که از نگاه بيروني وارد يک فرهنگ مي‌شود خارج است و هم اين‌که چنين قصدي نداشتيم. اگر قرار بود آن موسيقي با همان فضا اجرا شود، بهترين‌هايش در همان منطقه هست.
ولي به‌طورکلي تلاش ما اين بوده که با نگاهي که خودمان داريم از متريال موسيقي بومي استفاده کنيم و به‌عنوان گروهي که از بطن فرهنگ‌ها نيستم، با آنها برخورد کنيم، بنابراين هميشه جاي اشتباه وجود دارد و به همان دليلي که هميشه مطرح کرديم، گروه تجربي هستيم، فکر مي‌کنم اين جزو طبيعتش مي‌تواند باشد که رشد کند و تجربه‌اش قوي‌تر و روزبه‌روز بهتر شود.
آهنگسازان بزرگي در کشور ما همچون احمد پژمان هستند که در آثار کلاسيک‌شان از موسيقي بومي استفاده مي‌کنند، شايد تنها چيزي که ما در رستاک نديديم، خلق اثري مستقل با بهره‌گيري از تم‌هاي موسيقي بومي باشد. چرا اين مسأله هيچ گاه در گروه رستاک اتفاق نيفتاده است؟
سيامک سپهري: در يک مقطعي براي خود من فضاي موجود در موسيقي بومي جذاب بود و اين فضا برايم حسي ايجاد مي‌کرد که به‌عنوان کسي که موسيقي دوست دارد، روي آن کار کند، ولي بعدها فضاي کاري‌مان تفاوت پيدا کرد. درواقع حداقل براي من که با اين نوع موسيقي آشنايي دارم خيلي سخت است فکر کنم به‌راحتي مي‌شود با اين ملودي‌هايي که به مرور زمان آن‌قدر صيقل پيدا کردند، ملودي‌سازي کرد يا فضايي را برمبناي آنها شکل داد، بنابراين ترجيح‌مان در زمان‌هاي اخير اين بوده که از اين ملودي‌ها استفاده و آنها را تنظيم کنيم.
برخي موسيقي‌هاي بومي به صورت ساز و آواز يا آواز تنها اجرا مي‌شوند و در رستاک مي‌بينيم که ملودي‌پردازي‌ها خيلي خوب اتفاق مي‌افتد و يک گروه چند نفره يک موسيقي بومي را به صورت گروه‌نوازي اجرا مي‌کنند.
سيامک سپهري: فکر مي‌کنم به‌هرحال با همه بچه‌ها در کنار هم داريم به يک زبان مشترک مي‌رسيم که درواقع نگاه مشترکي به اين تجربيات است که به مرور زمان هم رنگ يکدست‌تري پيدا مي‌کند، درعين‌حال که سعي مي‌کنيم اصالت را به لحاظ ساختار ملودي و شعر حفظ کنيم و آن ملودي را تا جايي که براي ما جذابيت دارد، رنگ‌آميزي کنيم و نتيجه‌اش اين مي‌شود که بعد از گذشت اين زمان شما ممکن است آن ملودي‌ها را بيشتر در کارهاي‌مان ببينيد و بشنويد و درعين‌حال ملودي اصلي هم بهتر به گوش برسد.
اخيرا حواشي براي رستاک مبني بر اين‌که با کناره‌گيري سيامک سپهري، رستاک ٢٠ساله درحال فروپاشي است، ايجاد شده بود.
سيامک سپهري: واقعيت اين نبود که من از گروه کناره‌گيري کرده باشم، درواقع همين ٢٠‌سال براي من خستگي زيادي را ايجاد کرده بود و بچه‌ها لطف کردند و اجازه دادند من يک مرخصي نامحدود داشته باشم. ولي هيجان‌انگيزترين بخش اين مرخصي براي من اين بود که لمس کردم گروهي داريم که صرفا وابسته به يک نفر نيست و کارش را ادامه مي‌دهد و بعد از ٦ ماه حس کردم مي‌توانم برگردم و دوست داشتم برگردم.
بعد از انتشار آخرين آلبوم رستاک ما شاهد اين بوديم که يک قطعه بلوچي با صداي محمدرضا هدايتي منتشر شد. چه شد که هدايتي به گروه اضافه شد و اين قطعه را جداگانه خارج از آلبوم منتشر کرديد؟
فرزاد مرادي: اين قطعه را در آلبوم «ميان خورشيدهاي هميشه» اجرا و منتشر کرده بوديم، اما متاسفانه دير متوجه شديم که آقاي محمدرضا هدايتي چه شناخت عميقي نسبت به موسيقي بلوچستان دارند، بنابراين تصميم گرفتيم اين قطعه را دوباره با حضور ايشان بازخواني کنيم و چقدر هم زيبا شد، چراکه ايشان روايت‌هاي ديگري از موسيقي بلوچستان به ما معرفي کردند و ما براساس آن روايت‌ها اين قطعه را بازخواني کرديم.
با توجه به اين‌که طي سال‌هاي گذشته بازيگران حضور پررنگي در بخش موسيقي داشتند و اين مسأله مطرح بوده که گروه‌هاي موسيقي براي فروش بيشتر کنسرت‌ها و آلبوم‌هاي‌شان از حضور بازيگران استفاده مي‌کنند، آيا شما اين ايده را داشتيد يا صرفا از اين جهت که آقاي هدايتي موسيقي منطقه خودشان را مي‌شناسد و مي‌تواند راوي اين موسيقي باشد که با مخاطب عام هم بتواند ارتباط برقرار کند، انتخاب صورت گرفته؟
فرزاد مرادي: ما اصولا براساس قابليت‌هايي که اعضاي گروه‌مان دارند، با آنها همکاري مي‌کنيم و از آن‌جا که آقاي هدايتي توانايي اجراي موسيقي بلوچي را داشتند، از حضورشان بهره برديم.
بهزاد مرادي: محمدرضا هدايتي خيلي خوب موسيقي بلوچ را مي‌شناسند و خوب هم مي‌خوانند و سال‌هاست در زمينه بازيگري شناخته‌شده هستند. حضور ايشان بيشتر يک اتفاق بوده، البته اين صحبت شما کاملا درست است که بعضي وقت‌ها با هدف خاصي اين کار انجام مي‌شود، ولي شايد ما خيلي فکر نکرديم با چه هدفي به سمت ايشان رفتيم، درواقع تنها هدف‌مان شناخت او از موسيقي بلوچ و صداي زيباي‌شان بود.
به‌طور کلي اين اتفاق خيلي خوشايندي براي ما بود که ايشان در کنار آن هنر بازيگري و صداي قشنگ‌شان آن‌قدر درباره موسيقي سيستان‌وبلوچستان شناخت کامل دارند و اجراي اين قطعه شروعي براي همکاري ما بود که اميدواريم ادامه پيدا کند.
يعني به چهره بودن ايشان فکر نکرديد؟
بهزاد مرادي: قطعا اين خيلي جذاب و خوشايند است که آقاي هدايتي در کنار چهره خوبي که در ذهن مردم ساختند، نگاه و توجه خاصي هم به موسيقي بومي دارند و درواقع توجه ما و ايشان به موسيقي نواحي باعث اين همکاري شد.
اين امکان وجود دارد رستاک که هدفش ارايه موسيقي‌هاي بومي کل کشور است، در آينده با هنرمندان ديگري که صرفا مثل هدايتي به موسيقي خودشان مي‌پردازند، همکاري داشته باشد؟
فرزاد مرادي: بله، هر امکاني در رستاک وجود دارد. ما يک گروه تجربي هستيم که سال‌هاي ‌سال است درحال کسب تجربه‌ايم و از هر اتفاقي که بتواند در مسير رستاک حرکت و پيشرفتي ايجاد کند، استقبال مي‌کنيم، ولي بايد به گونه‌اي باشد که با کار ما ارتباطي داشته باشد.
انتقادي که طي همه اين سال‌ها به رستاک وارد شده اين است که در تقسيم‌بندي‌هاي ژانري رستاک را گروه محلي نمي‌دانند، به واسطه اين‌که قطعاتي که در قالب موسيقي نواحي در رستاک اجراشده به لحاظ آهنگسازي تغيير کرده. درواقع رستاک را بيشتر پاپ مي‌دانند تا بومي. خودتان رستاک را چه ژانري مي‌دانيد؟
