Tag Archives: نيست

خبرگزاری آريا – «اتفاق ممنوع نيست» در راديو نمايش


«اتفاق ممنوع نيست» در راديو نمايش

خبرگزاري آريا – سريال راديويي «اتفاق ممنوع نيست» به کارگرداني حميد منوچهري را از راديو نمايش بشنويد.
به گزارش خبرگزاري آريا از روابط عمومي اداره کل هنرهاي نمايشي راديو ،داستان اين سريال را حسين يعقوبي نوشته و درباره جواني است که عاشق نويسندگي است و تصميم مي گيرد براي شرکت در کلاس هاي داستان نويسي از شهر خود کوچ کند و …
در اين نمايش راديويي هنرمنداني چون احمد گنجي، مهرداد مهماندوست، نازنين مهيمني، سيما خوش چشم، محمد يگانه، محمد آقا محمدي، احمد شمس آصف، امير عباس توفيقي، صفا آقاجاني، رامين پور ايمان، مهدي نميني مقدم، علي ميلاني و ديگر بازيگران اداره کل هنرهاي نمايشي راديو به ايفاي نقش مي پردازند.
«اتفاق ممنوع نيست» به تهيه کنندگي شهناز دهکردي، صدابرداري علي حاجي نوروزي و افکت نرگس موسي پور ساعت ۲۱:۰۰ از راديو نمايش پخش مي شود.


خبرگزاری آريا – لوريس چکناواريان: «رستم و سهراب» اپراى عروسكى نيست، اپراست و اصلاح اين اشتباه فاحش، بسيار ضرورى است


لوريس چکناواريان: «رستم و سهراب» اپراى عروسكى نيست، اپراست و اصلاح اين اشتباه فاحش، بسيار ضرورى است

خبرگزاري آريا – اپراي «رستم و سهراب» نوشته‌ي «لوريس چکناواريان» به کارگرداني «بهروز غريب‌پور»‌ هم‌زمان با روز جهاني تئاتر در سالن فردوسي مشهد به روي صحنه مي‌رود. اين اجرا در روزهاي هفتم و هشتم فروردين ماه روي صحنه خواهد رفت.
«رستم و سهراب» اپرايي تک‌پرده‌اي ساختهٔ لوريس چکناواريان است که براساس داستان رستم و سهراب در شاهنامه ساخته شده‌است. چکناواريان کار بر روي اين اپرا را پس از دريافت کمک‌هزينه‌اي از «کارل ارف» در سالزبورگ آغاز کرد. ساخت رستم و سهراب ۲۵ سال به طول انجاميد.
به گفتهٔ چکناواريان، موسيقي زورخانه‌اي و موسيقي که در دسته‌هاي عزاداري ماه محرم در ايران نواخته مي‌شود، دو منبع الهام او در تصنيف موسيقي اپراي رستم و سهراب بوده‌اند. چکناواريان در مجموع هشت نسخهٔ متفاوت از اپرا را در مدت ۲۵ سال تصنيف کرد. نسخهٔ هفتم تنها با سازهاي ايراني و نسخهٔ هشتم (نسخهٔ نهايي) براي ارکستر بزرگ نوشته شده است.
اين اپرا را «بهروز غريب‌پور» به صورت اپراي عروسکي به اجرا درآورد و در حالي که در خبرها همواره به اين مساله اشاره مي‌شود که اپراي عروسکي «رستم و سهراب» روي صحنه مي‌رود؛ «لوريس چکناواريان» به اين نکته اشاره دارد که: «رستم و سهراب، اپراى عروسكى نيست، اپراست، اپرايى كه در اين اجرا به شيوهء نمايش عروسكى روى صحنه مى آيد. اصلاح اين اشتباه فاحش، بسيار ضرورى است.»


