Tag Archives: شعر

خبرگزاری آريا – شعر و صداي پدر با موسيقي پسر


شعر و صداي پدر با موسيقي پسر

خبرگزاري آريا – صدرالدين و سينا حجازي اولين آلبوم مشترک خود را با نام «قلک عنکبوتي»، روز جمعه چهارم خرداد با حضور تعدادي از هنرمندان در «خانه فرهنگ و هنر مانا» رونمايي کردند.
آلبوم «قلک عنکبوتي» اثر مشترک صدرالدين حجازي بازيگر پيشکسوت تئاتر، سينما و تلويزيون و پسرش سينا حجازي است که با شعر و صداي پدر و همراهي موسيقي متن و آهنگسازي پسر، به همت موسسه نشر و پخش جوان و موسسه «آواي حنانه» منتشر و روانه بازار شده است.
نيما جوان مدير نشر و پخش «جوان» در ابتداي اين مراسم ضمن ابراز خرسندي از انتشار آلبوم «قلک‌هاي عنکبوتي» بار ديگر به موضوع کپي رايت و رعايت حقوق مادي آثار تأکيد کرد و گفت: «اميدوارم همه ما در شرايطي باشيم که همواره نسبت به خريد قانوني آثار موسيقايي و رعايت کپي‌رايت وضعيت بحراني بازار موسيقي ايران را بهبود بخشيده تا فرآيند توليد، بازاريابي و فروش محصولات موسيقايي در چرخه روان‌تري حرکت کند.»
صدرالدين حجازي شاعر و گوينده اشعار آلبوم «قلک عنکبوتي» که با ايفاي نقش درسريال «کوچک جنگلي» در سالهاي دور به شدت مورد توجه قرار گرفت نيز در اين مراسم ضمن قدرداني از حضور مخاطبان در مراسم رونمايي از اين آلبوم به بيان جزئياتي از اين اثر پرداخت.
سينا حجازي خواننده موسيقي پاپ و فرزند صدرالدين حجازي که آهنگسازي آلبوم «قلک عنکبوتي» را برعهده داشت در اين مراسم ضمن ابراز خوشحالي از انتشار اين آلبوم از مردم خواست تا نسخه اصلي اين اثر را تهيه کنند.
جمشيد مشايخي بازيگر پيشکسوت تئاتر، سينما و تلويزيون نيز که به عنوان مهمان ويژه در اين مراسم حضور پيدا کرده بود، ضمن بيان خاطره‌اي از همکاري خود با صدرالدين حجازي در طول سال‌ها فعاليت مشترک‌شان، از انتشار اين آلبوم قدرداني کرد.
آلبوم «قلک عنکبوتي» متشکل از شعر و صداي صدرالدين حجازي به همراه موسيقي متن سينا حجازي است که به همت موسسه نشر و پخش جوان و موسسه «آواي حنانه» در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است.


خبرگزاری آريا – شمس لنگرودي آخرين اسطوره‌‌ي شعر معاصر ايران است


شمس لنگرودي آخرين اسطوره‌‌ي شعر معاصر ايران است

خبرگزاري آريا – مراسم رونمايي از آلبوم «دايره‌ بي‌پايان» با شعر و صداي شمس لنگرودي، آهنگسازي «محمد فرمانيان» و تهيه‌کنندگي «مسعود عماد» روز گذشته در مرکز فرهنگي شهر کتاب برگزار شد. آهنگساز اين اثر، پيش از اين در آلبوم «۵۳ ترانه‌ عاشقانه» با اين شاعر همکاري داشته است و حالا در جديدترين تجربه‌ي همکاري ميانِ اين دو هنرمند، اثري منتشر شده است که ۱۲ قطعه دارد و بر اساس موسيقي کلاسيک آکوستيک نوشته شده است.
در اين مراسم «شمس لنگرودي» با اجراي موسيقي والا مهاجر و آرش احمدي به شعرخواني پرداخت و «بهمن کاظمي»، موسيقي‌شناس اقوام و ملل، سخنان خود را با اظهار احساس دين به شمس لنگرودي و انديشمندان همفکر او آغاز کرد: «ما وارثان فرهنگي هستيم که گستره‌اي از پشت منطقه‌ غربي زاگرس امروز تا مرزهاي يونان، مناطقي چون ميليتوس، بابل و محل سکونت فنيقي‌ها را شامل مي‌شده است. غرب با ترسيم حدودي چون سقراط و کوروش کبير، پيشاسقراطيان را از عرصه‌ مجاز بيرون گذاشته است. من تعاليم پيشاسقراطيان را برگرفتم. در دوره‌ پيشاسقراطيان، يعني فرهنگ من، موسيقي صداي خداوندي است. انسان‌ها در بيشه‌ها زندگي مي‌کردند. به هم محرم بودند. هدف پايين آمدن در اينجا اين بود که يکديگر را درک کنند. سخن و سخنوري و نوشتاري نبود. شيخ بهايي در رويايش درباره‌ اين انسان‌ها مي‌گويد يک دنيا سخن را به نيم‌نگاه درمي‌يافتند. در شاهنامه‌ فردوسي آمده در دوره‌ طهمورث ديوها موجوداتي نبودند که از دهانشان آتش بيرون بزند يا شاخ داشته باشند. ديوها در اين دوره خردمندان زميني‌اند که به انسان‌ها گفتند که ما اينجا براي شما بهشت را بر روي زمين مي‌سازيم. طهمورث به خواسته‌شان تن مي‌دهد و ديوها براي انسان‌ها خانه مي‌سازند، به خسرو نوشتن ياد مي‌دهند و دلش را به دانش برمي‌افروزند. بدين ترتيب، ما انسان‌ها از بيشه‌ها بيرون آمديم و ديوار(ديو آر)ها ساخته شدند. حالا ما مي‌نوشيم، مي‌خوريم، مي‌پوشيم و نمي‌دانيم همنوعان ما پشت ديوارها چه مي‌کنند. آيا گرسنه‌اند؟ آيا موسيقي در وجودشان هست؟»‌
او ادامه داد: «اين به روايت غرب سيبي بود که خورده شد. عشق که طعم آن در وجود ما بود، چون در وجود پدر و مادر نخستين ما باقي مانده بود. در لحظاتي ما فرزندان خلف پدر و مادر نخستين‌ايم. در اين لحظات است که هستي سبک مي‌شود و شعر يا موسيقي به وجود مي‌آيد. شمس لنگرودي هم هميشه شمس لنگرودي نيست. در لحظاتي اين اتفاق مي‌افتد. گاهي خود او هم وقتي از آن شرايط بيرون مي‌آيد تعجب مي‌کند. مي‌توان اين موقعيت را در اينان پيگيري کرد. اينان هم گاهي زميني مي‌شوند. اينان پيشتازان ما هستند. رفتند، ديدند و متوجه شدند که بسياري از اين حرف‌ها حرف‌هاي آنها نيست. اين حالات را در شعرهايشان مي‌توان ديد. براي نمونه شمس در مجموعه شعر «آوازهاي فرشته‌ي بي‌بال» از شورشگر نابينايي صحبت مي‌کند که وطن خودش را ويران مي‌کند به اميد شهري که در پشت پلک‌هاي بسته است. آيا اين همان ناخودآگاه تاريخي‌اي نيست که به شمس لنگرودي الهام شده و از آن بيشه صحبت مي‌کند که از آن بيرون آمديم؟ يا در جايي ديگر، وقتي شمس لنگرودي مي‌گويد: «در جيب باراني من چه بود / که دستم را زخمي کرد/ تا از مرز بگذرم / ناچارم پنهان کنم/ چيزي را که نمي‌دانم چيست.» ما نمي‌دانيم در جيب باراني چه چيزي قرار دارد که دست او را زخمي مي‌کند. اين وضعيتي است که حالا شاعر با آن مواجه است. وقتي مي‌خواهد آنچه را براي لحظاتي درک کرده است به جواناني بگويد که مي‌خواهند تاريخي را تکرار کنند که حافظه‌ تاريخي‌اش وجود ندارد، به آنها مي‌گويد: «رکاب بزن برادر کوچکم/ رکاب بزن که راه درازي در پيش است» همين علت ارادتي است که به شمس لنگرودي دارم. دايره‌ بي‌انتهايي که او درباره‌اش صحبت مي‌کند و مي‌گويد که نمي‌داند کجاي اين دايره‌ بي‌انتها ايستاده است؛ ابتداي آن است يا انتهاي آن. اين همان حالتي است که من با سازم دارم: دست در آغوش سازم دارم و نمي‌دانم کدام ما ابتدا يا انتهاي يکديگريم. آن وعده‌اي که در کتاب‌هاي آسماني زمينيان داده‌ شده، با سازم برايم تحقق يافته است.
کاظمي ضمن مرور تعبير افتادن سيب اول به‌منزله‌ بيرون آمدن انسان از بيشه‌ها، زميني‌شدن انسان‌ها را افتادن سيب دوم تعبير و اظهار کرد: «زميني مي‌شويم و عنصر خيال را کناري مي‌گذاريم. در اين وضعيت کسي را که خيال مي‌ورزد خيالاتي مي‌خوانيم. به نظرمان چنين کسي سنجيده سخن نمي‌گويد. خيال اينجا ضدارزش است و خيال‌ورز را بستري مي‌کنيم و نمي‌گوييم که «هر کو نکند فهمي زين کلک خيال‌انگيز». اين لحظاتي است که شاعر از فلسفه‌ مهندسي فاصله مي‌گيرد. گاهي شانس مي‌آورد اين لحظات، لحظات پاياني و مرگ نيست. حضوري پيدا مي‌کند و به‌گونه‌اي نسيم‌وار از اوضاع‌واحوال موجود عبور مي‌کند. شعرهايش رنگ ديگري پيدا مي‌کنند و پيامش پيام ديگري مي‌شود. در موسيقي ما هم همين اتفاق مي‌افتد؛ اما آنچه مي‌خواهم بگويم به اين ترتيب است. اگر شما منبع و منشأ آن نگاه را در نظر بگيريد، آن وقت به مجموعه‌اي مي‌رسيد که در آن مشخص نيست کدام‌يک شروع و کدام پايان اين دايره‌ بي‌پايان‌اند. اينجا بايستي تجربه کسب کرد. گوشه‌گوشه‌ ديوان‌ها گواه تاواني است که براي اين تجارب داده شده است. هنگام مرور تاريخ ادبيات‌مان متوجه مي‌شويم که تنها ملتي هستيم که بزرگانمان يا از ترس جان فرار کرده‌اند و يا کشته شده‌اند.»‌
 او شمس لنگرودي را آخرين اسطوره‌اي خواند که در شعر عصر معاصر مي‌شناسد و سخنان خود را با شعري از ابوسعيد ابوالخير به پايان برد.
اين مراسم با شعرخواني شمس‌لنگرودي و همراهي ساز حميد پاکيزه و آواز صادق نوري به پايان رسيد.


خبری از شعر ناب نیست


سالنامه روزنامه آرمان – محمد صادق رئیسی، سمیه مهرگان: ضیاء موحد (۱۳۲۱- اصفهان) را با «جمع اضداد» یا «ضدین» تعریف یا توصیف می کنند، توصیفی که او به خوبی توانسته اضلاع این ضدین را کنار هم بچیند تا ما او را در هیات شاعر، منطق دان و فلسفه دان (و مترجم و پژوهشگر) ببینیم. این اضلاع مساوی یا این خطوط موازی، خودش را در زندگی موحد به خوبی نشان می دهد؛ او در اصفهان تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را به پایان برد. سپس به تهران آمد و در دانشکده علوم دانشگاه تهران در رشته فیزیک ادامه تحصیل داد و بعد از آن انگلستان رفت و در رشته فلسفه، دکترای خود را گرفت.

