Tag Archives: وقتي

خبرگزاری آريا – وقتي از آن‌ورِ بوم مي‌افتيم


وقتي از آن‌ورِ بوم مي‌افتيم

خبرگزاري آريا – تبليغات از آن دست مفاهيمي است که حالا سال‌هاست معنايش عوض شده است و روز‌به‌روز هم معنايي گسترده‌تر مي‌يابد. تبليغات ديگر نه فقط به معناي ترغيب به خريد جنس يا کالا يا استفاده از خدمات، که تبديل به دنيايي وسيع و اقيانوسي پهناور شده است. اين روزها چه بخواهيم چه نخواهيم، هرکدام‌مان به نوعي در معرض تبليغات قرار داريم و افکار عمومي اجتماع اطرافمان بر پايه همين تبليغات و قدرت تصميم‌گيري صاحبان تبليغاتي شکل مي‌گيرد.
با اين حال و جداي از آن معناي کلي، اگر بخواهيم نسبت تبليغات و رسانه ـ بويژه رسانه ملي کشور ـ را در نظر بگيريم، مي‌بينيم که اين رابطه همواره به صورت جاده‌اي دوطرفه بوده است. رسانه با گستره مخاطبان و دامنه نفوذي که در ميانشان دارد، به خدمت تبليغات مي‌آيد و مجالي را براي تبليغ در اختيارشان قرار مي‌دهد؛ در عوض تبليغات هم در ازاي استفاده‌اش از رسانه، پولي را مي‌پردازد و ادامه فعاليت و پيشبرد برنامه‌هايش را تضمين مي‌کند.
اين نسبت، در مواردي از حالت موازنه خارج شده و تعادل ميان رسانه و تبليغات را بر هم زده است. وقتي عنصري بر عنصر ديگر سوار شود، حمل بر اين مي‌شود که عنصري که قدرتش بيشتر است، قدرت تصميم‌گيري و اختيار بيشتري هم دارد و همان اوست که بايد رويکردها را تعيين کند. در سال‌هايي که به هر دليلي استفاده از تبليغات در مجموعه‌هاي تلويزيوني يا فيلم‌هاي سينمايي شکلي برجسته و مستقيم پيدا کرد، صاحبان تبليغات اين‌طور فرض مي‌کردند که در ازاي هزينه‌اي که پرداخت مي‌کنند ـ هزينه‌اي که البته کم هم نبود ـ قدرت تصميم‌گيري بيشتري دارند؛ در روند و محتوا و مضمون آثار دخالت مي‌کردند و اثر، از ذات خودش که مي‌بايست هنر مي‌بود، دور مي‌افتاد و درگير حواشي مي‌شد.
نقطه‌چين از اين دست مجموعه‌هايي بود که به تبليغات رو، روي آورد و خيلي زود متوجه اشتباهش هم شد. تبليغاتي آن‌قدر مستقيم که حتي آقاي کارگردان را نسبت به اثرش دلزده کرد و او از ساختش پشيمان شد.
جداي از کم شدن کيفيت اثر، تبليغات مستقيم و رو، بر خود مخاطبان هم تاثيري معکوس دارد. مخاطبان از دنبال کردن و تماشاي هر رسانه‌اي در وهله اول اولين نيازشان را که سرگرم‌سازي و پر شدن اوقات فراغتشان است دنبال مي‌کنند. در مواردي که تبليغات رو باشد يا با حالتي باسمه‌اي، به اجبار خودش را تحميل کند، بدون شک نتيجه‌اي عکس خواهد داشت و نه تنها روي اذهان مخاطبان تأثير نمي‌گذارد، که بالعکس باعث دافعه‌شان نسبت به آثار مي‌شود و هزينه بنگاه‌هاي تبليغاتي را بر باد مي‌دهد.
صبا داريان | رسانه


خبرگزاری آريا – حسين رضايي‌نيا: وقتي براي اولين بار آقاي شجريان را ديدم، پاهايم مي‌لرزيد