فرزاد مرادي: متريال ما موسيقي فولک، سازبندي‌مان موسيقي سنتي و محلي است و نگاه‌مان هم سعي کرديم مدرن باشد. با هدفي که رستاک دارد، يعني قابليت برقراري ارتباط با مخاطبان بيشتر و اين همان پاپيولار است و البته نوع تنظيمي که انجام مي‌دهيم، پلي‌فونيک است و شايد اسم تلفيقي را هم بتوان بر گروه گذاشت، چون ما در سازبندي هم سازهايي چون کنترباس و سازهاي غربي را با سازهاي ايراني و فولک تلفيق کرديم. درواقع مي‌توان اسمش را گروه تجربي و موسيقي خاص رستاکي گذاشت.
به‌طورکلي ما فقط به بهتر شدن کار فکر مي‌کنيم تا اين‌که در چه قالبي باشيم، ولي مردم پوسته ظاهر را هميشه زودتر مي‌بينند و چون کنسرت‌هايي با جمعيت‌هاي زياد مي‌دهيم، ما را در ژانر موسيقي پاپ قرار مي‌دهند، در صورتي که سازبندي‌مان هيچ ارتباطي با موسيقي پاپ ندارد.
بهزاد مرادي: اين‌که اسم خاصي روي گروهي گذاشت که در مدت زمان فعاليت و نگاهش به اين نوع موسيقي در زمان فعاليتش متفاوت بوده، يک مقدار سخت است. اين‌که ما بياييم فقط براساس سازبندي يا جنس يا تنظيم موسيقي، اسمي روي گروه بذاريم، فکر مي‌کنم از نوع دسته‌بندي‌هاي جشنواره‌اي باشد.
من فکر مي‌کنم گروه ما محلي نيست، چراکه گروه محلي، گروهي است که در آن منطقه زندگي و موسيقي خودش را اجرا مي‌کند؛ موسيقي که با آنها زندگي کرده‌ و بزرگ شد‌ه‌اند و در آن استادند. من به‌شخصه هميشه دوست داشتم کسي در رابطه با موسيقي منطقه خودم، کردستان کاري انجام مي‌داد و با نگاه خودش به اين موسيقي مي‌نگريست و محصول جديدي را با احترام به موسيقي اين منطقه ارايه مي‌داد.
ما سعي کرديم با رنگ‌بندي و استفاده از سازهاي آن منطقه و تا حد امکان نزديک‌شدن به لهجه و کلام منطقه و دست نخوردن ملودي‌ها که به نظر من اين نوع برخورد نوعي احترام است، به موسيقي بومي هر منطقه بپردازيم.
اين نگاه مرزبندي شايد از اين‌جا نشأت مي‌گيرد که بسياري از بزرگان موسيقي نواحي بر اين باورند که موسيقي نواحي بايد نعل‌به‌نعل اجرا شود و هيچ دخل و تصرفي در آن صورت نگيرد. درواقع در موسيقي بومي نبايد نوآوري رخ دهد که اگر چنين شود ديگر موسيقي فولک نيست.
فرزاد مرادي: موسيقي فولک در بطن يک جامعه با شرايط جغرافيايي شکل مي‌گيرد، يعني آن جغرافيا بر هر چيزي تاثير گذاشته، يعني سازهايي که در آن منطقه توليد مي‌شود، براساس ذائقه فرهنگي آنهاست و همان‌طور که غذاهاي هر منطقه با منطقه ديگر فرق دارد، موسيقي، آداب رسوم و لباس‌هاي‌شان هم متفاوت است.
هر اتفاقي ممکن است
در هر منطقه با توجه به سازهايي که استفاده مي‌کنند، موسيقي‌هاي مختلفي شکل گرفته و شايد دليل اين‌که ارکستري تشکيل نشده به علت همان يک ساز آييني موجود بوده که مردم با آن زندگي کرده‌اند و با فرهنگ مردم از زمان تولد تا مرگ پيونده خورده است.
از طرفي آن موسيقي از جغرافيايي فرهنگي‌اش خارج نشده، چون لازم نبوده خارج شود. حال گروه رستاک براساس کارکردش خواسته اين فرهنگ‌ها به هم نزديک شوند و با تلفيق آنها و حفظ اصالت‌ها به زبان خودش اجرا کند.
مي‌توان گفت رستاک متريالش را از موسيقي بومي مي‌گيرد، ولي با سازبندي، تفکر و نوع مخاطبش تنظيم و سازبندي را تغيير مي‌دهد و از مونوفونيک به پلي‌فونيک تبديل مي‌کند؟
بهزاد مرادي: اين‌که شما مي‌گوييد کاملا درست است. من هنوز به مسأله‌اي که نگاه دوستان اين است که موسيقي بومي به همان شکل اجرا شود، مي‌انديشم. من معتقدم با اتفاقاتي که در دنياي امروز مي‌افتد، پرداختن به موسيقي منطقه خودم برايم جذاب است و اين‌که مردم ديگر سرزمين‌ها نيز آن را بشنوند و فکر مي‌کنم لازمه نزديک‌شدن به اين مقوله اين است که ما يک مقدار بپذيريم که ممکن است تغييراتي نيز لازم باشد تا با گوش نسل جديد ارتباط برقرار کند. ما روي بخش‌هاي حساس موسيقي فولک کار نمي‌کنيم، به علت اين‌که شايد بايد به همان شيوه اجرا شوند، ولي بخش ديگري از موسيقي مي‌تواند با اين نگاه براي بقيه مردم که هر روز موسيقي‌هاي مختلف مي‌شنوند، جذاب باشد.
لهجه و درست ادا کردن اشعار محلي يکي از مواردي است که طي اين سال‌ها به‌عنوان انتقاد به رستاک وارد شده؟ با توجه به گستردگي لهجه در مناطق مختلف ايران، رستاک چه تدابيري براي انتخاب گويش‌هاي هر منطقه داشته است؟
فرزاد مرادي: ما نمي‌توانيم با قاطعيت بگوييم که زبان اصلي هر منطقه چيست، چراکه در يک شهر، هر منطقه گويش متفاوتي دارد، بنابراين ما يک منطقه را مبنا قرار مي‌دهيم و اشعارمان را براساس آن مبنا مي‌خوانيم.
البته سعي مي‌کنيم تلفظ اشعار را با افراد پيشکسوت آن منطقه و زبان‌شناسان چک کنيم و هنگام ضبط نيز ناظري از همان منطقه داريم و سعي مي‌کنيم به اورجينال آن منطقه نزديک باشد.
بهزاد مرادي: ما يک منطقه را مبنا قرار مي‌دهيم و با آن مبنا اجرا مي‌کنيم و رضايت ناظرمان به نوعي رضايت کل منطقه است.
تمام تلاش‌مان اين است که نگاه‌مان درست باشد و اشعار را هم به‌درستي اجرا کنيم.
رستاک طي همه اين سال‌ها از نظريات مخاطبانش استفاده کرده و قطعا گروهي که تجربي کار مي‌کند، هميشه سعي‌اش بر بهتر‌شدن است.
سيامک سپهري: واقعيت اين نبود که من از گروه کناره گيري کرده باشم در واقع همين ٢٠ سال براي من خستگي زيادي را ايجاد کرده بود و بچه ها لطف کردند و اجازه دادند که من يک مرخصي نامحدود داشته باشم. ولي هيجان انگيزترين بخش اين مرخصي براي من اين بود که لمس کردم گروهي داريم که صرفا وابسته به يک نفر نيست و کارش را ادامه مي دهد و بعد از ٦ ماه حس کردم مي توانم برگردم و دوست داشتم برگردم
فرزاد مرادي: موسيقي فولک در بطن يک جامعه با شرايط جغرافيايي شکل مي گيرد يعني آن جغرافيا بر هر چيزي تاثير گذاشته يعني سازهايي که در آن منطقه توليد مي شود بر اساس ذائقه فرهنگي آنهاست و همانطور که غذاهاي هر منطقه با ديگري فرق دارد ،موسيقي ،آداب رسوم و لباس‌هايشان هم متفاوت است. ما فقط به بهتر شدن کار فکرمي‌کنيم تا اين‌که در چه قالبي باشيم
بهزاد مرادي: من معتقدم با اتفاقاتي که در دنياي امروز مي افتد پرداختن به موسيقي منطقه خودم برايم جذاب است و اينکه مردم ديگر سرزمين ها نيز آن را بشنوند و فکر مي‌کنم لازمه نزديک شدن به اين مقوله اين است که ما يک مقدار بپذيريم که ممکن است تغييراتي نيز لازم باشد تا با گوش نسل جديد ارتباط برقرار کند. ما روي بخش هاي حساس موسيقي فولک کار نمي کنيم به خاطر اينکه شايد بايد به همان شيوه اجرا شوند ولي بخش ديگري از موسيقي مي تواند با اين نگاه براي بقيه مردم که هرروز موسيقي هاي مختلف مي‌شنوند جذاب باشد