خبرگزاری آريا – پايتخــت ۵ معمولي نيست


پايتخــت 5 معمولي نيست

خبرگزاري آريا – نقي معمولي، باز هم در تلويزيون خواهد درخشيد؛ و نوروز ۹۷ نيز، دوباره روزهاي او و خانواده‌اش خواهد بود تا به لطف ديده شدن و خوش آمدن مردم، اين سريال هنوز بعد از سال‌ها ادامه پيدا کند. بازيگر نقش نقي معمولي، محسن تنابنده است؛ مردي متولد ۱۳۵۴٫ در دانشگاه بازيگري خوانده و البته نويسنده چيره دستي است.
با آن‌که در جشنواره‌هاي فيلم فجر، برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و دو سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد براي فيلم‌هاي استشهادي براي خدا، سنگ اول، هفت دقيقه تا پاييز و فراري شده و فيلم گينس را هم کارگرداني کرده، اما به لطف سريال پايتخت و نقش نقي معمولي بود که تبديل به يکي از مطرح‌ترين بازيگران دهه اخير در ايران شده است. گفتگويي با او انجام داده‌ايم؛ با موضوع نوروزي، پايتخت و باقي ماجرا.
مشکل بعضي از بازيگرها با تلويزيون چيست که زياد در اين مديوم حضور پيدا نمي‌کنند؟
نخست اين‌که شايد چارچوب‌هاي تلويزيون و اين گروه و شايد هم مردم، چندان هم‌سو نباشد. دوم مي‌تواند دلايل فني داشته باشد. ازجمله اينکه بازيگر احساس مي‌کند در تلويزيون و سريال خيلي مي‌تواند در دسترس باشد و زيادي ديده شدن شايد خيلي به نفع يک بازيگر تلويزيون نباشد. شايد به اين فکر کند وقتي شما اينقدر مفت در جعبه جادويي همه خانه‌ها حضور داريد، ديگر خيلي راضي نشوند تا براي ديدنش به سينما بيايند. دليل ديگر صرفاً علاقه شخصي بازيگر به سينما باشد و اصلاً کار با تلويزيون را دوست نداشته باشد.
خود شما که بازيگر مطرح سينما هم هستيد و در اين مديوم حاضر شده‌ايد، چرا حاضر شده‌ايد؟
براي خود من فقط کار خوب خيلي مهم است و زياد مديوم آن از عرصه تئاتر، تلويزيون و سينما فرق نمي‌کند. من مشکل چنداني با اينکه تلويزيون، تئاتر يا سينماست، ندارم. دليل ديگر، خط قرمزهاي تلويزيون است که به هر حال با سينما فرق مي‌کند و بعضي بازيگراندر اين چارچوب نمي‌گنجد. دليل ديگر اينکه وقتي مثلاً در يک سريال هر شب و زماني روي آنتن هستيد، از نظر تکنيکال و فني کمي خطرناک است.
چطور؟
به اين جهت که شما بايد يک شخصيت را در تايم بلندتر داشته باشيد و حفظش کنيد، با همه زوائد و حواشي و با همه‌چيزش نگه‌اش داريد. هم به لحاظ فني ممکن است براي بعضي‌ها خيلي دشوار باشد تا در سينما در قالب يک فيلم سينمايي و در عرض هفتاد تا هشتاد دقيقه پيوسته بتوانيد يک شخصيت را بازي کنيد. مورد ديگري که در اين ماجرا بسيار مهم است، نحوه پرداخت‌هاي مالي مي‌تواند باشد.
آيا معضل قصه و روايت و سناريونويسي هم مطرح است؟
ما در سينما و تلويزيون، تئاتر و در همه هنرهاي نمايشي به لحاظ فيلمنامه ضعف و مشکل زيادي داريم. اين ماجرا در تلويزيون به طرز وحشتناک‌تري خود را نشان مي‌دهد. مشکل بعدي، شايد اين باشد که گاهاً تلويزيون قدر داشته‌ها و منابع انساني‌اش را ندانسته است.