حسين رضايي‌نيا: وقتي براي اولين بار آقاي شجريان را ديدم، پاهايم مي‌لرزيد

خبرگزاري آريا – نوازنده‌ي چيره دستِ «دف» تا همين‌جايش هم به هر آنچه که يک نوازنده دلش مي‌خواسته برسد، رسيده است. در بهترين آثار نواخته، در بهترين سالن‌هاي کنسرتِ جهان اجرا داشته و با بسياري از بزرگان همکاري کرده است. به ليستِ کساني که او با آنان همکاري داشته‌ است؛ نگاه کنيد: «كيخسرو پوررناظرى، محمدرضا شجريان، بيژن کامکار، داريوش پيرنياکان و خيلي از جوان‌ترهايي که حالا براي خودشان اسم و رسمي در موسيقي ايران دارند؛ هرچند بيشترين فعاليت‌هاي او با گروه «شمس» بوده است؛ اما نوازندگيِ صحيح و تکنيکي و مهارتش در ريتم که او را جزو بهترين نوازندگانِ دف کرده است؛ تنها خصوصيت «حسين رضايي‌نيا» نيست. حرف زدن ،‌ معاشرت، همکاري و لابد ساز زدن با او يک عيشِ مدام است؛ از بس که نگاهش به دنيا زيباست. آنقدر که همه را دوست دارد و هيچ‌وقت بدِ کسي را نمي‌خواهد و آنقدر که طنزِ ظريف و زيبايش مي‌تواند غمگين‌ترين آدمِ دنيا را هم؛ خوش کند و خندان. در اين گفت‌وگو داخلِ گيومه زياد واژه‌ي (خنده) را مي‌خوانيد؛ شايد به نظرتان اغراق باشد؛ اما حينِ انجامِ اين گفت‌وگو به همين اندازه خوش گذشت و حالا اين واژه تنها شريک کردنِ خواننده است در حس و حالِ‌ مصاحبت با نوازنده‌‌اي قدرتمند که خاطراتش مثلِ خودش شيرين است. خب چه حيف که اين گفت‌وگو تصويري نيست.
آقاي رضايي‌نيا،‌ شما يکي از قديمي‌ترين نوازندگان سازهاي کوبه‌اي در ايران هستيد؛ اما وقتي کارنامه‌ي هنري شما را مرور مي‌کنيم، انگار همواره خودتان را به کارهاي گروهي محدود کرده‌ايد و کمتر اثر شخصي منتشر کرده‌‌ايد. چرا آلبوم‌هاي مستقل يا کتاب‌هاي آموزشي از شما کمتر ديده‌ايم؟‌خودم هم خيلي دوست داشتم که آلبومي مستقل داشته باشم؛ اما از آنجا که دف يک ساز ملوديک نيست؛ نمي‌توان براي آن به تنهايي آهنگ ساخت؛ به همين خاطر است که شما هر اثري که در سازهاي کوبه‌اي مي‌شنويد، ريتم‌هايي شبيه به هم دارد؛ البته در حالِ‌ حاضر آهنگ‌سازان و نوازندگانِ‌ اين ساز، ريتم‌هايي از امريکاي جنوبي و افريقايي يا هند و پاکستان را به آن اضافه کرده‌اند تا تنوعي در آن ايجاد کنند. البته من آلبوم‌هايي بسياري در هم‌نوازي با سازهاي ديگر – دو نوازي يا سه‌نوازي- داشته‌ام؛ اما فکر مي‌کنم براي انتشارِ يک آلبوم فقط با استفاده از دف،‌ بايد تغييراتي در آن ايجاد کرد. از آن طرف من وسواس زيادي در کار دارم؛ حالا ده سال است که دارم روي يک کتاب کار مي‌کنم و بالاخره اميدوارم امسال تمام شود؛ اما در اين سال‌ها هر بار که به آن کتاب نگاه مي‌‌کنم، مي‌گويم بايد تغييراتي در آن ايجاد کنم. در آلبوم‌هايم هم همين‌طور هستم؛ وقتي کارهاي گذشته‌ام را گوش مي‌کنم؛ با خودم مي‌گويم اي‌کاش طور ديگري مي‌نواختم. هر چه زمان مي‌‌گذرد، سخت‌گيرتر مي‌شوم؛ فکر هم مي‌کنم، طبيعي است؛ چون تجربه‌هاي آدم بيشتر مي‌شود.
براي اين کتاب متدِ جديدي درنظر گرفته‌ايد؟‌ اتفاقا از استاد «بيژن کامکار» اجازه گرفتم تا اين کتاب بر اساس متد ايشان باشد و بنابراين تمام علامت‌گذاري‌ها مثلِ اثرِ ايشان است. من شيوه‌ي دف نوازي آقاي «کامکار» را بسيار دوست دارم و در اين کتاب هم، تمامِ مطالب‌شان را به صورت ساده و راحت بيان کرده‌اند؛ البته سعي کرده‌ام چيزهايي نيز خودم به آن اضافه کنم و چند علامت هم خودم اضافه کرده‌ام.
يکي از مهم‌ترين آثاري که با سازِ شما منتشر شد و سه‌نوازي با همراهي خواننده بود؛ آلبوم «صوفي» است که با صداي «محمد معتمدي» منتشر شد و به گمانم بخشِ مهمي از آن هم بداهه‌نوازي و بداهه‌خواني بود. در آن آلبوم که همان‌طور که شما اشاره کرديد، «محمد معتمدي» به عنوانِ خواننده حضور داشت؛ من به همراه «سينا جهان‌آبادي» و يک نوازنده‌ي کوبه‌اي ديگر هم مي‌نواختيم. اين اثر ابتدا در فستيوال «صوفي» به صورت کاملا بداهه در پاکستان اجرا و استقبالِ بسيار زيادي از آن شد؛ آنقدر که ما با خودمان گفتيم اين کار را ضبط کنيم و کرديم؛ بعد نشر ماهور اثر را از ما خريد و به جاي دستمزد نفري ۵۰ تا سي‌دي به ما داد. البته اثر يک پک زيبا داشت با دفترچه‌اي که تمام اطلاعاتِ نوازندگان به دو زبانِ فارسي و انگليسي در آن آمده بود؛ اما جلد شيشه‌اي سي‌دي خيلي زود مي‌شکست. (خنده) ۵۰ سي‌دي را که گرفتم، با خودم مي‌گفتم خدايا من اين سي‌دي‌ها را چي کار کنم؟‌ (خنده) با همه‌ي اينها «صوفي» يکي از کارهاي بسيار خوب من است و هنوز که هنوز است در راديو و تلويزيون پخش مي‌شد.
«صوفي» هيچ‌وقت ديگر منتشر نشد؟چرا اتفاقا «ماهور» چند بار آن آن را تجديدِ چاپ کرد؛ ولي ديگر هيچ‌وقت به ما نگفتند. حتي همان ۵۰-۴۰ تا سي‌دي را هم ندادند. (خنده)
از کمي قبل‌تر شروع کنيم؛ نواختن را از چه زماني شروع کرديد؟ برادرم که حالا در خارج از کشور زندگي مي‌کند، بزرگ‌‌ترين مشوق من در يادگيري ساز بود،‌ البته تعدادي از هم‌محلي‌هاي‌مان هم ساز مي‌زدند و آن هم ترغيبم مي‌کرد تا سازي ياد بگيرم.
با «دف» شروع کرديد؟ نه قبل از آن سنتور مي‌زدم و رديفِ صبا را هم نواخته بودم بعد يک دوره هم کلاس سازسازي رفتم.
ساز سازي؟ آن زمان که کلاس سنتور مي‌رفتم، يک دوره هم در مرکز حفظ و اشاعه سازسازي ياد گرفتم.
چه عجيب. خودم هم نمي‌دانم، چرا به کلاس سازسازي رفتم؛ چون علاقه‌اي هم به اين کار نداشتم. (خنده) استادم آقاي مرادي بودند که تار مي‌ساختند؛ يک ترم هم رفتم و فقط چوب‌ها را هي قرچ قرچ مي‌بريديم. تا اينکه به کنسرتِ گروه «عندليبي» در دانشگاه تهران رفتم و به دف علاقه مند شدم و يک دف خريدم؛ البته دف هم نبود يک دايره‌ي بزرگ بود. من چون سنتور مي‌زدم و از کودکي هم با مادرم روي قابلمه و اينها ضرب مي‌گرفتيم؛ مي‌توانستم صداي آن را در بياورم. بعد از مدتي نمايشگاه «ايران‌گردي» در نمايشگاه بين‌المللي تهران برگزار شد و يکي از دوستانم گفت که از کردستان دف آورده‌اند. من رفتم و ديدم روي تمامِ دف‌ها نوشته‌هايي وجود دارد؛ به همين خاطر فکر کردم که حتما بايد چيزي روي آن نوشته شود؛ خلاصه يک دف خريدم و شب رفتم خانه‌ي دايي‌ام که خطاط بود؛ گفتم روي اين چيزي بنويس؛ گفت اين ديگر چه کاري است؟‌ گفتم نه! حتما اين کار را بايد انجام دهي؛ من فردا تمرين دارم و نمي‌شود روي آن چيزي نباشد؛ خلاصه يک چيزهايي رويش کشيد و خيلي هم زشت شد. (خنده)
اولين استادتان در دف چه کسي بود؟ در همان مرکز حفظ و اشاعه که بودم؛ روي يک اعلاميه ديدم که نوشته‌ بودند : «جلسه‌ي دف‌نوازي بابک زارع» در فلان تاريخ آغاز مي‌شود.» ايشان اولين معلم من بود و بسيار هم آدم خوبي بود و در يک گروه تنبورنوازي فعاليت مي‌کرد و تمام آهنگ‌هايشان در مدح حضرت علي (ع) بود. اين گروه کنسرت‌هاي بسياري برگزار مي‌کرد؛ مثلا در فضاي باز باشگاه انقلاب و تمامِ بليت‌هايشان هم به فروش مي‌رفت. يک ترم پيش ايشان درس خواندم تا اينکه يک تور خارج از کشور برايشان پيش آمد و گفت ممکن است ديگر ايران برنگردم. گفتم شما مي‌دانيد کلاس‌هاي استاد کامکار کجاست؟‌ آدرسِ کلاس‌هاي آقاي کامکار را در ميدان آرژانتين به من دادند.
و به اين ترتيب شاگردِ آقاي کامکار شديد. بله کلاس‌هاي ايشان گروهي و از ساعت سه تا پنج براي خانم‌ها بودند و بعد کلاس آقايان شروع مي‌شد. کلاس‌هاي‌شان يک ترم بود؛ خب آن‌وقت هنوز ريتم‌ها تا اين اندازه گسترده نشده بود و درس‌ها محدود بود. من اما چند ترم کلاس‌هاي‌شان را مي‌رفتم و هر چقدر خود استاد بيژن مي‌گفت، لازم نيست؛ ادامه مي‌دادم.
خب چرا؟چون در کلاس‌ها گاهي از تجربه‌هاي اجرايي و ضبط‌شان مي‌گفتند و به اندازه‌اي اين حرف‌ها برايم جالب شد که از همان ابتدا الگوي سازي من شدند،‌به قول معروف يک دل نه صد دل عاشقش‌شان شدم. (خنده) بالاخره ايشان بعد از سه ترم به من گفتند، ديگر لازم نيست به کلاس‌ها بيايي، برو نوار گوش بده و کنسرت برو. تاکيد داشت که الگويتان يک نفر نباشد؛ شکل کار و نواختنِ‌ همه را ببينيد. بعد از آن يکي از دوستانم به نام «وحيد چيذري» که آدم بسيار خوبي است، من را به استاد «محسن آب‌فروش» معرفي کردند که در قزوين زندگي مي‌کند و موزيسين بسيار باسوادي است؛ اگرچه ايشان آدم خاصي بود و نمي‌توانست با همه معاشرت کند. ايشان اين گروه را جمع کرد و قرار شد برنامه‌اي براي بچه‌هاي بي‌بضاعت گذاشته شود.
و اين اولين اجراي رسمي شما شد؟ بله.
کجا؟ داشگاه شهيد بهشتي.
اعضاي گروه چه کساني بودند؟ من و آقاي چيذري و نوريان و آقاي «مجيد علمي»‌ که بسيار شيرين تنبک مي‌زد؛ سبک آقاي فرهنگ‌فر تازه جا افتاده بود و يک نوآوري در تنبک به حساب مي‌آمد؛‌آقاي «آب‌فروشان» هم بسيار سخت‌گير بودند،‌خلاصه من استرس بسيار زيادي گرفته بودم و دو – سه شب مانده به اجرا خواب نداشتم. يک روز همين‌طور که خواب بودم، بلند شدم و در خواب تعظيم کردم. (خنده) مامانم من را که ديد؛ بسيار ناراحت شد؛ گفت بچه‌ام ديوانه شده است. طلا را انداخت در آب و به خوردم داد. مدام توهم زده بودم که الان چه اتفاقي مي‌افتد؟ با خودم مي‌گفتم اين چه کاري بود با خودت کردي؟ بي‌کار بودي ؟ روز اجرا، مردم آمده بودند. آن‌زمان جوراب سفيد خيلي مد بود و براي همين من جورابم سفيد بود؛ اما به ما گفته بودند جوراب مشکي داشته باشيد که من يادم رفت؛ به يکي از دوستانم – مهرداد- گفتم مي‌شود برايم جوراب بخري؟ در همين حين و بين پرده را کنار زدم و جمعيت را که ديدم، خودم را باختم. رنگم پريد، تمام بدنم يخ کرده بود؛ آقاي آب‌فروش گفت:‌ «چرا اين طور شدي؟‌» گفتم مي‌شود من نزنم؟‌گفت يعني چي؟ اين همه تمرين کرده‌اي. الان ما بايد چي کار کنيم؟ از روز اول بايد مي‌گفتي. به من دست زد؛ ديد دست‌هايم يخ زده است. نشست برايم جک تعريف کرد و شانه‌هايم را ماليد و گفت: «آقا فکر کن هيچ جمعيتي در سالن نيست؛ همه درختند و تو داري براي درخت‌ها اجرا مي‌کني.» گفتم: «من نمي‌توانم فکر کنم اينها درختند؛ اينها آدم‌اند.» رفتم روي صحنه و ديدم قلبم توي دهنم است. آن زمان چون آقاي شجريان روي زمين مي‌‌نشست، مد بود که همه‌ي گروه‌ها روي زمين مي‌نشستند؛ به‌خصوص گروه‌هاي کوچک، عشق اين را داشتند که يک کوسن روي زمين بگذارند و روي آن بنشينند. حالا فرض کنيد که من روي زمين نشسته‌ام و دف در دستانم است و به اندازه‌اي مي‌لرزيد که دوستم اشاره کرد که سازت دارد صدا مي‌دهد. (خنده) شانس آوردم که کنسرت با من شروع نمي‌شد و گروه اول يک شش- چهار سنگين اجرا کردند و بعد قطعه‌اي اجرا مي‌شد که من بايد در آن سولو مي‌زدم. حالا اعضاي گروه مدام اشاره مي‌کردند که شروع کن، من نمي‌توانستم. بالاخره وسط اجرا يخ‌ام باز شد و يک چيزهايي زدم.