داستان ترسناک آمریکایی؛ فوبیای دلقکی به نام ترامپ!


هفته نامه کرگدن – اسم نویسندگان به متن رجوع شود: درباره
فصل هفتم داستان ترسناک امریکایی که از ترسی جدید صحبت می کند: ترس از
ترامپ؛ ماجرای آن از زمانی شروع می شود که ترامپ رییس جمهوری امریکا شده
است.

 

یک پارودی بر خانه پوشالی

 

رامین پیروزان: من همیشه یکی از
طرفداران آنتولوژی «داستان ترسناک امریکایی» بوده ام، اما هیچ وقت چیزی
برای گفتن در دفاع از این سریال ندارم. اگر یک نفر بپرسد داستان ترسناک
امریکایی سریال خوبی است؟ در جوابش می گویم نه، اصلا سریال خوبی نیست و آن
را تماشا نکن یا وقتت را برای تماشای این سریال هدر نده، اما خودم خیلی
دوستش دارم. در این مطلب به بهانه فصل هفتم این سریال به سراغ آن رفته
ایم. سوالی که مطرح می شود این است که فصل هفتم این سریال چه چیزی دارد که
ما را به نوشتن درباره آن وادار کرده است؟ این سریال در هر فصل یکی از سنت
های فیلم های ترسناک را به چالش می کشد.

 

فصل اول با یک خانه تسخیرشده سر می
شود، فصل دوم با یک تیمارستان، فصل سوم با جادوگران، فصل چهارم با یک سیرک
و موجودات عجیب الخلقه اش، فصل پنجم با خون آشام ها به بهانه ترانه معروف
هتل کالیفرنیا، فصل ششم از یک فرقه و مناسباتش می گوید و همه این ها قالب
هایی برای فیلم های ترسناک تاریخ بوده اند. کمتر فیلم ترسناکی را پیدا
می کنید که خارج از این قالب های مرسوم باشد؛ اما فصل هفتم کمی متفاوت است،
نه این که به سراغ این قالب ها نرفته باشد که رفته است و در فصل هفتم از
فوبیای دلقک صحبت می شود که اتفاقا این روزها به بهانه فیلم «این» و فروش
بالایش فوبیای معتبری هم هست، اما به موازات این ترس از ترس جدیدی صحبت می
کند: ترس از ترامپ.

فیلم فرقه؛ پادشاه یک‌چشم شهر کورها

 

ماجرای فصل هفتم از زمانی شروع می شود که ترامپ
رییس جمهور امریکا شده است. شاید به نظر برسد فصل هفتم این سریال با وجود
اسمش ضدامریکایی است. ترس از ترامپ به موازات ترس از یک دلقک، رییس جمهور
ایالات متحده را به سخره می گیرد، اما در واقعیت فحوای کلام این فصل این
است که باید از رییس جمهور امریکا و مناسبات بعد از او ترسید که این یکی
کمی به روایی امریکایی نزدیک است. اوضاع نابسامان امریکا بعد از ترامپ باعث
برگشتن فوبیاهای زنی می شود که به نظر قهرمان اصلی داستان است؛ زنی که
زندگی آوانگاردی هم دارد و با آمدن ترامپ و فویباهایش زندگی اش متوجه خطر
می شود. همزمان پسر جوانی شبیه مفهوم اسطوره ای ابلیس شروع به بهره گرفتن
از ترس مردم از ترامپ می کند و برای تصاحب یک کرسی در شورای شهر بر ترس های
مردم سوار می شود.

رنگ موی غیرعادی پسر در مقایسه با رنگ موی عجیب رییس
جمهور امریکا نشان از این دارد که این سریال قصد دارد در فصل هفتم با قصه
ای نمادین نشان بدهد که یکی مثل ترامپ طی چه فعل و انفعالاتی تبدیل به رییس
جمهور منتخب می شود و در این مسیر صفر تا صد چه راه هایی را طی می کند.
موازی سازی این قصه با فوبیای دلقک این حرف را خیلی رو به مخاطب می زند. فصل
هفتم سریال داستان های ترسناک امریکایی شبیه به یک پارودی برای «خانه
پوشالی» شده است. این فصل شاید به ظاهر کمی جسورانه برسد، اما به نظر بیشتر
در خدمت یکی مثل ترامپ است و ترس مردم از او را قوت می بخشد. در میان تمام
فصل های این آنتولوژی، فصل هفتم قطع به یقین ضعیف ترین آن هاست.

کابوس جهانی دلقک بزرگ


روشنک مشیری: تصور
کنید در یک فروشگاه بزرگ و خلوت در ساعتی نزدیک به نیمه شب، چرخ دستی تان
را می گردانید و ناگهان در کنار قفسه مواد غذایی دلقکی را می بینید که با
ماسکی خندان چاقو به دست به شما نزدیک می شود. کولروفوبیا یا دلقک‌هراسی
ترسی رایج در دنیاست. شاید همان قدر که ترس از فضای باز، فضای بسته، جمعیت،
ارتفاع یا چیزهایی از این قبیل رایج است. سریال داستان ترسناک امریکایی در
تازه ترین فصلش تصویری از این ترس را به نمایش می گذارد. ترسی که در
امریکا و البته در بسیاری دیگر از نقاط دنیا با ظهور دونالد ترامپ به شکلی
دیگر زنده شد. در قسمت اول سریال عده ای را می بینی که در خانه ای جمع
شده اند و نتایج رای گیری را از تلویزیون دنبال می کنند. اضطراب، بی قراری و
اندکی امید روح حاکم در اتاق است و با اعلام برنده شدن ترامپ، همه این ها
به ناباوری، ترس و غمی بزرگ تبدیل می شود.

 

فیلم فرقه؛ پادشاه یک‌چشم شهر کورها 

آنچه که در این صحنه می تواند
قلب های ما و امریکایی ها را به هم نزدیک کند، تجربه تا حدودی مشابه است که
از سرگذراندیم. وقتی همه با ناراحتی و گیجی نمی خواهند نتیجه را باور
کنند، می توانیم استیصالشان را درک کنیم. با ظهور ترامپ اقلیت ها، مهاجرها و
رنگین پوست ها تکلیفشان روشن بود. ترامپ در سخنرانی های انتخاباتی اش خودش
را به عنوان چهره ای ضد اقلیت ها و مهاجرها معرفی کرد و به طرفدارانش وعده
امریکایی امن داد. در این فصل از سریال داستان ترسناک امریکایی،
انتخاب ترامپ بهانه ای است برای انتقاد سازندگان این سریال از روح حاکم بر
زندگی امریکایی. انتقادی از جامعه ای که ترامپ را به عنوان رییس جمهور
انتخاب کرد.

 

در طول داستان دلقک هایی شبح وار دست به جنایت هایی واقعی می
زنند و تلویزیون این جنایت ها را بزرگ و بزرگ تر جلوه می دهد. قربانی این
جنایت ها هم اغلب اقلیت ها و مهاجران هستند. در جریان داستان کم کم دلقک ها
نقاب از چهره بر می دارند و روشن می شود هرکدامشان نماینده کدام دیدگاه در
جامعه امروز امریکایی هستند. همان طور که از اسم این فصل پیداست،
داستان روایت فرقه ای است که می خواهد امریکا را نجات دهد، اما در اصل
هرکدام علتی برای نابودی امنیت، آرامش و رویای آمریکایی است. در این
داستان، این فرقه رویا را به کابوسی بزرگ تبدیل می کند. در یکی از قسمت ها
پسرک سریال از دلقکی که نیمه شب در اتاقش ظاهر شده می پرسد که واقعی است یا
دارد خواب می بیند؟ دلقک به او جواب می دهد آنچه دیده تنها یک کابوس است.
این کابوس اما خیلی واقعی در خانه راه می افتد و دست به کارهایی می زند که
هیچ کابوسی توانایی انجامشان را ندارد.

این یکی را هیچ اسیدی پاک نمی کند


المیرا حسینی: من
«داستان ترسناک امریکایی» را با فصل دو شروع کردم؛ جذاب، پرتنش و در عین
حال خشن. همان زمان هم نوشتم که این سریال آرامش را از شما می گیرد و توصیه
کردم برای این که بعد از تماشای آن بتوانید به زندگی عادی خود ادامه دهید،
لازم است لا به لایش گریزی به سریال «دوستان» بزنید که هرچه دیده اید،
بشوید و آرامش را به زندگیتان برگرداند؛ اما تاثیرات فصل هفتم داستان
ترسناک امریکایی روی روح و روانتان را هیچ اسیدی نمی تواند پاک کند. آن قدر
خشونت پشت خشونت می بینید که احساس خفگی بهتان دست می دهد و دائم با خود
تکرار می کنید که این ها از کدام سیاره آمده اند؟ مگر می شود با دل راحت
دست به چنین حرکاتی زد؟

 

فیلم فرقه؛ پادشاه یک‌چشم شهر کورها 

فصل دوم داستان ترسناک آمریکایی

جدا از این که این فصل از سریال کشش چندانی در
مخاطب ایجاد نمی کند، بی منطق بودن فضای داستان نیز آزاردهنده است. شخصیت
مرد موآبی درست از آب درنیامده و شما اصلا نمی فهمید که چطور یک عده آدم
عاقل و بالغ عقلشان را می دهند دست جوجه موآبی که رهبریشان کند؛ آدم هایی
که سال ها زندگی آرام و آبرومندی داشته اند و اصلا معلوم نیست چطور یکباره
دچار بیماری های روانی عجیب و غریب می شوند و افسار زندگیشان را دست یک بی
عقل می سپارند. هرچند هم که سریال به گذشته افراد فلاش بک می زند و روند
ظهور این روانی ها را بررسی می کند، باز هم دلیل درست و درمان و قانع کننده
ای دستتان را نمی گیرد. چیزی که سریال انگشت خود را روی آن می گذارد،
لوزرهای جامعه است که حالا احساس می کنند قدرتی دارند و می توانند کاری از
پیش ببرند.