مثال مي‌زنيد؟
مثل امثال آقاي رضا عطاران و غيره. يکي از دلايل واقعاً مي‌تواند همين قدرناشناسي‌ها باشد. سرمايه‌هايي که سال‌هاي سال‌ها در تلويزيون تجربه مي‌کنند و شکل مي‌گيرند ولي بعضاً به خاطر بي‌مهري مي‌روند و در سينما راحت‌تر کارشان را انجام مي‌دهند. مشکل بعدي، عدم تنوع در شکل‌گيري سوژه‌ها در تلويزيون است. معضل بعدي هم، عدم حضور کارشناساني است که کاربلد باشند و ما گاه ناچاريم کارمان را به افرادي بسپاريم که از نظر تخصصي، چندان کاربلد نيستند. اين ممکن است دلسردکننده باشد.
نگاه شما که هم سينما را تجربه کرده‌ايد و هم تلويزيون و تئاتر را، به تلويزيون چگونه است؟
کلاً در دنيا سينماروها بسيار کمتر شده‌اند. تلويزيون‌ها بسيار جا باز کرده‌اند. اينقدر که در معماري خانه تي‌وي‌روم داريد که اين در تأثيرگذاري تلويزيون بسيار بسيار مهم است. البته فکر مي‌کنم که تلويزيون بايد چندين برابر قبل تلاش کند تا به شرايط نسبتاً مطلوب برسد.
سال گذشته علاوه بر بازي، ظاهراً درگير موضع‌گيري‌هاي اجتماعي هم بوديد؛ مثل زلزله کرمانشاه. به نظرتان هنرمندان بايد وارد چنين عرصه‌هايي هم بشوند؟
سيب‌زميني که نيستيم و شرايط جامعه‌مان را مي‌بينيم و حق داريم به دليل دلسوزي براي مملکت‌مان راجع به کم‌وکاستي‌ها و شرايطي که مي‌بينيم حرف بزنيم. در همه جاي دنيا مرسوم است که همه هنرپيشه‌ها و اهالي هنر و همه آن‌هايي که محبوبيت دارند و شايد سلبريتي هستند، حق دخالت دارند و با صداي بلند بگويند. اگر خيلي‌ها موقع انتخابات تحت تأثير ما بودند و رأي دادند، حالا هم ما مي‌توانيم زبان خيلي‌ها باشيم و اگر باعث شديم کساني رأي بياورند، بايد باعث بشويم که حق اعتراض هم داشته باشيم و يک جاهايي زبان‌شان باشيم، کم‌وکاستي‌ها را ببينيم و فرياد بزنيم. اين حق همه‌مان است.
به نظرتان، مي‌شود «نقي معمولي» را معروف‌ترين کاراکــتر سريال‌هاي تلويزيوني دهه‌هاي گـذشته دانست؟
نه اينکه اين کار من باشد، ولي به نظرم يقيناً همين‌طور است. يعني از بازخوردي که من در مملکتم و خارج از مملکتم مي‌بينم غيرازاين نيست.
حالا که پايتخت ۵ را آماده کرده‌ايد، فکر مي‌کنيد پايان اين سريال چه زماني خواهد بود؟
به نظرم پايتخت سريال خوبي است. تلاش و زحمت بسياري برده. بهتر است راجع به آن حرف نزنيم تا راحت‌تر ديده شود. ولي ما تمام تلاش‌مان را کرده‌ايم. با وسواس بسيار زياد که اين قصه، ماجراهاي نوتر و شرايط بهتر و جذاب‌تر از قبل داشته باشد. پايان اين سريال هم به عوامل زيادي بستگي دارد. مهمترين مسئله اقبال عمومي است که ديگر دوستش نداشته باشند، پس در آن صورت ساختش لزومي هم ندارد. نکته دوم، مديريت يک گروه است. مي‌دانيد که کارهاي گروهي کردن در ايران بسيار سخت است. اينکه بتوانيم گروه‌مان را هميشه خوب و خوشحال و سرحال و باانگيزه نگه داريم مهم است. براي بازيگر شايد خيلي سخت باشد که يک کاراکتري را مجدداً کار کند. اين اقبال عمومي است که باعث مي‌شود من يکي به خاطر دل آن‌ها دوست داشته باشم که کار بکنم. ضمن اينکه دائماً بگرديم و سوژه‌ها و شرايط بهتر و بکرتري پيدا کنيم که حداقل لذت بازي کردن، لذت ساخت و لذت پيشرفت در آن وجود داشته باشد. ولي عمده آن به اقبال عمومي باز مي‌گردد که مردم دوستش داشته باشند و ما در خودمان با خلاقيت، توليد انرژي کنيم.