هنوز هم همان ترس و اضطراب را تجربه مي‌کنيد؟ منظورم نشانه‌هايي از آن است. هنوز برخي سالن‌ها ترس دارد و آدم را مي‌گيرد. آدم با خودش فکر مي‌کند قبل از او چه کساني در اين سالن اجرا کرده‌اند، به خصوص اجرا در فرانسه بسيار دشوار است،‌ در اين کشور در طول اجرا جيک هيچ کسي در نمي‌آيد؛‌ اگر فقط کمي ساز ناکوک باشد يا‌ ريتم عقب و جلو شود و خواننده فالش بخواند، همه مي‌فهمند.
و اجراهاي ديگرتان چه بود؟ بعد از آن داستان از طريق دوستم وحيد با گروه تنبورنوازان «حنانه» آشنا شدم. «کامران همت‌پور» سرپرست گروه بود. من با آنها جور شدم و خيلي هم کنسرت داديم. از طريق آنها هم با زنده‌ياد «سهيل ايواني» آشنا شدم؛ ايشان بسيار فعال و دستِ راستِ زنده‌ياد مجتبي ميرزاده بود. آقاي «ايواني» تمام سازها را مي‌زد و نوازنده‌اي بسيار اعجوبه بود. با همين گروه يک اجرا داشتيم که تلويزيون هم ما را نشان داد و فاميل هي زنگ مي‌زدند و تبريک مي‌گفتند. من شده بودم قهرمان. (خنده) بعد از آن آقاي ايوني گفتند: «ما داريم آلبوم اين کار را جمع مي‌کنيم؛ دوست داري در ضبط هم باشي؟ »گفتم از خدا مي‌خواهم. بعد از آن به من پيشنهاد کار در صدا و سيما را دادند.
اسم آلبومي که در آن اولين ضبط‌تتان را انجام داديد، چه بود؟‌ ساقي.
چه سالي ؟ ۷۶٫
و بعد؟ بعد از اينکه آقاي ايواني گفت به تلويزيون بيا، در ضبط‌هاي مختلفي حضور پيدا مي‌کردم؛ به‌خصوص قطعات کردي‌اي که قرار بود اجرا شود. هر چه موسيقي کردي ضبط مي‌کرد، مي‌رفتم و مي‌نواختم. بعد در همان تلويزيون معلم سنتورم آقاي «علي تحريري» را ديدم و خلاصه ايشان هم در ضبط‌هايي که حضور داشت، به من اطلاع مي‌داد و بعد از آن نيز همکاري‌هاي بسياري با زنده‌ياد «فريوسفي» داشتم. آن‌زمان بسياري از چهره‌هاي شناخته شده‌ي موسيقي در تلويزيون فعاليت مي‌کردند از مسعود حبيبي و درويش رضا منظمي گرفته تا سينا جهان‌آبادي، پاشا هنجني، آزاد ميرزاپور. من آنجا با خيلي‌ها آشنا شدم. آن‌وقت‌ها گاهي «همايون شجريان» هم به استوديو مي‌آمد، تهمورس هم گاهي کار آهنگسازي مي‌کرد. سال ۷۹ ديگر ارکستر تلويزيون تشکيل شد و آقاي زنده ياد ايواني من را به ارکستر معرفي کرد و گفت بيا قرارداد ببند. من بايد هفته‌اي دو بار سر تمرين ارکستر حاضر مي‌شدم و ضبط‌هايي را انجام مي‌داديم و اجراهايي هم مي‌کرديم و حقوق مي‌گرفيتم. در همان زمان با «پيام عزيزي» آشنا شدم و اثرِ «با قدسيان» را همراه با «جليل عندليبي» هم اجرا کرديم. بعد آقاي عزيزي من را با استاد «مجتبي ميرزاده» آشنا کردند که دنبال يک نوازنده‌ي دف مي‌گشتند. آقاي ميرزاده گفته بود که من ايشان را نمي‌شناسم؛ بالاخره يکي ديگر از دوستان هم باز من را پيشنهاد داد و ايشان من را پذيرفتند و براي اجرا به «کرمانشاه» رفتيم. يک هفته‌اي که آنجا بوديم؛ بسيار به ما خوش گذشت. ايشان انسانِ بسيار بزرگي بود. زنده‌ياد ايواني که فوت کرد، «آزاد ميرزاپور» سرپرست گروه کردي شد و من در تلويزيون ديگر با آزاد کار مي‌کردم. واحد موسيقيِ صدا و سيما، آن زمان مثل حالا نبود که پرنده هم در آن پر نزند. تا ساعت دوازده شب استوديو آفيش بود. يک حال خاصي داشت تا اينکه آنجا هم خيلي‌ها را اخراج کردند. راستش براي من بهتر شد؛ چون هميشه اين نگراني را داشتم که نکند اين کار را از دست بدهم؛ اما بعد از آن اتفاقات خيلي بهتري برايم افتاد.
فعاليت‌هايتان با گروه شمس چه زماني آغاز شد؟‌ در همان تلويزيون «افشين رامين» – خواهرزاده‌ي آقاي پورناظري- هم بودند و من با ايشان بسيار رفيق شديم و خيلي حال کرديم؛ ايشان من را به تهمورس معرفي کرد. يعني تهمورس گفته بود که يک نوازنده‌ي دف مي‌خواهم. ما هم رفتيم سر تمرين، مي‌خواستند «مطرب مهتاب‌رو» را اجرا کنند. در آن زمان استاد «بيژن» با ايشان به عنوان نوازنده‌ي دف کار مي‌کرد و مي‌نواخت و يک دوره با کامکارها اجرا داشتند و نمي‌توانستند هم‌زمان در «شمس» باشند؛ در همان اجرا نجمه خانم به همراه خانمِ ابراهيم پور (همسر استاد ارسلان) و خانم پروين نمازي، هم‌خواني مي‌کردند. تهمورس به من گفت بيا سر تمرين. آن وقت خانه‌شان در زعفرانيه بود. رفتيم آنجا و من براي اولين بار استاد کيخسرو پورناظري را ديدم و دوباره استرس‌هايم شروع شد.
اصلا بهتان نمي‌آيد که اين همه استرس داشته باشيد؟ خيلي داشتم، مدام تپش قلب داشتم و به خاطر همين استرس‌ها افتادگي دريچه‌ي ميترال گرفته بودم. ده ماه طول کشيد تا خوب شدم. خلاصه در اولين تمرين که شرکت کردم با خودم گفتم: «يا خدا» من هميشه نوارهاي اين آدم‌ها را گوش مي‌دادم؛ حالا بايد کنارشان بنشينم و ساز بزنم؟ يه مدت تمرين کردم و گفتم نمي‌آيم، دوباره خودم را باختم (خنده). تا اينکه گروه يک کنسرت در تالار وحدت گذاشت و زماني که آن کنسرت را ديدم، پشيمان شدم و دوباره برگشتم.
روي چه قطعاتي کار مي‌کرديد؟ مثلا آهنگ «مستان سلامت مي‌کنند» را يادم مي‌آيد. اين‌ها قطعه را مي‌نواختند و من يک جاهايي گيج مي‌شدم بعد که برايم توضيح مي‌دادند بيشتر گيج مي‌شدم (خنده) تا بالاخره ياد گرفتم. بعد ساعت‌ها خودم را در انباري خانه پنهان مي‌کردم تا ملودي‌ها را حفظ کنم. اولين اجرايم با گروه شمس آگوست سالِ ۱۹۹۹ در فستيوال ترانه‌هاي شرق در ازبکستان بود. ما رفيم آنجا و با هم رفيق شديم. بعد به تهران آمديم. آن زمان در گروه شمس ۱۷-۱۶ نفر تنبور مي‌زدند و ما در تمرينات مونيتتور نداشتيم. همين‌طور نوازندگان از پرقدرت‌ها مي‌نشستند تا اينکه ضعيف‌ها کنار دست من مي‌نشستند، من هم ريتم را مي‌انداختم. تهمورس مدام با دست و پا به من ريتم را يادآوري مي‌کرد و مي‌پرسيد چه مي‌کنم؟‌ خلاصه گذشت تا اينکه قرار شد با هم اجرايي در تالار وحدت داشته باشيم؛ تالار وحدت هم آن زمان مثل حالا شبيه بقالي نبود؛ ابهت و ديسيلپين خاصي داشت و تنها هنرمندان درجه‌ي اول مي‌توانستند در آنجا اجرا کنند؛ حالا اما متاسفانه شده است محلِ کسبِ درآمد و هر گروهي مي‌تواند در آنجا اجرا کند. اميدوارم شما يک کاري کنيد که لااقل تالار از اين وضعيت بيرون بيايد. حالا بگذريم؛ من دوباره رفتم توي سالن و سه طبقه‌ي تالار را که ديدم و جمعيت را دوباره استرس گرفتم، با خودم گفتم : خداي من اين ديگر چه کاري است؟ اين هم شغل است که من براي خودم انتخاب کردم‌؟» مهمان‌ها هم کامکارها بودند، همايون شجريان با خانمش مي‌آمد، خيلي‌ها بودند. من دوباره خودم را باختم. (خنده)
يادتان مي‌آيد چه سالي بود؟ سال ۷۷ يا ۷۸٫ باور کنيد دو- سه ماه تمرين کرده بوديم، اما چون من مي‌خواستم براي اولين بار کنسرت بدهم، همه‌ي اعضاي گروه زوم‌شان روي من بود. يکي مي‌گفت تند مي‌زني. يکي مي‌گفت کند مي‌زني. من هم ديگر گيج شده بودم. تهمورس يک چيز مي‌گفت. سهراب يک چيزِ ديگر. يکي ديگر يک چيز ديگر. آن زمان «حميد مقدم» با ما تنبک مي‌نواخت؛ چند ساعت مانده به اجرا گفتم من مي‌روم. گفت اين چه کاري است؟ زشت است. من دف را برداشتم و در فاصله‌ي «ساوند چک» تا اجرا مي‌خواستم خودم را گم و گور کنم. حميد من را ديد و گفت: «جانِ مادرت، کجا مي‌ري؟» گفتم مي‌روم هوا بخورم. دوباره برگشتم. (خنده) خلاصه آن برنامه هم با هزار استرس برگزار شد و از همان سالِ با پورناظري‌ها به شکل مستدام کار مي‌کردم. اجراي بسيار خوبي بود. هر اجرا يخ من را بيشتر آب مي‌کرد و هر بار بهتر مي‌شدم. آن وقت‌ها شهرستان هم مي‌رفتيم و چند ماه يک‌بار هم در تالار وحدت اجرا داشتيم.
ضبط هم مي‌کرديد؟ بله؛ يک کار را ضبط‌کردند و مي‌ديدند که زمزمه‌هايي در کارهاي مستر شنيده مي‌شود، نگو صداي من بوده است. اينها ملودي را که مي‌زدند، من بغلِ ميکروفون بودم و آهنگ را زير لب زمزمه مي‌کردم. (خنده)
و بعد همکاري‌تان با گروه‌هاي ديگر آغاز شد. بله، در همان سال‌ها با آقاي سراج هم همکاري‌ام را شروع کردم، يک سال بعد از آن «شروين مهاجر» به من زنگ زد و گفت آقاي ناظري يک نوازنده‌ي دف مي‌خواهد. چند نفر تست دادند، اما ايشان کارشان را نپسنديدند. رفتم سرِ‌ تمرين؛ اولين اجرايمان در «ژاپن» بود و ما با آقاي نويد افقه، عليرضا فيض‌بشيري و چند نوازنده‌ي ديگر شاهنامه‌خواني با نغمات کهن کردي را اجرا کرديم. مدت کوتاهي بعد از آن من به همراه استاد پورناظري، تهمورس و آقاي نوربخش در تئاتر «دولاويل» اجرا داشتيم. با آقاي «نفر» هم اجراهايي در کشورهاي مختلف انجام داديم.