فصل هفتم داستان ترسناک امریکایی آن داستان تئوری توطئه را و
این که به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد و همه دستشان در یک کاسه است، از
فیلم های هالیوودی برداشته و زیرپوستی به ماجرا تزریق کرده است. نه می شود
به روانشناس اعتماد کرد، نه پلیس، نه همسر و نه هیچ  کس دیگر. گروه مرد
احمق موآبی که در جامعه احمق تر از خودش در قامت یک مرد باهوش ظاهر می شود،
همه را درگیر رویاهای خودش کرده است. جوجه موآبی همان مرد یک چشمی است که
بر شهر کورها پادشاهی می کند. داستان ترسناک امریکایی در هیچ کدام از
فصل هایش از نمایش خشونت بی پرده و روح خراش کم نگذاشته است. هرجا لازم
بوده، عوامل سریال دست به دست هم داده اند و برایتان صحنه را به خون و
کثافت کشیده اند؛

 

اما چیزی که بیش از خشونت اعصاب آدمیزاد را مشوش می کند،
همان اجرای بی منطق و هردمبیل آن است. ما آدم هایی را می بینیم که تا پیش
از این آزارشان به پشه هم نرسیده است، سر ساعت به سر کار رفته اند و کارشان
را دقیق و تمام و کمال انجام داده اند، با بدقلقی های رییس خود کنار آمده
اند و در زندگیشان اتفاق غریبی رخ نداده است و همان مشکلات روزمره ای را
داشته اند که بیشتر از نصف جمعیت دنیا با آن دست و پنجه نرم می کنند؛ حالا
این آدم ها تبدیل به هیولاهای خونخواری شده اند که بدون ناراحتی رییسشان را
در وان حمام تکه تکه می کنند، آدم های بی گناه را سلاخی می کنند و زنده
زنده در تابوت می گذارند.

 

اگر هم کسی این وسط دچار تردید شود و  دلش بسوزد و
بخواهد انتقاد کند، متهم می شود که به آرمان ها (کدام آرمان ها؟) بی
اعتقاد است و خودش هم گرفتار نتیجه شومی می شود. گروه اصلی بازیگران
همان ها هستند که در قسمت های قبلی هم آن ها را دیده اید، اما کم و بیش
بازیگران دیگری هم به ماجرا اضافه شده اند. حسن این سریال که می توانید به
آن اعتماد داشته باشید این است که در هر قسمت بازی های درست و استانداردی
می بینید و کارگردان کار خود را به درستی انجام می دهد. کادربندی ها و
توالی صحنه ها سر جای خودش است و نمی توانید انگ بدساخت بودن را روی این
سریال بچسبانید. نکته همان است که گفتم؛ نمی شود نفرت و خشونت آزاردهنده
و کور سریال را هضم کرد.

 

دست روی هر آدمی که می گذارید، ترس های عجیب و
غریب بزرگی دارد که در لحظه می تواند به خشونتی مهارنشدنی، بدل شود. ترس ها
جزء لاینفک زندگی همه ما هستند و اگر قرار بود هرکدام از ما برای پس زدن
ترس ها مانند شخصیت های این سریال دست به کار شویم، دنیای دیوانه دیوانه
ما، از این هم اوضاع خراب تری داشت. اگر طرفدار فصل های قبلی داستان
ترسناک امریکایی بوده اید، می توانید شروع به تماشای این فصل کنید. ممکن
است برای شما نکات جذابی داشته باشد که از چشم من دور مانده است؛ ولی اگر
تا به حال اقدام به تماشای این سریال نکرده اید و می خواهید این کار را
انجام دهید، از فصل آخر شروع نکنید که بدجوری توی ذوقتان می خورد.

 

فیلم فرقه؛ پادشاه یک‌چشم شهر کورها 

مختصر و مفید درباره سریال ترسناک  امریکایی «فرقه»


تهیه و ترجمه: مستانه تابش

• داستان ترسناک امریکایی جزو پرمخاطب ترین سریال های ژانر وحشت است که
رایان مورفی و براد فالچاک آن را تهیه کرده اند و تاکنون هفت فصل آن روی
آنتن رفته است. آخرین فصل این سریال با عنوان فرقه به ماجراهای مربوط به
انتخابات ریاست جمهوری امریکا پرداخته است.

• این فصل از سریال که از
شبکه تلویزیونی اف ایکس پخش می شود، از پنج سپتامبر روی آنتن رفت و آخرین
قسمت آن در ماه نوامبر به نمایش درآمد. سارا کاترین پلسن بازیگر امریکایی
است که به خاطر ایفای نقش در مجموعه های مختلف تلویزیونی از جمله همین
سریال کاندیدای چندین جایزه امی و جایزه گلدن گلوب شده، مهم ترین بازیگری
بود که در فصل هفتم به این سریال بازگشت.

• «داستان ترسناک امریکایی:
فرقه» در سایت اینترنتی روتن تومیتوز که نقدهای سینمایی و تلویزیونی را
بررسی می کند، ۶٫۸۳ امتیاز از ۱۰ امتیاز منتقدان را به دست آورده و امتیازش
در متاکریتیک نیز ۶۶ درصد است. براساس آمارهای منتشرشده، اپیزود اول این
فصل بالاترین رای مثبت منتقدان را از مجموع ۱۱ قسمت به خود اختصاص داد.
قسمت اول فرقه ۵٫۴۳ میلیون نفر بیننده داشته و پس از آن تعداد بینندگان با
روندی نزولی به حدود چهار میلیون نفر در قسمت های پایانی رسید.

• اولین قسمت از فصل هفتم سریال شب انتخابات نام دارد و مورفی در مصاحبه ای
درباره انتخاب این نام گفته است: «برای خیلی ها آن شب خیلی ترسناک است!» او
همچنین در مصاحبه دیگری گفته است: «این فصل نه در مورد ترامپ است و نه
کلینتون، بلکه در مورد کسی است که انگشتش را در باد بالا می گیرد تا ببیند
چه اتفاقی می افتد و از ترس و آسیب پذیری آدم ها استفاده می کند.»

• ماجراهای فصل هفتم سریال داستان ترسناک امریکایی در شهر میشیگان می گذرد.
مورفی گفته است که علت انتخاب این شهر وضعیت دوقطبی آن در زمان انتخابات
بوده است. این که رقابت در میشیگان بسیار بالا بوده و کلینتون اطمینان
داشته می تواند در این شهر برنده رقابت شود، اما در عمل این اتفاق نیفتاده و
او شکست خورده است. به همین خاطر هم از نظر مورفی حال و هوای میشیگان
کاملا با داستان همخوانی دارد.

• به گفته شخصیت الی با بازی سارا
پلسن در سریال برای نشان دادن همه ترس هایی طراحی و پرداخته شده که مردم پس
از انتخابات اخیر امریکا داشته اند و مورفی به کمک این شخصیت که از خیلی
چیزها از خون گرفته تا تابوت و گودال و… می ترسد، می تواند راجع به این
وحشت عمومی حرف بزند.