در تمام این سال ها او هرگز از شعر و ادبیات غافل نماند. موحد برای آثارش در زمینه منطق و فلسفه بارها مورد تقدیر قرار گرفته است. جایزه کتاب سال ایران در سال های ۶۹، ۷۲ و ۸۲ برای کتاب های «درآمدی به منطق جدید» و «منطق موجهات» و ترجمه کتاب «نظریه ادبیات» از رنه ولک. به این سه، جایزه تقدیری کتاب سال ایران برای مجموعه شعر «مشتی نور سرد» در سال ۱۳۸۱ را هم باید افزود.

از دیگر آثار شعری و تالیفی موحد می توان به این آثار اشاره کرد: «سعدی»، «شعر و شناخت»، «دیروز و امروز شعر فارسی»، «البته واضح و مبرهن است که…»، «و جهان آبستن شد»، «نردبان اندر بیابان» و «گزینه اشعار». آنچه می خوانید گفتگویی است با دکتر ضیاء موحد به مناسبت بازنشر کتاب «سعدی» در نشر نیلوفر، که ازآنجا گریزی زده می شود به دیگر اضلاع جهان ضدین ضیاء موحد که خود آن را کاملا هماهنگ می داند: از شعر گرفته تا منطق و فلسفه و هر چیزی که تصویر روشن تری از این جهان به ما می دهد.

ضیاء موحد: می خواستند برخی واژه ها را کلا از ادبیات محو کنند

اگر موافق باشید گفتگو را با بازنشر کتاب «سعدی» شروع کنیم. از چند و چون نگارش و چاپ آن بگویید و این که چرا سعدی؟

– گمان می کنم سال ۱۳۷۲ بود که از نشر طرح نو به همراه آقای خرمشاهی نزد من آمدند. درست مصادف با وقتی که سری «بنیان گذاران» را منتشر می کردند. بنابراین چاپ اول این کتاب در سال ۱۳۷۳ درآمد و سال بعد چاپ دومش منتشر شد اما چاپ سومش با این که نایاب بود مدتی طول کشید و عاقبت در سال ۱۳۷۸ توسط همین «طرح نو» انتشار یافت. بعد از آن باز سال ها نایاب بود. طرح نو هم شیوه کاری اش را تغییر داده و بیشتر آثار سیاسی منتشر می کرد. بعد از مدت های مدید، وجود متقاضیان زیاد سبب شد که در سال ۱۳۸۸ چاپ چهارم را درآورند. پس از آن دیگر نتوانستم ناشر را ببینم و تماسی داشته باشم. پس کتاب را به ناشر دیگری – نیلوفر – سپردم و آنها چاپ پنجمش را منتشر کردند.

حق و حقوق آن چهار چاپ گذشته به طور کامل به شما پرداخت شد؟

– بله. خیلی از افرادی که با ایشان کار کردند به حق الزحمه شان نرسیدند. البته علاقه ای به باز کردن این مسائل ندارم.

چاپ پنجم چه زمانی منتشر شد؟

– در سال ۱۳۹۲٫ در هر کدام از این چاپ ها تغییراتی می دادم. مثلا در همین ۱۳۹۲ هزلیات سعدی را که کسی صحبت جدی در باب آن نکرده در پیوست گذاشتم. منابع مرجع را نیز روزآمد کردم. در چاپ ششم که در اسفند ۹۶ درآمد همه کارهای فنی زیر نظر یک متخصص خبره انجام شد و نیلوفر با همکاری فرهنگ معاصر آن را منتشر کرد. البته اسمی از نشر فرهنگ معاصر نیامد ولی واقعا پشت کار بودند. اینجا می خواهم راجع به ناشران دولتی و ناشران خصوصی مطلبی را بیان کنم. من برای چاپ اولین کتابم به نام «درآمدی به منطق جدید» مردد بودم آن را به انتشارات انقلاب اسلامی (علمی فرهنگی کنونی) بسپارم یا به یک ناشر خصوصی.

زنده یاد ابوالحسن نجفی حرف معقولی به من زد: «هر کدام یک معایب و مزایایی دارند.» وقتی به ناشر خصوصی بسپاری دیگر کتاب متعلق به تو نیست. البته این مطلب در مورد همه ناشرها صدق نمی کند، چون تعدادی ناشر خصوصی واقعا با دیسیپلین داریم. اما سایرین بی توجه به درخواست های شما که قصد ویرایش هایی دارید هر موقع دل شان خواست کتاب را تجدید چاپ می کنند. در مقابل، ناشران دولتی در کارشان حساب و کتابی داشته و علاوه بر پرداخت حق التالیف، هر بار قبل از چاپ اطلاع می دهند. از طرفی تعداد عناوین منتشره برای دولتی ها اهمیت دارد و به بیلان سالیانه شان فکر می کنند. بنابراین چندان کوششی در توزیع مناسب اثر نمی کنند.

شما فیزیک و فلسفه خوانده اید، شعر سروده اید، در مقاله های آکادمیک نقد ادبی نوشته اید. اینها چهار ضلع مختلف اند که خیلی رگه های همسانی ندارند. چطور توانسته اید بین این چهار ضدین پیوند ایجاد کنید؟

– این را بارها توضیح داده ام. روی به یکی از فیلسوفان انگلیسی گفتم که چنین حرفی به من می زنند. خنده اش گرفت و اسامی چندین نفر را آورد که هم فلسفه خوانده اند و هم شعر می گویند. در بین فلاسفه، موسیقدان و رهبر ارکستر نیز داریم. ما یک جنبه عقلانی داریم و یک جنبه عاطفی. اگر روی هر کدام متمرکز شده و از دیگری غافل شویم ضرر کرده ایم. من پیش از آن که فلسفه بخوانم در خانواده ای روحانی رشد کرده و با شعر و ادب آشنا شدم. پدرم که اهل فلسفه بود، در باب بعضی مطالب در سطح فهمم با من صحبت می کرد. بعدها به دلیل نبود دبیر خوب در رشته ادبی، رشته ریاضی را برای تحصیلاتم انتخاب کردم

و می توانم بگویم که در آن سن و سال از معلم های ادبی ام چیزی کم نداشتم چون بسیار مطالعه می کردم. بنابراین رشته ریاضی را انتخاب کردم تا لااقل چیزی دستگیرم شود. بعد هم که فوق لیسانس فیزیکم را گرفتم، نگاهی به دانشکده ادبیات کردم و دیدم که شعر نو در آن اصلا جایی ندارد. پس از خواندن رشته ادبیات منصرف شدم اما تا مدت ها کار ادبی می کردم تا این که رفتم خارج و متوجه شدم که تنها رشته مرتبط کننده این اضلاع، فلسفه است. اصولا فلسفه با شعر ارتباط تنگاتنگی دارد. زیبایی شناسی بخشی از فلسفه است، بنابراین نه مصداقی و نه مفهومی؛ اینها به هیچ وجه مخالف هم نیستند.

در آثار شما فضاها و روحیات کاملا متفاوتند. در حوزه شعر با روحیه ای خاص مواجهیم، در منطق یک حس و در مقالات نیز حسی دیگر. چگونه اینها را با هم هماهنگ می کنید؟

– آنچه حرف اول و آخر را در هنر می زند، ساختار است. یک خاطره برای شما نقل می کنم. یک بار هنگام تدریس منطق از دانشجویانم پرسیدم چه ارتباطی بین منطق و شعر می بینید؟ از بین همه آنها دو نفر جواب درست دادند. من خواستم که اینها را ببینم چون بقیه می گفتند این دو مقوله یا یکدیگر جور در نمی آیند. وقتی آنها را دیدم پرسیدم چطور توانستید جواب درستبدهید؟ گفتند ما چون جزو تیزهوشان بودیم می توانستیم دو رشته را هم زمان بخوانیم و این جواب را از تحصیلات هنرهای زیبا داشتیم. ما در گذشته خودمان بزرگان زیادی نظیر خیام و علامه طباطبایی داشته ایم که شعر و فلسفه را در کنار هم داشته اند و تناقضی میان آنها وجود ندارد.

در کتاب «سعدی» یک دسته بندی میان شاعران کلاسیک و مدرن قائل شده اید. دسته نخست را وابسته به سنت و فرهنگ و دسته دوم را وابسته به ذهنیت و زندگی شخصی دانسته اید. خود شما به عنوان یک شاعر، به کدام یک از اینها گرایش بیشتری دارید؟

– طبعا به شعر مدرن. اساسا هر گاه از من درباره زندگی شخصی ام سوال می کنند، می گویم به شعرهایم مراجعه کنید، چون شعر محل ظهور این مسائل است و در منطق مشغول کار دیگری هستیم. اما آن ساختار و انسجامی را که شعر باید داشته باشد، از قدیم و از زمان ارسطو از منطق می گرفته اند. او «فن شعر» نوشته است و به دلیل واضع منطق بودن، لقب معلم اول را گرفته است.

کتاب های زیادی درباره سعدی نوشته شده ولی عنوان روی کتاب شما فقط «سعدی» است. به نظرم خیلی نخواسته اید پرطمطراق با ادبیات کلاسیک برخورد کنید. در کتاب هم مدام از سادگی صحبت کرده اید. می خواهم بدانم در شعر مدرن ایران چقدر به نزدیکی به زبان سعدی و روانی و شوخ و شنگی زبان در شعر معاصر پس از نیما اعتقاد دارید؟

– متوجه منظورتان از ساده بودن زبان نمی شوم. برای این که زبان اصل و اساس کار شعر و ادبیات است.

ضیاء موحد: می خواستند برخی واژه ها را کلا از ادبیات محو کنند

 

منظور فارغ از وابستگی به آرکائیسم زبانی است.

– آرکائیسم جایی وارد می شود که ایجاب کند. من خودم در شعر «تو خود چه دانی» از کتاب «نردبان اندر بیابان» زبان آرکائیک به کار برده ام. در اینجا چند سطرش را می آورم: «گرگ / و چیست گرگ / و میش چه داند گرگ چیست / و گرگ / چه خوب می داند خود اگر نبود / چگونه میش نه تنها زمین / که آسمان را هم / طویله خویش کرده بود…» عنوان فرعی این شعر آیه ای از قرآن است: «و ما ادراک ما القارعه». در آنجا صحبت گرگ و میش را کرده ام. استفاده از نثر آرکائیک باید با دلیل باشد و اگر تصور می کنید بتوانید داستان یا شعری وفادار به زبان آرکائیک بنویسید اشتباه می کنید. چنین چیزی محال است چون زمانش گذشته است. صرفا می توان یک حالت و گرته ای از آن گرفت، مثل شاملو. یک زبان شناس با دیدن متن شما ایراد خواهد گرفت که آن زمان این طور صحبت نمی کردند.

 

در کتاب به دو ویژگی شاخص سعدی اشاره کرده اید: یکی فصاحت و ایجاز، دیگری زبان. آیا ورای این دو عنصر به عناصر دیگری نیز قائل هستید؟

– بله. شعر لایه های متعددی دارد. اولین لایه آن صوت است. بعد لایه کتبی آن است. در این لایه کتبی (سمانتیک و سینتکس) ما در قسمت سینتکس سبک، صنایع شعری و جمله بندی داریم. تمام چیزهایی که سبک را می سازد در سنتکس قرار می گیرد. بعد می رسیم به معنا و بعد استعاره و انواع و اقسام صنایع و سپس اسطوره و پس از آن جهان بینی به طور کلی. پس اگر شعری را بگوییم فصیح و محاوره ای، این صرفا شعر نیست. حافظ هم می گوید «ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟» و این «یعنی چه» به محاوره نزدیک است. ولی اغلب اشعار او محاوره نیست.