کار با سيروس مقدم بهتر است يا کارگردان‌هاي سينمايي مثل داودنژاد؟
راجع به اينکه کار با سيروس مقدم بهتر است يا کار با داوودنژاد بايد بگويم که اين سؤال از اساس کمي ايراد دارد. چون راجع به آن نمي‌شود واقعاً حرف زد. مثل سؤال علم بهتر است يا ثروت مي‌ماند، چون علم هم ثروتي است. حقيقتش اين است که من تلاش کرده‌ام از همه عزيزاني که با آن‌ها کار کردم، بسيار بسيار ياد بگيرم. تنها شايد مديوم‌ها فرق مي‌کرده و اين آدم‌هايي که با آن‌ها کار کردم ازنظر خودم بهترين‌ها بودند و هستند و اينقدر مايه‌دار هستند و سطح شعور و خلاقيت و دانش‌شان بالاست که من توانسته‌ام سال‌هاي سال دوام بياورم و با آنها کار کنم.
يعني واقعاً هيچ فرقي ندارد يا تعارف مي‌کنيد؟
فرقش اين است چيزي که از اين دوستان آموخته‌ام به‌صورت تخصصي کار کردن ميان دو مديوم است؛ که در تلويزيون سازوکارهاي خودش را مي‌طلبد و در سينما که مدل خودش را دارد و شکل خودش را مي‌پسندد. عمده چيزي که از اين دو عزيز آموختم شايد واقعاً همين باشد، وگرنه درس مهم‌تري که گرفتم منش‌هاي اخلاقي، رفتاري از اين دو عزيز بزرگوار است و بزرگان ديگري مثل جوزاني و جناب آقاي فروزش و ديگر دوستاني که شايد در اين مقال نمي‌گنجد که اسم بياورم. اين‌ها هم شايد بسيار در من تأثير گذاشته است.
موقع تحويل سال نو ياد چه کسي مي‌افتيد؟
من متأسفانه پدرم را ازدست ‌داده‌ام و تنها آدمي که موقع سال تحويل به ذهنم مي‌آيد، به غير از حضور عزيزان و خانواده‌ام، يقيناً پدر خدابيامرزم هست.
دوست داريد امسال چي عيدي بگيريد؟
از قبل موقع سال تحويل منتظر يک عيدي بزرگ از طرف خداوند هستم. البته امسال پيش‌پيش عيدي بزرگي را به من داد و پسرم متولد شد. ولي به غيرازاين عيدي بي‌همتا منتظر يک عيدي ديگري هستم که فعلاً نمي‌توانم راجع به آن حرف بزنم، منتظر آن خبر خوب هستم که برسد و بعداً که رسيد اگر فرصت شد راجع به آن صحبت مي‌کنيم.


خبرگزاری آريا – سروش حبيبي: ديگر از شاهکار‌ها خبري نيست…


سروش حبيبي: ديگر از شاهکار‌ها خبري نيست...