خبرگزاری آريا – نيکي کريمي: مديون کيارستمي‌ام


نيکي کريمي: مديون کيارستمي‌ام

خبرگزاري آريا – روزنامه شرق – فرنوش آبا: جهان عکاسي هرروز برايش مهم‌تر و پررنگ‌تر مي‌شود. تقريبا در تمام سفرهايش عکاسي مي‌کند؛ به‌ويژه عکاسي طبيعت که تعبيرش از آن عکاسي «شيرين و انساني» است و عقيده دارد چشمش را به جهاني که فراموشش کرده‌ايم، دوباره باز مي‌کند. نيکي کريمي، بازيگر، کارگردان و تهيه‌کننده سينماي ايران، سال‌هاست که در کنار فعاليت‌هاي سينمايي، به عکاسي که معتقد است بخشي از وجودش شده، مي‌پردازد.
در سفرهاي خارج از ايران به تمام نمايشگاه‌هاي مهم عکاسي جهان سر مي‌زند و بسياري از موزه‌هاي عکاسي را ديده، چراکه اعتقاد دارد هنرمند حوزه بصري بايد تا مي‌تواند ببيند و قوه بصري‌اش را تقويت کند تا خلقي تازه داشته باشد. راهنما و الهام‌بخش او در ابتداي مسير عکاسي، آن‌طور که پيش از اين گفته، عباس کيارستمي بوده؛ هنرمند محبوب فقيدي که بخش مهمي از درون‌مايه آثار نمايشگاه «گل‌مردگي»، از فقدان او تأثير گرفته است. با نيکي کريمي، در آستانه گشايش سومين نمايشگاه عکس‌هايش – گل‌مردگي- درباره هنر عکاسي و دغدغه‌هاي ذهني‌اش در اين حوزه به گفت‌وگو نشسته‌ايم.
نيکي کريمي: مديون کيارستمي‌ام
از سال ٧٦ عکاسي را شروع کرده‌ايد؛ يعني ٢٠ سال تجربه عکاسي. کدام‌يک از تجربه‌هاي عکاسي‌تان برايتان لذت‌بخش‌تر بوده؟ بيشترين عکس‌هايي که گرفته‌ايد، با چه سوژه‌هايي بوده‌اند؟
در اين ٢٠ سال، به صورت مداوم عکاسي طبيعت کرده‌ام. اين نوع عکاسي به‌همراه عباس کيارستمي، مستمر بوده است. از مناطق مختلف ايران عکاسي کرديم. حاصل آن عکاسي‌ها، برگزاري نمايشگاهم در گالري گلستان در ايران و بعد از آن گالري کورت‌يارد در امارات بود. بعد از آن تصميم گرفتم سبک‌هاي ديگر عکاسي را تجربه کنم. عکس‌هايي با مضمون عشق در رم گرفتم. البته اين عکس‌ها را هنوز جايي به نمايش نگذاشته‌ام. يک هفته روي اين عکس‌ها کار کردم. عنوانشان «دست‌ها» بود؛ محتوايي لطيف و انساني دارند، اما همچنان به عکاسي در سفر ادامه دادم. عکاسي درباره طبيعت يا مضاميني که به آنها علاقه داشته‌ام. بوده است، ولي تقريبا سه سال است که روي عکس‌هاي اين نمايشگاه متمرکزم.
چه سبکي از عکاسي بيشتر برايتان جذاب است؟
کار هر هنرمندي بيانگر موضوعاتي است که به آنها علاقه دارد و نشان‌دهنده اين است که از لحاظ ذهني در چه موقعيتي است و چه دغدغه‌هايي دارد. براي همين خيلي درگير سبک نيستم.
تجربه برگزاري نمايشگاه عکاسي را قبل از اين، هم در ايران و هم خارج از ايران داشته‌ايد. استقبال از اين نمايشگاه‌ها چطور بوده و چقدر به انگيزه‌هايتان براي ادامه عکاسي کمک کرده؟
استقبال از نمايشگاه‌ها خوب بوده. هم از گلستان و هم کورت‌يارد، استقبال خيلي خوبي شد.
با توجه به اينکه خودتان به‌عنوان يک هنرمند اين روزها درگير برگزاري نمايشگاه هستيد، براي برگزاري چنين نمايشگاه‌هايي چه موانع و مشکلاتي بر سر راه هنرمندان وجود دارند؟ کساني بوده‌اند که در اين زمينه حامي شما باشند؟
خوشبختانه با اين بخشي که مي‌گوييد هيچ‌وقت روبه‌رو نبوده‌ام؛ يعني مشکلي نداشته‌ام. لااقل در زمينه عکاسي، من چنين چيزي را تجربه نکرده‌ام، اما در زمينه‌هاي ديگر مثل ترجمه، مشکلات و موانعي وجود داشته؛ مثلا کتابي ترجمه کرده‌ام که کلا سانسور شده يا در زمينه سينما هم با چنين مشکلاتي مواجه بوده‌ام، ولي در زمينه عکاسي و برگزاري نمايشگاه نه.
چه هدفي از برگزاري نمايشگاه عکاسي «گل‌مردگي» داريد؟ اين عکس‌ها در چه سال‌هايي ثبت شده‌اند و قرار است چه مفهومي را به مخاطب امروز منتقل کنند؟
در سال‌هاي اخير در اين زمينه مشغول اتودزدن و کارکردن بوده‌ام. اين موضوع هم‌زمان شد با فوت کيارستمي در سال گذشته که در روند اين مجموعه بسيار تأثيرگذار بود و تأثير آن را در اين نمايشگاه مي‌بينيد. در واقع به‌هم‌ريختگي‌هاي جهاني و اتفاقات ناخوشايندي که اين روزها شاهد آن هستيم، همچنين سرخوردگي ناشي از اتفاقاتي که براي نسل من افتاده، ايده برگزاري اين نمايشگاه بود. اينها موضوعاتي بودند که دست‌به‌دست هم دادند تا تصميم بگيرم نمايشگاه گل‌مردگي را با رويکرد دغدغه‌هاي ذهني اين روزهايم برگزار کنم.
نيکي کريمي: مديون کيارستمي‌ام
تجربه برگزاري نمايشگاه در خارج از ايران را هم داريد؛ چه تفاوت‌هايي با برگزاري نمايشگاه در ايران دارد؟
خوشبختانه گالري‌داران ما در ايران نيز حرفه‌اي شده‌اند و به اندازه گالري‌داران خارج از کشور، دقت و بينش پيدا کرده‌اند. براي همين، به نظرم تفاوت چنداني با برگزاري گالري خارج از ايران وجود ندارد.
برنامه‌هاي عکاسي‌تان در بلندمدت چيست؟ هدف خاصي را براي آينده عکاسي دنبال مي‌کنيد؟ پروژه بعدي چه زماني کليد زده مي‌شود؟
هيچ‌وقت به صورت متمرکز روي برنامه عکاسي‌هايم فکر نکرده‌ام تا براي آنها چيدماني خاص در نظر بگيرم. عکس‌ها را مي‌گيرم و بعدا به اين فکر مي‌کنم که برايش چه نمايشگاهي مي‌شود گذاشت. ولي در اين برهه علاقه دارم وقت بيشتري براي عکاسي بگذارم.
نيکي کريمي جزء هنرمندان مولتي‌رول است؛ فعاليت هم‌زمان در حيطه فيلم‌سازي، عکاسي، ترجمه، بازيگري و… . در ايران هنرمنداني به اين شکل کم داريم و از طرف ديگر با وجودي که در همه دنيا اين موضوع رايج است، معمولا هنرمندان مولتي‌رول ايراني با نقدهايي مواجه مي‌شوند. شما هم در معرض اين‌گونه نقدها بوده‌ايد؟
به نظرم نقدکردن مشکلي ندارد؛ اما واقعيت اين است که همه اين حوزه‌ها به هم وابسته هستند. فيلم‌سازي، نوشتن، عکاسي و… . من هميشه در زمان فعاليت‌هاي سينمايي، کارهاي خودم را نوشته‌ام و گاهي با نويسنده‌هاي ديگر بازنويسي کرده‌ام. فکر مي‌کنم نوشتن، فيلم‌سازي، عکاسي و ترجمه همه به هم وابسته‌اند. من هيچ‌وقت نخواستم بازيگر صرف باشم. اينها علاقه‌مندي‌هاي من هستند؛ کارهايي که در روز برايم لذت‌بخش‌اند و به من انگيزه مي‌دهند. براي همين دنبالشان مي‌کنم و در واقع بخشي از وجودم هستند.
به‌عنوان يک زن مشهور ايراني مي‌توانيد در زمينه هنرهاي تجسمي پيشرفت‌هاي مهمي داشته باشيد. آيا هدفتان در زمينه عکاسي ادامه‌دادن حرفه‌اي است و به‌طور مثال دوست داريد سبک جديدي ايجاد کنيد يا دِلي کار مي‌کنيد؟
دوست دارم آثارم ديده شوند و آنها را با مردم در ميان بگذارم. براي همين هم نمايشگاه برگزار مي‌کنم.
براي عکاسي از عکاسان مشهور هم الهام مي‌گيريد يا اصولا هنرمند خاصي الهام‌بخش‌تان بوده است؟ عکس‌ها و آثار کدام‌يک از هنرمندان را با توجه به علايق شخصي‌تان دنبال مي‌کنيد؟
يکي از فعاليت‌هايي که خيلي به آن علاقه دارم، رفتن به گالري‌هاي عکس و نقاشي است. فکر مي‌کنم همه کساني که مشغول فعاليت در حوزه هنرهاي بصري و ويژوآل‌آرت هستند، احتياج به اين دارند که دائم ببينند اطرافشان چه اتفاقي مي‌افتد. چه در ايران و چه در خارج از ايران و در سفرهايي که مي‌روم، سعي مي‌کنم حتما به نمايشگاه‌هاي نقاشي و عکاسي سر بزنم و آثار را ببينم. يکي از عکاساني که من به او علاقه دارم، نوري بيلگه جيلان است که خودش فيلم مي‌سازد. به‌طورکلي يکي از آرتيست‌هاي مورد علاقه من است. البته قبل از او، هميشه شيفته عکس‌هاي عباس کيارستمي بوده‌ام. نوري بيلگه جيلان، همان‌طور که هميشه خودش گفته، به سينماي کيارستمي علاقه داشته و جالب اينکه نوع عکاسي او شبيه کيارستمي است. در واقع نوع عکاسي هر سه ما و خيلي‌هاي ديگر که به اين نوع عکاسي علاقه‌مندند، شبيه هم است. بيلگه جيلان البته خيلي نمايشگاه عکس برگزار نمي‌کند؛ شايد در ٢٠سالي که کار عکاسي کرده، سه بار بيشتر نمايشگاه نگذاشته باشد. به عقيده من برگزاري دائم نمايشگاه چندان مهم نيست؛ مهم اين است که بينش و جهان‌بيني‌تان را هر چند وقت يک بار با مخاطبان و مردم به اشتراک بگذاريد.
پس در نهايت، با وجودي که آثار هنرمندان مشهور ديگر را هم دنبال مي‌کنيد، مهم‌ترين الهام‌بخش‌تان عباس کيارستمي بوده است.
همان‌طور که قبلا هم گفته‌ام، ديد خودم در عکاسي را مديون عباس کيارستمي هستم؛ چون سال‌ها با هم کار کرده‌ايم. تقريبا هفته‌اي يک‌بار به سمتي از ايران رفته‌ايم و عکاسي کرده‌ايم. براي همين نکات زيادي از او درباره عکاسي ياد گرفته‌ام. در واقع عکاسي جدي را در کنار عباس کيارستمي تجربه کرده‌ام؛ زاويه‌ها، افق‌ها، قاب‌ها و نور‌ها را. گاهي سفري چهارساعته به شمال ده‌ها ساعت طول مي‌کشيد. بي‌وقفه مي‌ايستاديم و عکس مي‌گرفتيم، صبر مي‌کرديم تا نور خوبي روي تپه‌ماهوري ديده شود يا باد بر درختي بوزد. بعد از هر سفر، عکس‌ها چاپ مي‌شدند و به دقت ديده و بررسي و بحث مي‌شدند و آنهايي را که بيشتر دوست داشتيم، کنار گذاشته مي‌شدند و اين‌گونه عکاسي شد يکي از کارهاي روزانه من در کنار خواندن کتاب و فيلم‌نامه و ترجمه. البته آن عکس‌ها را هيچ‌گاه به نمايش نگذاشتم.