برجسته ترین نمونه سادگی در شعر معاصر فروغ فرخزاد است. وقتی به سعدی در ادبیات کلاسیک و فروغ در جهان معاصر نگاه می کنیم می بینیم آن سادگی وجود دارد، اما دارای لایه های متعددی است. نکته اینجاست که بعد از نیما، شاگردانش مثلا اخوان در وزن و فرم دنباله رو وی بوده اند اما شاملو دیدگاه دیگری داشت و خیلی زود از اندیشه های سبکی نیما عدول کرد و به راه دیگری رفت. آیا زبانی که او انتخاب کرده و آن را دوباره به قرن پنجم و دوره بیهقی برده نوعی واپس گرایی نیست؟

– همین طور است. هر بار راجع به شاملو حرف زده ام، در باب «باغ آیینه» و «هوای تازه» صحبت کرده ام چون این دو اثر است که مملو از امکانات تازه و عبور از نیما است. به استثنای چند شعر که زبان نیما را دارد، می توانم در آثار تمام شاعران زمان نیما و پس از او تاثیرپذیری از زبان نیما را به شما نشان بدهم؛ یعنی ساختار جمله و نحوه کاربرد صفت و موصوف. اما در آثار شاملو این خیلی کم است. البته شاملو می گوید که ما اشعارمان را به نیما می دادیم و او این دخل و تصرفات را می کرد و به شکل زبان خودش در می آورد. این حرفی شفاهی است و من به گفته یک نفر نمی توانم استناد کنم.

در نوع جهان بینی شعر شاملو و زبان او تضادی وجود دارد. به نظر می رسد این دو کاملا با هم همسو نیستند. پس از او جریان های متعددی در ادبیات ایران می بینیم. شعر حجیم، شعر ناب و موج سوم. بعد از انقلاب هم شعر گفتار و … در ادبیات انگلیسی هم تلاش هایی صورت گرفته است. شما که آن محیط را تجربه کرده و با شعر جهان هم آشنا بوده اید، فکر نمی کنید این جریانات در ایران به درستی اتفاق افتادند؟

– همه نوع تجربه ای شده است. در مجله «زنده رود» مصاحبه مفصلی با من کرده اند که کاری با آن ندارم اما مقاله ای هست که منوچهر بدیعی ترجمه اش کرده و تاریخ شعر نو را به ۱۹۴۵ می رساند و بعد انواع و اقسام تجربه ها نظیر دست بردن در نحو و وزن، بازی با کلمات و اینها را داشته اند. آخرین بار که انگلیس بودم و سال ۲۰۰۵ بود، کتاب هایی به نام Forward Poetry منتشر می شد که مشتمل بر جوایز متعددی برای اولین اثر و بهترین شعر سال و مانند آن بود. من اینها را می خواندم می دیدم زبان بسیار ساده است و در کنار آن موزون نیز هست.

سیلویا پلات هم به همین شیوه شعر می سرود؛ چیزی که هنوز در ایران جا نیفتاده است. چون همه می خواهند شاعرانه شعر بگویند و تصاویر عجیبی به کار برده و تشبیهات غریبی بکنند. شعر می تواند ساده و در عین حال بسیار عمیق باشد. مثلا سعدی می گوید «طراوتی است لب لعل دل فریبش را / که در حدیث نیاید چو در حدیث آید» از این کارها در سعدی فراوان می بینید که با همین زبان ساده چه نقش ها و شگردهایی زد. در انگلیس نسبت به تندروی های گذشته به سمت تعادل می رویم. در ایران هم این جریان دیده می شود.

اینجا چطور؟ چنین اتفاقی افتاده است؟

– بله. دیده ام که کسانی در اشعار کوتاه شان توانسته اند خیلی چیزهای جالبی را بیان کنند. امسال من به ناچار در داوری دو جایزه شعر شرکت کردم و با اسامی تازه ای روبرو شدم که حتی در ذهنم نمانده اند ولی کارشان بسیار خوب بود. مثلا از یک افغان که دوستش از داربست سقوط کرده بود شعری خواندم به قدری این شعر زیبا و ساده و در بیان امروزی و محاوره ای بود که وقتی می خوانید تحت تاثیر قرار می گیرید.

به بخش دوم سوال پیش پاسخ داده نشد. جایی که خواستیم نظر شما را نسبت به جریان های پس از نیما بدانیم؛ شعر حجیم، شعر موج و جریان های بعد از انقلاب.

– من به یک جواب اکتفا می کنم. جریاناتی که پا می گیرند معمولا یک محور دارند. در ادبیات فرنگی هم همین طور است. مثلا در یک جریان منوچهر آتشی محور است. در دیگری یداله رویایی و در سومی احمدرضا احمدی. بیانیه هایی داده و کارهایی هم می کنند ولی عملا چیزی از اینها در نمی آید چون شعر یک کار انفرادی است. در واقع وقتی که نفر اصلی از دور خارج شد دیگران هم خارج می شوند یا او ادامه می دهد اما دیگران نمی توانند ادامه دهند. در اروپا هم همین اتفاق می افتد.

اگر تمایل داشته باشید برگردیم به اصفهان. آنجا چه اتفاقاتی افتاده که اینک ما در کنار دکتر ضیاء موحد نشسته ایم؛ کسی که با منطق آشناست و به شعر به شکل مستقل پرداخت. آن ایام چه روی داد که امروز با این شخصیت مواجهیم؟

– من در کودکی و در دوره دبستان با شعر آشنا شدم. در صندوقخانه منزل یکی از برادرانم مقداری کتاب یافتم. یکی از آنها را برداشتم. روی کاغذ زردرنگی چاپ شده بود. کتاب سعدی بود و بسیار مرا جلب کرد. یک کتابفروشی در اصفهان وجود داشت که مدیرش از ادبای بزرگ اصفهانی بود. آنجا دیوان سعدی را گرفتم و مشغول خواندن بودم. کسی هم سن خودم پرسید چه می خوانی؟ گفتم سعدی. او از روی شیطنت یا به دلیلی دیگر گفت حافظ بهتر از سعدی است. من برای نشان دادن زیبایی زبان سعدی بخشی از گلستان را خواندم.

آن ادیب که از دور نگاه می کرد خوش اش آمد و کنارم نشست. بعدها هم به انجمن شاعران اصفهان وارد شدم که البته همه کلاسیک و قدیمی می سرودند و اگر کسی احیانا شعر نو می گفت دادشان به آسمان بر می خاست. در جلسه ای هم با هوشنگ گلشیری آشنا شدم. محمد حقوقی هم بعدها به اصفهان آمد تا این که لحظه قاطعی از زندگی ام فرا رسید و با خودم گفتم حالا که غزل و قصیده گفته ام، شعر نو را نیز تجربه کنم.

ضیاء موحد: می خواستند برخی واژه ها را کلا از ادبیات محو کنند

یعنی از سعدی به شعر موزون و کلاسیک رسیدید و هنوز شعر نو نگفته بودید؟

– بله. اولین تجربه هایم هم اصلا موفق نبودند. حتی به گونه ای نزدیک اخوان شده بودم. خلاصه شبی شعر نو سراغم آمد و تا صبح سرودم. وقتی این اشعار را برای حقوقی و گلشیری و دیگران خواندم خیلی استقبال کردند و بنا شد به «کتاب جمعه» برای چاپ بدهند. بنابراین از این زمان بود که شعر کلاسیک را با فکر و تأمل کنار گذاشتم. اما همیشه معتقد بودم که شعر نو بنیان و اساسی دارد و همین طوری به وجود نیامده است. همان ایام از خواندن مقاله ای از اخوان ثالث بسیار لذت بردم چون در آن مقاله با سوابق و اطلاعات قانع شدم. دیگرانی که می خواستند شعر نو را تبلیغ کنند درست نمی دانستند که چیست. اخوان در این مقاله شرح داده که پایه و قدرت و ضعف شعر نیما مربوط به وزنش می شود. اینها را از نیما گرفته و بهتر از خود وی توضیح داده بود.

آیا در این برهه با نیما و شاعران دیگر آشنا نبودید؟

– چرا، به تدریج آشنا شده بودم. سیروس طاهباز مجموعه ای در آورد به نام «برگزیده ای از شاعران نوی معاصر». آن را که خواندم با شاعران دیگر آشنا شده و سپس سراغ آثار خودشان رفتم. اینها مربوط به اواخر دهه ۱۳۳۰ است. حدودا بیست سالم می شد. بعدها هم جذب «جُنگ اصفهان» شدم و اولین اشعار فومن در آنجا چاپ شد. سپس در «پیام نوین» که به آذین سردبیرش بود. یک روز با گلشیری آنجا رفتیم. شعری داشتم راجع به بارش کم باران. به آذین خیلی خوشش آمد و چاپش کرد. همان موقع ها هم خیلی دغدغه چاپ شعر نداشتم. البته انتشارات زیادی هم نبود. تنها مجموعه ای که اصفهان را یک تکانی داد «جُنگ اصفهان» بود. آنجا بود که آدم دلش می خواست شعری را بخواند.

بعد هم که وارد دانشگاه شدید قطعا نگرش تان راجع به شعر تغییر کرد و با زبان آشنا شدید. به لحاظ تجربیات شخصی و درک شعر ایران و جهان چه اتفاقاتی برای تان افتاد؟

– مجلاتی منتشر می شدند. مثل «آرش». یک مجله معتبر درباره شعر و داستان و هنر نو. آن دوره بهترین دوره اشعارم. آزاد و دوره بالندگی فروغ بود. رویایی و دیگران هم به میدان آمده بودند. کسانی نیز شعر ترجمه می کردند. ما اینها را می خواندیم. البته از بعضی از آنها سر در نمی آوردیم. چون ترجمه بودند. شعر ایران بیشتر متمایل به فرانسه است. چون اکثرا فرانسه خوان و فرانسه دان بودند. رضا سید حسینی هم در مکتب های ادبی بسیاری از ایشان را معرفی کرده است. بعدها که زبانم قوی تر شد به اصل شعر مراجعه کردم. هنوز هم معتقدم ترجمه برخی از آنها غیرممکن است.

پس از ورود به تهران آیا شعر همچنان جزو دغدغه های تان به حساب می آمد؟

– بله. جریاناتی داشتیم. یکی از عاشقان جلسه گذاشتن و جمع کردن افراد دور یکدیگر حمید مصدق بود. او هر جا که می رفت انجمن هایی راه می انداخت. به یکی از همین ها رویایی و کسرایی و جلیل دوستخواه می آمدند. برخی از جلسات هم در خانه ها تشکیل می شد. مثلا در منزل سیروس طاهباز. البته تعدادشان زیاد نبود.

کسی بود که شعر و قلم شما را تشویق کند؟

– من همین الان هم از شعرخوانی در جمع اکراه دارم. همیشه شعر را یک چیز خصوصی می دانسته ام. «بر آب های مُرده مروارید» را هم وقتی اینجا نبودم دوستان منتشر کردند. در مقدمه اش هم نوشته شده؛ یعنی آنها که به شعرم اعتقاد داشتند گفتند حالا که می روی بگذار شعرهایت پیش ما باشد چون ممکن است اتفاقی برایت بیفتد. با این منطق مجابم کردند. برگزیده ای از اشعارم را به ایشان دادند. وقتی که خارج بودم، هم زمان با خبر خودکشی پرویز مهاجر که بسیار بر من تاثیر گذاشت، کتاب «بر آب های مرده مروارید» به دستم رسید که طرح جلدش را نیز مرتضی ممیز کشیده بود. آشنایی من با شعر فرنگ از طریق پرویز مهاجر بود. او زبان شناس برجسته ای بود و با هم «نظریه ادبیات» را از رنه ولک ترجمه کردیم.

این مربوط به پیش از انقلاب می شود؟

– بلی. حدودا سال های ۵۲ یا ۵۳٫

 

پس با این حساب مراودات تان با شاعران کم بوده است و بیشتر مراوده آکادمیک داشته اید.