فکر مي کنم از همان زمان‌‌ها هم فعاليتتان با استاد شجريان آغاز شد. بله؛ ايشان تور غوغاي عشق‌بازان را در اروپا اجرا کردند و بعد براي ضبط آلبوم، آقاي فرج‌پوري پيشنهاد داده بودند که ساز دف هم اضافه شود و استاد شجريان هم قبول کرده بودند. دنبال نوازنده‌ي دف مي‌گشتند که استاد شجريان گفتند که من يکي را مي‌شناسم که نوازنده‌ي خوبي است. ايشان مهمان برنامه‌ي گروه شمس با ارکستر فيلارمونيک اوکراين به خوانندگي آقاي نوربخش بودند و من در آن برنامه، يک قسمت سولو نواخته بودند؛ البته استاد اسم من را نمي‌دانستند. همايون به سينا گفته بود نوازنده‌ي آن اجرا چه کسي بود و خلاصه من را معرفي کردند. وقتي قرار شد اين اتفاق بيفتد، دوباره استرس گرفتم. با خودم مي‌گفتم من کجا و استاد شجريان کجا؟ اصلا غيرممکن است. خلاصه من داشتم با خانواده‌ام به اصفهان مي‌رفتيم که زنگ زدند فردا ظهر استوديو باش که ضبط داري. آقا ما را مي‌گويي شام از ذوق‌ام پايين نمي‌‌رفت. خلاصه شبانه برگشتم. پنج صبح رسيدم تهران؛ آمدم بخوابم؛‌ اما مگر خوابم مي‌برد؟‌ قرص خوردم که خوابم ببرد، انگار يک جعبه نوشابه‌ي انرژي زا خورده بودم. خلاصه رفتيم براي ضبط، قلبم در دهانم بود. با خودم فکر مي‌کردم من مي‌خواهم آقاي شجريان را ببينم؟ ايشان واقعا هم ابهت بسيار زيادي دارد. وقتي آمد بالا، پاهايم مي‌لرزيد. ناظر ضبط، آقاي درخشاني و آقاي فرج‌پوري و همايون هم بودند؛ خلاصه زدم و استاد هم گفت: «خيلي خوب است.» البته فکر کردم ايشان تعارف مي‌‌کند. گفتم استاد مي‌توانم يک عکس با شما بگيرم؟‌ گفت چرا که نه؟ خلاصه دست در گردن‌شان انداختم و عکس گرفتيم. هنوز که هنوز است با خودم مي‌گويم اي کاش اينجا را اين‌طوري مي‌زدم. خب خيلي هم استرس داشتم؛‌ فقط سعي کردم تميز بزنم. از همان ظهري که از استوديو بيرون آمدم، منتظر بودم تا آلبوم بيرون بيايد و اسم من کنار اسم استاد شجريان و همايون باشد. با خودم گفتم : «خدايا دمت گرم» (خنده)‌ بعد آقاي شجريان مي‌خواست کنسرتي در تالار وزارت کشور با گروه «آوا» بگذارد که همايون به من زنگ زد که ما اين کنسرت را داريم و بابا مي‌گويد دوست داريد که شما هم باشيد؟ من از ذوق در حال مرگ بودم، توي دلم گفتم: «پس نه! دوست ندارم. مگر مي‌شود دوست نداشته باشم؟» گفتم افتخار من است. براي آن کنسرت خانه‌ي استاد تمرين مي‌کرديم. مدام با خودم مي‌‌گفتم:‌ «خدايا دمت گرم! من کجا؟ خانه‌ي استاد شجريان کجا؟» آقاي شجريان خيلي انسانِ خاصي است. هر روز آقاي شجريان را سر تمرين مي‌ديدم و ايشان هم از باغ هشتگرد ميوه مي‌چيدند و برايمان مي‌آوردند. هنوز باورم نمي‌شد، انگار همه چيز خواب بود. نزديک اجرا،‌ مادر استاد فوت کردند. با خودم گفتم:‌ «اي دادِ بي‌داد، کنسرت به هم خورد.» ختم را مسجد نور گرفته بودند؛ اين جور مواقع هم که مردم فقط مي‌خواهند عکس بگيرند و چقدر بد که اين اتفاق مي‌افتد. من تشييع جنازه‌ي مرتضي پاشايي هم رفته بودم و مردم انگار آمده باشند سيزده به‌در. با جنازه‌ي او هم سلفي گرفتند. همه مشغول بگو و بخند؛ انگار عشق مي‌کردند. سي‌دي و پوستر مي‌فروختند. حرمتي، چيزي نگه نمي‌دارند. من رفتم مسجد و گفتم مي‌خواهم استاد را ببينم. انقدر ازدحام شده بود که که ايشان را برده بودند در دفترِ‌ مسجد تا از فشارِ جمعيت در امان بماند. آن روز تمام اساتيد هم در آنجا بودند. من با نااميدي کامل به آقاي نوربخش گفتم که مي‌توانم استاد را ببينم؟ ايشان گفت الان هماهنگ مي‌کنند، خلاصه استاد من را پذيرفتند و من را کلي تحويل گرفتند. دوباره گفتم: «خدايا دمت گرم» (خنده) همه‌اش نگران بودم که مبادا کنسرت برگزار نشود, اما بالاخره کنسرت در تالار وزارت کشور برگزار شد؛ روزِ اجرا، ديدم در سالن تمامِ گروه کامکارها، استاد ظريف، استاد مشکاتيان و همه آمده بودند؛ دوباره پشيمان شدم. (خنده) در جايي قرار گرفته بودم که حق اشتباه نداشتم. اسم من را به عنوان نوازنده‌ي مهمان زده بودند. يادم مي‌آيد، من آن زمان ماشين هم نداشتم و با دربست به تالار مي‌رفتم. خلاصه همه دمِ وزارت کشور درخواست عکس مي‌دادند و من هم دستِ رد به سينه‌ي کسي نمي‌زدم و با همه عکس مي‌گرفتم. يادم مي‌آيد آن زمان، خواننده‌اي که حالا چهره‌اي بسيار مشهور شده است؛ سي‌دي خود را تبليغ مي‌کرد که بعدها هم بسيار موفق شد. کارِ آن روزش براي من تعجب‌آور بود و با خودم مي‌گفتم دمش گرم، همچنان از جسارت و اعتماد به نفس‌اش خوشم مي‌آيد با اينکه خيلي‌ها مخالفش هستند. سخت است که اين همه فحش بخوري و خودت را نبازي.
اما فعاليت‌هايتان با گروه‌هاي ديگر همچنان ادامه داشت. بله! بعد از کنسرت تهران، شهريور ۸۶ کنسرت گروه شمس با سماع گران قونيه را اجرا کرديم که خاطره خيلي خوبي شد، تمام برنامه‌هاي من با گروه شمس خاطره‌انگيز بود و از آنها خيلي چيزها ياد گرفتم. من اسمِ استاد کيخسرو را گذاشته‌ام اسطوره‌ي اخلاق. اميدوارم هميشه تن‌شان سالم باشد. بعد از آن کنسرت‌هاي شهرستان‌مان با استاد شجريان آغاز شد؛ من به آقاي شجريان گفتم امکانش هست که خانم‌ام هم بيايد؟ ايشان گفت حتما. به هر حال ما ۹ شب خاطره‌ساز در هتل عباسي داشتيم. قرار بود دو شب کنسرت داشته باشيم که به ۶ شب رسيد. آقاي فرج‌پوري در آن کنسرت‌ها به خاطرِ اجراهايشان همراه با گروه دستان نتوانست با ما همراهي کند و سينا جهان‌آبادي کمانچه مي‌زد و محمدرضا ابراهيمي هم به جاي فيروزي عود مي‌نواخت. بعد از آن بعد از تور امکريکا و کانادا شروع شد، همايون گفت دوست داري به اين کنسرت‌ها بيايي؟ گفتم مخلص‌تان هم هستم. آن روزها همه چيز برايم شبيه رويا بود. نمي‌‌توانم اسمي برايش بگذارم. در سليمانيه‌ي عراق کنسرت داديم و بعد به برنامه‌هاي گروه شهناز شروع شد. در اين مدت همکاري‌هايي نيز با سهراب پورناظري و علي قمصري داشتم. بعد که کنسرت «چرا رفتي» در تهران شروع شد، من در بدترين تايم زندگي‌ام بودم، جابه‌جايي خانه داشتم و آنقدر استرس داشتم که کهير زدم. (خنده) وقتي تورِ شهرستان‌ها مي‌خواست شروع شود، ما با آقاي شجريان تور اروپا داشتيم؛ به استاد گفتم شايد به خاطر کنسرت‌هاي چرا رفتي تور اروپا را نيايم. گفت همايون برود کسِ ديگري را پيدا کند؛ حال سفر اين است که تو باشي. به همايون گفتم که بابا اين طور گفته است. گفت چون بابا اين طور گفته تو اولويت را بگذار براي او. آريان رضايي را به جاي خودم معرفي کردم. آن تور، آخرين سفرمان با آقاي شجريان بود که بعد ايشان بيمار‌ي‌اش عود کرد و اجراي قونيه را نرفتم.
ميانِ اين همه کار،‌ کدام‌شان دل‌نشين‌تر بود؟ همه‌شان دل‌نشين بود. اما کنار آقاي شجريان بودن يک صفاي ديگر دارد. غير از اينکه خواننده بسيار بزرگي است در اخلاق هم نمونه است. ايشان هميشه هواي ما را داشت. در تور شهرستان‌ها و خارج از کشور که ما مي‌خواستيم برويم هتل و ايشان مي‌خواست برود خانه‌ي يکي از دوستانش؛ اول مي‌آمد و هتل را مي‌ديد تا خيالش راحت شود يا بعضي‌ اوقات يک ماشين جدا مي‌آوردند براي آقاي شجريان؛ اما ايشان قبول نمي‌کرد و مي‌گفت مي‌خواهم با بچه‌ها باشم. ما خودمان گاهي به آقاي رفيعي (داماد و مدير برنامه‌هايشان – پيشنهاد مي‌داديم تا استاد در هواپيما بخشِ فرست کلاس باشد؛ اما خودشان نمي‌پذيرفتند. . اما صرف‌نظر از آقاي شجريان با هر کسي که کار کردم؛‌چه هم سن و سال‌هاي خودم و چه آنهايي که استادان من بودند؛ خاطره‌هاي بسيار خوبي دارم.
خب سوالات را کمي عمومي‌تر کنيم، به نظر مي‌رسد همواره يکي از مهم‌ترين چالش‌هاي نوازنده‌ها فيزيک‌شان باشد؛ اين‌طور نيست؟ خب ما بايد يک ورزش‌هايي را انجام بدهيم . من هم مدتي با مشکلِ دست مواجه شده بودم و وقتي رفتم دکتر به من گفت تا توانستي از آن کار کشيده‌اي. مثل فوتباليستي که بدون گرم کردن بازي کرده است. اگر بخواهي همين جوري پيش بروي، رباط صليبي پايت پاره خواهد شد. ما نوازنده‌ها خيلي از دستمان کار کشيديم، به‌خصوص اينکه سن هر چه بالا مي‌رود، کار مشکل‌تر مي‌شود. اين مشکل در ساز کوبه‌اي بيشتر است؛ چون انرژي زيادي مي‌‌خواهد و دستمزد و درآمد همه کوبه‌اي نوازان در ارکسترها هميشه مظلوم واقع شدند.
بله، اين تبعيض هميشه وجود دارد. هر روز دارد بدتر مي‌شود.
چرا؟ نمي‌دانم. هم مسايل مالي و هم ديده شدن ميان نوازندگان سازهاي کوبه‌اي بسيار کم است.
آقاي تهراني در اين زمينه کارهاي زيادي کردند. بله؛ اما هنوز که هنوز است به نوازندگان سازهاي کوبه‌اي مطرب مي‌گويند. براي من هم همين بود؛ البته بعد که در کارم موفق شدم، خيلي‌ برايم احترام قايل شدند. ما اما روزهاي عجيبي گذرانديم؛ گاهي برخي مهمان‌ها که به خانه‌ي ما مي‌آمدند، مادرم ساز را پنهان مي‌کرد.
نوازنده ساز کوبه‌اي هميشه نسبت به سازهاي ديگر کم است، اين هم به خاطر همين مشکلات است؟ الان اتفاقا مثل ريگ نوازنده است. نوازنده‌اي که به چشم بيايد، کم است.
آقاي رضايي‌نيا چرا هر چه مي‌گذرد، حس و حال آثار بدتر مي‌شود؟ آن موقع يک عشق وجود داشت؛ الان پول جاي همه چيز را گرفته است و جامعه به اين سمت رفته است. نوازنده هزار درگيري دارد. نوازندگانِ گذشته شکم سير بودند و با اين کار عشق‌بازي مي‌کردند. الان شغل شده است. برخي‌ها به آنها برمي‌خورد که نوازنده حرف پول مي‌زند؛ اما درک نمي‌کنند که آنان هم هزاران مشکل دارند. به هر حال امروز هيچ کس چشم ديدن کسي را ندارد. حتي در مجلس ترحيم هم، ديگر، هنرمندان هم سلام و عيلک نمي‌کنند. همه به جاي اينکه از موفقيت هم خوشحال شوند، از مشکلاتِ هم خوشحال مي‌شوند؛ همه منتظر هستند که از همديگر سوتي بگيرند؛ در حالي که اجراي زنده، مثل بازي فوتبال است. گاهي آدم روي فرم است و گاهي نيست؛ نمي‌شود به يک دروازه‌بان گفت تو حق نداري هيچ‌وقت گل بخوري. سر پروژه‌ي سي خيلي‌ها دق کردند.