صدا و سیما را باید کوبید و دوباره ساخت


خبرگزاری مهر – عطیه موذن: مهراب قاسم‌خانی نویسنده تعدادی از سریال های تلویزیون است که همراه با برادرش پیمان قاسم‌خانی بیشترین همکاری را با مهران مدیری داشته اند و سریال های پربیننده ای را به نگارش درآوردند. این روزها قرار است مهراب قاسم‌خانی همکاری هایی با برادرش پیمان در نگارش فیلمنامه «خوب، بد، جلف» برای شبکه نمایش خانگی داشته باشد که به همین بهانه با او گفتگویی درباره حال و هوای این روزهای تلویزیون داشتیم. قاسم‌خانی در این گفتگو از نبودش در تلویزیون و سیستم ناکارآمد تلویزیون گفت و اینکه این چرخه نتوانسته است در این سال ها پرورش نیروی انسانی داشته باشد و چند مهران مدیری و یا رضا عطاران تحویل دهد.

مهراب قاسم خانی: صدا و سیما را باید کوبید و دوباره ساخت 

*این روزها قرار است سریال «خوب، بد، جلف» را برای شبکه نمایش خانگی بنویسید. چرا این همکاری با تلویزیون انجام نشد؟

– ما با تلویزیون دچار رابطه ای با تفاهم کامل رسیده ایم به این شکل که نه آنها ما را می خواهند و نه ما آنها را می خواهیم (لبخند می زند) البته تلویزیون از ابتدا هم ما را دوست نداشت و جنس شوخی ما را نمی خواست.

*حتی زمانی که کارهای شما پربیننده بود؟

– تلویزیون هیچ گاه به ما اطمینان نداشت و همیشه فکر می کرد توطئه ای در پس پرده است. همان سال هایی هم که دایم برای تلویزیون کار می کردیم و فیلمنامه سریال می نوشتیم مدیران به اجبار اینکه مردم کارهای ما را دوست داشتند، مجبور بودند با ما به عنوان نویسنده کار کنند و چندان تمایلی به این همکاری نبود. البته ما هم به خاطر تلویزیون کار نمی کردیم بلکه برای مردم و بیننده ها کار تولید می کردیم اما حالا آنقدر مخاطب تلویزیون پایین آمده است که من دیگر آن هیجان سابق را برای کار در این رسانه ندارم. از طرف دیگر نیز فکر می کنم پیر شده ام چون دیگر تحمل این همه ممیزی در آثارم را ندارم.

*سریال «خوب، بد، جلف» در چه مرحله ای است؟

– پیمان قاسم‌خانی در حال نگارش سریال است و طرح اصلی این سریال از اوست و من و امیرمهدی ژوله هم قرار است به او کمک کنیم. پیمان چند قسمت از آن را نوشته است البته کار با پیمان یک ویژگی دارد که اگر پنج قسمت از یک سریال را هم داشته باشید باز هم تکلیف خیلی مشخص نیست چون ممکن است بخواهد آن را بازنویسی کند و یا حتی همه آنچه را که نوشته است دور بریزد و دوباره بنویسد.

*چرا برای کارگردانی آن سراغ بهروز افخمی رفتید؟

– ما خیلی سال است که آقای افخمی را می شناسیم او استاد پیمان است و به شدت فردی سینمایی و با سواد است و ابزار خود را می شناسد. ما در فیلم «سن پطرزبورگ» با هم کار کردیم و خیلی هم راضی بودیم بنابراین برای این سریال هم دوست داشتیم این همکاری شکل بگیرد.

*از «سن پطرزبورگ» گفتید چرا با وجود استقبال مخاطبان، نسخه دوم این اثر سینمایی ساخته نشد؟

– دلایل مختلفی باعث شد که ساخته نشود و بخش زیادی مربوط به این بود که پیمان نمی خواست در نسخه دوم این فیلم بازی کند درنتیجه از طرف ما هم برای نگارش فیلمنامه تنبلی شد. از طرف دیگر علی رغم اینکه «سن پطرزبورگ» از فروش و مخاطب خوبی برخوردار بود اما سود چندانی نداشت چون هم پروسه تولید فیلم طولانی شد و هم هزینه های زیادی را در برگرفت و آقای حمید اعتباریان تهیه کننده فیلم اگرچه خیلی دوست داشت نسخه دومش ساخته شود اما شرایط برای این کار مهیا نبود. پیش از این هم خیلی اهل تماشای تلویزیون نبودم و حتی بعضی از سریال های خودم را هم ندیدم و دوست نداشتم ببینم

مهراب قاسم خانی: صدا و سیما را باید کوبید و دوباره ساخت 

*شما سال ها برای تلویزیون فیلمنامه نوشته اید چقدر این روزها خود شما این رسانه را دنبال می کنید؟

– من خیلی تلویزیون نمی بینم و فقط فوتبال ها را نگاه می کنم. فکر می کنم تنها بخشی که در تلویزیون به خوبی به آن عمل می شود برنامه های پخش فوتبال است و از آنجایی که باقی برنامه ها یا سریال ها را نمی بینم خیلی نمی توانم در این باره نظر دهم. البته پیش از این هم خیلی اهل تماشای تلویزیون نبودم و حتی بعضی از سریال های خودم را هم ندیدم و دوست نداشتم ببینم. البته مفهومش این نیست که این سریال ها بد بوده اند بلکه شاید من با آثار دیگری سرگرم می شده ام.

*چرا دوست نداشتید، ببینید؟

– من بعضی از سریال های خودم مثل «پاورچین»، «دزد و پلیس» و «شب های برره» را دوست داشتم و می دیدم اما سریال هایی مثل «نقطه چین» را علاقه نداشتم و نمی دیدم که البته چنین کارهایی باز هم بوده اند.