– بله. دانشگاهی بود. اصراری هم به آشنایی با شاعران و آدم های معروف نداشتم. در جُنگ دهم اصفهان سردبیر بودم اما این را نمی نوشتیم. آن موقع ها نه حقوقی و نه گلشیری، تهران نبودند. میرعلایی و نجفی و من بودیم و من برای این که جُنگ را دربیاورم برای اولین بار با شاملو و رویایی و م. آزاد رودررو تماس برقرار و از ایشان شعر گرفته و چاپ کردم. یعنی نمی شود به این مراودات رابطه گفت.

می توان دلیل آن را آشنایی با شعر اروپایی و از سوی دیگر مواجهه با شعر بد داخلی دانست؟ چون جایی سروده اید: «بر سنگ گور من بنویسید، مُردم از بس که شعر بد خواندم!»

– این شعر مربوط به دهه ۷۰ خورشیدی است. درست آغاز دهه ۷۰ این شعر را گفته ام. در مجله «دنیای سخن» آقای تویسرکانی سردبیر این نشریه از من شعر خواست و همان موقع ها این شعر سروده شد و سر زبان ها افتاد. عقیده ام بود راجع به کسان یکه شروع به شعر گفتن کرده بودند مثل علی عبدالرضایی یا مهرداد فلاح محمد آزرم، ابوالفضل پاشا و دیگران. این نظرم بود راجع به آن جریان که اسم ش را پست مدرن گذاشته بودند و بعدها هم از بین رفت.

ضیاء موحد: می خواستند برخی واژه ها را کلا از ادبیات محو کنند

 

این شاعران دهه هفتادی که اشاره کردید آیا رابطه آکادمیک، نظری و مرید و مرادی نسبت به پیش تر از خودشان نظیر بابا چاهی و براهنی ندارند؟

– بله، همین طور است. البته بیشتر رویایی.

نگاه شما به این دو نفر که آغازگر دو جریان در دهه ۷۰ بودند چگونه است؟

– شما از بابا چاهی شعر موفق خوانده اید؟

فقط یک کتاب از بابا چاهی، که آن هم اولین مجموعه اش است. براهنی هم جز شعر «دف» با همه اندیشه هایش در بر هم ریختن زبان، شعر موفق دیگری ندارد. هر چند مولانا هم نمونه هایی این چنینی سروده است. براهنی در کتاب های قبل از «خطاب به پروانه ها یا چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» مثلا در «اسماعیل» که یک کتاب پر شور و بر آشوبنده است یا در «بیا کنار پنجره» فضایی غنایی دارد. دیده ام شما در جاهای مختلف گفته اید عمدتا ماندگارترین اشعار، شعرهای غنایی اند. اما در ایران اتفاق بدی که می افتد این است که نه تنها اندیشه های نیما به طور کامل پیاده نشد، بلکه هر کدام از شاعران بعدی دنبال راهی بودند تا سردمدار و پدرسالار بشوند. فکر می کنم این موضوع به ادبیات ما ضربه زد. با این تفاصیل، نظر شما راجع به براهنی و بابا چاهی چیست؟

– بهتر است در این گفتگو راجع به این افراد حرفی نزنیم.

درباره شعرشان بگویید.

– منظورم همین بود چون شناختی که از این کسان داریم، مربوط به شعرشان است وگرنه با خودشان که آشنایی نداشته ام. در کل گمان می کنم تلاش هایی کردند اما اثر ماندگاری نداشت.

فکر می کنید بحران مخاطبی که در دهه ۸۰ پیش آمد نقطه آغازش از دهه ۷۰ و همین جریان ها بوده است؟

– بله، دقیقا همین طور است. این حرف از فرط تکرار کهنه شده و من هم الان تکرارش می کنم. دهه ۷۰ بر اساس یک ذهنیت از پیش آماده شده که ما می خواهیم کار تازه ای بکنیم شکل گرفت. تزهای منفی شان راجع به نقاط ضعف شعر قدیم و پایبندی اش به قوالب و تشبیهات و مضامین کهنه، درست بود اما تز مثبتی که مورد استفاده جامعه باشد نداشتند. دست کم من از ایشان ندیدم.

امروزه شعر چه جایگاهی دارد؟ اصولا و اصلا در جهان مدرن و پسامدرن، شعر می تواند کارکردی داشته باشد؟

– بله، بسیار. البته دقیق نمی دانم منظورتان از کارکرد چیست.

مثلا نقش رسانه ای آن در قیاس با دیگر هنرها نظیر سینما، تئاتر، رمان و …

– آن شعر نابی که من در نظر دارم خیلی کم گفته می شود.

به نظرتان از اینجا ناشی نمی شود که شعر نسبت به سینما و تئاتر خصوصی تر شده و به حاشیه رفته است. انگار وارد یک مرگ تدریجی شده است.

– کارکرد اجتماعی شعر این است که آن را بخوانی و لذت ببری و به فکر وادار شده و با فضاها و دنیاهای تازه ای مواجه شوی. این کارکرد شعر است. ولی این که بگوییم شعر باید راجع به سیاست و مسائل روز و اینها باشد اشتباه است. چون چنین مسائلی را سایت ها و خبرگزاری ها و مطبوعات به عهده گرفته اند. نیما آنقدر باهوش بود که بهترین شعرهایش این گونه شعرها نباشد؛ یعنی آثاری با قابلیت تعبیر بیشتر.

شما آینده روشنی برای شعر می بینید؟ این که به حیات خودش ادامه بدهد؟

– حتما. من فرصتش را ندارم ولی آنهایی که فضای مجازی را مطالعه می کنند از غوغای برخی شاعران خبر می دهند. کسانی که امکان چاپ آثارشان را هم ندارند، چیزهایی در سایت ها می گذارند و تعداد زیادی لایک می گیرند. البته من حدس می زدم که با ورود کامپیوتر به زندگی، شعرها مینی مالیستی شوند. طبعا شعر بلند جایی ندارد. شعرهای کوتاه کوتاه.

ما این تولید انبوه را در موسیقی هم داریم، خواننده های جدیدی می بینیم که برای خودشان خوانده اند و این تولید انبوه، موسیقی را به ابتذال کشانده است. در شعر نیز چنین وضعی حاکم شده است. به نظر شما این وضع موجب ریزش مخاطب آگاه نخواهد شد؟ آن هم در شرایطی که می دانیم ادبیات داستانی حال و روزش بهتر است.

– بعضی ها فاتحه ادبیات داستانی را هم خوانده اند.

ولی می شود گفت که وضعیت شعر بدتر و رو به زوال است؟

– همان طور که آغازی بر شعر نداریم، پایانی هم بر آن نخواهیم داشت.

فکر می کنم شعر از آغاز وظیفه و تعهدی داشته و انتظار می رفته کارهایی برای جامعه انجام بدهد و چون امروزه هنرهای جدیدی پا به عرصه گذاشته اند و جزو هنرهای دوران مدرنیسم تلقی می شوند که جذابیت بصری دارند، شعر کنار زده شده است. حتی جوایز شعر نیز تاثیرشان را از دست داده اند. در همین جایزه شاملو که شما داورش بوده اید، کتاب برنده اش هنوز در چاپ اول مانده است، درست برعکس جوایز ادبیات داستانی.

– بله. ولی مثلا در همین جایزه ابوالحسن نجفی که جزو هیات داورانش بودم ترجمه های داستان خیلی عالی دیدم. یعنی شش کتاب از زبان های مختلف مثل آلمانی به رده بالا رسید که خیلی خوب ترجمه شده بودند.

در حال حاضر که ترجمه، ادبیات ما را به طور کامل قبضه کرده؛ به نوعی ادبیات داستان های خودمان را هم به حاشیه رانده است.

– آخر در دوره ای ادبیات داستانی ما درگیر یک تکرار بدی شد.

آیا این در جهان شعری مان اتفاق نیفتاده است؟

– چرا. در شعر هم این اتفاق افتاده است ولی این نه پایان داستان است و نه پایان شعر.

ضیاء موحد: می خواستند برخی واژه ها را کلا از ادبیات محو کنند

درباره غزل چطور؟ خود شما در «شعر و شناخت» معتقدید دوره غزل به سر آمده است. غزل هایی که زیر عنوان غزل مدرن و پست مدرن سروده می شوند آیا به حیات خود ادامه خواهند داد؟

– اینها تا جایی که من دیده ام بیشتر بازی با الفاظ هستند تا غزل.

با این اوصاف می خواهید بگویید غزل دیگر حرف دوره ما نیست.

– دقیقا. مثلا آقای مهدی مظفری سه جلد کتاب منتشر کرده و تمام این غزل ها را با قافیه های تکراری و مضامین پیش پا افتاده، گردآوری کرده که شما دوتا را بخوانید رغبتی به سومی نخواهید داشت.

روی هم نویسی زیاد شده است. کشف شاعران فردی در شاعران جوان وجود ندارد.

– بله، همین طور است.

البته مثلا محمد علی بهمنی داشته ایم که در ترانه و غزل داعیه دارند. ایشان برخلاف نظر شما معتقدند غزل و ترانه پخته تر شده است. مثلا به آثار سیمین بهبهانی نسبت به آثار شاعران جدیدتر دیدگاه چندان مثبتی ندارند چون اعتقاد دارند نگاه شاعران امروز تازه تر است و مفاهیم زیباتری دارند.

– من نمی دانم در آن قالب محدود کفه ترازویی چگونه می شود این کارها را کرد. ببینید، آنها که با حرف من مخالفند می توانند بگویند که امکانات زبان بی نهایت است و بنابراین خیلی غزل های کوتاه نانوشته وجود دارد. من هم حرفی ندارم ولی تا شعر نو هست، میدان فراخ تر و بارآورتری وجود دارد. از بین دو راه خیلی راحت می توان انتخاب کرد. اما در سر یک صدراهه انتخاب واقعا دشوار می شود. شعر نو و شعر بی وزن سرودن انتخاب های زیادی پدید می آورد. این که می گویند شعر نو شعر جوامع دموکرات است، یعنی جامعه ای که آزادی را پذیرفته و قید و بندها را کنار می زند. شعر محصور در فرم ها و قالب های قدیمی نمی ماند. استفاده از این آزادی کار هر کسی نیست. خیلی قدرت می خواهد. واقعا کنار گذاشتن وزن، قدرت می خواهد.

حرف از آزادی شد؛ کلمه ای با مفاهیم گسترده که برای ما در ایران دست یافتنش در همه حوزه ها به ویژه ادبیات و هنر هنوز آرزو است. شما از دهه ۵۰ تاکنون که نیمه دوم دهه ۹۰ است، حدود نیم قرن کار کرده اید. شعرتان چقدر از سانسور ضربه خورد؟ چقدر به آن تن داده اید؟ چقدر دچار خودسانسوری شده اید؟

– در «بر آب های مُرده مروارید» که قبل از انقلاب چاپ شد، ممیزان اصلا نفهمیده بودند چیست و گفته بودند بروید چاپ کنید! «غزل های سفید» را هم کاری نداشتند. در «مشتی نور سرد» یک شعری که خیلی دوستش دارم و از روی مینیاتور سروده شده، «آغوش» را اشکال گرفتند و من آن را به «کنار» تبدیل کردم! در یک شعر دیگرم که ترجمه هم شده به بندی از شعر ایراد گرفتند و من چیزی جایگزینش کردم که خیلی قوی تر بود! بعضی شعرهایم عمیقا سیاسی اند و بعضی ها معنایش را فهمیده اند اما به شکل «عسس بیا من را بگیر» نیست! مثلا شعری را به روزنامه نگاری دادم و او گفت اگر چاپش کنم روزنامه ام را توقیف می کنند، ولی بعدها در کتاب، بدون اشکال چاپ شد، چون موقعیت تغییر کرد.