خبرگزاري آريا – روزنامه هفت صبح – احسان خالقي: سروش حبيبي که اين روزها در سن ۸۴ سالگي به سر مي برد از حال و هواي ترجمه و مطالعه آثار بزرگ جهان مي گويد. سروش حبيبي با بازترجمه هاي آثار «تولستوي» و «داستايفسکي»، نسل جديد را به بازخواني آثار بزرگان ادبيات روس ترغيب کرد. پيش از او رمان «آناکارنينا»ي تولستوي به همت مشفق همداني ترجمه شده بود که همچنان آن را ترجمه اي دقيق مي دانند اما ترجمه سروش حبيبي با زباني به روزتر عرضه شد. همچنين رمان «ابله» اثر فئودور داستايفسکي نيز با ترجمه اين مترجم توانا راهي بازار شد که در مدتي کوتاه (با وجود حجم و قيمت بالا) به چاپ هاي متعدد رسيد.
او نيز مثل بسياري مترجمان سرشناس ديگر، نويسندگاني را به فارسي زبانان معرفي کرده است که از جمله آن ها مي توان به آنتوني تابوکي، آلخو کارپانتيه، ميگل آنخل آستورياس و… اشاره کرد. اما در اين ميان برخي ترجمه هاي او هستند که همچنان هرساله با فروش بالا مواجه اند؛ از جمله ترجمه «خداحافظ گري کوپر» (رمان رومن گاري) و «طبل حلبي» (اثر گونتر گراس). از آثار مطرح ديگر نيز که به قلم اين مترجم بازگردانده شده، مي توان به «ژرمينال» (اثر اميل زولا)، «شب هاي روشن»، و «شياطينِ» داستايفسکي اشاره کرد. او درواقع قريب به ۴۵ سال است که ترجمه مي کند. همچنين مدت هاست در فرانسه زندگي مي کند و در اين گفت و گو از حال و هواي دوري از وطن، ترجمه و آثار بزرگ جهان مي گويد.
ديگر از شاهکارها خبري نيست...
شما سال هاست که خارج از کشور زندگي مي کنيد. دل تان براي ايران تنگ نشده؟
دلم براي ايران خيلي تنگ شده. متاسفانه کسي را داخل ايران ندارم که بتوانم بيايم والّا حتما مي آمدم. به خاطر اوضاع جسمي نمي توانم بيايم وگرنه مي آمدم. در اين مدت خيلي ها گفته اند که بيايم تا مثلا کارهايي برايم انجام بدهند.
منظورتان چه کارهايي است؟
بزرگذاشت هايي مي خواهند برگزار کنند. مثلا آقاي دهباشي که شب هايي را براي چهره هاي مختلف برگزار کرده، گفته بيايم ولي واقعا آمدن به ايران، همان طور که گفتم به خاطر وضعيت جسماني برايم سخت است.
البته از يک نظر خوب است که آنجا مانده ايد؛ لااقل از هواي آلوده تهران در امان هستيد!
بله. يکي از چيزهايي که هر کسي را در تهران آزار مي دهد، همين هوا و دود شهر است. البته من به خاطر مزيت خاصي نيست که اينجا ساکن هستم اما خب تا جايي که بتوانم سعي مي کنم از زندگي ام راضي باشم.
در سال هاي پيش، حتي تا همين شش هفت سال پيش هم در آن کشور مشغول ترجمه بوديد و پرکار هم بوديد. ترجمه هاي تان در ايران چاپ مي شد و ما و علاقه مندان ادبيات آن را مي ديديم. اما کم کارتر شده ايد. فکر مي کنم نسبت به سال هاي قبل خيلي اين قضيه پررنگ شده. دليل خاصي دارد؟
بله. نسبتا کمتر ترجمه مي کن ولي هنوز هم کتاب هايي هست که سپرده ام و بايد چاپ شوند.
در کل چندسال است که ترجمه مي کنيد؟
نزديک به ۴۵ سال.
ديگر از شاهکارها خبري نيست...
اولين ترجمه تان چه کتابي بود؟
«بيابان تاتارها».
پس دينو بوتزاتي را شما به فارسي زبان ها معرفي کرديد. درست است؟
بله. مثل رومن گاري که من با ترجمه «خداحافظ گري کوپر» اين نويسنده را معرفي کرد. اريک امانوئل اشميت هم به همين شکل بود. قبل از ترجمه «گل هاي معرف»، در ايران چهره نام آشنا نبود.