*چقدر صداوسیما را در تولید سریال ها و برنامه هایی که این روزها پخش می شود و چندان مخاطبی هم ندارد مسئول می دانید؟

– تلویزیون خیلی شرایط عجیبی دارد اینکه ارگانی با این بودجه عظیمی که در اختیار دارد، سرمایه ای که از تبلیغات در می آورد و این میزان از نیروی انسانی و کارمند و شبکه اینقدر ناموفق  باشد تعجب آور است و به نظرم باید به طور جدی مورد تحقیق و تفحص قرار بگیرد. درست است که این میان برنامه های خوبی هم ساخته می شود و دوستان زحمت می کشند اما همین زحمات هم به هدر می رود. عجیب است که کسی نمی پرسد نتیجه چه می شود به طور مثال وقتی شما یک کار اقتصادی انجام می دهید و یا با خود می گویید فلان مقدار در یک ساختمان سرمایه گذاری می کنم نیت تان این است که به یک نتیجه ای برسید اما من متوجه نمی شوم که تلویزیون چه توجیهی دارد. اگر هدف این رسانه سرگرم کردن مخاطب است پس چرا این اتفاق رخ نمی دهد.

*ما گاهی می‌بینیم برای خود نویسنده، کارگردان و تهیه کننده یک اثر نتیجه کاری که می کند اهمیتی ندارد. به نظر شما چرا اینگونه است؟

– جالب است که یک تهیه کننده بودجه ای را در اختیار می گیرد تا سریال بسازد و ضرر برایش معنایی ندارد یعنی سریال چه خوب باشد و چه بد او بودجه اش را می گیرد و مثل سینما نیست که اگر فیلمنامه یا بازیگر خوبی نداشته باشید ورشکسته شوید. در تولید سریال بی کیفیت فقط مردم ضرر می کنند بنابراین برای کار در تلویزیون انگیزه چندانی هم وجود ندارد و همه چیز به سواد و وجدان کاری گروه تولید بستگی دارد. برای تلویزیون انگیزه عواملش اهمیتی ندارد مثلا ما می دانیم که برنامه های تلویزیونی هرچقدر پرمخاطب باشند اسپانسرهای بیشتری می گیرند و تلویزیون اگر برای بالا بردن انگیزه های مخاطبان درصد بیشتری از بودجه اسپانسر را به برنامه‌ساز می داد باز هم سود می کرد و یک اتفاق دو سر برد را شاهد بودیم. در این صورت تهیه کننده و کارگردان تلاش بیشتری انجام می‌داد تا بتواند سرمایه بیشتری جذب کند. سال هایی را به یاد می آورم که با مهران مدیری کار می کردیم و وقتی لوکیشن ما لو می رفت و مردم متوجه تولید سریال می شدند هر شب جمعیت زیادی پشت درهای لوکیشن می ایستاد و بعضی وقت ها پلیس باید ما را بیرون می برد

 

مهراب قاسم خانی: صدا و سیما را باید کوبید و دوباره ساخت 

*درآمدهای خود شما در این حرفه چگونه بوده است؟ بسیاری دوست دارند بدانند شما به عنوان کسی که فیلمنامه های پربیننده داشته اید چقدر راضی بودید؟

– من در کار نویسندگی جزو کسانی بودم که در این سال ها رقم بدی نگرفتم با این حال من و پیمان دو نفر بودیم که در این سال ها به صورت فشرده کار کردیم ولی اتفاق مالی بزرگی در زندگی ما رخ نداد مثلا سطح طبقاتی ما از نظر مالی تغییری نکرد. این تغییر در زندگی عده ای رخ داد و تغییر درستی هم هست. گاهی عده ای به عنوان یک افشاگری می نویسند که مثلا رامبد جوان از کاری فلان قدر درآمد داشت و به نظر من باید گفت «نوش جانش» مگر ما چند رامبد جوان یا مهران مدیری یا رضا عطاران داریم. به نظرم حق این آدم ها به دلیل سرگرمی هایی که در این سال ها برای مردم تولید کرده اند خیلی بیشتر از اینهاست. تولیدکننده یک برنامه به انگیزه نیاز دارد و من می گویم برای خود من قطعا بخشی از این انگیزه مسایل مالی است. دومین مساله این است که من دوست دارم کار کنم تا دیده شوم و زمانی که احساس کنم دیده نمی شوم انگیزه خود را از دست می دهم. من سال هایی را به یاد می آورم که با مهران مدیری کار می کردیم و وقتی لوکیشن ما لو می رفت و مردم متوجه تولید سریال می شدند هر شب جمعیت زیادی پشت درهای لوکیشن می ایستادند و بعضی وقت ها پلیس باید ما را بیرون می برد. سال های بعد وقتی لوکیشن لو می رفت دیگر کسی نمی آمد و در این شرایط شما انگیزه خود را از دست می دهید و از خود می پرسید که چرا من دیگر دیده نمی شوم.

*نقش تلویزیون در ایجاد این انگیزه ها و حمایت از هنرمندان و ستاره ها چه بوده است؟

– یک چرخه و سیستم سالم می تواند نیروی سالم و خلاق تولید کند و زمانی که چنین پرورشی در حوزه نیروی انسانی نداشته باشید یعنی سیستم ناکارآمد است. اکنون نویسنده ها، بازیگران و کارگردانان جذاب و خلاق کمتر تربیت می شوند و به تدریج می فهمید که دست تلویزیون خالی است و تولید ستاره ندارد. تلویزیون همیشه استفاده کننده بوده است و اگر می توانست سعی می کرد پنج تا مهران مدیری پرورش می داد و یا چند نفر دیگر مثل رضا عطاران تربیت می کرد. این عطاران است که به تلویزیون بها و ارزش می دهد و تلویزیون تاثیری در پرورش ستاره ها ندارد. اگر مدیریتی بخواهد تغییری در این چرخه داشته باشد به نظر من باید این سیستم معیوب و بی تاثیر را بکوبد و دوباره بسازد.


خبرگزاری آريا – محسن ابراهيم‌زاده با قطعات جديدش در تهران روي صحنه رفت


محسن ابراهيم‌زاده با قطعات جديدش در تهران روي صحنه رفت

خبرگزاري آريا – «محسن ابراهيم‌زاده» براي دومين‌بار در تهران روي صحنه رفت. اين خواننده جوان که طي ماه‌هاي اخير آثارش در فضاي مجازي به خوبي شنيده شده روز ۲۳ بهمن در سالن ميلاد نمايشگاه بين‌المللي پايتخت و به تهيه‌کنندگي «مهدي کرد» از دوستدارانش ميزباني کرد. اين برنامه در حقيقت سانس‌هاي تمديدي کنسرت نهم بهمن محسن ابراهيم‌زاده بود. برنامه‌اي که بليت‌هاي هر دو سانس آن ظرف کمتر از ۴۸ ساعت به اتمام رسيده بود. محسن ابراهيم‌زاده کنسرت ۲۳ بهمن‌ماه خود را با قطعات جديد روي صحنه برد و علاوه بر آنها آثار خاطره‌انگيز ديگرش را هم اجرا کرد.
شبگردي، امشب، برداشت رفت، مگه داريم، درد دل، غلاف، اين دل رفت، پاي ثابتم، شب‌هاي ديوونگي، بوي بارون، چقدر زود و کجايي از جمله آثاري بود که محسن ابراهيم‌زاده در اين کنسرت اجرا کرد. او همچنين براي اولين‌بار قطعات بهونه پره و چي شد که چندي پيش منتشر کرده بود را به همراه دوستدارانش زمزمه کرد. کارن زياري (کيبورد)، سياوش کريمي‌نژاد (درامز)، مجيد ترکاشوند (ساکسوفون)، فاروق آزاديان (تار)، آرمان تيرماهي (گيتاربيس)، حسام متولي (پرکاشن)، اميد مولودي (گيتار الکتريک) و فرشيد حکيمي (کيبورد) ساير اعضاي گروه اين خواننده بودند.
علي ضيا، شاهين صمدپور، رضا شيري، مجتبي ميرزاجانپور، فرهاد ظريف، محسن بنگر، انوشيروان تربتي، مهشاد عرب، سارا منجزي، مصطفي مومني، ميثم اکبري و حسين قربان‌پور مهمانان ويژه‌اي بودند که در اين کنسرت حضور داشتند.
پس از پايان اين برنامه، مهدي کرد خبر از تمديد اين کنسرت براي سومين‌بار داد. او اعلام کرد که قرار است پيش از نيمه اسفند محسن ابراهيم‌زاده دوباره در تهران روي صحنه برود و تور کنسرت‌هاي اين خواننده تا پايان سال جاري در شهرهاي مختلف کشور برگزار شود.
در ادامه عکس‌هاي مونا فاضلي و امين رجبي از اين کنسرت را مي‌بينيد.