خبرگزاری آريا – وقتي تمام وجودشان «صدا» مي‌شود


وقتي تمام وجودشان «صدا» مي‌شود

خبرگزاري آريا – گرچه روز به روز به تعداد رسانه‌ها افزوده و بازارشان داغ مي‌شود، اما هنوز راديو در ميان شنوندگان قديمي و نسل نو جايگاهش را حفظ کرده است. راديو مانند بزرگ‌تر خانه است؛ پدربزرگي که هنوز به برکت حضوش نياز، به مهرش عادت و به نفس‌هاي گرمش علاقه داريم. اين‌که راديو امروز در ميان انبوه رسانه‌هاي تازه از راه رسيده و جذاب، پابرجا ست را مي‌توان در ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد اين رسانه و از همه مهم‌تر وجود حرفه‌اي‌ها در آن دانست. پيشکسوتاني که نفس گرمشان،‌ چراغ راديو را روشن نگه داشته و به آن عزت بخشيده است.
علي‌رضا جاويدنيا: بهترين دستمزدم، نفس گرم مردم است
طي اين سال‌ها هميشه سعي کرده‌ام با مردم که مخاطبان اصلي ما هستند صادقانه برخورد کنم و شايد اين صداقت باعث شده است که آنها دوستم بدارند و کارهايم را دنبال کنند. کار در راديو بخصوص، کار طنز به مراتب دشوارتر است، چون تنها صدا و ميکروفن در اختيار داريم و با همان‌ها هم بايد با مخاطب ارتباط برقرار کنيم. اگر بخواهم از خاطراتم در برنامه‌هاي راديو بگويم بايد به برنامه‌هاي «راه شب» که به اتفاق زنده‌ياد منوچهر نوذري اجرا مي‌کرديم اشاره کنم. راه شب پنجشنبه شب‌ها را با تهيه‌کنندگي سعيد توکل و احمد شيشه‌گران و نويسندگي هر دوي اين عزيزان در سال ۱۳۷۰ آغاز کرديم. شيشه‌گران بخش‌هاي تاريخي براي برنامه مي‌نوشت و ما نقش‌هاي آدم‌هايي را که در بطن تاريخ بودند، بازي مي‌کرديم. نقش شخصيت‌هايي همچون شاه، وزير و آدم‌هاي اطراف آنها. همچنين بخش شگفتي‌هاي جهان ما خيلي طرفدار داشت. در اين بخش نتيجه تحقيقات دکتر مايکل بيسابم درخصوص اتفاقات ماوراطبيعه مطرح مي‌شد و ما نقش پدر، پسر، عمو و آدم‌هايي را که اطراف اين پزشک بودند، بازي مي‌کرديم. شايد من همراه مرحوم نوذري بيش از ده نقش را همزمان با صداها و تيپ‌هاي مختلف اجرا مي‌کرديم. پخش اين بخش براي مردم نتيجه اخلاقي داشت و در زندگي آنها تغييراتي به وجود مي‌آورد که ارتباط آنان را با خدا نزديک مي‌کرد تا جايي که آنها با واقعيت‌هاي زندگي بهتر آشنا مي‌شدند و کمتر دنبال حرص و آز مي‌رفتند. بيشتر زوج‌هاي جوان با برنامه تماس مي‌گرفتند و مشکلات خود را مطرح مي‌کردند و منوچهر نوذري با نفس گرمش آنها را راهنمايي مي‌کرد و با تدبير او بود که صميميت دوباره در زندگي آنان جريان مي‌گرفت. بهترين خاطرات من زماني است که همين‌ها جلوي در راديو در ميدان ارگ جمع مي‌شدند تا از ما تشکر کنند. بهترين دستمزد، بالاترين نشان معرفت و لياقت، نفس گرم مردم عزيزمان بود و هست.
محمداسماعيل برارزاده: اولين گفت‌وگو را با مادربزرگم انجام دادم
در ۱۶ سالگي اولين گفت‌وگو را با مادربزرگم انجام دادم. راديو ضبط داشتم و آن زمان مي‌توانستم خود را فردي راديويي فرض کنم. ده سال بعد که در ميدان ارگ براي اولين بار وارد راديو شدم، جواني سربازي رفته و ديپلم بودم که در زمان خودش افتخار بزرگي بود. کمي اهل شور و نويسندگي بودم و مدير برنامه کودک، مرحوم تيمور افغاني راهگشايم شد. آن روزگار بزرگان و نخبگان راديو از زن و مرد، چشم و گوش مشتاقي چون من را براي دريافت فنون و راه و رسم برنامه‌سازي بي‌بهره نگذاشتند. به‌راستي راديويي شدن افتخار بزرگي بود و هنوز هم برايم چنين است. اگر چه امروز برخي سعي دارند پاي بر سرمان بگذارند تا جاي پايي هم از ما نماند. عده‌اي قليل هستند که درد فرهنگ عامه دارند و خود را فرهنگي مي‌دانند و از آنچه طي ۳۵ سال آموختيم و به کار بسته‌ايم بهره مي‌گيرند. البته آنچنان که ما عشق به کار در راديو داشتيم و داريم، ندارند. اين درست که بنا به فرموده علي‌(ع) بايد فرزند زمان خويشتن باشيم، اما گذشتگان نيز راهگشايند و نه راهبند. شور و شوق جواني و يافته‌هاي اين عصر آنگاه که با محرک تجربه سنجيده شوند، تواني مضاعف و پي و انس محکمي مي‌يابند. کلام کوتاه اين‌که هنوز هم مي‌توان به اين جعبه جادويي راديو به گونه‌اي نگريست که مايع افتخار باشد، نه صرفا وسيله کار. اگر در مقام مقايسه بر آييم حال و آينده راديو را با توجه به شتاب فزاينده تحول‌ها و پيشرفت، چون گذشته آن افتخار آفرين مي‌يابيم که اين با رفاقت و همدلي آنان که در مدار اين رسانه گرم، سرگرم ساخت برنامه‌هاي راديويي هستند ميسر شده است.
عبدا… فجري: به گويندگي عشق و علاقه دارم
بايد بگويم تنها علت ماندن من در راديو، عشق و علاقه به کار يعني گويندگي است. عشق به کار در راديو باعث ماندگاري من در اين رسانه شده است. ۳۶سال با برنامه «تقويم تاريخ» همراه بودم. اين برنامه در طي اين سال‌ها، مخاطبان بسياري پيدا کرده و به يک برنامه نوستالژيک تبديل شده است. به همين خاطر احساس مي‌کنم بدون راديو نوعي خلا در زندگي‌ام ايجاد خواهد شد و هميشه بايد دنبال گمشده‌اي باشم که از زندگي‌ام جدا شده است. راديو در سال‌هاي دور، تنها به يک شبکه ختم مي‌شد و به همين دليل برنامه‌هايي که از اين شبکه پخش مي‌شد، عموميت داشت و مخاطبان شامل قشر خاصي نمي‌شدند. با گذشت زمان، پيشرفت فناوري، ايجاد شبکه‌هاي متعدد راديويي و تخصصي شدن آنها هر شبکه مخاطبان و شنونده‌هاي خاص خودش را پيدا کرده، به طور مثال اگر کسي اهل شنيدن برنامه‌هاي ورزشي است مخاطب شبکه راديويي ورزش خواهد شد. با تخصصي شدن شبکه‌ها کيفيت برنامه‌ها هم به مراتب بالاتر رفته است.
مريم نشيبا: شنوندگان ولي‌نعمتان راديو هستند
شنوندگان و مخاطبان ولي‌نعمتان راديو هستند. اگر مردم نخواهند راديو را بشنوند طبعا جايگاهي نخواهد داشت. براي من سعادتي است که خداوند خواست تا در کنار کار فرهنگي به اين رسانه بپيوندم و تقريبا ۴۱سال، فعاليت داشته باشم.
راديو براي من از ميدان ارگ شروع شد. اولين مرکزي که از آن خاطره‌هاي خوبي دارم، ساختمانش مثل خانه و سبک و سياق قديمي داشت. اساتيدي مثل آقايان اميرنوري، جواد ماني و‌… داشتم که هميشه قدردان آنها هستم. از اين عزيزان ياد گرفتم و کارم را عاشقانه پيگيري کردم. سعي داشتم با گوش کردن به راديو و شنيدن اجراهاي مختلف همکارانم نکاتي را که بايد بياموزم. اميدوارم راديو روز به روز پيشرفت کرده و بتواند جايگاهي که بين مردم باز کرده است را حفظ کند. از مسئولان هم تقاضا دارم در صورت امکان، بچه‌ها را بيشتر بنوازند چون با نوازش مسئولان، بيشتر تشويق مي‌شوند و کارهاي قشنگ‌تري ارائه مي‌دهند.
محمد‌محسن رفيعي:
بعضي از گوينده‌ها توانايي لازم را براي اجرا ندارند
اين‌که بعضي از گوينده‌ها توانايي لازم را براي اجرا ندارند و نمي‌توانند توقع شنونده‌ها را بر آورده کنند براي اين است که بدون گذراندن دوره‌اي خاص پشت ميکروفن قرار مي‌گيرند. در گذشته دو شبکه راديويي ايران و تهران مخاطبان بسياري داشت و آدم‌هايي که کار مي‌کردند از اساتيد دانشگاه، متخصص و کار بلد بودند.
به خاطر دارم آن زمان براي گويندگان شيفت کاري مي‌نوشتم و سخت‌ترين شيفت را براي خودم مي‌گذاشتم تا اعتراضي مطرح نشود. براي خانم‌ها هم شيفت شب نمي‌نوشتم. يادم مي‌آيد حدود ساعت ۱۲ شب بود که همه مطالبي که بايد مي‌خواندم را خوانده بودم ولي هنوز شيفت کاري تمام نشده بود.
مسئول پخش، کتابي را از نوشته‌هاي عزيز نسين، نويسنده طناز ترکيه از قفسه بيرون کشيد و گفت بخوان. کساني که با سبک نگارش اين نويسنده آشنايي دارند، مي‌دانند که هر چه بيشتر به عمق مطلب فرو بروي، حالت طنزش بيشتر حس مي‌شود. تا جايي از کتاب را که خواندم، متوجه صداي خنده همکارانم در استوديو شدم.
دستانم را روي گوش‌هايم گذاشتم تا خنده‌ام نگيرد. اما در آخر به شدت خنده‌ام گرفت و ديگر قادر به خواندن نبودم؛ به همين خاطر شنونده‌هاي زيادي تماس گرفتند و مي‌گفتند که دنباله داستان چه شد!؟
غلامعلي امير نوري:
گوينده بايد حرمت ميکروفن را نگه‌دارد
سال ۴۰ زماني که سربازي ۲۰ ساله بودم، وارد راديو نيروي هوايي شدم. با مجوزي که از ستاد نيروي زميني ارتش گرفته بودم، هفته‌اي سه روز آنجا خدمت مي‌کردم. من حتي بابت اين کار حقوق مي‌گرفتم!
راديو نيروي هوايي، راديويي بود که آهنگ‌هاي مردمي و گاهي هم آهنگ‌هاي ساده راديو ايران را ميان برنامه‌ها پخش مي‌کرد. يادم مي‌آيد شادروان محسن فريد، هنرمند خوب و فعال کشورمان که آن سال‌ها در تئاترهاي لاله‌زار بازي مي‌کرد، داستان شب را پيشنهاد داد و براي اولين‌بار داستان‌هاي هزار و يک شب از راديو نيروي هوايي پخش شد و با استقبال مردم روبه‌رو شد. بيشتر برنامه‌ها، حتي موسيقي‌ها زنده بود. خواننده‌ها مي‌آمدند در سالن راديو و به همراه نوازنده‌ها مشغول به کار مي‌شدند. پشت ميکروفن مي‌خواندند، مي‌نواختند و همه اينها به طور زنده پخش مي‌شد.
گوينده نبايستي به بهانه اين‌که براي طيف خاصي مثلاً جوانان برنامه اجرا مي‌کند، قوانين را زير پا بگذارد يا در آنها تغييري بدهد. گوينده قبل از هر چيز بايد نقش آموزشي خود را در اشاعه زبان معيار بداند و اصول اين زبان را نه‌تنها زير پا نگذارد، بلکه تغيير هم ندهد. گوينده راديو اگر به نقش آموزشي خود در اشاعه زبان معيار آشنا باشد هيچ‌گاه اصول بيان را زير پا نمي‌گذارد و حرمت ميکروفن را نگه مي‌دارد.
احمد طبعي:
مردم با راديو زندگي مي‌کردند
راديو از ديدگاه من شايد تنها رسانه فراگير در مجموعه جهان باشد. رسانه‌اي که همه خيلي راحت با آن انس مي‌گيرند. ما در گذشته با راديو، داستان‌هاي شب و برنامه‌هاي، «فرهنگ مردم»، «شعر و شاعري»، «گل‌هاي تازه»، «گل‌هاي رنگارنگ» و… زندگي مي‌کرديم. سال ۶۰ بود که به جامعه راديويي‌ها پيوستم. آن زمان به شدت سختگيري مي‌کردند و خيلي سخت به ما اجازه مي‌دادند که بتوانيم برنامه اجرا بکنيم. شايد سال‌ها يا ماه‌ها زمان مي‌برد تا بتوانيم جمله‌اي را بيان بکنيم. متاسفانه در حال حاضر بعضي‌ها بدون تخصص و دوره ديدن، کار مي‌کنند. الان حتي صداهاي ناهنجار هم به راديو مي‌آيند. گاهي شنونده‌ها نيز تماس مي‌گيرند و اعلام مي‌کنند که اين چه صدايي است!؟ ولي به هر جهت اجازه داده شده است که اين صداها پخش شوند. زماني که ما وارد راديو شديم، صدا، ادبيات، سرعت انتقال، نکته سنجي، خلاقيت ذهني و هنري افراد کنترل مي‌شد. آموزش‌هايي که به ما داده مي‌شد، آموزش‌هاي بسيار ويژه‌اي بود؛ چون راديو را ويژه مي‌ديدند. به هيمن خاطر در آيين پاسداشت پيشکسوتان راديو، وقتي به تک تک افراد نگاه مي‌کردي، هر فرد را يک شبکه مي‌ديدي؛ دنيايي از اطلاعات، کيميايي از مهارت، تخصص و تبحر در جامعه‌شناسي، روان‌شناسي و ادبيات. متاسفانه الان بدون آموزش افراد تهيه‌کننده، نويسنده، گوينده و گزارشگر مي‌شوند و فکر مي‌کنند که آدم‌هاي خيلي بزرگي هستند.
زهره زماني
روزنامه‌نگار


خبرگزاری آريا – آقاي بازيگر وقتي فوتباليست بود +عکس


آقاي بازيگر وقتي فوتباليست بود +عکس

خبرگزاري آريا – مهدي سلطاني سروستاني تصويري نوستالژي را در صفحه اينستاگرام خود منتشر کرد.
به گزارش خبرگزاري آريا از باشگاه خبرنگاران، مهدي سلطاني سروستاني که ابتدا به خاطر بازي در سريال مادرانه معروف شد ولي مردم امروزه بيش‌تر او را به خاطر بازي در نقش هاشم خان دماوندي در سريال شهرزاد مي شناسند، تصويري قديمي از جواني خود با لباس ورزشي را در صفحه اينستاگرامش منتشر کرد.
گفتني است؛ سروستاني در مجموعه‌هايي چون مادرانه، مدينه، هفت سنگ، شهرزاد، کيميا و در مسير زاينده رود به ايفاي نقش پرداخته است.
مهدي سلطاني سروستاني در صفحه اينستاگرامش نوشت:
«سال هزار و سيصد و شصت و هشت زمين چمن استاديوم سروستان»