بين تمام اين سال هايي که ترجمه کرديد، ترجمه چه کاري را بيشتر يادتان مانده. مقصودم به لحاظ دشواري ترجمه است. چه کاري بيشتر از همه، از شما وقت گرفت و مي شود گفت سختي آن بيشتر بود؟
رمان گونترگراس، «طبل حلبي». رمان هاي «کيفر آتش»، و «کوه جادو» هم بودند. البته بين اين ها «کوه جادو» متاسفانه ترجمه اش نماند.
ديگر از شاهکارها خبري نيست...
ضمن اين که از معدود مترجماني هستيد که به چندين زبان تسلط داريد. الان مترجماني که به چند زبان تسلط داشته باشند، کم شده اند. اما تا جايي که مي دانيم شما به زبان هاي مختلف از جمله انگليسي، فرانسه و آلماني وارد هستيد. زبان روسي را هم خيلي دير شروع کرديد اما آن را آموختيد.
ببينيد، درست است که من با چند زبان آشنا هستم اما اشتباه است اگر فکر کنيم که آشناي با چند زبان يا حتي تسلط به آن ها براي ترجمه کفايت مي کند. مترجم بايد دانش خود را در زمينه هاي مختلف تقويت کند؛ تاريخ، جغرافي، رسم و رسومات ملل مختلف. در کل بايد خيلي چيزها خارج از زبان بداند که بتواند به يک ترجمه خوب برسد.
به نظرتان براي ترجمه چقدر لازم است که مترجم به ادبيات معاصر فارسي آشنايي داشته باشد؟
البته که مطالعه نويسندگان معاصر واجب است. آنها به نظر بنده سکويي هستند که آفرينش ادبي بعد از چند قرن بار ديگر از آن خيز بر مي دارد و اميدوارم جهشي بکند که به اوج افلاک ادب برسد. البته اين بنده هم که از مشتاقان نثر معاصر فارسي هستم علاوه بر جمالزاده و هدايت، داستان هاي ساعدي و گلشيري و آل احمد و دولت آبادي و احمد محمود را با لذت مي خوانم و از آنها مي آموزم.
بين مترجمان چطور؟
از ميان مترجمان معاصر مرحوم قاضي و کريم امامي و نجف دريابندري و عبدالله کوثري و داريوش آشوري را دوست دارم و از آنها بهره مي گيرم.
در انتخاب هاي تان براي ترجمه چقدر به ابعاد سياسي- اجتماعي آن و تاثيرگذاري اثر بر جامعه اي که مخاطب ترجمه تان خواهدبود، فکر مي کنيد؟
ماکسيم گورکي در يکي از نوشته هايش به نام «خواننده» براي نويسنده يک جور مقام و برتري پيشوايي فرض مي کند و به او حق مي دهد که برادر به عقيده او نادان خود را به زور سيلي و توسري به راه راست هدايت کند. من چنين رسالتي براي خود نمي شناسم. به عقيده من خواننده صغير نيست و توانايي تشخيص خوب و بد در همه هست. اداي بيشترداني، غصب مقام قدرت است. با اين همه خودم را فردي از ميليون ها آدم مي دانم و از انتشار آنچه براي خود زيان آور و گمراه کننده مي دانم خودداري مي کنم.
در کار ترجمه، تا به حال پيش آمده که احساس کنيد زبان فارسي توانايي انتقال پيام متن زبان اصلي را ندارد؟
براي داستان نه. زبان فارسي گنجينه بسيار وسيعي است و امکانات فراوان دارد. اما از اين امکان هات بايد استفاده شود. مي شود گفت که بايد اين امکانات را کشف کرد و اين کار ممکن نيست جز با مطالعه عميق آثار نظم و نثر گذشتگان و نيز زبان مردم که براي رمان توانايي گويا و ابلاغ معناي بسياري دارد، اما افسوس به عقيده بعضي تعبيرات عاميانه ارج ادبي ندارند. بنده از اين گروه نيستم.