ما ایرانی ها به دلیل شرایطی که در آن زیسته ایم یک ذهنیت از پیش تعیین شده خودسانسور داریم. مثلا ما روزنامه نگارها آن قدر خودمان و دیگران را سانسور کرده ایم که بعدها وقتی شرایط تغییر کند متوجه خواهیم شد چه کرده ایم. شما هنگام سرودن شعر آیا به این فکر می کنید که این سطر مجوز نخواهد گرفت؟

– ابدا. برای این که نوع شعر من آنقدر رو نیست که بخواهند دست به آن بزنند. ولی شنیده ام که به محمد حقوقی گفته اند «دامن کوه» و «سینه دشت» را عوض کند. در جواب اعتراض او هم گفته بودند: «می خواهیم شمارا نسبت به کلمه حساس کنیم وگرنه اینها اشکالی ندارند.»

فکر می کنید دلیل رو نبودن شعرتان تاثیر پیشینه فلسفی باشد؟

– مسلما همین طور است. چون بالاخره آدم گاهی شعرهایی می گوید که نمی داند از کجا آمده است. مثلا شعری را در اصفهان خواندم و نقاشی آنجا نشسته بود و گفت این همان گل و مرغ است. من در کودکی تصویر گل و مرغ را زیاد دیده بودم ولی هنگام سرودن این شعر اصلا متوجه نبودم که از آنجا می آید؛ یعنی وقتی در ذهن چیزهایی باشد، خود به خود یک جایی جوش زده و بیرون می آید.

من موقع ترجمه «کلاغ» ادگار آلن پو متوجه شدم که کلاغ اساسا یک موتیف قابل توجه در ادبیات قرن نوزدهم بوده است. در ایران خیلی کمتر به این موضوع توجه شده، جز نیما که شعر «غراب» دارد. فکر می کنم کتاب «غراب های سفید» شما منحصر به فرد باشد. آیا این از ادبیات قرن نوزدهم غرب می آید یا به سابقه ذهنی شما باز می گردد؟

– صددرصد به سابقه ذهنی من بر می گردد و اگر دقت کرده باشید، یکی از تکنیک های شعر تکرار است. من در اینجا کلاغ را به چهار زبان آورده ام. استعمال کلمه خارجی در شعر دلیل می خواهد.

ضیاء موحد: می خواستند برخی واژه ها را کلا از ادبیات محو کنند

اگر برای ادگار آلن پو منشأ کلاغ ادبیات قرن نوزدهم است، برای شما چیست؟ آیا بازنمایی از جامعه است یا یک خاستگاه ذهنی؟

– خاستگاه ذهنی دارد. ولی پس از نوشته شدن شعر آدم می بیند چیزهای دیگری هم در آن آورده شده است. برخی حتی این شعر را سیاسی تلقی کردند.

ولی خود شما هنگام سرودنش این ذهنیت را نداشته اید، درست است؟

– شاید ته ذهنم یک دغدغه سیاسی هم بود.

در شعرهای شما یک حس آنی وجود دارد که در حقیقت ویژگی و خصلت آثار شماست. از دیگر خصایص اشعار شما وزن است که هیچ گاه آن را رها نکرده اید.

– چرا، در بخش هایی رها کرده ام. آنها یک موسیقی طبیعی دارند.

بله، یک ریتمی دارند ولی در کل بیشتر آثار شما که اغلب کوتاه هم هستند، به ثبت یک لحظه، یک آن، اختصاص دارند. گاهی حتی ثبت چند لحظه را در بر می گیرند. اینها از کجا نشأت می گیرند؟ آیا به این ساختارها فکر می کنید؟

– خودش شکل می گیرد. خود را می نویساند. ساختگی و تصنعی نیست.

شما یک آن را کشف کرده و سپس آن را متکثر می کنید؟

– بله، دقیقا.

کشف عموما مرحله اول شکل گیری یک قطعه شعر است. پروسه سرودن شعر برای شما دارای چه مراحل دیگری است؟ آیا پس از الهام نخستین، اثر را رها کرده و چند روز بعد کاملش می کنید یا به گونه دیگری کار را انجام می دهید؟

– اشعار بلندی دارم که چاپ نشده اند و در آنها به این شکل کار کرده ام.

آیا بعدها در شعرهای کوتاه تان تغییری ایجاد می کنید؟

– خیلی کم.

پس اعتقاد زیادی به ویرایش شعر ندارید؟

– البته گاهی این کار را انجام داده ام.

به نظرم این، «آن» و در لحظه بودن، از ویژگی های مهم کارهای شماست که در شعر معاصر کمتر دیده ایم. در حقیقت اگر روزی به خصلت های شعر شما پرداخته بشود، ساختمان اثر ادبی در عین کوتاه بودن کاملا چشمگیر خواهد بود. فرم ها خیلی قدرتمندند و چفت و بست هایی که اینها را به هم وصل می کنند مستحکم هستند؛ یعنی نمی شود کلمات را جابجا کرد یا تغییر داد. وزن هم در این مقوله جایگاه درخوری دارد. آیا عدم رها شدن تان از وزن به پیشینه غیردموکراتیک ما بر می گردد؟

– بله، می شود این گونه هم تعبیرش کرد.

در غرب، چه در حوزه شعر و چه داستان، آثار یک نویسنده ویرایش می شوند. خود شما چقدر به این مقوله معتقدید؟ و چقدر شعرهای تان را برای خواندن به دیگران می دهید و آیا پیشنهادی به شما می دهند؟

– خیر. اول این که شعرهایم را برای هر کسی نمی خوانم. آنها هم که برای شان می خوانم از چهره شان پی می برم که آیا شعر اصطلاحا در آمده یا خیر. سوالی نمین پرسم. به ندرت شده که کسی بگوید این کلمه را عوض کن. در شعر کلاسیک اتفاق افتاده است. خیلی هم سردستی بوده است چون شاعران نیاز به قافیه داشته اند و گاهی کلمه ها را از دیگران می پرسیده اند.

اگر موافقید، همان طور که گفتگو را با سعدی شروع کردیم، با سعدی هم تمام کنیم. شما از معدود کسانی هستید که معتقدید غزل، حرف و سخن و حتی فرم دوره ما نیست. ما باید سراغ یک فرم دیگر برویم. با این اوصاف آثار کلاسیک، از جمله سعدی، چه کمکی می توانند به ما در پیشبرد این راه بکنند؟

– بسیار. ما از اشتباهات و قدرت ها و واژگان و تکنیک های شان باید بیاموزیم. چند روز پیش نظامی می خواندم و باور کنید از این همه تکنیک و تخیل حیرت کردم. می دانید که نیما شدیدا تحت تاثیر نظامی بوده است. اصلا شگفت انگیز بود که این ذهن چگونه کار می کند! چگونه یک مصرع را این اندازه زیبا پس از مصرع دیگر می آورد!

تصویرهای نظامی اکثرا زبانی اند و چندان ما به ازای عینی ندارند. همین ویژگی در کارهای شما نیز هست. در سعدی نیز تصاویر زبانی فراوانی وجود دارد و ای بسا که تمایل شما به سعدی از همین موارد نشأت گرفته باشد.

– بله، درست است. برای پاسخ کافی به این جواب باید به مقاله ای که در این مورد می نویسم و بعدا چاپ می شود، توجه شود. در این فرصت کم نمی توانم پاسخ مفصل تر و درخور بدهم.


«تولدی دیگر» چگونه شعر فارسی را تسخیر کرد؟


هفته نامه صدا – بهاره بوذری: اندوه بغض آلود شعر فروغ، آدمی را به درک ژرف ترین دردهای انسانی می رساند. او با حواس آگاه و روح سرشار خود «تولدی دیگر» را سرود که حادثه ای تکرارناشدنی در شعر امروز فارسی بود.

«تولدی دیگر» چگونه شعر فارسی را تسخیر کرد؟

در روزهای حوالی سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد و به مناسبت ۵۵ سالگی مجموعه «تولدی دیگر» می خواهیم از فروغ ابدی شاعری بگوییم که با راستی و زلالی بی مانند خود تا همیشه تاریخ ادبیات فارسی زنده و جاوید خواهد ماند. در این گزارش سعی داریم با آوردن بخشی از سخنان فروغ و بزرگانی که درباره او اظهارنظر کرده اند، مروری بر صدای شاعری داشته باشیم که آنقدر رسا و تاثیرگذار بود که تمام تلاش ها برای به حاشیه راندن و نادیده گرفتنش بی ثمر مانده است و میان تمام دشمنی ها و بداندیشی ها، تنها صدای او است که می ماند.

اما سخن از «تولدی دیگر» شد به جرأت می توان گفت که هیچ کدام از مجموعه شعرهای فروغ فرخزاد به اندازه «تولدی دیگر» ستایش منتقدان و استقبال خوانندگان را به همراه نداشت. به نظر بسیاری از منتقدان، «تولدی دیگر» بهترین مجموعه شعرهای فروغ فرخزاد و یکی از بهترین مجموعه های شعر معاصر ایران است. یکی از دلایل برجسته شدن فروغ فرخزاد هم به عنوان شاعر روشنفکر، مسیر متفاوتی است که در تجربه شاعری خود طی کرده است. او از یک شعر ساده تغزلی در سه مجموعه نخست شعری خود شروع کرد و در «تولدی دیگر» فرم و محتوای اشعارش تحول جدی پیدا کرد.

این ممارست پیروزمندانه فروغ از آن رو بود که در مقطعی شعر برایش بسیار جدی شد و شعر را برای خودش احتیاج داشت. او در مصاحبه ای که در سال ۴۵ با صدرالدین الهی در مجله «سپید و سیاه» داشت می گوید: «شعر برای من احتیاجی است بالاتر از خوردن و خوابیدن، چیزی شبیه نفس کشیدن».

او در همین مصاحبه در مورد مجموعه «تولدی دیگر» می گوید: «شعر من با خود من پیش آمده است. من متاسفم که کتاب های «سیر»، «دیوار» و «عصیان» را بیرون داده ام. افسوس می خورم که من چرا این شروع را با «تولدی دیگر» شروع نکردم.»

فروغ که بعد از «تولدی دیگر» مشرب فکری خاص را در شعر پیش گرفته است، عقیده دارد: «به هر حال باید بعد از «تولد» بزرگ شد، باید رشد کرد، این تولد برای من در آستانه ۳۰ سالگی به وقوع پیوست و حالا تصور می کنم شعری که خالی از فکر باشد، نمی تواند مرا راضی کند. من خودم برای خودم فکر دارم، از دیگران متاثر نمی شوم و تلاش می کنم که صاحب یک فکر مستقل باشم، شاعرهای فرنگی روی من اثر زیادی نگذاشته اند.»

فروغ خودش هم نگاه متفاوت و حساسیت بیشتری نسبت به «تولدی دیگر» داشت. او می دانست که سرنوشت شاعری او با انتشار «تولدی دیگر» وارد مرحله تازه ای می شود، از این رو، انتشارات متفاوت مروارید را برای نشر آن برگزید. مجید روشنگر، یکی از موسسان انتشارات مروارید، دیدار خود با فروغ را در دفتر کارش چنین توضیح می دهد: «شادروان فروغ فرخزاد گفت مجموعه اشعار تازه اش را برای انتشار توسط مروارید با خود آورده است و آنها را به من داد. اولین پرسش من از ایشان این بود که چرا مجموعه اشعار جدیدشان را به ناشران قبلی خود نمی دهند. فروغ فرخزاد گفت من کتاب های شما را دیده ام و خوانده ام و کار شما را متفاوت با دیگران دریافته ام، دلم می خواهد مروارید ناشر کتاب من باشد. به این ترتیب بود که «تولدی دیگر» را مروارید منتشر کرد و با نشر آن، فروغ تولدی دیگر یافت. وقتی هم که به او گفتم «تولدی دیگر» را در چاپ اول با تیراژ سه هزار نسخه چاپ خواهیم کرد، گفت مگر دیوانه شده اید؟ چه کسی سه هزار نسخه کتاب مرا خواهد خرید.»۱

فروغ را یکی از بزرگ ترین روشنفکران تاثیرگذار ایرانی می شناسند. در مصاحبه ای که برناردو برتولوچی، کارگردان نام آور سینمای ایتالیا، با فروغ در نیمه نخست سال ۱۳۴۵ انجام داد، فروغ تعریف خود از روشنفکر را به این شکل بیان می کند: یک روشنفکر تماشاچی جامعه اش است، جامعه ای که تقریبا به او پشت کرده است. روشنفکر آدمی است که در درجه اول برای پیشرفت معنوی خود فعالیت می کند، مسائل اخلاقی را مطرح می کند و آنها را برای خودش حل می کند. به این افراد بیشتر می توان روشنفکر گفت تا افرادی که صرفا فعالیت های تکنیکی و اقتصادی می کنند.»