خبرگزاری آريا – وقتي سوپراستار سينما معارف درس مي‌داد! +عکس


وقتي سوپراستار سينما معارف درس مي‌داد! +عکس

خبرگزاري آريا – احسان عليخاني در بيست و ششمين برنامه ماه عسل ميزبان محمدرضا گلزار بازيگر مطرح و پر طرفدار سينما بود.
به گزارش خبرگزاري آريا از باشگاه خبرنگاران، احسان عليخاني در بيست و ششمين برنامه «ماه عسل» ميزبان محمدرضا گلزار بازيگر مطرح و پر طرفدار سينما بود، عليخاني پيرامون اين روزهاي گلزار سوال کرد و او در پاسخ گفت: مشغول فيلمبرداري سريال «ساخت ايران» هستيم و بعد از ۱۰ روز ديگر کار من به پايان مي رسد.
گلزار درباره برنامه «ماه عسل» عنوان کرد: حضور من در برنامه هاي تلويزيوني به دليل کمبود زمان بسيار کم است، به عقيده من معدل «ماه عسل» بسيار بالاست و من امروز با افتخار در خدمت شما هستم. من آخرين بار سال ۸۸ در برنامه سال تحويل رضا رشيدپور حضور پيدا کردم و ديگر در تلويزيون برنامه‌اي نداشتم.
عليخاني درباره چهل سالگي گلزار سوال کرد و گلزار در پاسخ گفت: ۴۱ ساله شدم و از سال ۷۹ که بيست و سه ساله بودم به سينما آمدم و حالا حدود ۱۹ ساله در سينما حضور دارم.
بازيگر فيلم سينمايي «عاشقانه ها» درباره بحران چهل سالگي گفت: نمي توان اسم آن را بحران گذاشت، چون که هر رده سني جذابيت و سختي خود را دارد و بايد با آن کنار آمد. شرايط زندگي سخت تر مي‌شود و به سختي زندگي نزديک خواهيد شد.
عليخاني گفت: يک چيز جالب درباره تو اين است که خيلي حرف ديگران براي تو مهم نيست، يعني ممکن است براي همه ما مهم باشد، شايد پذيرش آن سخت است که همه درباره ما نظر بدهند اما ما حق نداريم شبيه چيزي شويم که آنها دوست دارند، اما تو در واقع کاري که دوست داري را انجام مي دهي؟
گلزار گفت: من کاري را که فکر کنم درست است، انجام مي دهم، به هر حال قضاوت کردن کار روزمره جامعه است. اظهار نظر کردن با داوري خيلي متفاوت است و زماني که نظري مي دهم براساس حدس خودم است اما وقتي که قضاوت مي کنم، بايد جوابگو قضاوت ها نيز باشم.
عليخاني گفت: تو جزو آدم هايي هستي که در چند سال اخير قضاوت شده‌اي حتي در سينما تو را به عنوان بازيگر دوست نداشتند و مي‌گفتند به خاطر فيزيک و زيبايي آمده‌اي اما ايستادگي کردي و جايگاه خود را تثبيت کردي.
عليخاني در ادامه اين گفتگو درباره حضور دوباره گلزار در حوزه موسيقي و همچنين اجراي برنامه تلويزيوني پرسيد.
گلزار درباره برنامه خود که در شبکه سه سيما تدارک ديده است، تصريح کرد: برنامه‌اي را تدارک ديده‌ايم که در قالب مسابقه تلويزيوني بسيار پر انرژي و مهيج است. ما مدل ايراني پر ببيننده‌ترين برنامه تلويزيوني تاريخ جهان را براي مردم آماده مي کنيم؛ يک برنامه ايراني را مي سازيم که معادل خارجي پر بيننده ترين است.
وي ادامه داد: اين برنامه کاملا کپي نيست، چون که ما سوالات ايراني طراحي مي کنيم که براي بالا بردن سطح فرهنگي جامعه است و تلاش مي کنيم در سطح بالا کار شود. البته جايزه مالي براي نفر اول که بتواند به ۱۵ سوال من پاسخ بدهد ۱۰۰ ميليون تومان است، که در راستاي سرانه مطالعه پايين مي توانيم به آن کمک کنيم.
گلزار در خصوص جذابيت اين مسابقه گفت: خود من چند سالي است اين مسابقه را پيگيري مي کنم و جزو طرفداران اين مسابقه هستم، البته ما براي مسابقه خودمان زمان و هزينه از طرف سازمان صدا و سيما داشتيم که تا دو روز در هفته ميزبان مردم از شبکه سه سيما با يک دکور جذاب باشيم.
بازيگر سينما در ادامه درخصوص بخش هاي مختلف اين برنامه گفت: سعي خودم را مي‌کنم کارهاي مجريان را نگاه کنم؛ يک مقدار سخت است اما از عهده آن بر مي‌آيم. ضبط برنامه را از دو هفته ديگر شروع خواهيم کرد و از يک ماه ديگر روي آنتن شبکه سه مي رود، همچنين مردم از طريق اپليکيشن مي‌توانند با جواب دادن سوالات و به حد نصاب رسيدن امتياز وارد مسابقه شوند.
عليخاني با اشاره به دوران دانشجويي و تست زدن کنکور نسل خودشان گفت و گلزار ادامه داد: من رتبه ۵ کنکور را کسب کردم و آن دوران درس عربي و معارف را در آموزشگاه ها تدريس مي کردم.
در بخش دوم برنامه «ماه عسل» نفرات برتر جشنواره «قهرمان من» اعلام شد‌، عليخاني براي اعلام نفرات برتر هيجان خاصي را به شرکت کنندگان منتقل مي کرد و در نهايت فيلم مستند کودکان سر پل ذهاب به عنوان فيلم اول و مستند سيد علي از کاشمر فيلم دوم، و همچنين فيلم چوپان فداکار از پيرانشهر به عنوان فيلم سوم معرفي شد. البته مادري که پسرش را قهرمان خود مي دانست و از آن فيلم درست کرده بود، نفر چهارم اين رقابت رمضاني شد و به هر کدام جوايزي تعلق گرفت که عبدالعلي علي عسکري رئيس سازمان صدا و سيما به عنوان هديه به گروه چهارم نفري ۵ ميليون تومان داد.
گفتني است؛ در حاشيه اين برنامه پس از اعلام اسامي نفرات برتر، کودکان زلزله زده سرپل ذهاب، از سر شوق اشک مي ريختند و با جايزه‌اي که دريافت کردند، تصميم گرفتند با پول آن خانه‎اي براي کودکان سرپل ذهاب بنا کنند.


خبرگزاری آريا – وقتي خدا همه کاره است چه نيازي به بنده خدا؟!


وقتي خدا همه کاره است چه نيازي به بنده خدا؟!

خبرگزاري آريا – «حاج آقا مسئلتن؟»، تکرار همين جمله بود که رضا را در فيلم مارمولک عصباني مي‌کرد اما او بايد عصبانيت خود را مديريت مي‌کرد که اگر از دستش در مي‌رفت و به اين سوال مکرر جواب‌هايي هرچند بي‌ربط نمي‌داد، همه رازش برملا مي‌شد !
بازيگري که مدام «حاج آقا مسئلتن» را تکرار مي‌کرد، آن زمان بين مردم اصلا معروف نبود. سيروس همتي هرچند بازيگر تئاتر بود و بين اهالي اين هنر شناخته‌شده اما عموم مردم او را نمي‌شناختند، هر چند بعد از اين فيلم و خوابيدن تب فيلم مارمولک باز هم مردم او را فراموش کردند تا زمان پخش سريال «خداحافظ بچه» که سي شب در ماه رمضان از تلويزيون پخش شد و سيروس همتي ديده شد‌! اما بازيگري است ديگر اگر مدتي با نقش و اثر به اصطلاح دندانگيري به چشم نيايي، فراموش مي‌شوي، اما همتي گويا صبر زيادي دارد و باز هم منتظر ماند تا فيلم «کارگر ساده نيازمنديم» اکران شد و بازي خوب او در اين فيلم ديده شد.
همتي اين روزها مشغول بازي در سريال «پاهاي بيقرار» به کارگرداني منوچهر هادي است که قرار است از شبکه پنج پخش شود.
او در اين سريال نقش «سيد» را در سه مقطع زماني بازي مي‌کند که شغل او عطاري است.
با همتي که معلم رياضي مقطع دبيرستان هم هست هم‌صحبت شديم تا از همه سال‌هايي که بازيگر بوده و فراز و نشيب‌هايي که تجربه کرده برايمان بگويد.
با آقاي منوچهر هادي در چند فيلم و سريال همکاري کرده‌ايد، اين همکاري دليل خاصي دارد؟
اين سوال را بايد از آقاي هادي بپرسيد چون من بازيگر هستم و براي اجراي يک نقش انتخاب مي‌شوم. من و آقاي هادي با سريال خداحافظ بچه يکديگر را پيدا کرديم و متوجه شديم حرف يکديگر را به‌خوبي متوجه مي‌شويم. شايد همين درک متقابل باعث شد تا آقاي هادي در کارهاي ديگرشان هم براي من نقشي را در نظر بگيرند. البته رفاقت ما باعث نمي‌شود که آقاي هادي در همه آثارش نقشي برايم در نظر بگيرد و به اين نکته توجه مي‌کند که نقش با فيزيک و نوع بازي‌ام همخواني داشته باشد.
بازيگري را با تئاتر آغاز کرديد و با سريال خداحافظ بچه بين مردم به شهرت رسيديد، علاقه به بازيگري، صبر و يا پشتکار باعث شد که اين‌همه سال دوام بياوريد معروف شويد؟
هر سه ويژگي که اشاره کرديد را دارم، صبر، علاقه و پشتکار‌! الان ۴۷ سالم است، از ۲۰ سالگي بازي در تئاتر را شروع کردم و آهسته و پيوسته تا به امروز رسيدم. برخلاف جوان‌هاي امروزي که به اصطلاح غوره نشده مي‌خواهند مويز شوند و بسيار عجله دارند براي تبديل به مطرح شدن، من هيچ عجله‌اي نداشتم که خيلي زود به قله برسم، با فيلم مارمولک وارد سينما شدم، اما بعدش چند سال بيکار بودم. هيچ اعتقادي ندارم که براي گرفتن نقش از اين دفتر تهيه‌کننده به دفتر ديگر بروم.اوقاتي که نقشي ندارم، مطالعه مي‌کنم، نمايشنامه مي‌نويسم و در تئاتر بازي مي‌کنم. اگر نقش خوبي هم پيشنهاد شود آن را مي‌پذيرم و بازي مي‌کنم. مثل نقشي که در خداحافظ بچه داشتم يا در سريال خوب بد زشت‌! به نظرم بازيگر جاي خود را پيدا خواهد کرد اگر عجله نکند و توانايي‌هاي خود را ارتقا دهد. چند نقش سينمايي و تلويزيوني جديد پيشنهاد داده‌اند و همه اين‌ها نشان مي‌دهد که روشم درست بوده و نبايد براي معروف شدن، عجله کرد. براي خودم دو تا قانون دارم؛ وقتي به پشت سرم نگاه مي‌کنم، کسي را نرنجانده و پلي را خراب نکرده باشم، دوم از مسير لذت ببرم هرچند که مقصد دور باشد. براي رسيدن به هدف خودم، خانواده و ديگران را قرباني نکنم.
صبر براي رسيدن به شهرت يا حتي نقش مناسب، خوب است، اما به‌هر‌حال چرخ زندگي هم بايد بچرخد، مي‌دانيم که از تئاتر پول زيادي نصيب شما نمي‌شود، در زمان بيکاري امرار معاش سخت نيست؟
من دبير رياضي هستم و شغل اصلي‌ام بازيگري نيست‌! ۲۷ سال است، معلم هستم و از آموزش و پرورش حقوق مي‌گيرم براي همين زندگي‌ام وابسته به درآمد بازيگري نيست. واقعيت اين است هر نقشي را قبول نمي‌کنم نه به اين دليل که نقش خوب نبوده، به اين دليل که بابتش دستمزد خوبي نمي‌دادند‌! اگر دستمزد در شأنم نباشد آن را قبول نمي‌کنم. گاهي هم نقش خوب بوده، اما نحوه برخورد تهيه‌کننده يا مديرتوليد يا دستيار کارگردان خوب نبوده و آن نقش را نپذيرفته‌ام. خيلي بَر خورنده است وقتي به من مي‌گويند اين نقش را بازي کن تا «بپري!»، شانس بهت رو کرده و اين نقش را از دست نده، دستمزد که مهم نيست‌! من اينجور ادبيات را اصلا نمي‌پسندم‌! اگر قرار به «پريدن» باشد من با فيلم مارمولک و سريال خداحافظ بچه، پريدم، اگر به تئاتر باشد، چند جايزه معتبر در اين زمينه دارم. برخي از عوامل توليد يک اثر از ادبيات توهين‌آميزي استفاده مي‌کنند، قرار نيست اگر يک نقش خوب است يا عوامل سازنده آن معروف هستند من باج بدهم که نقش را بازي کنم. من از همه لحظات زندگي‌ام لذت مي‌برم، بالا و پايين بودن شرايط زندگي و شهرت و… هم دست خداست نه بنده خدا!
استفاده از اين نوع ادبيات شايد به اين دليل است که در سال‌هاي اخير کساني وارد تلويزيون و سينما شده‌اند که فقط با خودشان پول مي‌آورند و به اصطلاح آدم حرفه‌اي اين کار نيستند.
بله! خيلي از تهيه‌کننده‌ها مرا نمي‌شناسند و در اولين جلسه از من مي‌پرسند تا حالا چه کارهايي کرده‌اي‌!؟ يعني حتي رزومه مرا مطالعه نکرده‌اند! حالا بماند که کارگردانان و تهيه‌کننده‌ها اصلا تلويزيون تماشا نمي‌کنند تا کارهاي قبلي سيروس همتي را ديده باشند و بر‌اساس آنها مرا به کار دعوت کنند! خيلي ساده است، شما به عنوان خبرنگار به چند تهيه‌کننده و کارگردان تلفن بزنيد و بپرسيد کداميک از سريال‌هاي ماه رمضان را مي‌بينند؟ باور کنيد هيچ‌کدام را تماشا نمي‌کنند!
به دانش‌آموزاني درس مي‌دهيد که مي‌دانند شما بازيگر هستيد، تعامل‌تان با آنها چگونه است؟
از زماني که سريال خاک سرخ پخش شد که من در آن نقش مراد را بازي مي‌کردم، لذتم از تدريس خيلي بيشتر شده و کارم راحت‌تر شده است. من در منطقه ۱۶ تدريس مي‌کنم و دانش‌آموزانم حالا ديگر مي‌دانند که اگر حاضرجوابي من از آنها بيشتر باشد، کمتر نيست‌! به همين دليل خيلي مراقب هستند که حد و حدود خود را نگه‌دارند. برخي اوقات که دانش‌آموزان درباره يک فيلم و سريال سوالي دارند به شرط اين‌که درس را خوب خوانده باشند، ده دقيقه آخر کلاس را به جواب دادن سوالات آنها اختصاص مي‌دهم. در ۱۴سال اخير بازده کلاس‌هايم خيلي بالاست و هم خودم و هم دانش‌آموزان از کلاس‌هاي درس لذت بيشتري مي‌بريم.