ديگر از شاهکارها خبري نيست...
نويسندگان و شاعران محبوب شما در سال هاي عمرتان چه کساني بوده اند؟
از گذشتگان فردوسي و منوچهر و سعدي و حافظ که از خواندشان سير نمي شوم. از امروزي ها ايرج ميرزا و شاملو و نادرپور و مشيري. از نثرنويسان گذشته صاحب مرزبان نامه و بيهقي و از متاخرين، صادق هدايت و جلال آل احمد و هوشنگ گلشيري.
بين آثاري که خودتان ترجمه کرده ايد، کدام براي تان ويژه تر از بقيه است؟
همه ترجمه هاي خودم را مي پسندم. اگر نمي پسنديدم ترجمه شان نمي کردم. راستش را بخواهيد دلم نمي آيد که يکي، دوتاشان را از بقيه جدا کنم. مثل اين است که بگويم يکي از بچه هايم را دوست ندارم يا کمتر دوست دارم.
و اما نهايتا چقدر از کارنامه کاري تان امروز، پس از هشتاد و چند سال، راضي هستيد؟
شايد باور نکنيد ولي ناراحتي ام از آن است که وقت زياد تلف کرده ام. جوان که بودم بيشتر و حالا کمتر. کارهايي را که مهم و البته پرزحمت تر بود مي گذاشتم براي بعد و اين از تنبلي و اهمال بود. اميدوارم جوانان همت کنند و کمتر از من تن به تنبلي بدهد.
چرا در طول اين سال هايي که به ترجمه ادبي پرداخته ايد، هيچ وقت سراغ ترجمه شعر نرفتيد؟
من به شعر علاقه مندم. اصلا چه کسي هست که شعر دوست نداشته باشد؟ شعر و موسيقي دو زمينه متعالي براي تجلي طبع و روح آدميزادند و منبع کسب شور اما براي ترجمه شعر، مترجم خود بايد شاعر باشد و بنده افسوس که شاعر نيستم. از شعر لذت بردن و زيبايي آن را درک کردن با شاعر بودن فرق دارد. از اين گذشته بنده به ترجمه شعر نپرداخته ام و با اين وجود هم بيش از اندازه پراکنده کاري در دوراني که من در آن فعال بودم تا اندازه اي موجه بود زيرا مترجم به اندازه لازم نداشتيم. حالا هم نداريم. ولي بيش از ۲۰ سال پيش داريم.
امروز سواران پرشور بسياري در اين ميدان گوي مي زنند. آدم در يک محدوده کوچک هرچه بيشتر کار کند، بيشتر به آن علاقه مند مي شود و به تدريج به قول حافظ عشقش به فرياد مي رسد و حالش به سالکي شبيه مي شود که در راه رسيدن به معشوق خود را فراموش مي کند و درهاي تازه اي بر او گشوده مي شود که براي مسافران شتاب زده بسته مي ماند. ممکن است اين عرايض من به نظر کمي مبالغه به نظر بيايد اما اگر کمي در اين خصوص تامل کنيد، مي بينيد که از حقيقت خالي نيست. چرا راه دور برويم.
شما خودتان ديده ايد که هر قدر حافظ يا مولوي يا… را بيشتر بخوانيد و به آن دل بدهيد، هر بار به نکته تازه اي بر مي خوريد که در بارهاي پيشين متوجه آن نشده بوديد، ولي از بنده ديگر گذشته است. حالا وقت اين حرف ها نيست. اگر ۳۰، ۴۰ سال پيش کسي اين حرف ها را به من مي زد و من سعادت مي داشتم و گوشم شنوا بود حالا وضعم غير از اين بود. حالا ديگر عمرم نزديک به پايان است و راهي که رفته ام بازگشتني نيست. وصيتم به مترجمان جوان اين است که اگر بتوانند حوزه محدودي انتخاب کنند و در آن تا مي توانند عميق شوند.