فروغ مصاحبه دیگری نیز با ایرج گرگین داشت که برای آشنایی بیشتر با نظرات او در مورد شعر که موجب سرودن مجموعه ای مانند «تولدی دیگر» شد، بخشی از گفته هایش را در ادامه با هم می خوانیم.

فروغ فرخزاد به عنوان یکی از موفق ترین شاگردان نیما، با اصطلاح «شعر نو» موافق نبود و لفظ «شعر امروز» را می پسندید. چون به نظر او «شعر نو یا کهنه وجود ندارد. آنچه که شعر امروز را از شعر دیروز جدا می کند و شکل تازه ای به آن می دهد، همان جدایی میان فرم های مادی و معنوی زندگی امروز با دیروز است. من فکر می کنم کار هنر بیان مجدد زندگی است. زندگی ماهیت متغیری دارد و جریانی است که مرتب در حال شکل عوض کردن و رشد و توسعه است، بنابراین، هنر در هر دوره ای رویه خودش را دارد و غیر از این هنر نیست و یک جور تقلب است.»

او ادامه می دهد: «امروز همه چیز عوض شده و دنیای ما هیچ ارتباطی با دنیای حافظ و سعدی ندارد، فکر می کنم دنیای من حتی به دنیای پدرم هم ارتباط ندارد. عواملی وارد زندگی ما شدند که محیط فکری و روحی ما را می سازند. طرز تلقی آدم امروزی نسبت به آدمی که بیست سال پیش زندگی می کرده، کاملا عوض شده است و مفاهیم مختلفی مانند مذهب، عشق، اخلاق، شجاعت و قهرمانی چون محیط زندگی ما عوض شده و تمام این مفاهیم زاییده شرایط محیطی هستند، برای ما عوض شده اند.»

فروغ بیشتر از فرم، ارزش شعر را به محتوای آن می شناسد و می گوید: «شعر امروز ما باید خصوصیات این دوره را داشته باشد و در عین حال، سازنده آن باید به حدی از تجربه و هوشیاری برسد که به محتوای شعرش ارزشی بدهد تا میان کارهایی که در دنیا عرضه می شود جای خود را باز کند.»

فروغ ضعف شعر امروز را نداشتن محیط لازم می داند چون به شعر به عنوان تفنن نگاه می شود، چه از طرف خواننده و چه از طرف سازنده. او می گوید: «من هیچ وقت ندیدم که خواننده یک شعر ببیند که از لحاظ فرم کار چه ارزشی دارد یا محتوای آن حاوی چه پیامی است بلکه دنبال کنجکاوی های معمولی و بچگانه می رود چون محیط نیست و جریان وجود ندارد، طبیعتا آدم ها در خودشان فرو می روند و به خودشان پناه می برند. اگر قدرت کافی نداشته باشند، از بین می روند و اگر داشته باشند، شعرشان مجرد و تنها و بی جان می شود. این یکی از علت های بزرگ راکد ماندن و رشد نکردن شعر است.»

او از طرز تلقی اغلب شاعران از مفهوم شعر امروز انتقاد می کند و عقیده دارد: «کار هنر تصویرسازی نیست، کار هنر بیان دنیای حسی آدم به وسیله تصاویری است که در زندگی مادی و روزانه او وجود دارند و آن تصاویر قابل لمسی هستند.»

نمود عملی این تعریف فروغ از شعر را در شعر «تولدی دیگر» می توان یافت. در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است/ دل من/ که به اندازه یک عشق است/ به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد/ به زوال زیبای گل ها در گلدان/ به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای/ و به آواز قناری ها/ که به اندازه یک پنجره می خوانند.

فروغ، یکی از ویژگی های ارزشمند شعر امروز را نزدیک شدن به جوهر شعری می داند و می گوید: «شعر امروز خودش را رها کرده از بار بسیاری از مسائلی که هیچ ارتباطی به آن نداشت. شعر دیگر کارش این نیست که نصیحت و رهبری کند یا مدح کسی را بگوید و از حالت کلی گویی در آمده است. به زندگی به آدم و به مسائل انسانی نزدیک شده است. به مسائلی که ریشه هنر از اینها است و هنر خون خودش را از آنها می گیرد.»

شعر فروغ صدای فرو خفته زن ایرانی را فریاد کرد و بیان دنیای لطیف زنانه از ویژگی های بارز اشعار اوست اما خود او معتقد است: «وقتی پای سنجش ارزش هنری پیش بیاید، من فکر می کنم جنسیت نمی تواند مطرح باشد و اصلا مطرح کردن این قضیه درست نیست. آنچه که مطرح است این است که آدم جنبه های مثبت وجود خودش را طوری پرورش دهد که به حدی از ارزش های انسانی برسد. اصل کار آدم است و اصلا زن و مرد مطرح نیست. اگر شعر ی بتواند خودش را به این مرحله برساند دیگر اصلا مربوط به سازنده اش نمی شود. چیزی است مربوط به دنیای شعر و ارزش خودش را دارد. همان ارزشی را دارد که یک مرد شاعر خیلی عالی هم می تواند به آن رسیده باشد. به هر حال، من وقتی شعر می گویم اینقدرها به این مسائل توجه ندارم و اگر چنین حالتی در آن است، خیلی ناآگاهانه است.»

فروغ از نگاه دیگران

هیچ کتاب نقد ادبی در حوزه شعر معاصر فارسی نیست که بخش مفصلی را در مورد فروغ فرخزاد نداشته باشد، شاعری که در فرم و محتوای شعر امروز تغییرات بزرگ و ماندگاری را ایجاد کرده است. در این بخش، با برخی نظرات منتقدان در مورد شعر و شخصیت فروغ فرخزاد آشنا می شویم.

«تولدی دیگر» چگونه شعر فارسی را تسخیر کرد؟ (اسلایدشو - فوری)

آیدین آغداشلو در مصاحبه ای که درباره فروغ داشته است درباره مشی فکری فروغ در اشعارش توضیح می دهد: «نمی خواهم بگویم فروغ چپ روی نمی کرد، نه، فروغ دست راستی نبود، او هم مثل هر روشنفکری حتما یک حسی از عدالت خواهی در مجموع داشت، ولی مثل اخوان و شاملو و خیلی های دیگر، تقریبا اکثریت قریب به اتفاق سخنگوی چپ روشنفکری نشد. در واقع فروغ شعرش را به صورت یک ترنم و زمزمه شخصی در آورد و از این نظر است که شاید با سهراب شباهت هایی داشته باشد و در شعرش درباره خودش صحبت کرد و درباره جهان به داوری نشست. شعرهای عاشقانه اش از «تولدی دیگر» به بعد زیاد نیست. شعرهای تغازلی دارد ولی شعرهای عاشقانه که به نام و نشان باشد، در آثارش نداشت. من فکر می کنم در فضایی که این چنین سیاست زده و چپ زده بود، این نوع شعر فروغ فرخزاد نمایش و جلوه دیگری داشت.»۲

تقدیم نامه اول کتاب تولدی دیگر (به: ا.گ) مهر تاییدی بود بر حرف و حدیث هایی که درباره رابطه نزدیک فروغ با ابراهیم گلستان مدت ها در محافل ادبی ایران مطرح شده بود. آیدین آغداشلو در مورد ماجرای این تقدیم نامه می گوید: «وقتی کتاب تولدی دیگر را به «ا.گ» تقدیم کرد، یک آقای گوینده رادیو و تلویزیون که اسمش با همین ا.گ آغاز می شد ادعا کرد فروغ این کتاب را به او تقدیم کرده است.»

او با اظهار تاسف از خصوصیت چرکین و پستی که اطرافیان فروغ داشتند، ادامه می دهد: «همیشه تعجب می کردم که او با چه بزرگواری این پستی طبع و دروغ را تحمل می کرد چون که به گمان من او همیشه زنی مستقل، معتبر و با وفاداری به انتخاب های مهم زندگی اش بود. به واقع، هر کسی غیر از این بگوید، دروغگویی بیش نیست و این بحث هایی که در اطراف شخصیت فروغ بعدها یا همین الان به صورت سلبی مطرح می شود پایه ای جز دروغ ندارد.»

محمد شمس لنگرودی در کتاب «تاریخ تحلیلی شعر نو» انتشار «تولدی دیگر» را از شاعری که از این پیش تر کتاب های اسیر، دیوار و عصیان را منتشر کرده بود حادثه ای غیر منتظره می داند و می نویسد: «فروغ اسیر و گناه، … شاعری دردمند و صمیمی اما سانتی مانتال و کم عمق بود. او ناگهان در «تولدی دیگر» شاعری دیگر می شود و در ردیف بزرگ ترین شاعران نیمایی انسانگرای آن زمان – اخوان و شاملو – قرار می گیرد و این تحول ناگهانی نکته ای بود که مورد پرسش بسیاری کسان واقع می شود.»۳

به نظر شمس لنگرودی، «تولدی دیگر» نه فقط تحولی در شعر فروغ بلکه تحولی در شعرِ نوی ایران به سوی شعر مدرن جهان بود. «تولدی دیگر» شعر نوی فارسی را که به لحاظ محتوایی عموما در دو قطب ذهن گرایی درونگرایانه و برونگرایی تعلیمی جریان داشت، با اتکا به واقعیات روزمره و تاریخی و تجربیات شخصی به مسیری واقع گرایانه رهنمون شد و فروغ این نگاه به شعر و جهان را از نوشته های نیما آموخته بود.»۴

محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب «با چراغ و آینه»، در مورد انتشار مجموعه «تولدی دیگر» می نویسد: «حقیقت امر این است که شخصیت اصیل و ممتاز و مستقل او با آخرین کتابش تولدی دیگر آشکارا شد. در این کتاب با شاعری بزرگ روبرو می شویم که بی هیچ گمان، تاریخ ادبیات او را به عنوان بزرگ ترین زن شاعر در طول تاریخ هزار ساله خویش خواهد پذیرفت و در قرن ما یکی از دو سه چهره برجسته شعر امروز خواهد بود.»۵

وی می افزاید: «فروغ اگر خالص ترین و برجسته ترین چهره روشنفکری ایران در نیمه دوم قرن بیستم نباشد، بی گمان یکی از دو سه تن چهره هایی است که عنوان روشنفکر به کمال بر آنان صادق است. صورت و معنی در شعر او مدرن است. هیچ روشنفکری بهتر از فروغ به ستیزه با سنت برنخاسته است. دیگران شعار داده اند و دشنام و اگر به تحلیل سبک شناسی آثارشان بپردازیم در جدال با سنت، خود گرفتار تناقض های خنده آوری هستند.»۶