خبرگزاری آريا – وقتي آسيب‌هاي اجتماعي «شراره» مي‌کشد


وقتي آسيب‌هاي اجتماعي «شراره» مي‌کشد

خبرگزاري آريا – تله‌فيلم‌ها از جمله انواع توليدات رسانه‌اي تلويزيون محسوب مي‌شوند. فيلم‌هايي با ساختاري شبيه به آثار سينمايي که براي پخش از تلويزيون تدارک ديده مي‌شوند و از همين رو تله‌فيلم يا فيلم تلويزيوني لقب مي‌گيرند. شبکه‌هاي گوناگون رسانه ملي به بهانه پخش اين آثار در آخر هفته‌ها يا تعطيلات مناسبتي گوناگون، تله‌فيلم‌هايي را براي پخش تدارک مي‌بينند. از جمله تله‌فيلم‌هايي که اين روزها در مرحله ساخت قرار دارد، تله‌فيلم شراره است. اثري به کارگرداني محمود مقامي و با بازي بازيگراني چون يوسف مراديان، مريم کاوياني، حشمت آرميده و نيما شاهرخ‌شاهي که قرار است از شبکه يک سيما روانه آنتن شود.
جوانان سوژه مي‌شوند
اين‌طور که از خلاصه داستان فيلم شراره برمي‌آيد، اين اثر، داستان شراره را تعريف مي‌کند. دختري امروزي که در اثر يک تصادف، درگير ماجرايي عاشقانه مي‌شود. شراره مضموني اجتماعي دارد و لحظاتي پليسي و جنايي به صورت توامان در آن به چشم مي‌خورد. به گفته عوامل توليد اين فيلم تلويزيوني، اين تله‌فيلم موضوعي اجتماعي را در قالب مضموني پليسي دنبال مي‌کند و معضلات مختلف جوانان چون اعتياد و کلاهبرداري‌هاي نوين را به تصوير مي‌کشد.
شراره را مهدي تارخ و مهدي سجادپور به رشته نگارش درآورده‌اند و ضبط بخش‌هاي عمده‌اي از اين اثر در تهران، کرج و جاده چالوس انجام شده است. کارگردان اين اثر نيز محمود مقامي، بازيگر پرکار دهه‌هاي ۶۰ و ۷۰ تلويزيون است که در دو سه سال اخير به کارگرداني روي آورده و در صدد است تا فعاليت‌هايش را در اين زمينه جدي‌تر ادامه دهد.
مقامي در گفت‌وگو با جام‌جم از داستان و محتواي اين اثر مي‌گويد: شراره نام اين فيلم تلويزيوني و نيز نام شخصيت اصلي آن است. شراره دختري است که در خانواده‌اي مرفه و با سطح رفاه نسبتا خوب زندگي مي‌کند و در اين حال درگير ماجرايي مي‌شود که داستان اين فيلم را به پيش مي‌برد.
داستان يک اخاذي
مقامي ادامه مي‌دهد: شخصيت شراره در ماجرايي درگير يک تصادف مي‌شود. البته تصادفي که به صورت صحنه‌سازي شده است و افراد با اين شيوه خود را سر راه افراد ناآگاه قرار مي‌دهند، وارد زندگي‌هايشان مي‌شوند و از آنها اخاذي مي‌کنند. شخصيت شراره که مريم کاوياني ايفايش مي‌کند، در جريان اين تصادف با جواني با نام کيوان (با بازي يوسف مراديان) آشنا مي‌شود و به او دل مي‌بازد. کيوان به مرور به زندگي خانوادگي شراره و حتي شرکت پدرش وارد مي‌شود و باند نفوذداري را تشکيل مي‌دهد. نيروي انتظامي هم نقشي جدي و اساسي در داستان اين اثر دارد و تله‌فيلم شراره با مشارکت نيروي انتظامي ساخته شده است. اين کارگردان تاکيد مي‌کند: در انتهاي داستان پليس وارد مي‌شوند و اين باند و تشکيلات را از هم مي‌پاشاند. هدف ما اين بوده که به بهانه اين فيلم، هشدارهايي هم به مخاطبان بدهيم و آنها را نسبت به کلاهبرداري‌هايي که اين روزها صورت مي‌گيرد، آگاه کنيم. سازمان نيروي انتظامي مشارکت خوبي براي ساخت اين اثر با ما داشت و حتي براي فيلمبرداري صحنه‌هاي پليسي، ماشين و نيرو و تجهيزات در اختيارمان قرار داد.
عشق بازيگري
مقامي اين روزها ترجيح داده بازيگري و کارگرداني را همزمان با هم تجربه کند. او که در اين فيلم، خودش هم يکي از نقش‌هاي محوري را ايفا مي‌کند، از علاقه‌اش به بازيگري اين‌طور مي‌گويد: بازيگري عشق اولم است و در عين حال به کارگرداني هم همواره علاقه داشته‌ام. از همان ابتداي فعاليت، دستياري و مشاوره کارگرداني انجام مي‌دادم و حالا موقعيتي پيش آمده تا کارگرداني را هم تجربه کنم. هنوز به بازيگري علاقه دارم و اگر پيشنهاد خوبي مطرح شود، در مقابل دوربين حاضر خواهم شد.
بازيگر فيلم‌هايي چون «مي‌خواهم زنده بمانم»، «اخراجي‌ها» و «چهار اصفهاني در بغداد» تاکيد مي‌کند: روال کار اين‌گونه است که براي کارگرداني بايد از جايي شروع کرد. من تله‌فيلم‌هايي را که به منزله رزومه کاري‌ام مي‌بينم و به همين خاطر حساسيت زيادي روي کيفيتشان دارم. هدفم اين است که در ادامه به سراغ ساخت سريال يا فيلم سينمايي هم بروم و آن عرصه را هم تجربه کنم.
تله‌فيلم چيست؟
تله‌فيلم‌ها گونه‌اي از فيلم‌هاي بلند و داستاني هستند که به لحاظ ساختار شبيه به فيلم‌هاي سينمايي ساخته مي‌شوند.
تفاوت اصلي اينجاست که فيلم‌هاي سينمايي در سينماها به نمايش درمي‌آيند و بعد به شکل‌هاي ديگر به مخاطبان عرضه مي‌شوند، اما تله‌فيلم‌ها به‌طور اختصاصي‌تر ابتدا براي شبکه‌هاي مختلف تلويزيوني ساخته مي‌شوند.
عنصر زمان
از جمله تفاوت‌هاي ديگري که در ساختار تله‌فيلم‌ها نسبت به فيلم‌هاي سينمايي احساس مي‌شود، کوتاه‌تر بودن مدت زمانشان است. تله‌فيلم‌ها در تايم‌هاي عموما ۹۰ تا حداکثر ۱۲۰ دقيقه‌اي ساخته مي‌شوند و بنا به تصميم مديران شبکه‌ها، گاه سريال‌هاي شاخص شبکه هم در تدويني مجدد به شکل فيلم درآمده و در قالب يک تله‌فيلم نمايش داده مي‌شوند.
درباره کارگردان
محمود مقامي را مخاطبان اکثرا در مقام بازيگر سينما و تلويزيون مي‌شناسند؛ بازيگري که چهره و سيمايي آرام دارد و او را بيشتر در قالب نقش‌هاي مثبت مي‌بينيم. مقامي فعاليتش را در عرصه بازيگري با بازي در فيلم سينمايي «تاراج» به کارگرداني ايرج قادري آغاز کرد و مدتي است که به کارگرداني هم روي آورده و حالا شراره، به عنوان چندمين تجربه او در زمينه ساخت تله‌فيلم به‌شمار مي‌آيد.
جمع بازيگران
يوسف مراديان، مريم کاوياني، ستاره حسيني، حشمت آرميده، محمد برسوزيان، فرحناز منافي ظاهر، امير اسديان، هانيه آباديان و نيما شاهرخ‌شاهي در کنار محمود مقامي تيم بازيگران اصلي شراره را تشکيل مي‌دهند. همچنين کامران دهقان، سيدمهدي سجادپور، مرتضي عيوضي‌نيا، مليحه روشن، پريسا گل‌دوست، قدرت‌الله بايروند و کبري گودرزي هم گروه بازيگران را همراهي مي‌کنند.
زهرا غفاري
روزنامه‌نگار


خبرگزاری آريا – وقتي داعشي بالاي سرم آمد با تمام وجود گريه مي‌کردم


وقتي داعشي بالاي سرم آمد با تمام وجود گريه مي‌کردم

خبرگزاري آريا – بسياري از بازيگران کودک مي‌آيند،‌ در چند اثر مي‌درخشند و مي‌روند. دوقلوهاي شيرين پايتخت از سري اول با اين مجموعه همراه شده‌اند و همزمان با خو گرفتن مخاطب با قصه و شخصيت‌هاي اين مجموعه دنباله‌دار، قد کشيده‌اند و اقبال اين را داشته‌ا‌ند که دست کم تا امروز بمانند. سارا و نيکا فرقاني اصل، بازيگران نقش دختران خانواده معمولي،‌ اين روزها نگاه جدي‌تري به بازيگري دارند و مي‌گويند علاقه‌مندند به معناي واقعي بازيگر شوند. با اين خواهران دوقلو که در عالم واقع نيز، همان‌قدر معصوم و کم حرف به نظر مي‌آيند، گفت‌وگو کرديم و از انتقادهايي که به بازي آ‌نها در پايتخت ۵ مطرح شده است،‌ پرسيديم.
سخت‌ترين سکانسي که در اين مجموعه داشتيد، ‌چه بود؟
نيکا:‌ همه سکانس‌هاي اين سري از پايتخت که به داعش مربوط مي‌شد، سخت بود؛ اما آن قسمتي که نفربر زير آب رفت برايم سخت‌تر بود. فکر کن آب يخ را روي سرت مي‌ريزند و تو در عين حال بايد بازي کني. از سرما گريه مي‌کردم.
سارا: رفتن زير آب واقعا سخت بود. مردم که مي‌بينند فکر مي‌کنند ما در يک درياچه رفتيم و اتفاق خاصي نيفتاده است، اما واقعا مشکل بود. جاي ديگري هم گفته‌ام، با وجود اين‌ مشکلات، پشت صحنه خوش مي‌گذشت. با هم مي‌خنديديم و اين به ما انرژي مي‌داد.
روز خاصي از کار هست که بيشتر يادتان مانده باشد؟
سارا: همه روزها خوب بود. هيچ روزي نداشتيم که خوش نگذرد. پشت صحنه شادي داشتيم، اما جلوي دوربين که مي‌رفتيم کار سخت مي‌شد.
آن صحنه‌ که يکي از نيروهاي داعش بالاي سرتان آمد، يکي از سکانس‌هاي تاثيرگذار اين مجموعه است. براي خودتان چه حسي داشت؟
نيکا: براي خودمان هم خيلي واقعي و دشوار بود. در آن سکانس واقعا و از ته قلبم گريه مي‌کردم.
سارا: خيلي سخت بود. اصلا باورم نمي‌شد اين سري از پايتخت آن‌قدر برايمان سخت بشود، اما در نهايت خوب از آب درآمد. مثلا اولين روزهايي که براي ضبط سکانس‌هاي مربوط به داعش به شهرک دفاع مقدس رفته بوديم صورتمان را گريم مي‌کردند تا آفتاب‌سوخته به نظر بياييم، اما بعد از مدتي پوست صورت‌‌مان واقعا سوخت.
کدام سکانس از اين سري از پايتخت را بيشتر دوست داريد؟
نيکا: همه سکانس‎ها را دوست دارم، چون ديده‌ام برايشان زحمت کشيده است.
سارا: من هم همين طور اما سکانس تقلب را بيشتر دوست دارم.
از ميان پنچ سري پايتخت، کدام فصل را بيشتر دوست داريد؟
سارا: کلا همه قسمت‌هاي پايتخت را خيلي دوست دارم، اما چون سري پنجم سخت‌تر بود فکر مي‌کنم بهتر شده باشد.
بازيگري چقدر برايتان جدي است؟
نيکا: اوايل خيلي جدي نمي‌گرفتيم. مثلا سر پايتخت يک و ۲ خيلي برايمان جدي نبود، اما الان به اين کار علاقه‌مند شده‌ايم و واقعا از بازيگري خوشمان مي‌آيد. مي‌خواهيم ادامه بدهيم.
برنامه‌تان براي ادامه اين حرفه چيست؟
نيکا: سعي مي‌کنيم خيلي جدي‌تر ادامه‌اش بدهيم. ما هر کاري که لازم باشد براي بهتر شدن و ماندن در اين کار انجام مي‌دهيم. اميدوارم در بازيگري پيشرفت کنيم.
سارا: شرکت در کلاس‌هاي بازيگري و هر کاري که باعث شود بهتر شويم.
يعني اگر پيشنهاد بازي در کار ديگري مطرح شود،‌ مي‌پذيريد؟
نيکا: اگر ايران باشيم، ‌مي‌پذيريم. الان در رفت و آمد هستيم.
سارا: اگر پايتخت ادامه داشته باشد در همين نقش‌ها بازي مي‌کنيم. البته غير از آن دوست دارم در کارهاي ديگر هم بازي کنيم و در آينده بازيگر حرفه‌اي شويم.
تا به حال پيشنهاد ديگري داشته‌ايد؟
پيشنهادهايي داشتيم، اما سر فيلمبرداري پايتخت بوديم.
تا کجا قرار است با پايتخت همکاري کنيد؟
سارا: فکر مي‌کنم پايتخت تا هر جايي که ادامه داشته باشد ما هم هستيم.
انتقادهايي که به بازيتان در اين سري از پايتخت مطرح شد، شنيده‌ايد؟
نيکا: بله. در اينستاگرام ديديم که بعضي‌ها مي‌گفتند چرا آن‌قدر کم ديالوگ مي‌گوييد. آخر مقدار ديالوگ‌ها که دست ما نيست! نمي‌توانيم در اين مورد کاري کنيم. تصميم با نويسندگان است. براي ما همين قدر ديالوگ مي‌نويسند. اميدوارم در پايتخت ۶ ديالوگ بيشتري داشته باشيم.
سارا: بعضي از مردم مي‌گويند چرا بد بازي مي‌کنيد يا ديالوگ‌هايتان کم است. دست ما نيست که براي خودمان ديالوگ بنويسيم و بگوييم. آقاي تنابنده تصميم مي‌گيرد. ان‌شاءا… در پايتخت ۶ نقش‌مان پررنگ‌تر شود. در بين اين انتقادها، از يک نظر در اينستاگرام خوشم آمد. آقايي نوشته بود اين دو بچه به خاطر اين که در يک شهر کوچک بزرگ شده‌اند، پدر و مادر ساده‌اي دارند و دخترهاي کسي مثل نقي معمولي هستند، پس بايد هم همين‌قدر کم حرف و ساده باشند.
تا به حال از نويسندگان نخواسته‌ايد نقش‌تان را بيشتر کنند؟
نيکا: گفته‌ايم، اما به هر حال آقاي تنابنده نويسنده است و هر چه بخواهد همان مي‌شود. بعضي‌ها فکر مي‌کنند ما چون ديالوگ کمتري داشتيم زحمت نکشيديم، اما واقعا هر سکانسي که در آن حضور داشتيم سخت بود،‌ بخصوص سکانس‌هاي آخر و قسمت‌هاي مربوط به داعش.
يادتان هست چه شد به اين مجموعه معرفي شديد؟
نيکا: اين که چطور بازيگر شديم را يادم نمي‌آيد، چون خيلي کوچک بوديم. هشت ماهمان بود که براي اولين‌بار در سريال «دوباره زندگي» بازي کرديم. بعد از آن آقاي سيروس مقدم ما را ديد و براي نقش بچه‌هاي نقي انتخاب شديم. براي اين نقش‌ها دنبال دوقلو مي‌گشتند. شماره مادرم را پيدا کردند، زنگ زدند و گفتند ما از بچه‌هاي شما براي بازي در يک سريال خوشمان آمده است. البته اول قرار بود ما در يک سکانس بازي کنيم و فقط عکس‌هايمان در سريال باشد، اما آقاي تنابنده گفتند بهتر است کلا در سريال بمانيد و بازي کنيد.
رابطه‌تان با بازيگران در پشت صحنه چگونه است؟
خيلي خوب است.
تقريبا همگي خيلي از شما بزرگ‌تر هستند.
درست است، اما رابطه خوبي داريم و واقعا مثل يک خانواده شده‌ايم.
سر کار با يکديگر احساس رقابت نمي‌کنيد؟
نه. سرکار هم با يکديگر دوست و خواهر هستيم.
نوشين مجلسي