ديگر از شاهکارها خبري نيست...
اوضاع حال حاضر رمان را در جهان طور ارزيابي مي کنيد؟
کتاب هايي که الان در دنيا نوشته مي شود، بيشتر جنبه سرگرمي دارد. ديگر از شاهکارها خبري نيست. اين موضوع خاص فرانسه يا انگليس و روسيه و يا ديگر کشورها نيست، به طور کلي رمان چنين سرنوشتي پيدا کرده است. شايد مردم ديگر فرصت ندارند بنشينند رمان بخوانند و همين طور نويسنده نمي تواند زمان زيادي صرف نوشتن و ساختن يک شخصيت داستاني کند. در فرانسه بعد از مارسل پروست اين اتفاق افتاد و ديگر بعد از اين نويسنده کسي در حد و اندازه هاي او نيامد. البته افرادي مثل سارتر آمدند اما کار اين ها بيشتر سياست و فلسفه اگزيستانسياليسم بود.
با اين وجود چرا ما در دنياي مطرح نشده ايم؟ مقصودم از ما، فارسي زبان ها و نويسندگان ادبيات ايران است. چرا اسمي از ما در جهان بين جوايز مهم شان وجود ندارد؟
من معتقدم اگر فرنگي ها نويسنده هاي ما را مي شناختند مي توانستيم به جايزه نوبل هم دست پيدا کنيم. ما نويسنده هاي خوبي داشتيم، اما به خاطر اين که آن ها به فرنگي ها معرفي نشده بودند، نتوانستند جايزه نوبل بگيرند. البته جايزه نوبل هم به افرادي رسيده که شايسته آن نيستند و معلوم نيست روي چه حسابي به برخي از آنان جايزه داده اند. خود من نفهميدم چرا چند سال به يکي، دو نويسنده سوئدي جايزه دادند.
چرا خودتان تا به حال براي معرفي و ترجمه آثار ايراني اقدام نکرده ايد؟
اين کار تخصصي مي خواهد که بنده ندارم. بنده از اول کاري را که مربوط به ترجمه آثار خارجي ها به زبان فارسي است، شروع کردم و بايد آن را ادامه مي دادم. شايد بهتر بود اين کار را مي کردم، اما الان ديگر اين امکان را ندارم و فکر هم نمي کنم بتوانم حق مطلب را- آن گونه که سزاوار است- ادا کنم. اما معتقدم اگر آثار نويسندگان ايراني به فرنگي ها معرفي مي شد، شايد ما به نوبل ادبيات هم دست پيدا مي کرديم. با اين حال براي ترجمه آثار ايراني به ديگر زبان ها خوب است يک فرنگي که زبان مادري اش فرنگي است، اقدام کند، چون در اين صورت موفق تر خواهدبود و اگر ايراني هاي که زبان خارجي بلدند آثار ايراني را به زبان هاي خارجي ترجمه کنند شايد خيلي موفق نباشند.
خودتان چرا هيچ وقت سراغ تاليف نرفتيد؟ نوشتن رمان يا داستان منظورم است.
وقتي آدم هر کاري انجام بدهد تمام کارهايش بد از آب در مي آيد. من تمام تلاشم اين بوده که بتوانم پنجره اي از مفاهيمي را که در خارج از ايران مطرح مي شوند، به روي ايرانيان باز کنم. اميدوارم اين اتفاق رخ داده باشد. در مورد اين که چرا خودم رمان نوشته ام، بايد بگويم نويسنده شدن فقط کتاب منتشر کردن نيست؛ بايد جوشش تازه اي در ذهن و فکر کسي ايجاد شده باشد تا بتواند بنويسد. بايد دريچه عالم هاي روشني به روي او باز شده باشد تا بتواند با استفاده از تکنيک هاي نوشتن قابل ارائه شان کند. متاسفانه من فکر مي کنم در اين زمينه استعداد نداشته ام.