داریوش آشوری در مصاحبه ای که به تحلیل شعر و ادبیات امروز پرداخته است، در مورد جایگاه فروغ فرخزاد می گوید: «به نظر من آنچه که به میزان زیادی زمینه توفیق فروغ فرخزاد است این است که او به شکل دیگری مثل نیما، از خودش و با خودش شروع کرد به تنهایی و با دست زدن به عصیان اول به عنوان یک زن طالب حقوق انسانی برای زن شد و بعد به عنوان یک انسان بر مبنای یک سلسله ارزش های متعالی توانست گردن بر افرازد، این عامل در او عامل متینی است که به مرز آنچه شعر انسانی می گوییم بسیار نزدیک است و به کار ارزش بیشتری می دهد.»۷

رضا براهنی در گفتگوی قابل توجهی که پس از مرگ فروغ داشت، معتقد است: «فروغ در مقابل تز ویران کننده خود در سه کتاب نخست، نوعی وقوف شاعرانه به موقعیت انسانی و بیشتر البته انسان رنج کشیده امروز را می گذارد. این انسان آنتی تز آن تز است و شعر «تولدی دیگر» فروغ فرخزاد ترکیب دیگری است که در آن جرثومه های سازندگی بیش از جرثومه های ویرانی است. فرخزاد حق داشته است که از این ترکیب جدید به عنوان «تولدی دیگر» یاد می کند چون هر تولد یادآور مرگی است، باید گفت با این تولد، فرخزاد آن دوران نخستین را تا حدی از بین می برد و علیه ارزش های متوسط طبقاتی خود هوشمندانه قیام می کند و ارزش های متعالی بشریت را جانشین آن ارزش های متوسط می کند.»۸

مرگ ناگهانی فروغ داغ همیشه تازه ای است که بر دل شعر فارسی ماند. براهنی درباره مرگ تلخ و ناگوار فروغ می گوید: «فروغ همیشه جوان است، شباب دائمی با شعر فرخزاد در حرکت است. شاید اگر فروغ نمی مرد و پیر می شد، شعرش نیز این شباب را از دست می داد و به سوی چروکیدگی و پیری حرکت می کرد. با وجود این، شکی نیست که حیف شد مرد، مرگ فرخزاد مصیبت بود چرا که می توانست تا سی چهل سال دیگر شعر بگوید و تمام عیب های خود را از بین ببرد و سهمی بزرگ تر از آن که دارد، در شعر ایران داشته باشد.»۹

«تولدی دیگر» چگونه شعر فارسی را تسخیر کرد؟

منابع

۱٫ خونی تازه در رگ های صنعت نشر. گفتگو با مجید روشنگر، هفته نامه صدا، شماره ۱۴۴، ص ۶۵
۲٫ گفتگو با آیدین آغداشلو درباره فروغ فرخزاد
۳٫ تاریخ تحلیلی شعر نو؛ محمد شمس لنگرودی، نشر مرکز، ۱۳۶۸، ص ۱۰۵
۴٫ همان، ص ۱۰۶
۵٫ با چراغ و آینه، محمدرضا شفیعی کدکنی، نشر سخن، ۱۳۹۰، ص ۵۶۹
۶٫ همان، ص ۵۶۹
۷٫ تحلیل از شعر و ادبیات امروز، مجله نگین، گفتگوی داریوش آشوری و احمد فتوحی، شماره ۴۵، بهمن ۴۷، ص ۶۸
۸٫ گفتگو درباره فروغ فرخزاد، مجله نگین، رضا براهنی و احمد فتوحی، شماره ۳۰، دی ۴۷، ص ۱۵
۹٫ همان، ص ۱۷