خبرگزاری آريا – وقتي داعشي بالاي سرم آمد با تمام وجود گريه مي‌کردم


وقتي داعشي بالاي سرم آمد با تمام وجود گريه مي‌کردم

خبرگزاري آريا – بسياري از بازيگران کودک مي‌آيند،‌ در چند اثر مي‌درخشند و مي‌روند. دوقلوهاي شيرين پايتخت از سري اول با اين مجموعه همراه شده‌اند و همزمان با خو گرفتن مخاطب با قصه و شخصيت‌هاي اين مجموعه دنباله‌دار، قد کشيده‌اند و اقبال اين را داشته‌ا‌ند که دست کم تا امروز بمانند.
سارا و نيکا فرقاني اصل، بازيگران نقش دختران خانواده معمولي،‌ اين روزها نگاه جدي‌تري به بازيگري دارند و مي‌گويند علاقه‌مندند به معناي واقعي بازيگر شوند.
با اين خواهران دوقلو که در عالم واقع نيز، همان‌قدر معصوم و کم حرف به نظر مي‌آيند، گفت‌وگو کرديم و از انتقادهايي که به بازي آ‌نها در پايتخت ۵ مطرح شده است،‌ پرسيديم.
سخت‌ترين سکانسي که در اين مجموعه داشتيد، ‌چه بود؟
نيکا:‌ همه سکانس‌هاي اين سري از پايتخت که به داعش مربوط مي‌شد، سخت بود؛ اما آن قسمتي که نفربر زير آب رفت برايم سخت‌تر بود. فکر کن آب يخ را روي سرت مي‌ريزند و تو در عين حال بايد بازي کني. از سرما گريه مي‌کردم.
سارا: رفتن زير آب واقعا سخت بود. مردم که مي‌بينند فکر مي‌کنند ما در يک درياچه رفتيم و اتفاق خاصي نيفتاده است، اما واقعا مشکل بود. جاي ديگري هم گفته‌ام، با وجود اين‌ مشکلات، پشت صحنه خوش مي‌گذشت. با هم مي‌خنديديم و اين به ما انرژي مي‌داد.
روز خاصي از کار هست که بيشتر يادتان مانده باشد؟
سارا: همه روزها خوب بود. هيچ روزي نداشتيم که خوش نگذرد. پشت صحنه شادي داشتيم، اما جلوي دوربين که مي‌رفتيم کار سخت مي‌شد.
آن صحنه‌ که يکي از نيروهاي داعش بالاي سرتان آمد، يکي از سکانس‌هاي تاثيرگذار اين مجموعه است. براي خودتان چه حسي داشت؟
نيکا: براي خودمان هم خيلي واقعي و دشوار بود. در آن سکانس واقعا و از ته قلبم گريه مي‌کردم.
سارا: خيلي سخت بود. اصلا باورم نمي‌شد اين سري از پايتخت آن‌قدر برايمان سخت بشود، اما در نهايت خوب از آب درآمد. مثلا اولين روزهايي که براي ضبط سکانس‌هاي مربوط به داعش به شهرک دفاع مقدس رفته بوديم صورتمان را گريم مي‌کردند تا آفتاب‌سوخته به نظر بياييم، اما بعد از مدتي پوست صورت‌‌مان واقعا سوخت.
کدام سکانس از اين سري از پايتخت را بيشتر دوست داريد؟
نيکا: همه سکانس‎ها را دوست دارم، چون ديده‌ام برايشان زحمت کشيده است.
سارا: من هم همين طور اما سکانس تقلب را بيشتر دوست دارم.
از ميان پنچ سري پايتخت، کدام فصل را بيشتر دوست داريد؟
سارا: کلا همه قسمت‌هاي پايتخت را خيلي دوست دارم، اما چون سري پنجم سخت‌تر بود فکر مي‌کنم بهتر شده باشد.
بازيگري چقدر برايتان جدي است؟
نيکا: اوايل خيلي جدي نمي‌گرفتيم. مثلا سر پايتخت يک و ۲ خيلي برايمان جدي نبود، اما الان به اين کار علاقه‌مند شده‌ايم و واقعا از بازيگري خوشمان مي‌آيد. مي‌خواهيم ادامه بدهيم.
برنامه‌تان براي ادامه اين حرفه چيست؟
نيکا: سعي مي‌کنيم خيلي جدي‌تر ادامه‌اش بدهيم. ما هر کاري که لازم باشد براي بهتر شدن و ماندن در اين کار انجام مي‌دهيم. اميدوارم در بازيگري پيشرفت کنيم.
سارا: شرکت در کلاس‌هاي بازيگري و هر کاري که باعث شود بهتر شويم.
يعني اگر پيشنهاد بازي در کار ديگري مطرح شود،‌ مي‌پذيريد؟
نيکا: اگر ايران باشيم، ‌مي‌پذيريم. الان در رفت و آمد هستيم.
سارا: اگر پايتخت ادامه داشته باشد در همين نقش‌ها بازي مي‌کنيم. البته غير از آن دوست دارم در کارهاي ديگر هم بازي کنيم و در آينده بازيگر حرفه‌اي شويم.
تا به حال پيشنهاد ديگري داشته‌ايد؟
پيشنهادهايي داشتيم، اما سر فيلمبرداري پايتخت بوديم.
تا کجا قرار است با پايتخت همکاري کنيد؟
سارا: فکر مي‌کنم پايتخت تا هر جايي که ادامه داشته باشد ما هم هستيم.
انتقادهايي که به بازيتان در اين سري از پايتخت مطرح شد، شنيده‌ايد؟
نيکا: بله. در اينستاگرام ديديم که بعضي‌ها مي‌گفتند چرا آن‌قدر کم ديالوگ مي‌گوييد. آخر مقدار ديالوگ‌ها که دست ما نيست! نمي‌توانيم در اين مورد کاري کنيم. تصميم با نويسندگان است. براي ما همين قدر ديالوگ مي‌نويسند. اميدوارم در پايتخت ۶ ديالوگ بيشتري داشته باشيم.
سارا: بعضي از مردم مي‌گويند چرا بد بازي مي‌کنيد يا ديالوگ‌هايتان کم است. دست ما نيست که براي خودمان ديالوگ بنويسيم و بگوييم. آقاي تنابنده تصميم مي‌گيرد. ان‌شاءا… در پايتخت ۶ نقش‌مان پررنگ‌تر شود. در بين اين انتقادها، از يک نظر در اينستاگرام خوشم آمد. آقايي نوشته بود اين دو بچه به خاطر اين که در يک شهر کوچک بزرگ شده‌اند، پدر و مادر ساده‌اي دارند و دخترهاي کسي مثل نقي معمولي هستند، پس بايد هم همين‌قدر کم حرف و ساده باشند.
تا به حال از نويسندگان نخواسته‌ايد نقش‌تان را بيشتر کنند؟
نيکا: گفته‌ايم، اما به هر حال آقاي تنابنده نويسنده است و هر چه بخواهد همان مي‌شود. بعضي‌ها فکر مي‌کنند ما چون ديالوگ کمتري داشتيم زحمت نکشيديم، اما واقعا هر سکانسي که در آن حضور داشتيم سخت بود،‌ بخصوص سکانس‌هاي آخر و قسمت‌هاي مربوط به داعش.
يادتان هست چه شد به اين مجموعه معرفي شديد؟
نيکا: اين که چطور بازيگر شديم را يادم نمي‌آيد، چون خيلي کوچک بوديم. هشت ماهمان بود که براي اولين‌بار در سريال «دوباره زندگي» بازي کرديم. بعد از آن آقاي سيروس مقدم ما را ديد و براي نقش بچه‌هاي نقي انتخاب شديم. براي اين نقش‌ها دنبال دوقلو مي‌گشتند. شماره مادرم را پيدا کردند، زنگ زدند و گفتند ما از بچه‌هاي شما براي بازي در يک سريال خوشمان آمده است. البته اول قرار بود ما در يک سکانس بازي کنيم و فقط عکس‌هايمان در سريال باشد، اما آقاي تنابنده گفتند بهتر است کلا در سريال بمانيد و بازي کنيد.
رابطه‌تان با بازيگران در پشت صحنه چگونه است؟
خيلي خوب است.
تقريبا همگي خيلي از شما بزرگ‌تر هستند.
درست است، اما رابطه خوبي داريم و واقعا مثل يک خانواده شده‌ايم.
سر کار با يکديگر احساس رقابت نمي‌کنيد؟
نه. سرکار هم با يکديگر دوست و خواهر هستيم.
نوشين مجلسي – راديو و تلويزيون


خبرگزاری آريا – «قلقلي» وقتي سرباز بود + عکس


«قلقلي» وقتي سرباز بود + عکس

خبرگزاري آريا – نقش «قلقلي» شخصيت محبوب دهه شصتي ها را شهرام لاسمي بازي مي کرد، همان پسر بچه اي که با کلاه و لباس هايي رنگارنگ با زبان ايما و اشاره با عمو قناد حرف مي زد .
به گزارش خبرگزاري آريا ، شهرام لاسمي را دهه شصتي ها با برنامه «بازي،شادي، تماشا» مي شناسند. بازيگر نقش قلقلي در اينستاگرامش عکسي منتشر کرد که ديدنش خالي از لطف نيست.
«سال هزارو سيصد و شصت و هفت آغازدوران خدمت سربازي.بزودي خاطرات تلخ و شيرين زندگي من را در کتاب رماني که درحال نگارش آن هستم خواهيد خواندتا بدانيد دلقکي که به روان پزشک مراجعه خوده من بودم»