شبکه «افق»، عزیزدردانه تلویزیون


روزنامه هفت صبح – احمد رنجبر: واکاوی یک اتفاق که بارها رخ داده: دلیل بازپخش و معرفی برنامه های شبکه «افق» و در شبکه های دیگر چیست؟ آیا «افق» به خوبی دیده نمی شود یا رانت آن قوی است؟

 

 «افق» عزیزدردانه تلویزیون

پیش درآمد

این اولین بار نیست که برنامه یک شبکه توسط شبکه ای دیگر تبلیغ یا بازپخش می شود منتها به یاد نداریم سهم شبکه ها به پای «افق» برسد. اشاره خواهیم کرد که چه برنامه هایی بعد از پخش از «افق» سر از آنتن شبکه ای دیگر در آورده اند اما پیش از آن لازم است به بهانه اصلی گزارش بپردازیم. یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه، «افق» جایگاهی ویژه در شبکه سه داشت. روز گذشته به یک مورد اشاره کردیم و گفتیم در میانه مسابقه تیم های رئال سوسیداد و بارسلونا، زیرنویسی حک شد که به اطلاع بیننده ها می رساند «مردان سایه» هم اکنون در حال پخش از شبکه «افق» است. حالا بماند چیزی نزدی به ۲۰ دقیقه از سریال گذشته بود اما همین مقدار نشان می دهد عزم شبکه های سراسری برای کمک به دیده شدن «افق» جزم است. دوشنبه شب همزمان با پخش سریال پربیننده «لیسانسه ها» و برنامه پرمخاطب «نود» زیرنویسی حک می شد که از بازپخش برنامه شنبه شب «جهان آرا» خبر می داد. این زیرنویس را در شبکه خبر هم شاهد بودیم. دیشب هم طبق قرار «جهان آرا» روی آنتن شبکه سه رفته، ماجرا چیست؟

سابقه

اشاره شد که پخش یک برنامه از شبکه دیگر یا اطلاع رسانی درباره آن با کمک شبکه های دیگر مسبوق به سابقه است و این اتفاق به ویژه در موارد استراتژیک به وفور رخ می دهد. با این حال سهم شبکه «افق» بیش از دیگران است. نمونه اخیرش بازپخش برنامه «جهان آرا» از شبکه سه که شنبه روی آنتن رفت و طبق اعلام شب گذشته در کنداکتور شبکه سه قرار گرفت. پیش تر هم قسمتی از این برنامه در شبکه یک بازپخش شده بود.

 

«افق» عزیزدردانه تلویزیون

شبکه یک برنامه «عصر» نادر طالب زاده را هم بازپخش کرده است. چند مورد دیگر هم به ذهن داریم از جمله مسابقه «فرمانده» که ابتدا از «افق» پخش شد و بعد از آن روی آنتن شبکه سه و نسیم رفت. مشابه این سرنوشت برای مسابقه «خانه ما» هم تکرار شد. شبکه نسیم مدتی بعد از «افق» آن را روی آنتن برد. شاخص ترین مورد «آسمان من» سریال شبکه «افق» است که نوروز سال ۹۴ پخش شد و مدتی بعد سر از شبکه سه و آی فیلم در آورد. در ادامه خواهیم نوشت که سریال محمدرضا آهنج در «افق» چه سرنوشتی داشت.

 
«افق» دیده نمی شود؟

مسیری که شبکه «افق» در پیش گرفته دو نکته را به ذهن متبادر می کند؛ اول نیمه خالی لیوان را ببینیم؛ شبکه افق دیده نمی شود؟ بیننده های این شبکه پایین است؟ از «فرمانده»، «خانه ما»، «عصر»، «جهان آرا» و نمونه های دیگر نمی توان به پرسش مطرح شده جوابی قانع کننده داد. درباره سرنوشت «آسمان من» اما می توان حکم داد که بیننده های افق چندان بالا نیست. محمدرضا آهنج این سریال را به سفارش سازمان اوج ساخت. شبکه «افق» در دو راهی پخش آن یا واگذاری اش به شبکه دیگر بود و در نهایت تصمیم گرفت سریال را نوروز ۹۴ روی آنتن ببرد.

شبکه «افق» می خواست اینگونه هم قدرتنمایی کند و هم از شبکه های دیگر عقب نماند. ضمن این که سریال «آسمان من» می توانست برای آن کسب مخاطب کند. در نوروز سریال دیده نشد و «افق» لاجرم بعد از نوروز بار دیگر آن را از اول روی آنتن فرستاد. این تمهید هم افاقه نکرد و چندی بعد سریال در کنداکتور شبکه سه قرار گرفت. دیری نپایید که آی فیلم هم آن را بازپخش کرد و سریال به خوبی دیده شد، نتیجه ساده این که افق بیننده ندارد.

 

«افق» عزیزدردانه تلویزیون

«افق» مهم است؟

اگر ماجرا از از آن سو ببینیم احتمالا می گوییم نه، تعداد بیننده های شبکه افق بالاست ولی آنقدر برنامه هایش شاخص هستند که حیف است فقط از این شبکه پخش شوند. به عبارتی «افق» سرشار از محتواهای غنی است که باید شبکه های دیگر را تامین کند. راستش درباره همه برنامه ها چنین دیدگاهی کارکرد ندارد؛ چه از نظر کیفیت و چه تعداد بیننده های بالا. مثال بارزش «آسمان» است که به رغم کیفیت مطلوب، به خاطر دیده نشدن در افق بلافاصله سر از شبکه های سه و آی فیلم در آورد.

خیلی از برنامه ها هم آنقدر خاص نیستند که شبکه ها در صورت پخش نکردن آنها گرفتار خلأ و نقصان شوند. در این میان «جهان آرا» و سوژه شنبه شب آن یک استثنا است؛ هم مهم است و هم جسورانه، اما این سوال هست که چرا باید از شبکه های دیگر بازپخش شود؟ مثل این است که بگوییم تکرار نود می تواند روی آنتن افق برود. وانگهی، اگر افق بیننده بالایی دارد چرا بازپخش «جهان آرا» به کرات در شبکه سه و خبر زیرنویس می شد؟

چرا بقیه شبکه ها سهم ندارند؟

در ورودی مطالب گفتیم که در بزنگاه های خاص شبکه های مختلف تلویزیون از یکدیگر تغذیه می کنند. این اتفاق به شکل روتین در بخش های مختلف خبری رخ می دهد که یک گزارش از شبکه دیگر هم پخش می شود. درباره برنامه ها و سریال ها اما به ندرت شاهد این اتفاق هستیم. شاید گفته شود شبکه «افق» سراسری نیست و می توان با این توجیه برنامه های آن را روی آنتن شبکه های سراسری فرستاد.

اولا فقط شبکه های سراسری میزبان برنامه های افق نیستند. دوما چرا چنین اتفاقی برای دیگر شبکه های دیجیتال رخ نمی دهد؟ دلیل چیزی جز «دیده شدن» برنامه های شبکه دیجیتال است؟ یا افق رانت قوی تری دارد؟ به دلیل اول بازگردیم و شبکه نسیم را که برنامه های تولیدی دارد مثال بزنیم. «خندوانه» و «دورهمی» از شبکه ای دیگر پخش نمی شوند چرا که نسیم به اندازه کافی بیننده دارد. مورد دوم شبکه سلامت هم به اندازه نسیم بیننده دارد؟ بعید است؛ پس چرا برنامه های تولیدی اش از شبکه ای دیگر بازپخش نمی شود؟ رانت ندارد یا برنامه هایش بی اهمیت است؟ تا جایی که ما رصد می کنیم برنامه های سلامت قابل دفاع اند.

 

 «افق» عزیزدردانه تلویزیون

مورد ویژه جهان آرا

فراموش نکنیم تعداد بیننده ملاک کافی برای ارزیابی یک برنامه نیست؛ کما این که برنامه «جهان آرا» در روز شنبه یکی از بهترین و جسورترین قسمت هایش را روانه آنتن کرد. این قسمت به مناسبت انتشار قطعه فیلمی از جلسه تاریخی مجلس خبرگان رهبری در چهاردهم خرداد ماه سال ۶۸ یعنی همزمان با رحلت بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی (ره) برای تعیین رهبری جدید نظام پخش شد. می دانید که این فیلم سروصدای زیادی به پا کرد و موجب ایجاد شائبه هایی شد در حالی که شبکه های آن ور خیلی زود به این مسئله پرداختند، تلویزیون پلنی نداشت تا این که «جهان آرا» آن را سرفصل قسمت شنبه شب کرد. نتیجه هم به گواه غالب رسانه ها مطلوب بود کما این که سایت مشرق نوشته این برنامه سعی کرد از زوایای مختلف به این موضوع نگاه کند. ضمن این که بی طرفی محسوسی در برنامه دیده می شد و بیشتر زمان آن هم به پخش گزارش و فیلم هایی از جلسه معروف خبرگان و گفتگو با برخی اشخاص اختصاص داشت و کمتر به بیان مطالب از سوی مجری یا مهمان پرداخته شد که این مسئله نقش مهمی در باورپذیری بیشتر کار داشت.


1 184 185 186 187 188 194