خبرگزاری آريا – «تولدي ديگر» چگونه شعر فارسي را تسخير کرد؟


«تولدي ديگر» چگونه شعر فارسي را تسخير کرد؟

خبرگزاري آريا – هفته نامه صدا – بهاره بوذري: اندوه بغض آلود شعر فروغ، آدمي را به درک ژرف ترين دردهاي انساني مي رساند. او با حواس آگاه و روح سرشار خود «تولدي ديگر» را سرود که حادثه اي تکرارناشدني در شعر امروز فارسي بود.
«تولدي ديگر» چگونه شعر فارسي را تسخير کرد؟
در روزهاي حوالي سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد و به مناسبت ۵۵ سالگي مجموعه «تولدي ديگر» مي خواهيم از فروغ ابدي شاعري بگوييم که با راستي و زلالي بي مانند خود تا هميشه تاريخ ادبيات فارسي زنده و جاويد خواهد ماند. در اين گزارش سعي داريم با آوردن بخشي از سخنان فروغ و بزرگاني که درباره او اظهارنظر کرده اند، مروري بر صداي شاعري داشته باشيم که آنقدر رسا و تاثيرگذار بود که تمام تلاش ها براي به حاشيه راندن و ناديده گرفتنش بي ثمر مانده است و ميان تمام دشمني ها و بدانديشي ها، تنها صداي او است که مي ماند.
اما سخن از «تولدي ديگر» شد به جرأت مي توان گفت که هيچ کدام از مجموعه شعرهاي فروغ فرخزاد به اندازه «تولدي ديگر» ستايش منتقدان و استقبال خوانندگان را به همراه نداشت. به نظر بسياري از منتقدان، «تولدي ديگر» بهترين مجموعه شعرهاي فروغ فرخزاد و يکي از بهترين مجموعه هاي شعر معاصر ايران است. يکي از دلايل برجسته شدن فروغ فرخزاد هم به عنوان شاعر روشنفکر، مسير متفاوتي است که در تجربه شاعري خود طي کرده است. او از يک شعر ساده تغزلي در سه مجموعه نخست شعري خود شروع کرد و در «تولدي ديگر» فرم و محتواي اشعارش تحول جدي پيدا کرد.
اين ممارست پيروزمندانه فروغ از آن رو بود که در مقطعي شعر برايش بسيار جدي شد و شعر را براي خودش احتياج داشت. او در مصاحبه اي که در سال ۴۵ با صدرالدين الهي در مجله «سپيد و سياه» داشت مي گويد: «شعر براي من احتياجي است بالاتر از خوردن و خوابيدن، چيزي شبيه نفس کشيدن».
او در همين مصاحبه در مورد مجموعه «تولدي ديگر» مي گويد: «شعر من با خود من پيش آمده است. من متاسفم که کتاب هاي «سير»، «ديوار» و «عصيان» را بيرون داده ام. افسوس مي خورم که من چرا اين شروع را با «تولدي ديگر» شروع نکردم.»
فروغ که بعد از «تولدي ديگر» مشرب فکري خاص را در شعر پيش گرفته است، عقيده دارد: «به هر حال بايد بعد از «تولد» بزرگ شد، بايد رشد کرد، اين تولد براي من در آستانه ۳۰ سالگي به وقوع پيوست و حالا تصور مي کنم شعري که خالي از فکر باشد، نمي تواند مرا راضي کند. من خودم براي خودم فکر دارم، از ديگران متاثر نمي شوم و تلاش مي کنم که صاحب يک فکر مستقل باشم، شاعرهاي فرنگي روي من اثر زيادي نگذاشته اند.»
فروغ خودش هم نگاه متفاوت و حساسيت بيشتري نسبت به «تولدي ديگر» داشت. او مي دانست که سرنوشت شاعري او با انتشار «تولدي ديگر» وارد مرحله تازه اي مي شود، از اين رو، انتشارات متفاوت مرواريد را براي نشر آن برگزيد. مجيد روشنگر، يکي از موسسان انتشارات مرواريد، ديدار خود با فروغ را در دفتر کارش چنين توضيح مي دهد: «شادروان فروغ فرخزاد گفت مجموعه اشعار تازه اش را براي انتشار توسط مرواريد با خود آورده است و آنها را به من داد. اولين پرسش من از ايشان اين بود که چرا مجموعه اشعار جديدشان را به ناشران قبلي خود نمي دهند. فروغ فرخزاد گفت من کتاب هاي شما را ديده ام و خوانده ام و کار شما را متفاوت با ديگران دريافته ام، دلم مي خواهد مرواريد ناشر کتاب من باشد. به اين ترتيب بود که «تولدي ديگر» را مرواريد منتشر کرد و با نشر آن، فروغ تولدي ديگر يافت. وقتي هم که به او گفتم «تولدي ديگر» را در چاپ اول با تيراژ سه هزار نسخه چاپ خواهيم کرد، گفت مگر ديوانه شده ايد؟ چه کسي سه هزار نسخه کتاب مرا خواهد خريد.»۱
فروغ را يکي از بزرگ ترين روشنفکران تاثيرگذار ايراني مي شناسند. در مصاحبه اي که برناردو برتولوچي، کارگردان نام آور سينماي ايتاليا، با فروغ در نيمه نخست سال ۱۳۴۵ انجام داد، فروغ تعريف خود از روشنفکر را به اين شکل بيان مي کند: يک روشنفکر تماشاچي جامعه اش است، جامعه اي که تقريبا به او پشت کرده است. روشنفکر آدمي است که در درجه اول براي پيشرفت معنوي خود فعاليت مي کند، مسائل اخلاقي را مطرح مي کند و آنها را براي خودش حل مي کند. به اين افراد بيشتر مي توان روشنفکر گفت تا افرادي که صرفا فعاليت هاي تکنيکي و اقتصادي مي کنند.»
فروغ مصاحبه ديگري نيز با ايرج گرگين داشت که براي آشنايي بيشتر با نظرات او در مورد شعر که موجب سرودن مجموعه اي مانند «تولدي ديگر» شد، بخشي از گفته هايش را در ادامه با هم مي خوانيم.
فروغ فرخزاد به عنوان يکي از موفق ترين شاگردان نيما، با اصطلاح «شعر نو» موافق نبود و لفظ «شعر امروز» را مي پسنديد. چون به نظر او «شعر نو يا کهنه وجود ندارد. آنچه که شعر امروز را از شعر ديروز جدا مي کند و شکل تازه اي به آن مي دهد، همان جدايي ميان فرم هاي مادي و معنوي زندگي امروز با ديروز است. من فکر مي کنم کار هنر بيان مجدد زندگي است. زندگي ماهيت متغيري دارد و جرياني است که مرتب در حال شکل عوض کردن و رشد و توسعه است، بنابراين، هنر در هر دوره اي رويه خودش را دارد و غير از اين هنر نيست و يک جور تقلب است.»
او ادامه مي دهد: «امروز همه چيز عوض شده و دنياي ما هيچ ارتباطي با دنياي حافظ و سعدي ندارد، فکر مي کنم دنياي من حتي به دنياي پدرم هم ارتباط ندارد. عواملي وارد زندگي ما شدند که محيط فکري و روحي ما را مي سازند. طرز تلقي آدم امروزي نسبت به آدمي که بيست سال پيش زندگي مي کرده، کاملا عوض شده است و مفاهيم مختلفي مانند مذهب، عشق، اخلاق، شجاعت و قهرماني چون محيط زندگي ما عوض شده و تمام اين مفاهيم زاييده شرايط محيطي هستند، براي ما عوض شده اند.»
فروغ بيشتر از فرم، ارزش شعر را به محتواي آن مي شناسد و مي گويد: «شعر امروز ما بايد خصوصيات اين دوره را داشته باشد و در عين حال، سازنده آن بايد به حدي از تجربه و هوشياري برسد که به محتواي شعرش ارزشي بدهد تا ميان کارهايي که در دنيا عرضه مي شود جاي خود را باز کند.»
فروغ ضعف شعر امروز را نداشتن محيط لازم مي داند چون به شعر به عنوان تفنن نگاه مي شود، چه از طرف خواننده و چه از طرف سازنده. او مي گويد: «من هيچ وقت نديدم که خواننده يک شعر ببيند که از لحاظ فرم کار چه ارزشي دارد يا محتواي آن حاوي چه پيامي است بلکه دنبال کنجکاوي هاي معمولي و بچگانه مي رود چون محيط نيست و جريان وجود ندارد، طبيعتا آدم ها در خودشان فرو مي روند و به خودشان پناه مي برند. اگر قدرت کافي نداشته باشند، از بين مي روند و اگر داشته باشند، شعرشان مجرد و تنها و بي جان مي شود. اين يکي از علت هاي بزرگ راکد ماندن و رشد نکردن شعر است.»
او از طرز تلقي اغلب شاعران از مفهوم شعر امروز انتقاد مي کند و عقيده دارد: «کار هنر تصويرسازي نيست، کار هنر بيان دنياي حسي آدم به وسيله تصاويري است که در زندگي مادي و روزانه او وجود دارند و آن تصاوير قابل لمسي هستند.»
نمود عملي اين تعريف فروغ از شعر را در شعر «تولدي ديگر» مي توان يافت. در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است/ دل من/ که به اندازه يک عشق است/ به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد/ به زوال زيباي گل ها در گلدان/ به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي/ و به آواز قناري ها/ که به اندازه يک پنجره مي خوانند.
فروغ، يکي از ويژگي هاي ارزشمند شعر امروز را نزديک شدن به جوهر شعري مي داند و مي گويد: «شعر امروز خودش را رها کرده از بار بسياري از مسائلي که هيچ ارتباطي به آن نداشت. شعر ديگر کارش اين نيست که نصيحت و رهبري کند يا مدح کسي را بگويد و از حالت کلي گويي در آمده است. به زندگي به آدم و به مسائل انساني نزديک شده است. به مسائلي که ريشه هنر از اينها است و هنر خون خودش را از آنها مي گيرد.»
شعر فروغ صداي فرو خفته زن ايراني را فرياد کرد و بيان دنياي لطيف زنانه از ويژگي هاي بارز اشعار اوست اما خود او معتقد است: «وقتي پاي سنجش ارزش هنري پيش بيايد، من فکر مي کنم جنسيت نمي تواند مطرح باشد و اصلا مطرح کردن اين قضيه درست نيست. آنچه که مطرح است اين است که آدم جنبه هاي مثبت وجود خودش را طوري پرورش دهد که به حدي از ارزش هاي انساني برسد. اصل کار آدم است و اصلا زن و مرد مطرح نيست. اگر شعر ي بتواند خودش را به اين مرحله برساند ديگر اصلا مربوط به سازنده اش نمي شود. چيزي است مربوط به دنياي شعر و ارزش خودش را دارد. همان ارزشي را دارد که يک مرد شاعر خيلي عالي هم مي تواند به آن رسيده باشد. به هر حال، من وقتي شعر مي گويم اينقدرها به اين مسائل توجه ندارم و اگر چنين حالتي در آن است، خيلي ناآگاهانه است.»
فروغ از نگاه ديگران
هيچ کتاب نقد ادبي در حوزه شعر معاصر فارسي نيست که بخش مفصلي را در مورد فروغ فرخزاد نداشته باشد، شاعري که در فرم و محتواي شعر امروز تغييرات بزرگ و ماندگاري را ايجاد کرده است. در اين بخش، با برخي نظرات منتقدان در مورد شعر و شخصيت فروغ فرخزاد آشنا مي شويم.
«تولدي ديگر» چگونه شعر فارسي را تسخير کرد؟ (اسلايدشو - فوري)
آيدين آغداشلو در مصاحبه اي که درباره فروغ داشته است درباره مشي فکري فروغ در اشعارش توضيح مي دهد: «نمي خواهم بگويم فروغ چپ روي نمي کرد، نه، فروغ دست راستي نبود، او هم مثل هر روشنفکري حتما يک حسي از عدالت خواهي در مجموع داشت، ولي مثل اخوان و شاملو و خيلي هاي ديگر، تقريبا اکثريت قريب به اتفاق سخنگوي چپ روشنفکري نشد. در واقع فروغ شعرش را به صورت يک ترنم و زمزمه شخصي در آورد و از اين نظر است که شايد با سهراب شباهت هايي داشته باشد و در شعرش درباره خودش صحبت کرد و درباره جهان به داوري نشست. شعرهاي عاشقانه اش از «تولدي ديگر» به بعد زياد نيست. شعرهاي تغازلي دارد ولي شعرهاي عاشقانه که به نام و نشان باشد، در آثارش نداشت. من فکر مي کنم در فضايي که اين چنين سياست زده و چپ زده بود، اين نوع شعر فروغ فرخزاد نمايش و جلوه ديگري داشت.»۲
تقديم نامه اول کتاب تولدي ديگر (به: ا.گ) مهر تاييدي بود بر حرف و حديث هايي که درباره رابطه نزديک فروغ با ابراهيم گلستان مدت ها در محافل ادبي ايران مطرح شده بود. آيدين آغداشلو در مورد ماجراي اين تقديم نامه مي گويد: «وقتي کتاب تولدي ديگر را به «ا.گ» تقديم کرد، يک آقاي گوينده راديو و تلويزيون که اسمش با همين ا.گ آغاز مي شد ادعا کرد فروغ اين کتاب را به او تقديم کرده است.»
او با اظهار تاسف از خصوصيت چرکين و پستي که اطرافيان فروغ داشتند، ادامه مي دهد: «هميشه تعجب مي کردم که او با چه بزرگواري اين پستي طبع و دروغ را تحمل مي کرد چون که به گمان من او هميشه زني مستقل، معتبر و با وفاداري به انتخاب هاي مهم زندگي اش بود. به واقع، هر کسي غير از اين بگويد، دروغگويي بيش نيست و اين بحث هايي که در اطراف شخصيت فروغ بعدها يا همين الان به صورت سلبي مطرح مي شود پايه اي جز دروغ ندارد.»
محمد شمس لنگرودي در کتاب «تاريخ تحليلي شعر نو» انتشار «تولدي ديگر» را از شاعري که از اين پيش تر کتاب هاي اسير، ديوار و عصيان را منتشر کرده بود حادثه اي غير منتظره مي داند و مي نويسد: «فروغ اسير و گناه، … شاعري دردمند و صميمي اما سانتي مانتال و کم عمق بود. او ناگهان در «تولدي ديگر» شاعري ديگر مي شود و در رديف بزرگ ترين شاعران نيمايي انسانگراي آن زمان – اخوان و شاملو – قرار مي گيرد و اين تحول ناگهاني نکته اي بود که مورد پرسش بسياري کسان واقع مي شود.»۳
به نظر شمس لنگرودي، «تولدي ديگر» نه فقط تحولي در شعر فروغ بلکه تحولي در شعرِ نوي ايران به سوي شعر مدرن جهان بود. «تولدي ديگر» شعر نوي فارسي را که به لحاظ محتوايي عموما در دو قطب ذهن گرايي درونگرايانه و برونگرايي تعليمي جريان داشت، با اتکا به واقعيات روزمره و تاريخي و تجربيات شخصي به مسيري واقع گرايانه رهنمون شد و فروغ اين نگاه به شعر و جهان را از نوشته هاي نيما آموخته بود.»۴
محمدرضا شفيعي کدکني در کتاب «با چراغ و آينه»، در مورد انتشار مجموعه «تولدي ديگر» مي نويسد: «حقيقت امر اين است که شخصيت اصيل و ممتاز و مستقل او با آخرين کتابش تولدي ديگر آشکارا شد. در اين کتاب با شاعري بزرگ روبرو مي شويم که بي هيچ گمان، تاريخ ادبيات او را به عنوان بزرگ ترين زن شاعر در طول تاريخ هزار ساله خويش خواهد پذيرفت و در قرن ما يکي از دو سه چهره برجسته شعر امروز خواهد بود.»۵
وي مي افزايد: «فروغ اگر خالص ترين و برجسته ترين چهره روشنفکري ايران در نيمه دوم قرن بيستم نباشد، بي گمان يکي از دو سه تن چهره هايي است که عنوان روشنفکر به کمال بر آنان صادق است. صورت و معني در شعر او مدرن است. هيچ روشنفکري بهتر از فروغ به ستيزه با سنت برنخاسته است. ديگران شعار داده اند و دشنام و اگر به تحليل سبک شناسي آثارشان بپردازيم در جدال با سنت، خود گرفتار تناقض هاي خنده آوري هستند.»۶
داريوش آشوري در مصاحبه اي که به تحليل شعر و ادبيات امروز پرداخته است، در مورد جايگاه فروغ فرخزاد مي گويد: «به نظر من آنچه که به ميزان زيادي زمينه توفيق فروغ فرخزاد است اين است که او به شکل ديگري مثل نيما، از خودش و با خودش شروع کرد به تنهايي و با دست زدن به عصيان اول به عنوان يک زن طالب حقوق انساني براي زن شد و بعد به عنوان يک انسان بر مبناي يک سلسله ارزش هاي متعالي توانست گردن بر افرازد، اين عامل در او عامل متيني است که به مرز آنچه شعر انساني مي گوييم بسيار نزديک است و به کار ارزش بيشتري مي دهد.»۷
رضا براهني در گفتگوي قابل توجهي که پس از مرگ فروغ داشت، معتقد است: «فروغ در مقابل تز ويران کننده خود در سه کتاب نخست، نوعي وقوف شاعرانه به موقعيت انساني و بيشتر البته انسان رنج کشيده امروز را مي گذارد. اين انسان آنتي تز آن تز است و شعر «تولدي ديگر» فروغ فرخزاد ترکيب ديگري است که در آن جرثومه هاي سازندگي بيش از جرثومه هاي ويراني است. فرخزاد حق داشته است که از اين ترکيب جديد به عنوان «تولدي ديگر» ياد مي کند چون هر تولد يادآور مرگي است، بايد گفت با اين تولد، فرخزاد آن دوران نخستين را تا حدي از بين مي برد و عليه ارزش هاي متوسط طبقاتي خود هوشمندانه قيام مي کند و ارزش هاي متعالي بشريت را جانشين آن ارزش هاي متوسط مي کند.»۸
مرگ ناگهاني فروغ داغ هميشه تازه اي است که بر دل شعر فارسي ماند. براهني درباره مرگ تلخ و ناگوار فروغ مي گويد: «فروغ هميشه جوان است، شباب دائمي با شعر فرخزاد در حرکت است. شايد اگر فروغ نمي مرد و پير مي شد، شعرش نيز اين شباب را از دست مي داد و به سوي چروکيدگي و پيري حرکت مي کرد. با وجود اين، شکي نيست که حيف شد مرد، مرگ فرخزاد مصيبت بود چرا که مي توانست تا سي چهل سال ديگر شعر بگويد و تمام عيب هاي خود را از بين ببرد و سهمي بزرگ تر از آن که دارد، در شعر ايران داشته باشد.»۹
«تولدي ديگر» چگونه شعر فارسي را تسخير کرد؟
منابع
۱٫ خوني تازه در رگ هاي صنعت نشر. گفتگو با مجيد روشنگر، هفته نامه صدا، شماره ۱۴۴، ص ۶۵
۲٫ گفتگو با آيدين آغداشلو درباره فروغ فرخزاد
۳٫ تاريخ تحليلي شعر نو؛ محمد شمس لنگرودي، نشر مرکز، ۱۳۶۸، ص ۱۰۵
۴٫ همان، ص ۱۰۶
۵٫ با چراغ و آينه، محمدرضا شفيعي کدکني، نشر سخن، ۱۳۹۰، ص ۵۶۹
۶٫ همان، ص ۵۶۹
۷٫ تحليل از شعر و ادبيات امروز، مجله نگين، گفتگوي داريوش آشوري و احمد فتوحي، شماره ۴۵، بهمن ۴۷، ص ۶۸
۸٫ گفتگو درباره فروغ فرخزاد، مجله نگين، رضا براهني و احمد فتوحي، شماره ۳۰، دي ۴۷، ص ۱۵
۹٫ همان، ص ۱۷